.
.
عدهای به اشتباه فکر میکنند که داستان معروف از نفسافتاده را خود بورخس نوشته. اما اصل ماجرا این است که در سال ۱۹۷۲ بورخس از هزار جوان حدوداً سی ساله، از طبقهی متوسط بوئنوس آیرس دعوت میکند که خاطرهای دربارهی ساندویچی رفتن، که سنتی در حال منسوخ شدن بود، تعریف کنند. بعد همهی خاطرهها را میگیرد و از خطوط مشترک همهی آنها از نفسافتاده را سر هم میکند. زحمت ترجمهی مستقیم این داستان از اسپانیایی و تطبیقش با فضا و فرهنگ ایرانی را، دوست عزیز آرژانتینیام، مارتین، کشیده که همینجا از او سپاسگزاری میکنم.
.
.
.
از نفس افتاده
.
.
-دو تا همبرگر حاضره. سیاه یا زرد؟
-کوکا
تا من بپرم و برسم به سبد پلاستیکی سبز رنگپریده که توش دو تا همبرگر کاغذپیچ گذاشته، با دوتا صدای دولوپ دوتا کوکا باز میکنه و میذاره رو یخچال.
-نون گرد نداشتین؟
-نه
نوشابهها رو که هنوز داره از سرشون یه دود رقیق سردی بلند میشه بین سه تا انگشت میگیرم و سبد رو هم با اون دست برمیدارم
-دستمال ندارین؟
-نه
توی دلم میگم گــُـه و میآم و میذارمشون روی اون لبهی... طاقچه، طاقچه که نمیگن، حتمن یه اسمی داره. الان یادم نیست اسمشو. میشینم روی یه دونه از این صندلیهای بار که فقط یه دایره از کووون آدم رو میگیره.
-نون همبرگری نداشت؟
-نه، ولی خوشمزهس. ما همیشه میآیم با امیراینا.
اون نوشابهای که یه کم کمتره رو میذارم جلوش و هردومون همزمان ۳-۴ سانت از ساندویچ رو از لای کاغذ میکشیم بیرون و نگاه میکنیم. بعد اون کاغذش رو کلن باز میکنه و یه پر گوجه میگیره طرفم
-بیا
-خیارشور میخوای به جاش؟
-نه. دارم.
بقیه گوجهها رو هم میگیرم و صف میدم لای گوجههای خودم.
-فلفل میخوای؟
-نه. جوش میزنم
-من عاشق غذای تند ام
-همینه اینقد جوش میزنی
-نه. جوشام ارثیه... سس بزنم؟
-زیاد نزن
ساندویچش رو میگیره جلوم. دور کلاه خرس قرمز رو کبرههای قدیمی سس، مثل دلمهی زخم، گرفته. سوراخش هم با همین کبرهها تنگ شده. میبینه ولی چندشاش نمیشه.
-اگه گفتی اولین بار کجا غذا خوردیم؟
-یادم نیست.
-دم بازار کویتیها
-نه. اولین بار با بچهها رفتیم فرحزاد. کباب.
-نه. منظورم اولین بار دوتایی بود. تنهایی.
-آهان.
رو به هم نشستیم و لابلای گاز زدنها هردوتامون برمیگردیم بیرون رو نگاه میکنیم. بیشتر از همه، زنایی که کمپوت گلابی خریدهن و پیرمردایی که عکس رادیولوژی دستشونه رد میشن. همه میرن بیمارستان.
-گرمهها
-نوشابه بخور
-کلن میگم. تا برسیم خیس عرق میشیم
-اوهوم. تو خیلی عرقیای
-بدت میاد؟
-وا. واسه چی بدم بیاد. هوا گرمه دیگه
-آخه یه جوری گفتی
-نه. گفتم زیاد عرق میکنی. خیلیها اینجوریان
-من آخه چلهی زمستون هم عرق میکنم هی
-خب کمتر بپوش
موقع جوییدن یه ذره یه ذره روی صندلی تاب میخوره. یعنی هی یهکم میره چپ و یهکم میره راست. یه جوری که آدم احساس میکنه داره بهش خوش میگذره. خودم هم دارم طبق معمول با تکون پای چپم آهنگ میزنم. یعنی آکورد گرفتم. دی دیم دیم، دی دام دام.
-میدونی به این صندلیا چی میگن؟
-کیا؟
-توی انگلیسی
-نه
-استول
اینو میگه و میخنده
-استول که یعنی چیز فک کنم... یعنی اَن
-آره دیگه. نکته کنکوریش همینه
-هه... میشه به استولت دست بزنم؟
-اَه. لجن
دوتایی میخندیم. با هر گازی که میزنه، لبش برمیگرده و جلوی چونهش ماتیکی میشه. هر دفعه، من نگاش میکنم و دستم رو میمالم به چونهم. اونم میفهمه و چونهش رو میماله که پاک شه
-میخوای یه بندری هم بگیرم؟
-من سیر میشم با همین
-حالا میخوای؟
-بگیر. صبونه نخوردی مگه؟
-نه، دیر پا شدم
-هوم... تهریش هم بهت میاد
-میگم که. دیر پا شدم.
رومو میکنم سمت یخچال. پسره نشسته و از اون پشت اساسی زل زده به کووونش. پنج شیش ثانیه میکشه که بفهمه دارم نگاش میکنم و پا شه بره گوجه خورد کنه.
-اینوری بشین.
-چرا؟
-اَه. میگم بشین رو به بیرون.
-چته حالا؟
نود درجه میچرخه و میبینم که مانتوش حسابی روی صندلی کشیده شده و قالب تناش رو گرفته. خوشم میاد. مثه این شـــو ها شده که یه دختر خیلی باحال تو بار هست و اینا. خوشهیکل شده اینجوری.
-حمال زل زده بود به پشتت
-خب بزنه، چشش هم در آد
-نه، منظورم اینه که عجب حمالیه
-حساس نباش
-نه، حساس نیستم، ولی میره رو اعصاب
-استووول... اسکووول
میخنده که من حواسم پرت بشه. منم ول میکنم دیگه
-یه پیتزایی هم بالاتر هست. با امیراینا میریم بعضیوقتا. غذاش خوبه
-کدوم؟ آفتاب؟ دوست ندارم پیتزاشو. رفتهم قبلن
-خب میریم یه جا دیگه. کجا پیتزاش خوبه؟
-ساندویچ بیشتر دوس دارم
-منم ساندویچ بیشتر دوس دارم. یه بار پنجتا سوسیس خوردم. بیشوخی.
-علی ما هم یه بار هفت هشت تا خورد فک کنم
-خب علیتون گندهتر از منه
-اوهوم
نوشابههامون بیشترش رفته. شیشهی من سفید سفیده. مال قبل از انقلابه. شیشهی اون، نور که روش میافته یه تهرنگ سبز داره. مال بعد از انقلابه. دست کرده تو کیفش و دنبال یه چیزی میگرده.
-چی میخوای؟
-هیچی
-حالا نمیخواد جلوی این حمال آرایش کنی
-آرایش چیه بابا. دستمال داشتم
-ها. به منم بده.
-تو اون کیفمه فک کنم. کیف قهوهایه
-اون کیفت رو خیلی دوس دارم
-مگه این زشته؟
-نه بابا جون. میگم اونو هم دوس دارم
-این کادوئه. چرم اصله.
-اوهوم. گرون هم باید باشه
دو تا پسر دبستانی کچل جلوی ما تو پیادهرو شروع میکنن به دعوا. یکیشون زورش بیشتره. هی لگد میزنه تو کووون اون یکی. اون یکی فقط کیفش رو تو هوا میچرخونه و فحش میده.
-عجب تخم جنیه اون کپله
-آره. اون یکی گریهش در اومده
-بیعرضهس. با اینکه قدش بلندتره
-خب برو سواشون کن.
-نمیخواد بابا. الان آشتی میکنن
-...
-دیدی این بچهها نوشابه میخورن نصف ساندویچشون میره تو شیشه؟
-هه. من خودم هم اینجوریام اگه حواسم نباشه
-اِ. چه باحال. خب با نی بخور
-نی دوس ندارم. اون چیز نوشابه رو از بین میبره، همین که گلو رو میسوزونه... اشک میآد از چشما
-اوهوم. نی فقط مال عروسیهاس
-حالم به هم میخوره از این پسرا که گاز نوشابه رو میگیرن، میپاشن تو هوا، یا روی همدیگه
با انگشت میزنه به شیشه. پسرا نمیفهمن. دوباره هی میزنه. برمیگردن نگاه میکنن. دستش رو یه جوری تکون میده که مثلن دعوا نکنین و اینا. اونا هم میرن دم مغازه بغلی شروع میکنن دوباره.
-مگه نمیخواستی بندری سفارش بدی؟
-بندری... نه خودمم سیر شدم. دیگه اینجا نمیایم اصن.
-خوشمزه بود ولی
-اوهوم... چمیدونم. اگه دوس داری میآیم.
-ولی این سساش بدجوری چرکوله ها
میگه و بلند بلند میخنده. برمیگردم و میبینم یارو دوباره همونجور که پای گازه، زل زده به کووونش. باز چشم تو چشم میشیم. زیر لب یه تخمهسگ میگم و باقیموندهی همبرگر رو میکنم یه لقمه و دور دهنم رو با پشت دست پاک میکنم و میرم حساب کنم.
-چقد شد؟
-هزار و شیشصد
یه نگاهی به لیست قیمتها که اون بالا زده میکنم و خودم جمع میزنم
-قیمتا همینه؟ هزار و پونصد میشه فک کنم.
-... آره... هزار و پونصد
-یه آدامس پی.کی هم بده
یه دفعه یه صدایی مثه اینکه یه نفر شیشهی نوشابهش رو عمدن از روی اون طاقچههه انداخته باشه زمین و شکسته باشه و خورده شیشه و نوشابهی چسبناک همهجا رو به گند کشیده باشه میآد. بلند میشه میایسته
-ببخشید آقا. دستم خورد
-نه آبجی، عیب نداره
-بازم ببخشید
-خدا ببخشه. یه شیشه بود دیگه. قیمتی نداره.
-ممنون
میریم بیرون. موقع بیرون رفتن دستم رو میندازم دور کمرش. تا اونجا که میشه دستم رو پایین میارم که نزدیک کووونش باشه. میدونم حماله داره نگاه میکنه. تا حالا مستقیم به کووونش دست نزدهم.
-چته؟
-هیچی
-میخوای جلو این یارو خودتو نشون بدی؟
-اَه. چرا ضدحال میزنی؟
دستمو بر میدارم
-شوخی کردم بابا. بذار دستتو
-نه. ول کن. یکی میاد گیر میده
دوتا پسر کچلا نشستن کنار جوب و دارن لواشک میخورن. دارن با هم یه آهنگ شهرام صولتی رو با مسخرهبازی میخونن
-خودت انداختیش؟
-خب اونجوری میخواستی تا شب حرص بخوری. گفتم یه کاری کنم دلت خنک شه.
-خیلی باحال بود. حقش بود حمال، تا دیگه اینجوری زل نزنه به کووون مردم
-هوووی. کووون چیه؟ باصن. اولین بارته جلوی من میگی
-چمیدونم. جوگیر شدم. ولی خوب شد، نه؟
-اوهوم
-بستنی میخوری؟
-اوهوم
-برگشتنی میریم منصور، یا یه جا دیگه.
-نه، الان بریم
-پس تند بیا. ایستگاه دوره.
-خیس عرق میشی خب
-بیخیال. اسپری زدهم.
نمیدونم چرا خوشحالم. اون چند لحظه که دستم نزدیک کووونش بود، خیلی خوب بود. دستم انگار هنوز داغه. خودش هم فک کنم بدش نیومد.
-...
-...
-...
-یک نفر در آب دارد میدهد کان.
-اَه. لجن.
میخنده. منم میخندم (یا شاید هم نه. شروع میکنه به دوئیدن. منم شروع میکنم به دوئیدن)
.
.
نوشتههایی از سـر سيری كه ممكنه دروغ، توهـّم، يا كلاً بیربط باشن. نوشتههايی همينجوركی كه چيزی رو اصلاح، اثبات، يا منفجر نمیكنن. نوشتههايی متظاهرانه، از علاقههای معمولی ، خوشیهای ساده، و لذتهای بديهی
November 11, 2008
November 8, 2008
A Pinkish Chronicle
.
.
رفرنس جهانشمول برای نوشتههای صورتی
.
.
این روزا خودم رو خیلی دوست دارم. این محدثهای که الان هستم رو، دخترونگیم رو خیلی دوست دارم. دوباره پاییزه. منام که دختر پاییزم. واسه خودم با دوتا برگ نارنجی چنار دوتا گوشواره درست میکنم و بیهدف راه میافتم به سمت دورترین چراغ قرمز شهر. آخرش میرسم به دریا، میدونم.
این روزا تنهاییم رو خیلی دوست دارم. نمیخوام کسی عاشقام بشه و تنهاییم رو خراب کنه، من عاشق تنهایی خودمام. وقتی خودم باشم و ماگام که عکس جان لنون (یا وال-ای؟ تمرکز ندارم این روزا) روشه، پر از قهوهی تلخ باشه و خداحافظ گری کوپر و دی.وی.دیهای لاست، دیگه هیچی نمیخوام.
این روزا آیپادم رو خیلی دوست دارم. یه کولکشن نرم و آروم درست کردم از آهنگهایی که هرکدومشون قد یه کشور، قد یه اقیانوس، خاطره دارن برام. آهنگا رندوم میان و میرن. مثه این روزای من. و منی که اینقدر رها ام. اینقدر هفدهسالهام دوباره.
این روزا گریههام رو خیلی دوست دارم. یه گوشهی خصوصی دارم تو اتاقم بین تخت و کمد، که عصرا مثل یه پیشی کوچولو میخزم اون تو و نور راه راه از لای لوردراپه میافته رو تنم، مثل سایهی میلههای زندان، و در حضور حافظ اشک میریزم.
این روزا تختم رو خیلی دوست دارم. لباسخواب صورتیم رو میپوشم و مسواک صورتیم رو میزنم و لحافم رو که روش عکس دو تا خرس صورتی داره میکشم روم. خودم رو مچاله میکنم و دلم همهش یه بغل گنده میخواد که دیگه نلرزم.
این روزا آدما رو خیلی دوست دارم. یه پیرزن نحیفی هست که جلوی میلاد نور، کبریت میفروشه. هر دفعه یه بسته ازش میخرم و یه اسکناس دوهزارتومنی فرو میکنم تو زنبیلش. بعد خودم رو جا میدم تو آغوشش. بهش میگم تو مثه مامانبزرگی هستی که دهساله دیگه ندارمش. چقدر دلم میخواد پیرزن باشم.
این روزا بدنام رو خیلی دوست دارم. من بدنام رو آزاد کردم. بهش اجازه دادم برگرده به طبیعت. من خودم رو دوباره کشف کردم و دیگه نمیخوام بخاطر خوشامد نرینهها، حتی یه نخ مو از تنام کم بشه. از این به بعد هر مویی که کنده بشه، یا بیرنگ بشه، فقط واسه دل خودمه.
این روزا آلاستارم رو خیلی دوست دارم. سبزه، با بند فیروزهای. ب میگه وقتی میپوشیش مثه طوطی میشی. پ میگه مثه اون دختره تو زندگی دوگانهی ورونیک میشی. ت میگه تو اصلاً خود ورونیکای. تو هم مثل اون سرگشته و سرکشای. ث هم همین رو میگه. خودم هم همین رو میگم.
این روزا نوشتن رو خیلی دوست دارم. تو فکرم که یه وبلاگ خصوصی درست کنم. اونجا خودم باشم. خدا میدونه چقدر حرف رو دلم مونده که به هیچکس نمیتونم بگم. حتی به ث. یه حرفایی هست که واسه نگفتنه. باید با انگشتای جوهری یه چاله کند و سپردشون به خاک یا کاغذ.
این روزا محو شدن رو خیلی دوست دارم. دلم میخواد یکی بیاد منو بدزده. یه نفر با تهریش و سیگار و زنجیرچرخ. دلم میخواد برم یه جایی که هیشکی نگرانام نشه، یه جایی که کسی هیچی ازم نپرسه. خدایا، من چقدر مینای کنعانام.
این روزا غریبهها رو خیلی دوست دارم. آشناها هم برام غریبه شدهن. بعد از ابولی همه برام غریبهان. خندههاشون رو نمیفهمم. شوخیهاشون رو نمیفهمم. دلم دیوونگی میخواد. دلم میخواد برم و همهی غریبههای جهان رو ببوسم. من خیلی دیوونهام. دوستجونام میدونن اینو.
این روزا شیطونیهام رو خیلی دوست دارم. توی شرکت، غول مهربون از ماموریت تایلند برگشته بود. برای همه سوغاتی آورده بود. گفتم: من عکس اون دختر روسها رو میخوام که ته چمدونتونه. سرخ شد و یه جور خاصی نگام کرد و گفت تو درست بشو نیستی محدثه.
این روزا گل ارکیدهی بنفشام رو خیلی دوست دارم. اسمش منوچهره. با هم حرف نمیزنیم، اما حرف همدیگه رو میفهمیم. در سکوت دوتایی با هم دایدو و بیورک گوش میکنیم، ساقهی تردش رو نوازش میکنم و از خودم میپرسم: گل در بر و می در کف و، معشوقه کجاس پس؟
این روزا هوا رو خیلی دوست دارم. هوای دونفرهی پارک جمشیدیه رو که یادم میندازه نبودنت دیگه یه قانونه، نه فاجعه. با ب قدم میزنیم و اون برام از بیماری لاعلاج پسری میگه که هفتساله خاطرخواه هم هستن. دیشب بهش گفته میخوام بیام ایران ببینمت و بمیرم. ولی نمیتونه. پاسپورت ایرانی نداره هنوز. هلنده. سرزمین لالههای واژگون و سرطانهای خون.
این روزا ... این روزا منم دلم میخواد بمیرم.
.
.
.
رفرنس جهانشمول برای نوشتههای صورتی
.
.
این روزا خودم رو خیلی دوست دارم. این محدثهای که الان هستم رو، دخترونگیم رو خیلی دوست دارم. دوباره پاییزه. منام که دختر پاییزم. واسه خودم با دوتا برگ نارنجی چنار دوتا گوشواره درست میکنم و بیهدف راه میافتم به سمت دورترین چراغ قرمز شهر. آخرش میرسم به دریا، میدونم.
این روزا تنهاییم رو خیلی دوست دارم. نمیخوام کسی عاشقام بشه و تنهاییم رو خراب کنه، من عاشق تنهایی خودمام. وقتی خودم باشم و ماگام که عکس جان لنون (یا وال-ای؟ تمرکز ندارم این روزا) روشه، پر از قهوهی تلخ باشه و خداحافظ گری کوپر و دی.وی.دیهای لاست، دیگه هیچی نمیخوام.
این روزا آیپادم رو خیلی دوست دارم. یه کولکشن نرم و آروم درست کردم از آهنگهایی که هرکدومشون قد یه کشور، قد یه اقیانوس، خاطره دارن برام. آهنگا رندوم میان و میرن. مثه این روزای من. و منی که اینقدر رها ام. اینقدر هفدهسالهام دوباره.
این روزا گریههام رو خیلی دوست دارم. یه گوشهی خصوصی دارم تو اتاقم بین تخت و کمد، که عصرا مثل یه پیشی کوچولو میخزم اون تو و نور راه راه از لای لوردراپه میافته رو تنم، مثل سایهی میلههای زندان، و در حضور حافظ اشک میریزم.
این روزا تختم رو خیلی دوست دارم. لباسخواب صورتیم رو میپوشم و مسواک صورتیم رو میزنم و لحافم رو که روش عکس دو تا خرس صورتی داره میکشم روم. خودم رو مچاله میکنم و دلم همهش یه بغل گنده میخواد که دیگه نلرزم.
این روزا آدما رو خیلی دوست دارم. یه پیرزن نحیفی هست که جلوی میلاد نور، کبریت میفروشه. هر دفعه یه بسته ازش میخرم و یه اسکناس دوهزارتومنی فرو میکنم تو زنبیلش. بعد خودم رو جا میدم تو آغوشش. بهش میگم تو مثه مامانبزرگی هستی که دهساله دیگه ندارمش. چقدر دلم میخواد پیرزن باشم.
این روزا بدنام رو خیلی دوست دارم. من بدنام رو آزاد کردم. بهش اجازه دادم برگرده به طبیعت. من خودم رو دوباره کشف کردم و دیگه نمیخوام بخاطر خوشامد نرینهها، حتی یه نخ مو از تنام کم بشه. از این به بعد هر مویی که کنده بشه، یا بیرنگ بشه، فقط واسه دل خودمه.
این روزا آلاستارم رو خیلی دوست دارم. سبزه، با بند فیروزهای. ب میگه وقتی میپوشیش مثه طوطی میشی. پ میگه مثه اون دختره تو زندگی دوگانهی ورونیک میشی. ت میگه تو اصلاً خود ورونیکای. تو هم مثل اون سرگشته و سرکشای. ث هم همین رو میگه. خودم هم همین رو میگم.
این روزا نوشتن رو خیلی دوست دارم. تو فکرم که یه وبلاگ خصوصی درست کنم. اونجا خودم باشم. خدا میدونه چقدر حرف رو دلم مونده که به هیچکس نمیتونم بگم. حتی به ث. یه حرفایی هست که واسه نگفتنه. باید با انگشتای جوهری یه چاله کند و سپردشون به خاک یا کاغذ.
این روزا محو شدن رو خیلی دوست دارم. دلم میخواد یکی بیاد منو بدزده. یه نفر با تهریش و سیگار و زنجیرچرخ. دلم میخواد برم یه جایی که هیشکی نگرانام نشه، یه جایی که کسی هیچی ازم نپرسه. خدایا، من چقدر مینای کنعانام.
این روزا غریبهها رو خیلی دوست دارم. آشناها هم برام غریبه شدهن. بعد از ابولی همه برام غریبهان. خندههاشون رو نمیفهمم. شوخیهاشون رو نمیفهمم. دلم دیوونگی میخواد. دلم میخواد برم و همهی غریبههای جهان رو ببوسم. من خیلی دیوونهام. دوستجونام میدونن اینو.
این روزا شیطونیهام رو خیلی دوست دارم. توی شرکت، غول مهربون از ماموریت تایلند برگشته بود. برای همه سوغاتی آورده بود. گفتم: من عکس اون دختر روسها رو میخوام که ته چمدونتونه. سرخ شد و یه جور خاصی نگام کرد و گفت تو درست بشو نیستی محدثه.
این روزا گل ارکیدهی بنفشام رو خیلی دوست دارم. اسمش منوچهره. با هم حرف نمیزنیم، اما حرف همدیگه رو میفهمیم. در سکوت دوتایی با هم دایدو و بیورک گوش میکنیم، ساقهی تردش رو نوازش میکنم و از خودم میپرسم: گل در بر و می در کف و، معشوقه کجاس پس؟
این روزا هوا رو خیلی دوست دارم. هوای دونفرهی پارک جمشیدیه رو که یادم میندازه نبودنت دیگه یه قانونه، نه فاجعه. با ب قدم میزنیم و اون برام از بیماری لاعلاج پسری میگه که هفتساله خاطرخواه هم هستن. دیشب بهش گفته میخوام بیام ایران ببینمت و بمیرم. ولی نمیتونه. پاسپورت ایرانی نداره هنوز. هلنده. سرزمین لالههای واژگون و سرطانهای خون.
این روزا ... این روزا منم دلم میخواد بمیرم.
.
.
October 13, 2008
ملال به مثابهی جهانبینی
.
.
.
و من مسافرم ای بادهای همواره،
لطفاً مرا با خود به هیچجا نبرید
میخوام پیاده برم
بعد از اینکه آدم طی یک سلسله عملیات محیرالعقول، توسط خدا یا ناخدا، تولید شد امکاناتی که در اختیارش قرار گرفت که برود آدم شود، عبارت بود از آب، باد، خاک، آتش. اگر فرض کنیم یک لاکپشت بیطرف، که دومادمون میگوید بیشترین طول عمر را در کائنات دارد، در تمام این سالها سرگذشت آدم را با دور تند نگاه میکرده، همهی آنچه که میدیده، یک فیلم مستند معمولی بوده که هیچ اتفاق عجیبی درش نمیافتد. آدم کمکم پیشرفت کرده و جلو آمده و همهچیز را از دل همان آب و باد و خاک و آتش ساخته. کاری به این نداریم که در پسزمینه چقدر کشتار و حماقت و طاعون و هر جور کوفت و زهرمار دیگر رخ داده. آدم یک مسیر سادهای را جلو آمده که طی آن به جای اینکه گوشت ماموت خام بخورد، فیلهی بره را در پیاز و زعفران میخواباند و روی منقل کباب میکند و با تافتون داغ و کوکا میخورد. از دید همان لاکپشت بیطرف در طول این فیلم همهچیز عادی و منطقی پیش میرود و ذره ذره به آموختهها و ساختههای آدم اضافه میشود و او حس نمیکند که از اعلی علیین یا اسفل السافلین دارند به آدم تقلب یا امداد غیبی میرسانند. البته در صحنههای نادری، چیزهایی رخ میدهد که از نظر لاکپشت، غیرعادی، و بیشتر از آن، غیر لازم است. مثلاً یک مرد پیر ریشو عصایش را میزند به زمین، که تبدیل به مار میشود، یا دستش را میبرد توی یقهاش که مثل لامپ فلوئورسنت روشن میشود. یا مثلاً در جایی که میلیونها نفر الکی الکی میمیرند، یک آدمی میآید به یکیشان فوت میکند که زنده شود. خب لاکپشت میفهمد که این آکروباسیها، این ویژوال افکتها، تاثیر خاصی در دراماتیزاسیون و پایانبندی فیلم، در آنچیزی که عملاً اتفاق میافتد، ندارند. لاکپشت اینقدر میفهمد که آن خدا یا ناخدا یا هرکس دیگری که میلیونها سال است رفته آن بالاها قایم شده، نهایت هنرش را به کار گرفته و یک مقدار زیادی مواد خام، و نهایتاً یک مقدار گوشت و علف تولید کرده، ولی اگر برویم آن بالا دستش را بگیریم و بیاوریم و همهی امکاناتمان را مفت و مجانی در اختیارش بگذاریم و بگوییم یک عدد گوشی نوکیا درست کن، نخواهد توانست. دلیلش هم روشن است. يك مثال هندی میزنم. یک پدری، سپور است، جان میکند و شب تا صبح آشغال جمع میکند و توی آشغالها شمع پیدا میکند که پسرش هم زیر نور شمع جان بکند و درس بخواند و متخصص قلب شود. او پدر خوبیست ولی نباید انتظار داشته باشد که بعدها به عنوان قدردانی، توی اتاق عمل راهش دهند، و باید قبول کند که از یک جایی به بعد، کسی به شمعهای نیمسوختهاش نیازی نداشته. بنابراین فارغ از اینکه میلیونها سال قبل واقعاً چه رخ داده، از یک زمانی به بعد راه آدم، از هر چیز دیگری که غیرآدم باشد، جدا شده. خوب یا بد، آدم از کنترل نظامهای طبیعی و متاطبیعی خارج شد و خودش شروع کرد به کشف و کنترل آن چیزها. این، زمان حال است، وضعیت فعلی است. و اینکه در ادامهی فیلم چه اتفاقی بیفتد، حتی برای لاکپشت هم که چنان زندگی ملالت باری دارد، جالب نیست. چون تا همین جا هم چیزی ندیده که آنقدر بروسلی یا بيك ايمانوردی باشد که پای تلویزیون میخکوبش کند. او هم مثل هر لاکپشت نرمال دیگری، در یک بعدازظهر خمیازهبار جمعه، دلش میخواهد شهر زنان فلینی را ببیند، نه دزد دوچرخهی دسیکا را، و نه يك فيلم معناگرای انار و ترمهدار. بنابراین برخلاف تصور آقای نیچه -سلام ابول- خدا یا ناخدا نمرده است. فقط تبدیل به پیشکسوتی شده که بدون اینکه کار خاصی انجام دهد، گاهی به مراسمی دعوتش میکنند و لوح سپاسی همراه با یک عدد ربع سکهی بهار آزادی نثارش میکنند، و خداییش همین خیلی خوشحالش میکند و شاید همین بهش انگیزه بدهد که یک بامبول تازه، يك شامورتیبازی جديد در بیاورد و مثل این فوتبالیستهایی که رباط صلیبیشان پاره میشود، یک بازگشت رویایی داشته باشد و در اولین بازی خود بعد از اسلام، ما را هتتریک بککند.
.
.
و من مسافرم ای بادهای همواره،
لطفاً مرا با خود به هیچجا نبرید
میخوام پیاده برم
بعد از اینکه آدم طی یک سلسله عملیات محیرالعقول، توسط خدا یا ناخدا، تولید شد امکاناتی که در اختیارش قرار گرفت که برود آدم شود، عبارت بود از آب، باد، خاک، آتش. اگر فرض کنیم یک لاکپشت بیطرف، که دومادمون میگوید بیشترین طول عمر را در کائنات دارد، در تمام این سالها سرگذشت آدم را با دور تند نگاه میکرده، همهی آنچه که میدیده، یک فیلم مستند معمولی بوده که هیچ اتفاق عجیبی درش نمیافتد. آدم کمکم پیشرفت کرده و جلو آمده و همهچیز را از دل همان آب و باد و خاک و آتش ساخته. کاری به این نداریم که در پسزمینه چقدر کشتار و حماقت و طاعون و هر جور کوفت و زهرمار دیگر رخ داده. آدم یک مسیر سادهای را جلو آمده که طی آن به جای اینکه گوشت ماموت خام بخورد، فیلهی بره را در پیاز و زعفران میخواباند و روی منقل کباب میکند و با تافتون داغ و کوکا میخورد. از دید همان لاکپشت بیطرف در طول این فیلم همهچیز عادی و منطقی پیش میرود و ذره ذره به آموختهها و ساختههای آدم اضافه میشود و او حس نمیکند که از اعلی علیین یا اسفل السافلین دارند به آدم تقلب یا امداد غیبی میرسانند. البته در صحنههای نادری، چیزهایی رخ میدهد که از نظر لاکپشت، غیرعادی، و بیشتر از آن، غیر لازم است. مثلاً یک مرد پیر ریشو عصایش را میزند به زمین، که تبدیل به مار میشود، یا دستش را میبرد توی یقهاش که مثل لامپ فلوئورسنت روشن میشود. یا مثلاً در جایی که میلیونها نفر الکی الکی میمیرند، یک آدمی میآید به یکیشان فوت میکند که زنده شود. خب لاکپشت میفهمد که این آکروباسیها، این ویژوال افکتها، تاثیر خاصی در دراماتیزاسیون و پایانبندی فیلم، در آنچیزی که عملاً اتفاق میافتد، ندارند. لاکپشت اینقدر میفهمد که آن خدا یا ناخدا یا هرکس دیگری که میلیونها سال است رفته آن بالاها قایم شده، نهایت هنرش را به کار گرفته و یک مقدار زیادی مواد خام، و نهایتاً یک مقدار گوشت و علف تولید کرده، ولی اگر برویم آن بالا دستش را بگیریم و بیاوریم و همهی امکاناتمان را مفت و مجانی در اختیارش بگذاریم و بگوییم یک عدد گوشی نوکیا درست کن، نخواهد توانست. دلیلش هم روشن است. يك مثال هندی میزنم. یک پدری، سپور است، جان میکند و شب تا صبح آشغال جمع میکند و توی آشغالها شمع پیدا میکند که پسرش هم زیر نور شمع جان بکند و درس بخواند و متخصص قلب شود. او پدر خوبیست ولی نباید انتظار داشته باشد که بعدها به عنوان قدردانی، توی اتاق عمل راهش دهند، و باید قبول کند که از یک جایی به بعد، کسی به شمعهای نیمسوختهاش نیازی نداشته. بنابراین فارغ از اینکه میلیونها سال قبل واقعاً چه رخ داده، از یک زمانی به بعد راه آدم، از هر چیز دیگری که غیرآدم باشد، جدا شده. خوب یا بد، آدم از کنترل نظامهای طبیعی و متاطبیعی خارج شد و خودش شروع کرد به کشف و کنترل آن چیزها. این، زمان حال است، وضعیت فعلی است. و اینکه در ادامهی فیلم چه اتفاقی بیفتد، حتی برای لاکپشت هم که چنان زندگی ملالت باری دارد، جالب نیست. چون تا همین جا هم چیزی ندیده که آنقدر بروسلی یا بيك ايمانوردی باشد که پای تلویزیون میخکوبش کند. او هم مثل هر لاکپشت نرمال دیگری، در یک بعدازظهر خمیازهبار جمعه، دلش میخواهد شهر زنان فلینی را ببیند، نه دزد دوچرخهی دسیکا را، و نه يك فيلم معناگرای انار و ترمهدار. بنابراین برخلاف تصور آقای نیچه -سلام ابول- خدا یا ناخدا نمرده است. فقط تبدیل به پیشکسوتی شده که بدون اینکه کار خاصی انجام دهد، گاهی به مراسمی دعوتش میکنند و لوح سپاسی همراه با یک عدد ربع سکهی بهار آزادی نثارش میکنند، و خداییش همین خیلی خوشحالش میکند و شاید همین بهش انگیزه بدهد که یک بامبول تازه، يك شامورتیبازی جديد در بیاورد و مثل این فوتبالیستهایی که رباط صلیبیشان پاره میشود، یک بازگشت رویایی داشته باشد و در اولین بازی خود بعد از اسلام، ما را هتتریک بککند.
October 8, 2008
Ho
این کتیبهایست که پارسال در یکی از جوبهای ملایر پیدا شد. این کتیبه به زبان فینیقی است. فینیقیه در گذشتههای دور خیلی مهم بود. الفبای فینیقی از یک حرف تشکیل شده بود. این حرف صدایی شبیه به هو داشت. هر کدام از آن چیزهایی که شبیه E هستند، بسته به سایز و جهت و لحنی که ادا شوند، یک معنی دارند. آن قدیمها این چیز عجیبی نبود. مثلاً در تمدن کرخه، آدمها فقط با سوت، حرف میزدند. زبان فینیقی، در واقع نوعی هو کردن ممتد بود. هو کردنهای هردمبیل، هرهریمسلک، هرمنوتیک، هر جور که راهتی، یا هرچی. فینیقیها میتوانستند هوهای بیشماری تولید کنند. چون هوهای هر کس با هوهای دیگری متفاوت است. یک مکالمهی فینیقی شبیه یک آهنگ دوئت طولانی است که لیریکسش «هو-هو-هو...» باشد. مثل چهچه زدن شهرام ناظری. مثل آهنگهایی که در حمام و توالت میخوانیم بدون اینکه شعرش را بلد باشیم. در زبان فینیقی وقتی میگوییم هو، این هو بسته به زمان و مکان، میتواند هر چیزی باشد. برعکس فارسی، که وقتی میگوییم حمّال، فارغ از معنیاش، این حمال همیشه حمال است. . غلط است که بگوییم زبان فینیقی فقط یک حرف و یک کلمه داشته. زبان فینیقی فاقد کلمه بود. وقتی شما همه چیز را هو کنید، نیازی به کلمه ندارید. همین کتیبه را با کمی دقت همهی ما میتوانیم بخوانیم. همین کتیبه را اگر هزار بار کپی پیست کنیم میشود یک کتاب جالب هزار صفحهای. دانستن زبان فینیقی نیاز به هوش و آموزش ندارد. کافیست بینایی آدم سالم باشد. این کتیبه مثل کتیبههای میخی نیازی به رمزگشایی ندارد. همان چیزی را میگوید که نشان میدهد. هیچکس نمیتواند بگوید این کتیبه بیمعنی است یا پیچیده. زبان فینیقی ساده است و همهچیز را ساده میکند. و هو کردن نوعی انعطاف، ایهام و موسیقا دارد که محدودیتها را محو میکند. همهی ما گاهی در حضور بچهها با دهان بسته نوعی صداهای مبهم هممم-هممم مانند تولید میکنیم تا مثلاً بگوییم «شیرینیها توی کمده». بچه گولمالی میشود، ولی طرفِ هممم ما، منظور ما را واضح میگیرد. العاقل یکفیه الاشاره. فینیقیها این همممکردن را، هو کردن را، تمام عمر انجام میدادند و مشکلی هم نداشتند. مینوشتند و میخواندند و هرجوری دلشان میخواست میفهمیدندش و آب هم از آب تکان نمیخورد. آنها در همان عهد بوق، مدرن بودند. مینیمال حرف میزدند و آبستره مینوشتند. برایشان یک کتیبهی فینیقی ارزشی یکسان با یک تابلوی نقاشی خوان میرو داشت. عمر فینیقیه کفاف نداد و تمدنشان خیلی زود به کتاب تاریخ چهارم دبستان پیوست، وگرنه شاید تا امروز کلک همان یک حرف، همان یک هو، یکهو، یکهویی حرف زدن را هم کنده بودند، که بشوند یک فیلم صامت خیلی خیلی طولانی که دارد مستقیم پخش میشود و كسی هم اهميت ندهد كه فیلم ناطق اختراع شده يا خواهد شد يا نه. هرچه باشد فینیقیها دریانوردان ماهری بودند، مثل رزمناو پوتمكين، مثل استيمبوت بيل جونيور، و نه مثل من كه نه شنا بلدم، نه هيچكدام را ديدهام.
September 21, 2008
In Agony, We Are All The Same
.
.
در ستايش زخمخوردگی
.
.
سالها بعد، سرهنگ آئورلیانو بوئندیا، ایستاده در برابر جوخهی آتش، بعد از ظهر دوردستی را به یاد آورد، که پدرش او را به کشف زخمهايی برده بود، كه مثل خوره روح را نمیخورند و نمیتراشند؛ خوب میشوند و اِسكار بجا میگذارند.*
اون موقعها وسعمون در این حد بود که هفتهای یکبار، ظهر، از راه دانشگاه سه کورس تاکسی سوار شیم و یه کم هم پیاده بریم تا چلوکبابی ارمغان توی خیابون منوچهری و دوتا چلوکباب سلطانی بگیریم با یه پرس هم از غذای روزشون که میتونست قیمه، فسنجون، یا لوبیاپلو باشه و با هم نصفش میکردیم. خوشاشتها بود و از کبابش چیزی نمیماسید، ولی طبق قرار دادی نانوشته، نصف گوجهش رو میداد، که عالی بود.
اینکه از بین همهی چلوکبابیهای جهان، اونجا شده بود پاتوق ما، دلیل خاصی نداشت. چون همیشه قبلش تصمیم میگرفتیم که این دفعه دیگه بریم یه جای دیگه، ولی طبق این اصل فوتبالی که آدم نباید به ترکیب تیم برنده دست بزنه، دوباره سر از منوچهری در میآوردیم. البته قیمتهاش که اونقدرا گرون نبود هم، موثر بود ها، ولی اگه صرفاً دنبال جای ارزون بودیم، اون چلوکبابی نزدیک تقاطع وصال-انقلاب، پنگوئن، دلفین یا یه حیوون دیگه تو همون مایهها، ولی نه موبی دیک، که ارزونتر بود.
من همینجوریش هم همیشه گرممه و زود عرق میکنم. دیگه حسابش رو بکن توی گرمای چهل درجه، روی چرم قلابی گُر گرفتهی صندلی عقب تاکسیای که همهچیش به یه چس بند بود و دستگیرهی شیشهبالابر رو هم کنده بود که نتونی شیشه رو از حد اون پونزده سانتی که خودش تعیین کرده پایینتر بیاری، وقتی دستم رو میذاشتم روی پای راستش، طبیعی بود که داغ شدن کف دستم مثل این دستای خونی زمان انقلاب که میمالیدن به دیوارا، یه سایهی نمناک روی شلوارش درست کنه.
بطور معمول یکی از دلمشغولیهای آدمی اینه که دستش رو کجا بذاره، اگه به عکسای تکی خودمون، در گذر زمان نگاه کنیم، بخصوص جاهایی که جیب شلوار، گردن رفیق، یا نردهای در پسزمینه وجود نداره، این مشکل خودش رو به خوبی نشون میده. در محیطهای عمومی، مناسبترین جا برای دست، سطح فوقانی ران است، ران او، به نحوی که انگشت کوچک، تماس خفیفی با چین کشاله پیدا کنه. به این صورت، آدم ضمن برخورداری از لذتی نجیب، در نقطهی تعلیق تشنه میمونه، و در مقابل، اونقدر هم شديداللحن نيست كه به چشم ناظر لَخت، تجاوز بنظر برسه. دست باید ثابت بماند، نه آنکه مالیده شود، یا فرو رود.
ساعت سه میرسیدیم خونه و قبل از هر کاری آب طالبی درست میکرديم. از لحاظ کلی، طالبی ۹۹٪ آبه و ۱٪ رنگ و بو. بهترین روش برای درست کردن آب طالبی اینه که طالبی رو همون موقعی که میخری پوست بگیری، تیکه کنی و بذاری توی فریزر که تبدیل به یخ سبزرنگی میشه. در عوض یخچال هم بوی آبمیوهفروشی و انقلاب نمیگیره و وقتی هم طالبیها رو با شکر میریزی توی میکسر، دیگه لازم نیست یخ اضافه کنی و غلظتش هم خیلی زیادتر از مال بازار میشه. بعد هر وقت لازم داری، سی ثانیه میذاری توی مایکروویو که یخش یه ذره شل بشه و بعد مخلوطكن و... آمادهس. جوریكه با یه کم بیاحتیاطی، ممکنه سقف دهن قانقاریا بگیره و بترکه.
اینکه بعدش چیکار میکردیم و چی پیش میاومد، تابع قانون يـــلخ بود. اون روز هم نمیدونم چهها کرده بودیم که رسیده بودیم به اون لحظهای که خونه در حال کبود شدن بود و هنوز هم پا نشده بودیم چراغ روشن کنیم. تلویزیون روشن بود و نگاه میکردیم. واقعاً نگاه میكرديم. دستم روی شکمش بود و بیهدف میچــمیدم و توی بیشه ول میگشتم، که دورتر از مهرهها و دندهها، یکدفعه رسیدم بهش، و خيلی خونسرد و سنگين، شوكه شدم. انگار یه کرم ابریشم بود، یا هزارپا ، شایدم یه بچهمارماهی ، درست نمیدیدم که. ولی یادم نمیره که چطور وقتی دستم لغزید روی پهلوش، تمام تنش سفت شد، بالشتك ساق پاش برجسته شد و ناخنش رفت توی بازوم. زیر سرانگشتام چیزی شروع کرده بود به زنده شدن، به تپیدن.
عمل کلیه در هفت سالگی، یه اِسکار جراحی به طول ۱۲/۵ سانت و عرض ۴ میل روی پهلوی چپ، یه کم برجسته و ناهموار، ولی نرم و فرّار، یه کم سفت تر از بافتهای دور و بر، یه کم روشنتر از پوست تنش که خیلی تیره بود، با یه تهمایهی مبهم قرمز و صدفی، در دوردست کمرگاه، توی پستوی دنجی از پهلو، جایی که تا چشم کار میکنه بايد انتظار شنزار و تپههای شنی رو داشت. و من بارها سرخوش و سوتزنان از گذرگاههای اون حوالی رد شده بودم بیاينكه چيزی كشف كنم، جز كُركهای طلايی نامريی. خب، هنوز تنش رو ناشی بودم، هنوز تنش رو تازهکار بودم.
هشدار: خطر رمانتیسیسم و اسپویل در پاراگراف بعدی
اسکار تبدیل شد به عضوی از بدنش، برای من. استیگماتایی که بر هیچ بدن دیگری یافت نمیشد. شناسنامه شد. مُهر خورده بود، مهری که زمانی با سیم و سرب بخیه زده بودند. هویت پیدا کرد و به بدنش، به پوست، به انگشتانی که پوست رو لمس میکردن، هویت داد. آرام و ناگهان، زیباتر شد. عروطیسمی امروزی، شهری پیدا کرد، با ردپایی از یک حادثهی شهری. دست میزدی و میلرزوند، صورتت رو میچسبوندی و میسوزوند، نفس میکشیدی، و تو رو تا نفسنفس میکشوند. خودش رو به تمام بازیها و سفرهای دونفره میکشوند. از هر شاهراه، از هر کورهراه، که شروع میکردیم، خسته و ناخسته، به این پرچین پهلو میرسیدیم. رازی نداشت. رو بود. هیچ خاطرهی دراماتیک، هيچ خارش استعاريكی، زیرش، درونش پنهان نبود. درونای نداشت اصلاً. با شکل بیادعا و سادهای که داشت، با حضور بیطمطراق و دور از دسترسش، بالفطره جذاب بود. نشانای، حکشده با تیغ، که هر بار از او باز میگشتم، به گردن میآویختم. خالکوبهای، از جنس رگ و پی، که نمیشد بر تنهای دیگر، پهلوهای دیگر، کـیـچاش کرد، فِـيـكاش كرد. کتیبهای، بیرونآمده از خاکی هزارساله. خاک دوران جنینی، مثل هر کتیبهی دیگری از تن، مثل سینه، مثل گردن.
مدتها بعد، ايستاده در برابر دو ليوان آب طالبی تگری، ما کرش کراننبرگ رو با هم دیدیم. شهوتی كه تصادف، له شدن، مثله شدن، به بار میآورد. ماشينهايی كه مثل شواليهها سوی هم میتازند و مچاله میشوند، تيغههای استيل كه رانها و كتفها را میشكافند و تا دل استخوان فرو میروند. آدمهايی كه تخريب میشوند و درد میكشند، و بر خرابهی خونين و مالين بدنهایشان، لای آهنپارهها به هم میپيچند و برهم فرو میروند و ارضا میشوند و لذتی نامعمول و شورمزّه را تجربه میكنند. لذتی كه در درد و رنجی تازه، كه همچنان دود میكند و بالا میرود، احاطه شده.
چوب زيباست، و آتش، و شعله، و خاكستر.
تن زيباست، و زخم، و درد، و اِسكار.
نه همهی اينها، نه هميشه، نه بی مدارا و اغماض.
*جملهی اول صد سال تنهايی
.
.
در ستايش زخمخوردگی
.
.
سالها بعد، سرهنگ آئورلیانو بوئندیا، ایستاده در برابر جوخهی آتش، بعد از ظهر دوردستی را به یاد آورد، که پدرش او را به کشف زخمهايی برده بود، كه مثل خوره روح را نمیخورند و نمیتراشند؛ خوب میشوند و اِسكار بجا میگذارند.*
اون موقعها وسعمون در این حد بود که هفتهای یکبار، ظهر، از راه دانشگاه سه کورس تاکسی سوار شیم و یه کم هم پیاده بریم تا چلوکبابی ارمغان توی خیابون منوچهری و دوتا چلوکباب سلطانی بگیریم با یه پرس هم از غذای روزشون که میتونست قیمه، فسنجون، یا لوبیاپلو باشه و با هم نصفش میکردیم. خوشاشتها بود و از کبابش چیزی نمیماسید، ولی طبق قرار دادی نانوشته، نصف گوجهش رو میداد، که عالی بود.
اینکه از بین همهی چلوکبابیهای جهان، اونجا شده بود پاتوق ما، دلیل خاصی نداشت. چون همیشه قبلش تصمیم میگرفتیم که این دفعه دیگه بریم یه جای دیگه، ولی طبق این اصل فوتبالی که آدم نباید به ترکیب تیم برنده دست بزنه، دوباره سر از منوچهری در میآوردیم. البته قیمتهاش که اونقدرا گرون نبود هم، موثر بود ها، ولی اگه صرفاً دنبال جای ارزون بودیم، اون چلوکبابی نزدیک تقاطع وصال-انقلاب، پنگوئن، دلفین یا یه حیوون دیگه تو همون مایهها، ولی نه موبی دیک، که ارزونتر بود.
من همینجوریش هم همیشه گرممه و زود عرق میکنم. دیگه حسابش رو بکن توی گرمای چهل درجه، روی چرم قلابی گُر گرفتهی صندلی عقب تاکسیای که همهچیش به یه چس بند بود و دستگیرهی شیشهبالابر رو هم کنده بود که نتونی شیشه رو از حد اون پونزده سانتی که خودش تعیین کرده پایینتر بیاری، وقتی دستم رو میذاشتم روی پای راستش، طبیعی بود که داغ شدن کف دستم مثل این دستای خونی زمان انقلاب که میمالیدن به دیوارا، یه سایهی نمناک روی شلوارش درست کنه.
بطور معمول یکی از دلمشغولیهای آدمی اینه که دستش رو کجا بذاره، اگه به عکسای تکی خودمون، در گذر زمان نگاه کنیم، بخصوص جاهایی که جیب شلوار، گردن رفیق، یا نردهای در پسزمینه وجود نداره، این مشکل خودش رو به خوبی نشون میده. در محیطهای عمومی، مناسبترین جا برای دست، سطح فوقانی ران است، ران او، به نحوی که انگشت کوچک، تماس خفیفی با چین کشاله پیدا کنه. به این صورت، آدم ضمن برخورداری از لذتی نجیب، در نقطهی تعلیق تشنه میمونه، و در مقابل، اونقدر هم شديداللحن نيست كه به چشم ناظر لَخت، تجاوز بنظر برسه. دست باید ثابت بماند، نه آنکه مالیده شود، یا فرو رود.
ساعت سه میرسیدیم خونه و قبل از هر کاری آب طالبی درست میکرديم. از لحاظ کلی، طالبی ۹۹٪ آبه و ۱٪ رنگ و بو. بهترین روش برای درست کردن آب طالبی اینه که طالبی رو همون موقعی که میخری پوست بگیری، تیکه کنی و بذاری توی فریزر که تبدیل به یخ سبزرنگی میشه. در عوض یخچال هم بوی آبمیوهفروشی و انقلاب نمیگیره و وقتی هم طالبیها رو با شکر میریزی توی میکسر، دیگه لازم نیست یخ اضافه کنی و غلظتش هم خیلی زیادتر از مال بازار میشه. بعد هر وقت لازم داری، سی ثانیه میذاری توی مایکروویو که یخش یه ذره شل بشه و بعد مخلوطكن و... آمادهس. جوریكه با یه کم بیاحتیاطی، ممکنه سقف دهن قانقاریا بگیره و بترکه.
اینکه بعدش چیکار میکردیم و چی پیش میاومد، تابع قانون يـــلخ بود. اون روز هم نمیدونم چهها کرده بودیم که رسیده بودیم به اون لحظهای که خونه در حال کبود شدن بود و هنوز هم پا نشده بودیم چراغ روشن کنیم. تلویزیون روشن بود و نگاه میکردیم. واقعاً نگاه میكرديم. دستم روی شکمش بود و بیهدف میچــمیدم و توی بیشه ول میگشتم، که دورتر از مهرهها و دندهها، یکدفعه رسیدم بهش، و خيلی خونسرد و سنگين، شوكه شدم. انگار یه کرم ابریشم بود، یا هزارپا ، شایدم یه بچهمارماهی ، درست نمیدیدم که. ولی یادم نمیره که چطور وقتی دستم لغزید روی پهلوش، تمام تنش سفت شد، بالشتك ساق پاش برجسته شد و ناخنش رفت توی بازوم. زیر سرانگشتام چیزی شروع کرده بود به زنده شدن، به تپیدن.
عمل کلیه در هفت سالگی، یه اِسکار جراحی به طول ۱۲/۵ سانت و عرض ۴ میل روی پهلوی چپ، یه کم برجسته و ناهموار، ولی نرم و فرّار، یه کم سفت تر از بافتهای دور و بر، یه کم روشنتر از پوست تنش که خیلی تیره بود، با یه تهمایهی مبهم قرمز و صدفی، در دوردست کمرگاه، توی پستوی دنجی از پهلو، جایی که تا چشم کار میکنه بايد انتظار شنزار و تپههای شنی رو داشت. و من بارها سرخوش و سوتزنان از گذرگاههای اون حوالی رد شده بودم بیاينكه چيزی كشف كنم، جز كُركهای طلايی نامريی. خب، هنوز تنش رو ناشی بودم، هنوز تنش رو تازهکار بودم.
هشدار: خطر رمانتیسیسم و اسپویل در پاراگراف بعدی
اسکار تبدیل شد به عضوی از بدنش، برای من. استیگماتایی که بر هیچ بدن دیگری یافت نمیشد. شناسنامه شد. مُهر خورده بود، مهری که زمانی با سیم و سرب بخیه زده بودند. هویت پیدا کرد و به بدنش، به پوست، به انگشتانی که پوست رو لمس میکردن، هویت داد. آرام و ناگهان، زیباتر شد. عروطیسمی امروزی، شهری پیدا کرد، با ردپایی از یک حادثهی شهری. دست میزدی و میلرزوند، صورتت رو میچسبوندی و میسوزوند، نفس میکشیدی، و تو رو تا نفسنفس میکشوند. خودش رو به تمام بازیها و سفرهای دونفره میکشوند. از هر شاهراه، از هر کورهراه، که شروع میکردیم، خسته و ناخسته، به این پرچین پهلو میرسیدیم. رازی نداشت. رو بود. هیچ خاطرهی دراماتیک، هيچ خارش استعاريكی، زیرش، درونش پنهان نبود. درونای نداشت اصلاً. با شکل بیادعا و سادهای که داشت، با حضور بیطمطراق و دور از دسترسش، بالفطره جذاب بود. نشانای، حکشده با تیغ، که هر بار از او باز میگشتم، به گردن میآویختم. خالکوبهای، از جنس رگ و پی، که نمیشد بر تنهای دیگر، پهلوهای دیگر، کـیـچاش کرد، فِـيـكاش كرد. کتیبهای، بیرونآمده از خاکی هزارساله. خاک دوران جنینی، مثل هر کتیبهی دیگری از تن، مثل سینه، مثل گردن.
مدتها بعد، ايستاده در برابر دو ليوان آب طالبی تگری، ما کرش کراننبرگ رو با هم دیدیم. شهوتی كه تصادف، له شدن، مثله شدن، به بار میآورد. ماشينهايی كه مثل شواليهها سوی هم میتازند و مچاله میشوند، تيغههای استيل كه رانها و كتفها را میشكافند و تا دل استخوان فرو میروند. آدمهايی كه تخريب میشوند و درد میكشند، و بر خرابهی خونين و مالين بدنهایشان، لای آهنپارهها به هم میپيچند و برهم فرو میروند و ارضا میشوند و لذتی نامعمول و شورمزّه را تجربه میكنند. لذتی كه در درد و رنجی تازه، كه همچنان دود میكند و بالا میرود، احاطه شده.
چوب زيباست، و آتش، و شعله، و خاكستر.
تن زيباست، و زخم، و درد، و اِسكار.
نه همهی اينها، نه هميشه، نه بی مدارا و اغماض.
*جملهی اول صد سال تنهايی
.
September 18, 2008
Once Upon A Time, There Was A Species
.
.
فراسوی نیک و بد
.
.
همهروزه ایمیلهای فراوانی دریافت میکنم که میخواهند بدانند دلیل مخالفت و مبارزهی جهانی من با بادی بیلدینگ چیست. در این راه حتی گروهی هستند که با خطاب کردن من با عناوینی همچون نیقلیون، ریقو و گوزبالاقتپه، تلاش میکنند شور مبارزه را در من خاموش کنند. زهی خاماندیشی.
وقتی از حلقهی گمشدهی داروین صحبت میکنیم، معمولاً اینطور تصور میشود که ما دنبال یک حلقهی حلبی نیمه-حیوانی میگردیم که حدفاصل گوریل تا آدم را پیموده باشد. اغلب فوری یاد نئاندرتال میافتند و گمان میبرند که با کشف فسیلها و آت و آشغالهای جدید، بالاخره معلوم میشود که کی و چگونه از حیوان به انسان تبدیل شدیم و از کجای کار دیگر میمون نبودیم. اینجوری نیست کلاً. از این کارتون خمیریها که نمیسازیم.
با سوادی در حد کتاب علوم سوم راهنمایی هم میشود فهمید که تکامل و انتخاب طبیعی، واقعاً وجود دارند و به خوبی بخش اصلی راهی که آمدهایم را نشان میدهند ولی سوالهای زیادی را هم هنوز پاسخ ندادهاند. در مقابل، با سوادی در حد کتاب دینی چهارم دبستان هم میشود باور کرد که کائنات و موجودات در شیش هفت روز خلق شدند و دیگر سوالی نپرسید.
بعد از هفتهزار سال ما فقط دو راه مجزا پیش پای خودمان گذاشتهایم که بفهمیم از پشت کدام بوته به عمل آمدهایم و این سادهانگارانه است. آفرینشیسم و تکاملیسم هر دو ناقص و سادهانگارانهاند، چون ته ندارند و مینیمالیسم آنها برای توضیح چطوشدکهایطوشد جوری کودکانه است که به درد فیلمنامهی معقولی برای فیلمی از کانون پرورش فکری در دههی شصت میخورد. هیچ روایت رازآلود و فرضآلودی، چه کاسمولوژیک باشد، چه لاهوتوناسوتیک، کافی نیست برایمان چون حوصلهی دزد و پلیسبازی نداریم. و تا وقتی که معلوم نشده آن بالا دقیقا چه خبر بوده و خواهد بود، به نشانهی اعتراض، فرض را بر این میگذاریم که راه سومی هم وجود دارد که هنوز اصلاً کسی نه دنبالش رفته، نه بهش فکر کرده. اگر قرار است رازی این وسط باشد، بیا تا گل برافشانیم و رازی نو در اندازیم.
فارغ از نوع نگاه، آفرینشیست و تکاملیست، خداباور و ناخداباور، بیدین و دیندار، به یک اندازه آدم میکشند، به یک اندازه دزدی میکنند، به یک اندازه کباب میخورند، به یک اندازه کثافتکاری میکنند و به یک اندازه به اخلاق پایبندند و اگر جزئیات این آمار را میخواهید با دومادمون تماس بگیرید. مسئله این است که اینها صرفاً نوعی لایف استایل هستند و عملاً تاثیری بر اینکه یک آدم چقدر میتواند پستفطرت باشد، ندارند. اگر پا بدهد، به نام هر چیزی میتوان آدمکشی، نسلکشی، عصبکُشی، عصبکِشی، جااکشی کرد و بعد، آسوده خوابید.
من هیچوقت از حقوق حموصکشوعالها دفاع نخواهم کردم. این یکجور لایفاستایل است که به خودشان مربوط است. کسانی که دوستشان دارم، نه حمواند و نه حموفوب، و همین برای من کافیست که کاری به آنها نداشته باشم و نگاهشان کنم که برای حقوقشان مبارزه میکنند. به همینصورت من هیچوقت از حقوق حیوانات دفاع نخواهم کرد. این مشکلیست که به حیوانات و شکارچیها مربوط است. من نه تازگیها سگ بودهام و نه قصد دارم سگ داشته باشم. من یک موجود بیولوژیکاً گوشتخوار معمولیام و کاری هم به کسی ندارم.
من سخت به آزادی لایف استایل پابندم. من سخت به آزادی بیان پابندم. من سخت به مسخره کردن آن چیزهایی که خوشم نمیآید و توهین کردن به طرز فکرها و رفتارهایی که در نظرم ابلهانهاند و روی اعصابم میرود پابندم. من مشکل شخصی با همهی خدا/ناخداباورها، حموفیل/فوبها، سگدوستها و گربهگریزها ندارم. اما با همهی بادی بیلدینگیها مشکل شخصی دارم و به خودم اجازه میدهم که صمیمانه مسخرهشان کنم.
تنها خط قرمزی که برای مسخره کردن و توهین وجود دارد، غیرقابل تغییر بودن است. هر چیزی که از نظر ما نادرست و اصلاحپذیر باشد، نه تنها مجوز به گند کشیدن را به ما میدهد، بلکه نص صریح مغز است که در صورت برخورد، باید مسخره کنیم، و باید توهین کنیم، آنگونه که دلمان خنک شود. مگر ما جز برای اینکه دلمان خنک شود زندگی میکنیم؟ نه. و هرچیزی که از لحاظ ریاضی و فیزیک، نادرست و اصلاحناپذیر باشد، نباید مسخره شود. همین است که هیچوقت قیافهی زشت و کج و کولهی آدمهای بیگناه را مسخره نمیکنیم. هیچکداممان. و به افکار و رفتارشان بسنده میکنیم.
اما رئیسجمهور زشت است و ابله. ما به او، به همهچیز او، به زشتی و بلاهتش، توهین میکنیم و دلمان خنک میشود و کار پسندیدهای هم هست و دلیلش هم این است که در فیلمهای درجه دو همهی آدمهای خوب، زیبا، و همهی آدمهای بد زشتاند. به علاوه وقتی حماقت از یک حد خاصی فراتر رود، یک مجوز کلی برای توهین صادر میشود که خانواده و اجداد آن فرد را هم پوشش میدهد. وقتی کسی خیابان یکطرفه را خلاف میآید و سپر به سپر جلوی ما میایستد و با پررویی ماشین را خاموش میکند تا روی ما کم شود، اگر زیر لب به او نگوییم مرتیکهی حمال، این دانای کل است که باید به ما بگوید مرتیکهی حمال که همین فرصت اندک را هم برای خنکشدن دلمان، مفت از دست میدهیم.
کلمات معنی خود را از دست میدهند و معانی جدید پیدا میکنند. وقتی میگوییم حمال، کاری با قشر زحمتکشی که گونی برنج پنجاه کیلویی را روی دوش میگذارد و حمل میکند نداریم. آن حمال که میگوییم یک فحش است. این یکی شیریست کآدم میخورد. در واقع اینجا صحبت از باربری نیست اصلاً. دقیقا به همین صورت است که وقتی در بازی حکم تیم مقابل را کوت کردهایم و طرف میخواهد دست بدهد، با وجود اینکه ورقها وزن چندانی ندارند، با لحن خاصی میگوییم حمالی کن. اینجا هم فقط هدف این است که توهین دوستانهای کرده باشیم.
برگردیم به صحنهی مواجهه در خیابان یکطرفه. اکیداً حذر کنیم از درگیری فیزیکی. حتی اگر طرف چهل کیلو باشد و ما قدمان یک و هشتاد و شیش. این همان صحنهایست که راه انسان و حیوان جدا میشود. این همان صحنهایست که باید درش دنبال حلقهی گمشدهی داروین گشت. به کار بردن زور، اصل اول حیوانیت است. نشانهایست از قرار داشتن در ردههای تحتانی چرخهی تنازع بقا. برای آدم هیچ چیزی نکوهیدهتر از زور بازو وجود ندارد. قوی بودن یک ضدارزش است.
البته همهی ما میدانیم که بادی بیلدینگها زور ندارند. ولی بهر حال ویترینی از زورمندی را به نمایش میگذارند که بدوی و ماقبلتاریخی است. یا واضحترش اینکه، تاریخگذشته است. ما مشکلی با ورزیده بودن نداریم. ما با کاظمپلنگ و قاسمفیگور مشکل داریم که از القاب حیوانی نمیرنجند و اگر بگوییم یارو مثل اسب میمونه، خوششان هم میآید. ما با بدن به مثابهی زور و دعوا مخالفایم، نه با بدن به مثابهی ناز و زیبا. و من بالشخصه هیچ دختر سالمالعقلی را ندیدهام که کسی را بخاطر بادی بیلدینگگی دوست داشته باشد.
رینوپلاستی بد نیست، چون میتواند دماغی را که عقابی است به بینی نرمال آدمیزاد تبدیل کند. ورزش و فعالیت جسمانی، بد نیست چون از زمان فردوسی فوایدش معلوم بوده. رینوپلاستی وقتی بد است که دماغ عقابی را به دماغ خوکی تبدیل کند. ورزش وقتی بد است که شخص بتواند یک گاری هشتصد کیلویی را با رنج و مشقت، پانزده متر جلو ببرد. کاری که یک اسب به سادگی انجام میدهد و توقعی هم ندارد.
اینجا واجب میشود که این جوک بینظیر را دوباره تعریف کنم که اسبه زنگ میزنه سیرک و تقاضای استخدام میکنه. صاحاب سیرک میگه خب مثلاً چیکار بلدی؟ رقص پا؟ پریدن از حلقهی آتیش؟ توپ بازی. اسبه میگه تو مثکه حالیت نیستها. من دارم حرف میزنم باهات. ها ها ها.
وقتی از میانهروی حرف میزنیم منظور این نیست که اینوریا درست میگن ولی اونوریا هم حق دارن. منظور میانهحالی و مدیاکریتی نیست که به افکار بخور و نمیر اکتفا کرد و آب باریکهای از هرچیز رو قبول داشت. منظور اینه که اگر هم قصد هیکل داریم، به داوود میکل آنجلو بسنده کنیم و با تیشهی ناشیانه، آن خطهای نرم را بیش از حد عمیق و اکشن نکنیم. میانهروی این است که بتوان در قوطی خیارشور را باز کرد ولی نتوان زنجیر پاره کرد. تنها کسی که نیاز به پاره کردن زنجیر دارد دیوانهایست که به تخت بسته شده، و دیو و ددی که به تختهسنگ.
اصلاً هیچ چیزی در این جهان تصادفی نیست. ما همهجای تنمان ماهیچه دارد جز سر. پوست را که کنار بزنی، مستقیماً به استخوان میرسی. همین غیرعادیترین چیزیست که در بدنهای بیلدینگ شده دیده میشود. هیکلی گنده و سری کوچک. مثل یخچال ساید بای ساید که رویش یک جعبهی دستمال کاغذی باشد. بودن دستمال روی یخچال به خودی خود به کسی آسیب نمیرساند، ولی امکان استفاده را محدود میکند. دسترسی به مغز هم به همین آسانی محدود میشود.
در بدترین حالاتشان، یکی میگوید که سیاهچاله وجود دارد که همهچیز را میبلعد، و دیگری میگوید چاهیسیاه وجود دارد که مارهای غاشیهاش تو را میبلعند. ما اگر هم قرار است درگیر چنین فیلمهندیبازیهایی شویم، وقتش رسیده که ابتکار عمل و نوآوری بیشتری به خرج دهیم. این همان راه سوم است. منظور این نیست که بشینیم و از خودمان یک تئوری علمی در کنیم که کائنات را حل کند. منظور این است که با طناب کسی توی چاه و سیاهچاله نرویم.
هیچکس هنوز نتوانسته عین بچهی آدم و بدون داستانسرایی و نظریهپردازی، ته را به ما نشان دهد. ته مهم است. میشود دیر به سینما رسید و فیلمی را از وسطش نگاه کرد. ولی اینکه توی سالن بشینی و ده دقیقه مانده به ته فیلم به نشانهی اعتراض به طخمی بودن فیلم، با ژستی هولدنوار بروی بیرون، فقط نشان میدهد که خودت چه آدم طخمیای هستی. حتی من ضرری هم در دنبال کردن مسابقهی قویترین مردان دنیا نمیبینم. گاهی، که همیشه پیش میآید، به تفریحات سبک نیاز داریم. خیلی سبک. هشتصد کیلو و بیشتر.
هر آدم سالمی نیاز دارد گاهی که به تفریحات سبک مشغول نیست، به خودش یادآوری کند که پهنای این جهان، صد میلیون سال نوری و بیشتر است. این یعنی اگر کتاب کمدیهای کیهانی را خوانده باشیم و کسی صد میلیون سال قبل در دوردستترین جای جهان روی مقوایی نوشته باشد «دیدمت» و به سوی ما گرفته باشد، او تنها صد میلیون سال بعد مقوای ما که رویش نوشتهایم «چشمت روشن» را، خواهد دید. این خیلی عجیب است و خیلی بزرگ. و این بزرگی نباید فراموش شود. چند بار میشود در این فاصله از تهران تا شیراز رفت؟ پوووووف.
بعد، هر آدم سالمی نیاز داره گاهی به خودش یادآوری کنه که عمر این دنیا سیزده میلیارد ساله و درازتر. و بشینه این سیزده میلیارد رو از لحاظ ریاضی با خودش حلاجی کنه و با این تاریخ هفت هزار سالهی آدم روی زمین مقایسه کنه و کف کنه و از خودش بپرسه آخه چرا؟ نامرد، چرا؟ تو قول داده بودی، پس چرا آخه؟ و حالش گرفته بشه که خدا میدونه قبل از این هفتهزار سال چه بزن و بکوب و فسق و فجور و دامبول و دیمبولی به پا بوده. حالا مهم هم نیستها. چون ما که در هر حال کار خاصی نمیکردیم. اگه وقت داشتیم، نهایتاً یه بار دیگه میروندیم تا شیراز و چارتا سیخ کوبیده بیشتر میخوردیم. این وسط مهم فقط همونه که آدم نره بادی بیلدینگ.
.
.
.
فراسوی نیک و بد
.
.
همهروزه ایمیلهای فراوانی دریافت میکنم که میخواهند بدانند دلیل مخالفت و مبارزهی جهانی من با بادی بیلدینگ چیست. در این راه حتی گروهی هستند که با خطاب کردن من با عناوینی همچون نیقلیون، ریقو و گوزبالاقتپه، تلاش میکنند شور مبارزه را در من خاموش کنند. زهی خاماندیشی.
وقتی از حلقهی گمشدهی داروین صحبت میکنیم، معمولاً اینطور تصور میشود که ما دنبال یک حلقهی حلبی نیمه-حیوانی میگردیم که حدفاصل گوریل تا آدم را پیموده باشد. اغلب فوری یاد نئاندرتال میافتند و گمان میبرند که با کشف فسیلها و آت و آشغالهای جدید، بالاخره معلوم میشود که کی و چگونه از حیوان به انسان تبدیل شدیم و از کجای کار دیگر میمون نبودیم. اینجوری نیست کلاً. از این کارتون خمیریها که نمیسازیم.
با سوادی در حد کتاب علوم سوم راهنمایی هم میشود فهمید که تکامل و انتخاب طبیعی، واقعاً وجود دارند و به خوبی بخش اصلی راهی که آمدهایم را نشان میدهند ولی سوالهای زیادی را هم هنوز پاسخ ندادهاند. در مقابل، با سوادی در حد کتاب دینی چهارم دبستان هم میشود باور کرد که کائنات و موجودات در شیش هفت روز خلق شدند و دیگر سوالی نپرسید.
بعد از هفتهزار سال ما فقط دو راه مجزا پیش پای خودمان گذاشتهایم که بفهمیم از پشت کدام بوته به عمل آمدهایم و این سادهانگارانه است. آفرینشیسم و تکاملیسم هر دو ناقص و سادهانگارانهاند، چون ته ندارند و مینیمالیسم آنها برای توضیح چطوشدکهایطوشد جوری کودکانه است که به درد فیلمنامهی معقولی برای فیلمی از کانون پرورش فکری در دههی شصت میخورد. هیچ روایت رازآلود و فرضآلودی، چه کاسمولوژیک باشد، چه لاهوتوناسوتیک، کافی نیست برایمان چون حوصلهی دزد و پلیسبازی نداریم. و تا وقتی که معلوم نشده آن بالا دقیقا چه خبر بوده و خواهد بود، به نشانهی اعتراض، فرض را بر این میگذاریم که راه سومی هم وجود دارد که هنوز اصلاً کسی نه دنبالش رفته، نه بهش فکر کرده. اگر قرار است رازی این وسط باشد، بیا تا گل برافشانیم و رازی نو در اندازیم.
فارغ از نوع نگاه، آفرینشیست و تکاملیست، خداباور و ناخداباور، بیدین و دیندار، به یک اندازه آدم میکشند، به یک اندازه دزدی میکنند، به یک اندازه کباب میخورند، به یک اندازه کثافتکاری میکنند و به یک اندازه به اخلاق پایبندند و اگر جزئیات این آمار را میخواهید با دومادمون تماس بگیرید. مسئله این است که اینها صرفاً نوعی لایف استایل هستند و عملاً تاثیری بر اینکه یک آدم چقدر میتواند پستفطرت باشد، ندارند. اگر پا بدهد، به نام هر چیزی میتوان آدمکشی، نسلکشی، عصبکُشی، عصبکِشی، جااکشی کرد و بعد، آسوده خوابید.
من هیچوقت از حقوق حموصکشوعالها دفاع نخواهم کردم. این یکجور لایفاستایل است که به خودشان مربوط است. کسانی که دوستشان دارم، نه حمواند و نه حموفوب، و همین برای من کافیست که کاری به آنها نداشته باشم و نگاهشان کنم که برای حقوقشان مبارزه میکنند. به همینصورت من هیچوقت از حقوق حیوانات دفاع نخواهم کرد. این مشکلیست که به حیوانات و شکارچیها مربوط است. من نه تازگیها سگ بودهام و نه قصد دارم سگ داشته باشم. من یک موجود بیولوژیکاً گوشتخوار معمولیام و کاری هم به کسی ندارم.
من سخت به آزادی لایف استایل پابندم. من سخت به آزادی بیان پابندم. من سخت به مسخره کردن آن چیزهایی که خوشم نمیآید و توهین کردن به طرز فکرها و رفتارهایی که در نظرم ابلهانهاند و روی اعصابم میرود پابندم. من مشکل شخصی با همهی خدا/ناخداباورها، حموفیل/فوبها، سگدوستها و گربهگریزها ندارم. اما با همهی بادی بیلدینگیها مشکل شخصی دارم و به خودم اجازه میدهم که صمیمانه مسخرهشان کنم.
تنها خط قرمزی که برای مسخره کردن و توهین وجود دارد، غیرقابل تغییر بودن است. هر چیزی که از نظر ما نادرست و اصلاحپذیر باشد، نه تنها مجوز به گند کشیدن را به ما میدهد، بلکه نص صریح مغز است که در صورت برخورد، باید مسخره کنیم، و باید توهین کنیم، آنگونه که دلمان خنک شود. مگر ما جز برای اینکه دلمان خنک شود زندگی میکنیم؟ نه. و هرچیزی که از لحاظ ریاضی و فیزیک، نادرست و اصلاحناپذیر باشد، نباید مسخره شود. همین است که هیچوقت قیافهی زشت و کج و کولهی آدمهای بیگناه را مسخره نمیکنیم. هیچکداممان. و به افکار و رفتارشان بسنده میکنیم.
اما رئیسجمهور زشت است و ابله. ما به او، به همهچیز او، به زشتی و بلاهتش، توهین میکنیم و دلمان خنک میشود و کار پسندیدهای هم هست و دلیلش هم این است که در فیلمهای درجه دو همهی آدمهای خوب، زیبا، و همهی آدمهای بد زشتاند. به علاوه وقتی حماقت از یک حد خاصی فراتر رود، یک مجوز کلی برای توهین صادر میشود که خانواده و اجداد آن فرد را هم پوشش میدهد. وقتی کسی خیابان یکطرفه را خلاف میآید و سپر به سپر جلوی ما میایستد و با پررویی ماشین را خاموش میکند تا روی ما کم شود، اگر زیر لب به او نگوییم مرتیکهی حمال، این دانای کل است که باید به ما بگوید مرتیکهی حمال که همین فرصت اندک را هم برای خنکشدن دلمان، مفت از دست میدهیم.
کلمات معنی خود را از دست میدهند و معانی جدید پیدا میکنند. وقتی میگوییم حمال، کاری با قشر زحمتکشی که گونی برنج پنجاه کیلویی را روی دوش میگذارد و حمل میکند نداریم. آن حمال که میگوییم یک فحش است. این یکی شیریست کآدم میخورد. در واقع اینجا صحبت از باربری نیست اصلاً. دقیقا به همین صورت است که وقتی در بازی حکم تیم مقابل را کوت کردهایم و طرف میخواهد دست بدهد، با وجود اینکه ورقها وزن چندانی ندارند، با لحن خاصی میگوییم حمالی کن. اینجا هم فقط هدف این است که توهین دوستانهای کرده باشیم.
برگردیم به صحنهی مواجهه در خیابان یکطرفه. اکیداً حذر کنیم از درگیری فیزیکی. حتی اگر طرف چهل کیلو باشد و ما قدمان یک و هشتاد و شیش. این همان صحنهایست که راه انسان و حیوان جدا میشود. این همان صحنهایست که باید درش دنبال حلقهی گمشدهی داروین گشت. به کار بردن زور، اصل اول حیوانیت است. نشانهایست از قرار داشتن در ردههای تحتانی چرخهی تنازع بقا. برای آدم هیچ چیزی نکوهیدهتر از زور بازو وجود ندارد. قوی بودن یک ضدارزش است.
البته همهی ما میدانیم که بادی بیلدینگها زور ندارند. ولی بهر حال ویترینی از زورمندی را به نمایش میگذارند که بدوی و ماقبلتاریخی است. یا واضحترش اینکه، تاریخگذشته است. ما مشکلی با ورزیده بودن نداریم. ما با کاظمپلنگ و قاسمفیگور مشکل داریم که از القاب حیوانی نمیرنجند و اگر بگوییم یارو مثل اسب میمونه، خوششان هم میآید. ما با بدن به مثابهی زور و دعوا مخالفایم، نه با بدن به مثابهی ناز و زیبا. و من بالشخصه هیچ دختر سالمالعقلی را ندیدهام که کسی را بخاطر بادی بیلدینگگی دوست داشته باشد.
رینوپلاستی بد نیست، چون میتواند دماغی را که عقابی است به بینی نرمال آدمیزاد تبدیل کند. ورزش و فعالیت جسمانی، بد نیست چون از زمان فردوسی فوایدش معلوم بوده. رینوپلاستی وقتی بد است که دماغ عقابی را به دماغ خوکی تبدیل کند. ورزش وقتی بد است که شخص بتواند یک گاری هشتصد کیلویی را با رنج و مشقت، پانزده متر جلو ببرد. کاری که یک اسب به سادگی انجام میدهد و توقعی هم ندارد.
اینجا واجب میشود که این جوک بینظیر را دوباره تعریف کنم که اسبه زنگ میزنه سیرک و تقاضای استخدام میکنه. صاحاب سیرک میگه خب مثلاً چیکار بلدی؟ رقص پا؟ پریدن از حلقهی آتیش؟ توپ بازی. اسبه میگه تو مثکه حالیت نیستها. من دارم حرف میزنم باهات. ها ها ها.
وقتی از میانهروی حرف میزنیم منظور این نیست که اینوریا درست میگن ولی اونوریا هم حق دارن. منظور میانهحالی و مدیاکریتی نیست که به افکار بخور و نمیر اکتفا کرد و آب باریکهای از هرچیز رو قبول داشت. منظور اینه که اگر هم قصد هیکل داریم، به داوود میکل آنجلو بسنده کنیم و با تیشهی ناشیانه، آن خطهای نرم را بیش از حد عمیق و اکشن نکنیم. میانهروی این است که بتوان در قوطی خیارشور را باز کرد ولی نتوان زنجیر پاره کرد. تنها کسی که نیاز به پاره کردن زنجیر دارد دیوانهایست که به تخت بسته شده، و دیو و ددی که به تختهسنگ.
اصلاً هیچ چیزی در این جهان تصادفی نیست. ما همهجای تنمان ماهیچه دارد جز سر. پوست را که کنار بزنی، مستقیماً به استخوان میرسی. همین غیرعادیترین چیزیست که در بدنهای بیلدینگ شده دیده میشود. هیکلی گنده و سری کوچک. مثل یخچال ساید بای ساید که رویش یک جعبهی دستمال کاغذی باشد. بودن دستمال روی یخچال به خودی خود به کسی آسیب نمیرساند، ولی امکان استفاده را محدود میکند. دسترسی به مغز هم به همین آسانی محدود میشود.
در بدترین حالاتشان، یکی میگوید که سیاهچاله وجود دارد که همهچیز را میبلعد، و دیگری میگوید چاهیسیاه وجود دارد که مارهای غاشیهاش تو را میبلعند. ما اگر هم قرار است درگیر چنین فیلمهندیبازیهایی شویم، وقتش رسیده که ابتکار عمل و نوآوری بیشتری به خرج دهیم. این همان راه سوم است. منظور این نیست که بشینیم و از خودمان یک تئوری علمی در کنیم که کائنات را حل کند. منظور این است که با طناب کسی توی چاه و سیاهچاله نرویم.
هیچکس هنوز نتوانسته عین بچهی آدم و بدون داستانسرایی و نظریهپردازی، ته را به ما نشان دهد. ته مهم است. میشود دیر به سینما رسید و فیلمی را از وسطش نگاه کرد. ولی اینکه توی سالن بشینی و ده دقیقه مانده به ته فیلم به نشانهی اعتراض به طخمی بودن فیلم، با ژستی هولدنوار بروی بیرون، فقط نشان میدهد که خودت چه آدم طخمیای هستی. حتی من ضرری هم در دنبال کردن مسابقهی قویترین مردان دنیا نمیبینم. گاهی، که همیشه پیش میآید، به تفریحات سبک نیاز داریم. خیلی سبک. هشتصد کیلو و بیشتر.
هر آدم سالمی نیاز دارد گاهی که به تفریحات سبک مشغول نیست، به خودش یادآوری کند که پهنای این جهان، صد میلیون سال نوری و بیشتر است. این یعنی اگر کتاب کمدیهای کیهانی را خوانده باشیم و کسی صد میلیون سال قبل در دوردستترین جای جهان روی مقوایی نوشته باشد «دیدمت» و به سوی ما گرفته باشد، او تنها صد میلیون سال بعد مقوای ما که رویش نوشتهایم «چشمت روشن» را، خواهد دید. این خیلی عجیب است و خیلی بزرگ. و این بزرگی نباید فراموش شود. چند بار میشود در این فاصله از تهران تا شیراز رفت؟ پوووووف.
بعد، هر آدم سالمی نیاز داره گاهی به خودش یادآوری کنه که عمر این دنیا سیزده میلیارد ساله و درازتر. و بشینه این سیزده میلیارد رو از لحاظ ریاضی با خودش حلاجی کنه و با این تاریخ هفت هزار سالهی آدم روی زمین مقایسه کنه و کف کنه و از خودش بپرسه آخه چرا؟ نامرد، چرا؟ تو قول داده بودی، پس چرا آخه؟ و حالش گرفته بشه که خدا میدونه قبل از این هفتهزار سال چه بزن و بکوب و فسق و فجور و دامبول و دیمبولی به پا بوده. حالا مهم هم نیستها. چون ما که در هر حال کار خاصی نمیکردیم. اگه وقت داشتیم، نهایتاً یه بار دیگه میروندیم تا شیراز و چارتا سیخ کوبیده بیشتر میخوردیم. این وسط مهم فقط همونه که آدم نره بادی بیلدینگ.
.
.
September 8, 2008
PANGH
.
.
ظهور و سقوط چارلز فاستر پنق
.
.
پنق رو ساعت دو صبح آوردن. خيلی زود اسمش همهجا پيچيد. نیم ساعت بعد همه داشتیم سرخوشانه راجع بهش حرف میزدیم. هنوز هیچ کدوم ندیده بودیمش. مريض ما نبود. ولی وقتی ساعت پنج صبح گاماس گاماس توی راهروی تاریک میرفتم، یه آن به خودم اومدم و دیدم دارم زیرلب میگم پنق پنق پنق، و داره حس خوبی بهم دست میده. بعد از مدتها اینقدر یههویی همچین کلمهی کامل و بینقصی با پای خودش... که نه، لای پتو اومده بود. پنق چهار سالش بود و ترکمن بود و استاتوس اپیلپتیکوس داشت. هفت صبح که کارم تموم شد و رفتم ببینمش، تازه برده بودنش سردخونه. رفتم خونه خوابیدم و دو بعد از ظهر که بیدار شدم و داشتم بستنی میخوردم، دوباره به پنق فکر کردم و فهمیدم که با اغراق، بعد از کهربا، این بهترین کلمهایه که تا حالا شنیدهم. بعد از این همه سال، هنوز هم گاه و بیگاه یادش میافتم و زیر لب میگم پنق پنق پنق. شاید من تنها کسی باشم تو دنیا که هنوز پنق میکنم. حتی خونوادهش هم ممکنه دیگه به یادش نیفتن. ولی انکار نمیشه کرد که هر کس دیگهای هم باشه، اگه توی موقعیت مناسبی قرار بگیره و چندبار با لحنهای متفاوت، پشت سر هم، زیرلب بگه پنق، حس خوبی پیدا میکنه. پنق مهمه. نه که مهم باشه، ولی چیزی نیست که پاک بشه. چیزی نیست که اتفاقی توی کوچه و خیابون و فیلما شنیده بشه. پنق از توی قوطی در نیومده. یه آدم بوده با یه سرگذشت واقعی که سعدی، خیام، و مرد نکونام رو به هیچ گرفت، و بر اثر یک سلسله حوادث تقریبا معمولی و غیرکافکایی، تبدیل به یه کلمهی سه حرفی زیبای بیمعنی شد.
.
.
.
ظهور و سقوط چارلز فاستر پنق
.
.
پنق رو ساعت دو صبح آوردن. خيلی زود اسمش همهجا پيچيد. نیم ساعت بعد همه داشتیم سرخوشانه راجع بهش حرف میزدیم. هنوز هیچ کدوم ندیده بودیمش. مريض ما نبود. ولی وقتی ساعت پنج صبح گاماس گاماس توی راهروی تاریک میرفتم، یه آن به خودم اومدم و دیدم دارم زیرلب میگم پنق پنق پنق، و داره حس خوبی بهم دست میده. بعد از مدتها اینقدر یههویی همچین کلمهی کامل و بینقصی با پای خودش... که نه، لای پتو اومده بود. پنق چهار سالش بود و ترکمن بود و استاتوس اپیلپتیکوس داشت. هفت صبح که کارم تموم شد و رفتم ببینمش، تازه برده بودنش سردخونه. رفتم خونه خوابیدم و دو بعد از ظهر که بیدار شدم و داشتم بستنی میخوردم، دوباره به پنق فکر کردم و فهمیدم که با اغراق، بعد از کهربا، این بهترین کلمهایه که تا حالا شنیدهم. بعد از این همه سال، هنوز هم گاه و بیگاه یادش میافتم و زیر لب میگم پنق پنق پنق. شاید من تنها کسی باشم تو دنیا که هنوز پنق میکنم. حتی خونوادهش هم ممکنه دیگه به یادش نیفتن. ولی انکار نمیشه کرد که هر کس دیگهای هم باشه، اگه توی موقعیت مناسبی قرار بگیره و چندبار با لحنهای متفاوت، پشت سر هم، زیرلب بگه پنق، حس خوبی پیدا میکنه. پنق مهمه. نه که مهم باشه، ولی چیزی نیست که پاک بشه. چیزی نیست که اتفاقی توی کوچه و خیابون و فیلما شنیده بشه. پنق از توی قوطی در نیومده. یه آدم بوده با یه سرگذشت واقعی که سعدی، خیام، و مرد نکونام رو به هیچ گرفت، و بر اثر یک سلسله حوادث تقریبا معمولی و غیرکافکایی، تبدیل به یه کلمهی سه حرفی زیبای بیمعنی شد.
.
.
Subscribe to:
Posts (Atom)