February 22, 2007

Genre : Rhinocerosization of Urban Beauty

سؤال ۵: حداقل سه مورد از زیباترین‌های جهان را نام ببرید (۲.۲۵نمره)
؟
۱- زن‌
۲- کرگدن
۳-
.
سؤال ۶: حداقل سه مورد از غمگین‌ترین‌های جهان را نام ببرید (۲.۲۵نمره)
؟
۱- دختر ۱۳ساله که پسر خوش‌تیپ همسایه‌شون رفته با یکی از دخترای کوچه‌پشتی دوست شده
۲-کرگدن
۳-
.
سؤال ۷: نظر کلی خود در مورد مسائل مختلف را با ذکر حداقل سه مثال واضح، بیان کنید (۱.۵نمره)
؟
۱- کاترین دو نوو در «تریستانا»ی بونوئل
۲- کرگدن‌
۳-


دقت کنید که این یک عکس دسته‌جمعیه‌
پانويس: كرگدن دوستان جهان متحد شويد و اين عكس مسحور كننده رو كه آذين لحظه فرستاده از دست ندين . شايد مجبور بشم جواب سؤال دو رو دستكاري كنم ...

February 17, 2007

Genre : Misunderstanding & Mis-misunderstanding

در نكوهش آنـهـدونـيـا
.
.
وقت‌هايي مي‌رسد / كه با الفباي يوناني حرف مي‌زني./ و رنگ‌هاي آمده از چشمت / مثل نـئـون كافه‌ها تصنّعي مي‌شود./ و خوب مي‌فهمم،/ وقتي دست به مويت مي‌كشي/ چقدر باورنكردني‌ام برايت./ حتي با ناخنت كه بازي مي‌كني/ معلومست كه در فكر «لاك» نيستي؛/ فكرت با كوهي از ناخن پر مي‌شود/ و آنقدر نزديك به «آن» مي‌ايستي/ كه جلوي ديدت گرفته مي‌شود./ انگار پنجره‌اي خاك گرفته مي‌شوي/ كه پشتش باران بيايد يا نه،/ و گنجشكي از آن رد شود يا نه،/ هيچ فرقي هم نكند./ شايد باورم شود/ كه كيسه‌اي از بخار رنگي هستي/ كه مي‌توانم از ميانت عبور كنم./ معجوني از : كمي سراب زرد/ و انعكاس جيغ در درّه/ و محو شدنِ «هفت صبحيِ» مـه./ باز امّا ممكنست به اشتباه افتم / با نشانه‌هاي پراكنده ، اين‌ور و آن‌ور:/ جسـدِ «ريز-تـكّه‌هاي» ناخن/ كه قرباني دندانِ فكر شده‌اند؛/ باز ماندنِ واسكونسلوس يا بورخس / و به‌احتمال‌كمتري يـوسا، زير صندلي؛/ تكرار نيم‌مصرعي از حافظ هزار بار./ به‌هر حال از ظاهر ابري و بي‌قاعده‌ات / هيچ «چيـز» موثقي درز نمي‌كند./ البته، به زيبايي‌ات حتي اضافه مي‌شود،/ اگر در نور صورتي ببينمت:/ برق زدنِ خيس و لرزان نگاه،/ مكـثي كه در ترانه‌ي زير لب مي‌آوري،/ زيتوني و مات شدنِ چهره‌ات،/ و آن تأمّلي كه در پلك‌زدن مي‌كني./ و خب، خواستني‌تر هم مي‌شوي./ ولي باز هم آنقدر دور و سايه اي/ كه‌ در نگاهي ‌از قاب ديوار تا گُلي بر ميز/ ممكنست به خواب رَوي./ درعوض مي‌تواني صميمانه، يكسره/ از گلايل كه بعنوانِ گل قبول ‌نداري‌اش/ آنقدر تعريف كُني/ كه من «يه جورايي» به خواب روم./ و تو كُفري شوي و از كوره در رَوي:/ جرّ و بحث‌هاي صدساله را به‌ياد آوري/ فلان حرف در فلان مهماني/ و اينكه چرا ميـگو نمي‌خورم،/ و چرا هميشه جين مي‌پوشم./ و من در جواب، خنده‌ام بگيرد / و تو ديوار را نگاه كني،/ و من در جواب، خنده‌آم بميرد./ شايد به جاي تمام اينها / بيقرار شوي و گوشَت داغ شود :/ هزار بار در يخچال را الكي باز مي‌كني / تا نهايتاً يك قلپ آب‌انار ‌بخوري؛/ انداختنِ كبريت-فِرت‌وفِِرت-به‌دنبال وزير؛/ به دقّت، ريز كردنِ پوست ميوه‌ها / با دلايل نامعلوم، بويژه در مورد خيار./ جوري‌كه برايم عادّي مي‌شود / كه هر «بله»‌ي بديهي را بگويي «نه»/ و برعكس، و باز هم بر عكس./ و مطمئن مي‌شوم كه مي‌تواني/ با خطّ ميخي بنويسي «خسته‌ام» يا «آه»/ و دروغ و راستش را نفهمي./ دوباره به‌حمّام مي‌روي ‌كه صبح‌ هم رفته‌اي / و فنجان‌هاي قهوه را / «آتيش به آتيش» سر مي‌كِشي/ و سعي مي‌كني تفاله را تفسير كني/ و به‌زور هم شده چيز شومي پيدا كني./ بعد، ساعت‌ها خيره‌شدن به آتش شومينه. / بعد، مدّتي ورق زدنِ‌ تقويمِ پارسال / از تير به شهريور و قسمتي از پاييز. / بعد، زنجيره‌اي از چُرت و نفس‌هاي عميق./ و آخرش در كوچه‌اي بن‌بست پارك‌مي‌كني./ من براي درك كردنت همه‌كار مي‌كنم :/ اطلس جغرافي، تلسكوپ، كتاب گياه‌شناسي./ و براي شاد ‌كردنت همه‌كار مي‌كنم :/ عمليات ژانگولر و خاطرات دانشگاه،/ فضاحت‌هاي هفده‌سالگي و سربازي / و آنقدر نمي‌خندي به تلاش خالصانه‌ام / كه دچار حسِ نسبتاً مسخره‌اي مي‌شوم./ نااميد نمي‌شوم و حرف‌هاي خوب مي‌زنم / و به طرزِ جديدي نوازشت مي‌كنم،/ نتيجه فقط تمديد سكوت است و خميازه./ پيشنهاد شامِ «بيرون» شكست مي‌خورد،/ ايضاً، كلّه‌پاچه‌ي «۴ و ۵ صبح»./ و «شمال رفتنِ» ناگهاني / خفه‌مي‌شود در نطفه./ من كِز مي‌كنم و تو دراز مي‌كشي،/ تو راه مي‌روي و من سوت مي‌زنم، / هِي آب‌مي‌خورم، هِي لباس ‌عوض‌مي‌كني./ بعد مي روي كه ظرف‌ها را / موشكافانه بشوري و احياناً بشكني./ شايد به دوستان فراموش‌شده هم /«مِـسِـج» بدهي يا زنگ بزني / يا دوباره شايد هوس كني چُرت بزني./ در چهره‌ات روانكاوانه نقب مي‌زنم / و دلواپسِ «همه‌ي اينها» مي‌شوم،/ و راه‌هاي بازيافتنت را مرور مي‌كنم./ البتـّـه مي‌دانم به احتمالِ قريب به‌يقين / كافي‌ست« فردا» شود / كه همه‌چيز مثل اوّلش باشد./ يعني دوشنبه، شب‌شود ، بخوابيم،‌/ تا سه‌شنبه- حدّاكثر پنج‌شنبه- شود. / و خُب، كسي چه مي‌داند،/ شايد يكي از همين سه‌شنبه‌ها / به يــونــان سري زديم،/ اگر تو با الفباي يوناني حرف نزني / و من چيز كنم ... / و تو هم چيز كني ...

February 14, 2007

I Feel The Earth Move Under My Feet ... I Feel The Sky Tumbling Down

همه می‌دونن که من و ورزش از سال دوم دبیرستان بطور دوجانبه قطع رابطه کردیم و تو این سالها ارتباطم با فعالیت بدنی در حد سلام و علیک بوده فقط. بچه که بودم دلم می‌خواست کارگر بشم. از اون کاردرستا که لباس یه‌سره‌ی جین می‌پوشن و کلی ابزار ازشون آویزونه. عاشق آچار فرانسه بودم و الکی توی باغ گودالهای عمیق می‌کندم و بی‌دلیل الوارهای قطور اره می‌کردم. ولی با روحیه‌ی فراخی که بعدها پیدا کردم، اگه کارگر شده بودم، یعنی اگه به هر نحوی قرار بود با بدنم کار کنم (نه به اون نحو!) قطعاً تا الان از فرط فلاکت کارم به زندگی زیر پل یا توی جوب کشیده‌بود.
.
با حفظ همون مواضع پیشین، تازگی دارم لذت دوچرخه‌سواری رو دوباره کشف می‌کنم. لذت باد توی صورت. لذت باد لای پیراهن. لذت باد توی شلوار. و البته لذت ناگهانی حشرات در دهان. یادم رفته بود که دوچرخه‌سواری همچین «ویژژژژژ»ی داره. که تو سرپایینی از آلفارومئو هم جلو می‌زنه. چی لذتبخش‌تر از وقتیه که دوچرخه سرعت گرفته و نیازی به رکاب زدن نیست و می‌شه سبکبالانه از طبیعت بیجان و جاندار سان دید. وقتی زمین زیر چرخ عقب می‌ره و خطهای غیر‌ممتد رو مثل تیتراژ «بزرگراه گمشده‌» لینچ زیر می‌گیری. وقتی همه‌جا ساکته و اون صدای «ووووو» مبهم از لای پرّه‌ها میاد و اگه حواستو جمع‌کنی می‌تونی یکی از آهنگایی رو که خیلی دوست داری از اون لابلا بکشی بیرون و ببینی که اِاِاِ ... این که «هوباستانک»ه تو چرخم. یا اینکه شروع کنی یه تیکه از یه آهنگو تکرار کنی و کم‌کم اونو با ریتم پدال زدنت هماهنگ کنی و کم‌کم تبدیلش کنی به دوئت. دیگه لفت و لیسش نمی‌دم. یه لذتی این وسط هست، پوست‌کنده و بی‌دردسر. اشانتیون بی‌ضرری از جون‌کندن. یه‌جور هِلِک و هِلِک سرخوشانه. پا می‌زنی و هزارتا اتفاق دیگه خودبخود می‌افته.
.
این مدت اخیر با دوچرخه می‌رم سرکار. از خونه کمتر از چهار کیلومتر راهه. ولی هر روز از یه مسیر جدید می‌رم. یه روز ده دقیقه طول می‌کشه، یه روز بیست دقیقه. وقتی برسم سرکار عرق از هفت چاک بدنم جاریه. دوش می‌گیرم و کار رو شروع می‌کنم. یه‌جور خوبیه دیگه.البته هر آن امکان داره که این قضیه شور و حال خودشو از دست بده، به‌خصوص که مشکلات عمده‌ای هم وجود داره: کلاه ایمنی که اجباریه و آدم نمی‌تونه با ولو شدن موهاش توی باد قیف بیاد، و دخترایی که عادت ندارن مبهوت یک دوچرخه‌سوار ماهر بشن و سوت و کف و اینا.

February 10, 2007

Genre : Non-Stereotypical Cliches

.
من آدم خوش‌قلبي‌ام. يكي از كاراي خوبم اينه كه هر روز صبح توي قطار عينك آفتابيم رو بزنم و يه دختري رو كه كسي معمولاً نگاش نمي‌كنه پيدا كنم و حسابي بهش خيره بشم تا وقتي كه خودش بفهمه و خوشحال بشه و كيف كنه. اون روز اين دختره رو ديدم: يه مقدار تپل با سر و وضع ساده مثل دانشجوهايي كه عصرا تو كافه و پاب كار مي‌كنن، جين پاره با يه تي‌شرت كه روش نوشته بود «وات دِ هل آي‌م دو-اينگ هي‌ير» ، عينك كائوچويي روي يه دماغ كوفته‌اي، پوست ملتهب و كك مكي كه تنها آرايشش يه روژ صدفي بود، موي خرمايي كه خيلي ساده جمعش كرده بود عقب، و... آهان، لاك هم زده‌بود، از اينا كه رنگ پوست‌ان و من دوست دارم.
.
خلاصه ديدم داره همچين با يه ته لبخندي نگام مي‌كنه و فهميدم كه نخ رو داده. منم قيافه‌ي تودل‌بروتري به خودم گرفتم و چيزي از خوش‌قلبي كم نذاشتم براش و در نهايت هم به‌خاطر اون يه ايستگاه زودتر پياده شدم. خودمون رو معرفي‌كرديم. گفت كه يه فرشته‌س و با تريپ من حال كرده و اينا. من مشكلي نداشتم با اين قضيه، ولي خودش كوله‌پشتي‌ش رو گذاشت پايين تا بالهاش رو كه مثل قوز از زير تي‌شرتش برجسته‌شده بود نشونم بده. اولش يه كم چندش‌آور بنظر مي‌رسيد ولي عادي كه شد، ثکصی بود يه مقدار. پرسيدم كه واسه كي كار مي‌كنه، گفت كه مستقله و با دوتا از دوستاش يه يونيت دارن نزديك بلكبرن و دونكاستر. خلاصه يه قراري واسه آخر هفته گذاشتيم و موقع رفتن هم يه شيشه خالي مرباي تمشك بهم داد و گفت كه اين توش يه آرزوئه و مال تو باشه. راستش يه كم بد شد. چون من اون موقع چيزي نداشتم كه بهش بدم. يعني يه كتاب داشتم ها، ولي چون آخراشم، ‌زورم اومد بدم بهش. حالا شايد يه سي‌دي ام.پي.تري سلكشن براش بزنم. خوشم نمياد مديون كسي باشم.
.
منتها الان دو تا مشكل دارم. يكي اينكه خيلي هم از قيافه‌ش خوشم نيومده و كلاً من با اين مايه‌هاي زيادي‌مثبت حال نمي‌كنم. تازه همين فردا ممكنه تو قطار چيز جالب‌تري به تورم بخوره و اون‌وقت آخرهفته‌م به فاك فنا مي‌ره. مشكل بعدي اينه كه نمي‌دونم با اين آرزوئه چيكار كنم. پول و سلامتي واسه خودم و دور و وري‌ها بخوام يا اينكه به فكر نجات بشريت باشم و بگم دين و مذهب اجتماعي سياسي اقتصادي و اينا كه خيلي رو اعصابمه كلاً از صحنه روزگار پاك بشه و فقط دين شخصي بمونه. حالا موندم توش ديگه.
.
پ.ن: ايني كه من نوشتم قطعاً داستان نيست و قطعاً بيشترش هم راسته و تازه دروغ‌هاش هم حياتي نيست، ولي ماركز قطعاً قبلاً داستان «مردي بسيار پير با بالهاي عظيم» رو نوشته.

February 6, 2007

Genre : Viva Mussolini, Viva Zapata, Viva Lenin, Viva Javad Yasaari ...

سلام . خوبين؟
من یه نژادپرست فاشیستم. نترسین. پست‌فطرت که نیستم. همون چامـلي سابق‌ام که‌ می‌شناختین . مطمئن باشین آزارم به مورچه هم نرسیده تا حالا. منم مثه شما صبحا از خواب پا میشم و دوش و درس و کار و خرید و شام و استراحت و کتاب و فیلم و خواب، تا فردا صبح دوباره. با مردم می‌گم و می‌خندم و از زندگی لذت می‌برم. مثه خود شما. ولی دست خودم نیست. فاشیست و نژادپرستم. کاریش هم انگار نمی‌تونم بکنم . مثه خود شما. آره، شما كه الان روتو كردي اونور. با خودتم .
.
من از اکثر کشورهای همسایه بدم میاد. از چند نژاد خاص بدم میاد. از چندتا از قومیتها بدم میاد. از اهالی بعضی از شهرها بدم میاد. از پیروان بعضی مذاهب بدم میاد. حتي از بعضي گونه‌هاي جانوري و گياهي هم بدم مياد، مثلاً ميگو و شلغم. البته چون نمی‌خوام خون و خونریزی بشه وارد جزئیات نمیشم. علاوه بر اینا از یه تعداد زیادی از گروههای انسانی غیرهمگن هم بدم میاد. مثلاً :
.
1-هر کسی که به نحوی شغلی مرتبط با دین داشته باشه مثه «کاهن» های ادیان مختلف. آسمانی وغیر آسمانی هم نداره .
2-هر کسی که بنحوی از راه دین امرار معاش کنه یا پول در بیاره. چه پاره‌وقت چه فول تایم، و بنظرم کسب درآمد از راه دين غيرشرافتمندانه‌ترين كاريه كه يه نفر ممكنه انجام بده. بدتر از كارايي كه دين براش حكم مرگ صادر مي‌كنن .
3-هر کسی که از سال ۵۷ به بعد از گندخونه در اومد و با چاچول بازی و تظاهر و «خ»مالی و زیرآب‌زنی و امثالهم به نون و نوا رسید .
4-هر کسی که طبق تعریف حکومتی «خودی» حساب می‌شه .
5-هر کسی که با استفاده از سهمیه وارد دانشگاه شده باشه یا ازیک امتیاز خاص بهره‌مند شده‌باشه .
6-هر کسی که ریش خودشو با نمره‌ی یک الی چهار «موزر» اصلاح کنه. با ریش بلندتر مشکل چندانی ندارم .
7-هر کسی که به یکسری اصناف خاص وابسته باشه از جمله بوتیکی و مداح و مشاغل مربوط به موبایل .
8-هر کسی که بخاطر موقعیت شغلی ، در عین بی‌اعتقادی، با کمال میل چادر سرش می‌کنه .
9-هر کسی که تو خیابون تف می‌کنه یا خلط سبز رنگشو میماله به درخت که مثلاً استتار بشه .
10-هر کسی که تو یه کوچه باریک، ورود ممنوع میاد تو شکم آدم و اگه اعتراض کنید میاد بیرون و کتکتون می‌زنه .
11-هر کسی که تا شما رو می‌بینه شروع به تعریف حماسه‌های ثکصی و موفقیت‌های خودش در رابطه با جنس مخالف می‌کنه و همیشه خاطرنشان می‌کنه که چه‌جوری چهارتا زن بیوه با یه بی.ام.و، تو نیاوران بلند کردن آقا رو و بردن بهش فول سرویس دادن .
12-هر کسی که به دوست‌دختر/پسر می‌گه «زید» و دو-در کردن طرف رو یه جور افتخار می‌دونه. یا جلوی دوستاش سعی می‌کنه نشون بده ارزش طرف براش صفره ولی در اندرونی همیشه به گه‌خوردن میفته .
13-هر کسی که برای صرفه‌جویی، بصورت دنگی «روسپی‌بازی» می‌کنه همراه با رفقا که ارزونتر در بیاد. هرچند با نفس روسپی‌بازی هم مشکل دارم .
14-هر کسی که به هر نحوی تو خیابون متلک بگه . بدون اینکه چیزی بگه دنبال دخترا راه بیفته . بدون اینکه سر صحبتو باز کرده باشه بخواد زوری شماره تلفن بده و موارد مشابه .
15-هر کسی که ریمل ارزون و افراطی استفاده می‌کنه که روی مژه‌ها گوله-گوله بشه و احساس کایلی مینوگ بودن هم بکنه .
16-هر کسی که توی روابط دوستانه یا زناشویی از سیاست های قجری و قرون وسطایی استفاده می‌کنه که مثلاً به طرف رو نده و بکشونش دنبال خودشو اینجور حرفا .
17-هر کسی که همیشه زیر بغلش بوی لجن بده ولی عین خیالش هم نباشه و یا اینکه زیر بغل لباسش شوره بزنه ولی بازم اونو بپوشه، مگر اینکه بشه اینا رو بحساب فقر شدید گذاشت .
18-هر کسی که با توهم امر به معروف، شخصاً یا به‌کمک نیروی انتظامی جشن خوشی دیگران رو بهم زده باشه .
19-هر کسی که به هر شکلی روی عقیده یا رفتاری تعصب داشته باشه. مثلاً‌خودم که طرفدار متعصب استقلالم .
20-هر کسی که نوع خاصی از کتاب یا فیلم یا موزیک و غیره رو دلیل بر روشنفکری بدونه. و کلاً‌ هر کسی که هر نوع پز روشنفکری اجرا کنه .
21-هر کسی که نوع خاصی از عقیده رو دلیل بر باحال بودن بدونه مثلاً اعتقاد داشتن و نداشتن به خدا، یا عقاید فلسفی و اینا .
22-هر کسی که خودش بگه که من خیلی شیطونم یا من دیوونه‌م یا اینکه تعریف کنه که چقدر همه فک و فامیل از دستش می‌میرن از خنده یا بگه منو اینجوری نگاه نکن اینقدر فلانم که نگو .
23-هر کسی که به هر مناسبت عمومی غیر از مرگ کس و کار خودش لباس مشکی بپوشه و نیز هرکسی که می‌گه تیپ فقط مشکی .
24-هر کسی که نماز نمی‌خونه ولی محرم که می‌شه به هر نحوی درگیر مراسم عزاداری میشه و شور حسینی از خودش ساطع می‌کنه .
25-هر کسی که بدون اینکه به خودش زحمت یک لحظه فکر کردن رو بده خرافات و سنت ها و عقاید کهنه رو چشم‌بسته بپذیره و بکار بگیره .
26-هر کسی که بطور هرز ، خالی ببنده. با دروغ گفتن مشکلی ندارم .
27-هر کسی که جلو زدن توی صف یا خارج از نوبت، کاری انجام دادن رو نوعی زرنگی بدونه و از اون بدتر اینکه بعداً با آب و تاب شاهکارشو همه‌جا تعریف کنه .
28-هر کسی که قلباً‌ باور داشته باشه که داریوش،‌یاور همیشه مؤمنه و مخملباف خدائه و پائولو کوئلیو نویسنده‌ی خوبیه .
29-هر کسی که در آن واحد با بیش از یک نفر از جنس مخالف رابطه‌ی جدّی دل‌بده-قلوه‌بگیرانه داشته باشه و هر کسی که بدون عذر واقعاً موجه، با سربلندی به طرفش خیانت کنه .
30-هر کسی که از اصطلاحاتی مثل «وزیر جنگ» و «عیالات متحده» به‌کرّات استفاده کنه و مردایی که واسه خودشیرینی هی افه‌های زن‌ذلیلی جلوی مهمونا می‌ذارن .
هر کسی که ... دیگه خسته‌شدم. فکرشو که می‌کنم، می‌بینم با اينكه اقشار و سازمانهاي زيادي رو سانسور كردم، اين سياهه انگار تمومی نداره. هنوز خیلیا تو نوبتن. از اونا در یه فرصت مناسب پذیرايي خواهد شد حتماً .
.
ابوالفضل بعد از شنيدن اين حرفا چشاشو باريك كرد و به افقهاي دور خيره‌شد و گفت : هركداممان يك آپارتايد خصوصي داريم .
.
(ببخشيد كه شماره‌بندي در حد مهدكودكه)
بعدالتحریر : از اونجا که من افتخار آشنایی با متعهدترین بلاگر دنیا ، یعنی خانم گیوتین باستیل‌نویس رو دارم ، با تلاشهای شبانه‌روزی ایشون مشکل چپ و چولگی فونت اینجا عجالتاً رفع شده و دیگه نیازی نیست که به گیرنده‌هاتون دست بزنید.