نيمكلاچ
در آغاز فقط دوربین یاشیکا بود، و همهی عکسها در هفده دقیقه ظهور میکردند، و همهی منظرهها، تهمایهای سپیا، كاهگلی، داشتند. در اولین عکس من، که با دستهای معذب و عینک ری-بن ژست گرفتهام، یک گندمزار ديده میشود، با گلهای پراكنده، که رنگهای معمولی دارند؛ همین زرد و سفيد، و دار و دستهی کمرنگها. در نگاه اول، شاید گندمزاری پرت، با كمی گل، و کمی باد، خيلی ساده و رو باشد. از همان پوسترهای ارزان، که ته هر دکهای، کنار مهناز افشار چسباندهاند. در نگاه دوم هم همینطور است. تصمیم این نبوده، که با دیدن آن عکس، کسی به جغرافیا علاقمند شود، و سر به دامان طبیعت نهد. قلههای مـهگرفتهی برفی، غارهای استالاگمیت و تیت، یا چيزهای دهنپرکنی مثل اقیانوس، زیادی عشوهدار اند، و رنگهایشان گاهی زننده میشود. من در آن عکس اخم کردهام. نه فقط چون به من گفتهاند با اخم خوشتیپترم، نه اینکه به انکار چیز و هلو برخاسته باشم، من گشنه بودم، و بعد از پنیر و گوجه و خیار، دنبال نانوایی سنگکی میگشتم، اما بطرزی سمبولیک -که در فیلمهای شوروی سابق شایع است- از یک خیابان فرعی، به «آنجا» رسیدم: اوه چه گندمزاری، چقدر غلت-نخورده-بر، چقدر نا-دویده-بر، یکی مرا بگیرد. یکی که نه، چیزی مرا گرفت. هیچ پیامی از آسمان و متاآسمان نرسید. من قطعن در آن لحظه، روان نسبتن سالمی داشتم. من فقط حدس زدم، و بود و نبودم را ولو كردم. و از زانوان متروكم، و از كتفهای خالیام، و از حنجرهی حيرانم، پرچينی ساختم؛ پرچينی. من جای دیگری نداشتم، و کمکم از یاد بردم، از کجا آمدهام وامدنم بهر چه بود. من جای دیگری نرفتم، چون همهچیز، دایره بود. همانجا درو میكردم، و دور میزدم، و در همان دور زدنها، کهنه میشدم، و کهنسال میشدم. آنقدر بديهی، كه انگار آبشاری هميشه آمده، و هنوز بيايد؛ و هنوز. من موز میخوردم، من بلال میخوردم. باور میکنید؟ در آسمانها و زمین، نشانههای بسیاری هست برای شما، برای تو که دستت توی شورتت است، برای تو که پشت ستون نشستهای، برای تو که فردا عصر، بیکار میشوی یا سرطان استخوان میگیری. همانا که زندگی بازی دخترانهایست، مثل استپ-رقص. و جرهای کوچکی میتوان زد. ولی اینکه خرچنگ فقط از بغل راه میرود، و از جلو رفتن صرفنظر میکند، حکمتی دارد. درست گفتهاند. خدا گر ز رحمت ببندد دری، ز حکمت ببندد در دیگری. فقط زمان است که بسته نمیشود. زمان تنوعطلب است. و طرز فكر ابلهانهای دارد، كه میخواهد به زور، به هر آغاز، پايانی دهد و خودش راهش را بکشد برود؛ گاهی از سر بیحوصلگی، گاه بیهوا، و گاهی همینجوری الکی. شايد اگر آدم پارينهسنگ، هرزگردی روز و شب را نديد میگرفت، و موهای سپيدشونده بر بناگوش را، انكار میكرد، امروز در اين كلاف پُرگره، بسته نبوديم؛ اینقدر بسته در زمان، پا و دست. من تا همين امروز، تا همين كلمه، تا همين پلك، مقاومت كردهام، كه كارم تمام نشود. كاری نكردهام. من فقط نيمهكاره ماندهام، در همان ابتدا. نيمهكاره؛ ماندهام. من قهرمان آبشارهای آن حوالیام. من ديوارم. و مثل هر ديوار ديگری، خطر گنديدن تهديد میكندم. من الوار ام، و فرود آمدن با صدایی بم، در جسمم پنهان است، حتی اگر از دوران زندیه بر این سقف دیده باشیدم. امروز که دماغم را در این عکس خیرهاید، آيندهها گذشتهاند، و در پريروز گم شدهاند. اينجا زمانی گندمزار بود و زرد. و از لای همين قیرها، كه حالا مسخ در علفاند، و به روزهای سگی خو گرفتهاند، سيمهای طلا میروييد، و زيلوهای نان بافته میشد. و زنهایی که بوی نان از سینهها و گیسویشان لهیب میکشید، سرخوشانه رد میشدند. و كلاغ هم راضی بود؛ حتی كلاغ.
بعدها که من نیستم، این حوالی قاعدتن خوش آب و رنگتر است. شاید اقیانوسی بسیار بسیار آبی با ساحلی بسیار بسیار برنزین هم ساخته باشند. بعدها که ما نیستیم، درست همان لحظهای که هزار سال پیش، خوشههای کاغذ کاهی، در منحنیهای لخت رها شدند، و بوی خیالی گندم، همهجا را پر کرد، بر چشمانی نمكسود و دور، دستی كشيده میشود، كه خاك و خوشه را ندیده است، و علف را ندانسته؛ حتی علف. او، ما را مرور خواهد كرد، از همان ابتدا. و به همينجا خواهد رسيد، كه ما نشستهايم، و حرف مفت میزنيم. او به ما نگاه میکند، و نمیرود. ما و او فقط یک فرق داریم: ما کاهگل را زندگی کردهایم، ما کاهگل را لقد کردهایم. او مادهی دیگری را زندگی میکند، و لقد. او هم به اندازهی ما نمیفهد، به اندازهی ما رنگ را به هیچ میگیرد. و با اشتیاق احمقانهی یک نوجوان، شروع میکند به دور زدن، دور این میدان، که قوهای گچی دارد، و فوارهای، همچون شاش بز، که با سرنوشتی نامعلوم، برمیگردد به سيمان، به راهاب، به جوب، و شاعرانه به خاك.
Monday, July 20, 2009
Sunday, June 28, 2009
Generalization Be-Masaabeye Lifestyle
.
.
.
.
تفسیری کوتاه بر دیوان غربیشرقی گوته
انسان غربی بای دیفالت، نرمال، سفید، مسیحی و استریت است. یعنی وقتی از بستهبندی طلقیاش خارج میشود، ستینگاش، که ستینگ پیچیدهای هم هست، بطور دیفالت آنجوری تنظیم شده، هرچند میشود همهجوره دستکاریاش کرد. ولی خب از گارانتی خارج میشود چون شرکت سازنده، دستکاری را یکجور نقص میداند. با اینحال انسان غربی بنا به بعضی ملاحظات تاریخی و اجتماعی بعضی از ابنورمالیتیهای کوچک مثل یهودی بودن و گگی بودن را قبول کرده است و برخی دیگر را نه. يعنی آنقدر ادب دارد که جوئوفوب یا هوموفوب بودن را، به روی خودش نیاورد، و اینکه قلبن چه فکر میکند، جزیی از حریم خصوصیاش محسوب میشود. به عبارت دیگر رنگ رخساره خبر نمیدهد از سرّ ضمیر.
از نگاه انسان غربی، زمین گرد است و این بزرگترین شباهت او با انسان شرقی محسوب میشود. به علاوه زمین به دو نیمکرهی غربی و شرقی تقسیم میشود که این دو نیمکره مطابق شکل زیر در فضا معلقند.

از نگاه انسان غربی، غرب به دو قسمت اصلی تقسیم میشود. اروپا، که مردمش باهوشتر و خوش هیکلتراند. و آمریکا، که مردمش کمی اضافه وزن دارند، اما در عوض بسیار بسیار کوول هستند. در اروپا سفید بودن مهمتر است، و در آمریکا مسیحی بودن.
از نگاه انسان غربی، کانادا هم جزیی از غرب است و خاصیتش این است که سرد است و با نوعی احساس «اسمارط عز» بودن، از بالا به آمریکا نگاه میکند. در نقطهی مقابل، استرالیا است که در زیر و پایین نیمکرهی غربی آویزان است، وقتی اینجا زمستان است، آنجا تابستان است و شغل مردمش موجسواری است و در خانه کانگورو نگه میدارند.
از نگاه انسان غربی، اسرائیل با اینکه از نظر جغرافیایی، اورینتال است، اما حومهی غرب محسوب میشود (زبانهی زردرنگ) و دلیل خاصی هم ندارد و حالا کاریه که شده و دیگه چه خبرا و کلن روش «مشاهده در سکوت» برای همه بهتر است. در مقابل، دنیای لاتین با اینکه در نیمکرهی غربی قرار گرفته، عملن نه از غرب است و نه در شرق، بلکه یک حالت شناور و کولیوار و سرگردان دارد و البته که زنهای برزیلیها خیلی صکثی هستند.
اما، از نگاه انسان غربی، مشرق زمین در نیمکرهی شرقی واقع شده و اگر ژاپن را ندیده بگیریم، تقریبن به دو دسته تقسیم میشود: روسیه و جهان سوم که خب چون انسان غربی ذاتن مهربان است و بخش قابلتوجهی از درآمدش را به بنیادهای خیریه میدهد، میتواند در صورت لزوم تا مقام جهان دوم هم ارتقاءش بدهد. در هر حال از دید او شرق جالب و رازآلود است و شایستهی شفقت، ولی با حفظ فاصلهی ایمنی.

روسیه: زمانی بود که انسان غربی هروقت به نماز جمعه میرفت، خطیب جمعه خطرات حملهی روسیه به غرب را به او اماله میکرد. بتدریج اما انسان غربی فهمید که جیمز باند و آرنولد، به تنهایی یا با هم، به خوبی از پس ژنرالهای همیشه مست روس که توان رزمیشان از عراقیهای سینمای دفاع مقدس هم کمتر بود، بر میآیند. پس انسان غربی دیگر نترسید و تمرکزش را به پر و پاچهی زنهای روس منتقل کرد. خود روسها هم از بازی کردن نقش کسلکنندهی دشمن خسته شدند و به شغل دلالی روی آوردند.
خاورمیانه: یک صحرای خیلی خیلی بزرگ است که تشکیل شده از چند استان عرب نشین، که همهی این اعراب در چادر زندگی میکنند، همهی مردهایش چهار زن دارند که هر چهار تا را بطور روتین کتک میزنند، همهی زنهایش برقع دارند و اگر نداشته باشند حتمن اشتباهی در کار است. همه مسلمان دوآتشه هستند و الله را میپرستند که این الله یک موجودی است که با گاد مسیحی کاملن متفاوت است. یک استان قشلاقی دارد برای غربیها، به نام دبی. یک استان دیگر دارد به نام آی-رک که آمریکا ادبش کرد اما الان دیگر نباید ادب کند. آی-رن اسم دیگر آی-رک است. یعنی این دو تا، یک روحاند در دو کالبد. در دوران فیلم سیصد گویا منطقهای وجود داشته به نام پرشیا که مردمش مخترع گربه و فرش بودهاند. هنوز هم بعضی از اعراب در مواجهه با غربیها خود را از لحاظ کالچرال پرشین میدانند. به علاوه از سال دوهزارویک به بعد انسان غربی چیزهایی هم دربارهی جیهاد و عملیات انتحاری یاد گرفته و کسی که از خاورمیانه میآید، تروریست است مگر اینکه خلافش ثابت شود.
آسیا: آسیا با تقریب خوبی همان چین است و این آقای چین تشکیل شده از ویتنام و کامبوج و فیلیپین و اندونزی و تایلند و اینا. برای تعطیلات ارزان قیمت مقصد خوبی است، همهی مردمش خسیس هستند و دزد، اما سختکوش و باسواد. در سالهای اخیر مرد غربی به پاکدامنی و سادگی و راحتالحلقوم بودن زن آسیایی پی برده و به کرّات با هم دیده میشوند، اما در مقابل غیرممکن است که یک زن غربی با یک مرد آسیایی روی هم بریزد.
آفریقا: سرزمین کاکاسیاها. قبلن همهی سیاههای سرگرمکننده یعنی آنهایی که از لحاظ بوکس و بسکتبال، یا رقص و موسیقا، قوی هستند، به آمریکا صادر شدهاند و اسمشان شده افریکنامریکن. یک مقداری از نامرغوبهایش را هم اروپا به زور وارد کرده. چیزی که الان باقی مانده کاکاسیا است، البته این کلمهی زشتی است و به جای آن باید بگوییم سیاه خالی یا رنگینپوست. کاکاسیا گرسنه است و انسان غربی به او گندم و لپتاپ ارزانقیمت میدهد و در کنسرتهای راک خیریه برای او هلهله میکند و اگر خیلی کول باشد او را به فرزندی قبول میکند.
هند: از نگاه انسان غربی، هندیها پستترین ردهی هوموساپینساند و هندوستان کثیفترین جای جهان است جوری که اگر از روی هند پرواز هم کنید اسهال میگیرید. هندیها یا گدا هستند یا دانشمند. تنها چیز جالبی که در هند تولید شده بودا است. و هندی بودن اینقدر بد است که بعد از اینکه کریستف کلمب اشتباهی به دنبال ادویه به قارهی جدید رسید و بومیان آنجا را هندی/ایندین نامید، کسی هیچوقت به خودش زحمت نداد که این اشتباه را درست کند.
در نگارش این نوشته از آرایهی جنرالیزاسیون بطرز ولانگارانهای استفاده شده.
.
.
.
تفسیری کوتاه بر دیوان غربیشرقی گوته
انسان غربی بای دیفالت، نرمال، سفید، مسیحی و استریت است. یعنی وقتی از بستهبندی طلقیاش خارج میشود، ستینگاش، که ستینگ پیچیدهای هم هست، بطور دیفالت آنجوری تنظیم شده، هرچند میشود همهجوره دستکاریاش کرد. ولی خب از گارانتی خارج میشود چون شرکت سازنده، دستکاری را یکجور نقص میداند. با اینحال انسان غربی بنا به بعضی ملاحظات تاریخی و اجتماعی بعضی از ابنورمالیتیهای کوچک مثل یهودی بودن و گگی بودن را قبول کرده است و برخی دیگر را نه. يعنی آنقدر ادب دارد که جوئوفوب یا هوموفوب بودن را، به روی خودش نیاورد، و اینکه قلبن چه فکر میکند، جزیی از حریم خصوصیاش محسوب میشود. به عبارت دیگر رنگ رخساره خبر نمیدهد از سرّ ضمیر.
از نگاه انسان غربی، زمین گرد است و این بزرگترین شباهت او با انسان شرقی محسوب میشود. به علاوه زمین به دو نیمکرهی غربی و شرقی تقسیم میشود که این دو نیمکره مطابق شکل زیر در فضا معلقند.

از نگاه انسان غربی، غرب به دو قسمت اصلی تقسیم میشود. اروپا، که مردمش باهوشتر و خوش هیکلتراند. و آمریکا، که مردمش کمی اضافه وزن دارند، اما در عوض بسیار بسیار کوول هستند. در اروپا سفید بودن مهمتر است، و در آمریکا مسیحی بودن.
از نگاه انسان غربی، کانادا هم جزیی از غرب است و خاصیتش این است که سرد است و با نوعی احساس «اسمارط عز» بودن، از بالا به آمریکا نگاه میکند. در نقطهی مقابل، استرالیا است که در زیر و پایین نیمکرهی غربی آویزان است، وقتی اینجا زمستان است، آنجا تابستان است و شغل مردمش موجسواری است و در خانه کانگورو نگه میدارند.
از نگاه انسان غربی، اسرائیل با اینکه از نظر جغرافیایی، اورینتال است، اما حومهی غرب محسوب میشود (زبانهی زردرنگ) و دلیل خاصی هم ندارد و حالا کاریه که شده و دیگه چه خبرا و کلن روش «مشاهده در سکوت» برای همه بهتر است. در مقابل، دنیای لاتین با اینکه در نیمکرهی غربی قرار گرفته، عملن نه از غرب است و نه در شرق، بلکه یک حالت شناور و کولیوار و سرگردان دارد و البته که زنهای برزیلیها خیلی صکثی هستند.
اما، از نگاه انسان غربی، مشرق زمین در نیمکرهی شرقی واقع شده و اگر ژاپن را ندیده بگیریم، تقریبن به دو دسته تقسیم میشود: روسیه و جهان سوم که خب چون انسان غربی ذاتن مهربان است و بخش قابلتوجهی از درآمدش را به بنیادهای خیریه میدهد، میتواند در صورت لزوم تا مقام جهان دوم هم ارتقاءش بدهد. در هر حال از دید او شرق جالب و رازآلود است و شایستهی شفقت، ولی با حفظ فاصلهی ایمنی.

روسیه: زمانی بود که انسان غربی هروقت به نماز جمعه میرفت، خطیب جمعه خطرات حملهی روسیه به غرب را به او اماله میکرد. بتدریج اما انسان غربی فهمید که جیمز باند و آرنولد، به تنهایی یا با هم، به خوبی از پس ژنرالهای همیشه مست روس که توان رزمیشان از عراقیهای سینمای دفاع مقدس هم کمتر بود، بر میآیند. پس انسان غربی دیگر نترسید و تمرکزش را به پر و پاچهی زنهای روس منتقل کرد. خود روسها هم از بازی کردن نقش کسلکنندهی دشمن خسته شدند و به شغل دلالی روی آوردند.
خاورمیانه: یک صحرای خیلی خیلی بزرگ است که تشکیل شده از چند استان عرب نشین، که همهی این اعراب در چادر زندگی میکنند، همهی مردهایش چهار زن دارند که هر چهار تا را بطور روتین کتک میزنند، همهی زنهایش برقع دارند و اگر نداشته باشند حتمن اشتباهی در کار است. همه مسلمان دوآتشه هستند و الله را میپرستند که این الله یک موجودی است که با گاد مسیحی کاملن متفاوت است. یک استان قشلاقی دارد برای غربیها، به نام دبی. یک استان دیگر دارد به نام آی-رک که آمریکا ادبش کرد اما الان دیگر نباید ادب کند. آی-رن اسم دیگر آی-رک است. یعنی این دو تا، یک روحاند در دو کالبد. در دوران فیلم سیصد گویا منطقهای وجود داشته به نام پرشیا که مردمش مخترع گربه و فرش بودهاند. هنوز هم بعضی از اعراب در مواجهه با غربیها خود را از لحاظ کالچرال پرشین میدانند. به علاوه از سال دوهزارویک به بعد انسان غربی چیزهایی هم دربارهی جیهاد و عملیات انتحاری یاد گرفته و کسی که از خاورمیانه میآید، تروریست است مگر اینکه خلافش ثابت شود.
آسیا: آسیا با تقریب خوبی همان چین است و این آقای چین تشکیل شده از ویتنام و کامبوج و فیلیپین و اندونزی و تایلند و اینا. برای تعطیلات ارزان قیمت مقصد خوبی است، همهی مردمش خسیس هستند و دزد، اما سختکوش و باسواد. در سالهای اخیر مرد غربی به پاکدامنی و سادگی و راحتالحلقوم بودن زن آسیایی پی برده و به کرّات با هم دیده میشوند، اما در مقابل غیرممکن است که یک زن غربی با یک مرد آسیایی روی هم بریزد.
آفریقا: سرزمین کاکاسیاها. قبلن همهی سیاههای سرگرمکننده یعنی آنهایی که از لحاظ بوکس و بسکتبال، یا رقص و موسیقا، قوی هستند، به آمریکا صادر شدهاند و اسمشان شده افریکنامریکن. یک مقداری از نامرغوبهایش را هم اروپا به زور وارد کرده. چیزی که الان باقی مانده کاکاسیا است، البته این کلمهی زشتی است و به جای آن باید بگوییم سیاه خالی یا رنگینپوست. کاکاسیا گرسنه است و انسان غربی به او گندم و لپتاپ ارزانقیمت میدهد و در کنسرتهای راک خیریه برای او هلهله میکند و اگر خیلی کول باشد او را به فرزندی قبول میکند.
هند: از نگاه انسان غربی، هندیها پستترین ردهی هوموساپینساند و هندوستان کثیفترین جای جهان است جوری که اگر از روی هند پرواز هم کنید اسهال میگیرید. هندیها یا گدا هستند یا دانشمند. تنها چیز جالبی که در هند تولید شده بودا است. و هندی بودن اینقدر بد است که بعد از اینکه کریستف کلمب اشتباهی به دنبال ادویه به قارهی جدید رسید و بومیان آنجا را هندی/ایندین نامید، کسی هیچوقت به خودش زحمت نداد که این اشتباه را درست کند.
در نگارش این نوشته از آرایهی جنرالیزاسیون بطرز ولانگارانهای استفاده شده.
Wednesday, June 17, 2009
MOMENTUM
در ستایش ریدن
بعد از خوردن و کردن، بهترین لذت زندگی برای من رانندگی است. پارسال چیز بسیار احمقانهای نوشته بودم با نگاه زیباییشناسانه به لایی کشیدن که بر حسب اتفاق تنها پستی از لیمبو بود که در بالاترین شر شد و داغ شد. امسال من آنجوری فکر نمیکنم. امروز به نظرم لایی کشیدن کار احمقانهای است چون ریسک بیهودهای را متوجه دیگران میکند. من وقتی برگردم ایران مثل آدم رانندگی میکنم. اینهمه سال، اینهمه آدم به من گفتند که چقدر این کارم ضایع است، اما کوچکترین تاثیری نداشت، تا اینکه یک روز، بعد از دور شدن از همهی آن سالها و آدمها، خودم به احمقانگیاش پی بردم و نگاهم را عوض کردم. داستان حماقت همیشه همین جوری است. وقتی کسی احمق است و بر آن پا میفشارد، کاری از کسی بر نمیآید. اینجاست که باید رید و چه لذتی دارد این ریدن.
از کجا شروع کنم؟ شاید بهترین جا مدینه باشد و قبر نامعلوم فاطمهی زهرا. ریدم به قبر فاطمه. ریدم به هجده سال عمر مزخرفش که معلوم نیست چه گهی خورد جز آنکه در نه سالگی عروسی کرد و یکبار گردنبندش را به کسی بخشید و یکبار دور دانهی برنج یا هستهی خرمایی که بر زمین افتاده بود دیوار کشید که لقد نشود.
بعد همینطور ادامه میدهم تا به حسینیه ارشاد میرسم. ریدم به دکتر شریعتی که «فاطمه فاطمه است» را نوشته است. از خیابان شریعتی در شام غریبان حسین، همراه زینالعابدین ترسوی فرومایه که ریدم به تمارضش، راه میافتم. ریدم به هیکل هر کسی که چند روز است آهنگ شاد گوش نمیدهد چون «گناهه، شب وفات». شاید قبل از آن در شب تاسوعا سری هم به محلهها بزنم، و پسرهایی را ببینم که با تیشرت متالیکا زنجیر میزنند و دخترهای موقشنگی که کج کج نگاه میکنند و لبخند نخودی میزنند. ریدم به سرتاپای همهشان و هر کس دیگری که در آن ساعت از خانه بیرون باشد تا «دسته» ببیند. بعد میرانم به سمت شهر ری. ریدم به گنبد مطلای حضرت شاه عبدالعظیم. حالا که رشتهی کار دستم است در سراسر ایران میگردم و هر جا که از تاپالهی ثامنالائمه امامزادهای روییده باشد لحظهای درنگ میکنم، ریدم به امامزاده، به مسجد، به کلیسا، به بودا، به هر چه که نشان از تقدس دارد، به هر کسی که دنبال این نشان تقدس است. ریدم به تمام اعتقادات عهد بوق. ریدم به فالگیر و فالگیرنده، ریدم به عطاری و عطاریرونده، ریدم به نذر و نذرکننده، ریدم به زرتشت و خر سهپا، ریدم به مقام حضرت بهاء، ریدم به معابد، از ژاپن تا تبت، تا تمدن مایا، ریدم به حجامت، ریدم به زیارت، ریدم به هرکسی که تا بحال رفته مشهد پابوس امام رضا، ریدم به هرکسی که رفته مشهد و همینجوری سری هم به حرم زده. ریدم به پدر بزرگام که وقتی پدرم یازده ساله بود، رفت کربلا و همانجا رفت زیر چرخ قطار و فدای حماقتی دوگانه شد. ریدم به قبر هرکسی که این چند سال رفت کربلا و نجف، و با بمبی که احمقتر از خودش بسته بود، تکه تکه شد. قبرهای دیگری هم هست. ریدم به قبر جوان برنایی که بعد از باخت پرسپولیس سکته میکند و میمیرد. ریدم به قبر تمام حامدهای زرنگ جهان که در صفها جلو میزنند، و از شانهی خاکی جاده سبقت میگیرند. بر هرکس و هرچیز که کوچکترین نشانی از حماقت داشته باشد، باید رید، رحمی در کار نیست. ریدم به حماقتهای نو. ریدم به هومیوپاتی، ریدم به تلهپاتی، ریدم به انرژی مثبت و یوگا، ریدم به هرکسی که حتی یکبار در این کلاسهای تکنولوژی موفقیت و خوشبختی شرکت کرده. ریدم به آن وبلاگنویس فمینیستی که تحت لوای روشنگری جنسی، به زنان گمراه، اندرز گمراهکننده میدهد که بعد از دادن بشاشند، چون باور دارد که زن از توی سوراخ کسش میشاشد و اینجوری اسپرمها تخلیه میشوند. ریدم به هرکسی که حماقت ناز تایپ میکند، به وبلاگ سرزمین رویایی، به تمام وبلاگهای آی-تی، به وبلاگ همهی دخترهای افسرده که دنبال عشق آسمانی هستند و به کلبههای تنهاییشان، و پسرهای حششری که پای کامپیوتر با عکس «نیوشا ضیغمی در جشن خانهی سینما» یا «دخترهای خشگل تهرانی» جللق میزنند. به حماقت باج نباید داد. اندازه نباید گرفت، مثل سگ بو میکشم، مثل سگ ردپای حماقت را میگیرم. ولو بالصّین. ولو آنکه از نظرها پنهان باشد، ریدم به چاه جمکران، ریدم به افسانهی مهدی موعود، و دلقک برحقش، انآقا محمود، با آن میمیک کییری قیافهاش، و هرکسی که طرفدارش است، روستایی سادهدل، صنعتگر زحمتکش، علیآبادی مادربخطا، و فرهاد جعفری کسلیس. ریدم به تثلیث. به تمام سنتهای جهان. سنتها و رسمها که بدون استثنا احمقانهاند و سزاوار ریدن. ریدم به ریشسفیدی پیرمردها، به جهیزیه و شیربها، به ختنهی دختران در بندر عباس و کردستان، به ختنهسوران، به چهلم مردگان، به خاصیت بیدمشک و گلگاوزبان، به عیددیدنی از عمههایمان، و تا یادم نرفته، [...] به تفکر آقای نجیب، موسوی، که بعد از این همه بیشرافتی که دیدیم، اعلام میکند من ملتزم هستم به ولایت فقیه. ولی عیب ندارد، چون تو را لازم داریم. بجایش ریدم به ولایت فقیه. به خودت نخواهم رید، اما تو با عبدالله نوری قابل مقایسه نیستی که رید به سرتاپای رهبر فرزانه. میتوانی جلودار این موج باشی در این جنگ. اما هرگز قهرمان من نخواهی بود. من قهرمانی ندارم. اگر هم زمانی داشتهام امروز فراموش کردهام. قهرمان من فقط مارادونا است و فقط مادرم. من فن هیچکس نیستم. فن بودن هم نوعی حماقت است. من زمانی فن صدسالتنهایی بودهام. دیگر نیستم و بار آخری که خواندمش فهمیدم که چقدر پنجاه صفحهی آخرش مزخرف است. من زمانی فن داغون امیر کوستوریتسا بودم. فراتر از فیلمهای شاهکارش دوستش داشتم. برایم مهم نبود که مسلمان است. خب باشد. فکر میکردم برای خودش هم مهم نیست. بعد خرس گنده رفت غسل تعمید گرفت و مسیحی ارتودوکس شد. از مرداب به باتلاق، یا برعکس، ریدم به این حماقت، ریدم به کوستوریتسا، من فن تو نیستم حمال.
من شهوت انتقام، و آتش یأس را، و این زخمی که ابوالفضل عباس به پدربزرگم زد، و آقای محمد غرضی به پدرم زد را، و آن بسیجیها زدند، وقتی برادرم را از ماشین بیرون کشیدند چون دختر توی ماشینش بود و روی آسفالت انداختند و لگدکوب کردند را، چاقویی خواهم کرد، در تمام نطفهها، و در دل زهدانها خواهم کاشت، و دویست سال صبر خواهم کرد برای روزی که در مراسم گردنزنی، مثل خوک به خاک بندازمتان.
این نوشتهایست از سر خشم، خشمی فروخورده. این نوشتهایست از سر کینه. کینهای انباشته در سالیان. اگر آرام و منطقی جلو آمدهاید که بحث کنید، ریدم به هیکلتان.
ریدن؟ چی هست؟ ریدن ندیده گرفتن فعالانهی وضع موجود است. با «به طخمم» و «به درک» که ندیده گرفتنهای کاهلانهاند، فرق دارد. ریدن نوعی مبارزه است، به هیچ گرفتن است، وقتی نه قصد حمله داری، نه دفاع، اما در مهلکه ماندهای. ریدن تنها کار عاقلانه است، وقتی زمین تا زانو غرق در گه شده. ریدن آنارشی بدون تخریب است، ریدن روی برگرداندن نیست، زل زدن در چشم حیوانیست که آمادهی هجوم است و منتظر حرکتی از تو، که نمیکنی. ریدن روی دست دنیا بلند شدن است، وقتی هیچ کاری از دستت بر نمیآید. تسکین یافتن است به واسطهی تحقیر کردن، بدون دخالت دست و زبان و مغز. اتمام حجت است، همراه با حفظ عزت نفس. وقتی برینی به کسی، حرف آخر را زدهای، و او را خلع سلاح کردهای، در حالی که اگر مشت بزنی، مشت خواهی خورد، اگر فحش بدهی، فحش. ریدن پاسخیست برای ابوسعید ابوالخیر، وقتی که گفت من هیچم، آن پشه نیز خود باش. ریدم به تو، ابوسعید.
حماقت، با بحث و دلیل و تفنگ و جون مادرتون، با فشار از بیرون، با سعی دیگرون، قابل اصلاح نیست. اگر کسی تصمیم گرفته احمق بماند، یا اگر کلن تصمیمی نگرفته باشد، ابوالفضل پورعرب و استیون سیگال هم که دست به دست هم بدهند، کمترین تاثیری ندارد. پس با حماقت چه باید کرد؟ باید رید. همان کاری که میرزادهی عشقی کرد وقتی به ستوه آمد: به مدرس نتوان کرد جسارت اما، آنقدَر هست که بر ریش خرش باید رید.
مثال:
-راستی شنیدی که مایلیکهن شده مربی تیم ملی و بعد به قلعهنوعی گفته گروهبان قندعلی و بعد قلعهنوعی هم مصاحبه کرده و گفته خدا را شاکرم که با توکل به ائمه بچههای تیم ما تونستن جواب این آقا رو توسط تیم فولاد خوزستان به ذوب آهن بدن و بعد روزنامهها نوشتن که نیکبخت گفته تا وقتی قطبی هست من نیستم؟
-ریدم به مایلیکهن
باز به خط نستعلیق مینویسم:
قهرمانی وجود ندارد. فن هیچکس نباید بود.
قهرمانی وجود ندارد. فن هیچکس نباید بود.
قهرمانی وجود ندارد. فن هیچکس نباید بود.
باید خطی رسم کرد. بین آن طرفیها و اینطرفیها. این خط بین مسلمان و نامسلمان نیست. بین اصولگرا و اصلاحطلب نیست. بین فقیر و غنی نیست. بین شمالشهری و روستایی نیست. بین احمدینژادی و موسویایی نیست. بین امّل است و غیر امّل. و بازی را اینجور ادامه میدهیم که آنطرفیها امّل هستند و اینطرفیها امّل نیستند. و شما حیرت خواهید کرد وقتی ببینید این دستهبندی من از چه تقریب خوبی برخوردار است.
امّل کیست؟ چرا در آرتیکلهای علمی هیچ حرفی از امّلها و امّلگری نیست؟ نمیدانم. فقط میدانم که امّل، گونهی آزارندهای از احمق است. من اغماض میکنم. اوتوپیایی نگاه نمیکنم. نمیخواهم خطی بین احمقها و غیراحمقها رسم کنم. هم در ازخانهبیرونروندهها احمق هست، و هم در کنجخانهنشستهها، هم در کتکخورندهها احمق هست، و هم در کتکزنندهها. من دایره را کوچکتر میکنم. ریدم به هرچه امّل است. اما امّل را باید خودت تعریف کنی. برچسبش را باید خودت به هر که دلت خواست بزنی. من فقط میدانم که امّلها دو دستهاند، یا کثافتاند و بیشرف، یا سادهلوحاند و شوت. ریدم به هر دو.
امّل عزیز، نمیتوانم به تو شلیک کنم، من دستم به جایی بند نیست، ولی دلم خنک میشود که آنچه را برایت عزیز است لجنمال کنم. میدانم که میروم روی اعصابت. همین است که سنگ تمام میگذارم. همین است که زل میزنم توی چشمهایت، و وقتی تو منتظری بگویم مادرجننده، تا بگویی مادرجننده خودتی، میزنم توی برجکت، که: ریدم به قبر نامعلوم فاطمهی زهرا.
سالها بعد، ما هنوز زیر سلطهی امّلها خواهیم بود، تو میفهمی که من درست میگفتم. تو میفهمی که در برابر فریب و دروغ بیپروا، باید بیپروا بود، باید به سیمآخر زد، باید به تمام سنگرهای امّلگری رید. باید به تمام امامزادهها رید تا وقتی با خاک یکسان شوند. تو میفهمی تا وقتی مادر من، و مادر تو، پایش را در امامزادهای میگذارد، امیدی به نجات نیست. تو میفهمی در برابر حماقت، فقط باید تیشه به ریشه زد.
مصاحبه:
-مسئلتن. بسیاری از بچههایی که الان توی راهپیماییها شرکت میکنند، اعتقاد دارند که نباید به قبر زهرا رید و اصلن این مسئله را دخیل نمیدانند توی این جنبش آزادیخواهیای که به خروش در آمده. نظر شما در مورد این پارادوکس چیست؟
-نظر خاصی ندارم. پارادوکسی وجود ندارد. من خودم ریدن را انجام میدهم و با بقیه کنار میآیم. دیگران میتوانند من را ندیده بگیرند. توی این اوضاع، پرداختن به این مسائل بسیار حاشیهای، جز ایجاد تفرقه و تضعیف روحیه حاصلی نداره عسیسم.
از مدتها پیش به همه میگفتم که تقلب میشود و هیچ امیدی نیست. نه به این خاطر که تحلیلگر سیاسی یا پیشگوی انتخاباتی بودم. نه. صرفن به این دلیل ساده که دیده بودم برای اینها دروغ گفتن و انکارش، کثافتکاری و خاکمالیاش، چقدر آسان است. با اینحال دلم میخواست همه بروند رای بدهند چون تنها کاری بود که میشد کرد. بعد کم کم با جوّی که درست شد، جوگیر شدم و شور حسینی مرا در بر گرفت و با خودم گفتم، شاید بشود. که نشد. و عجیب است که من هنوز جوگیرم. بهتر است بگویم، برانگیختهام. من فکر نمیکنم که این یک سیل بنیانکن باشد. فکر نمیکنم که زندگی و زمانهی ما بطرز دراماتیکی تغییر کند. ولی این اولین نسیمیست که بعد از ده سال وزیده است، و مرا بطرز بدی برانگیزانده. شما را که میبینم حسودیام میشود. من تابحال در هیچ راهپیماییای نبودهام. من ته دنیا نشستهام و راهی برای خالی کردن خودم ندارم و از این شجاعت شما یکه خوردهام. به شما حسادت میکنم حتی اگر فقط برای دختربازی و دلبری و نمایش به خیابان آمده باشید. من آنهمه تئوریپردازیهای خودم در تحقیر «جمع» و حرکت جمعی و خرد جمعی را ندیده میگیرم، من باور میکنم که در زندگی «جمع» شاید زمانی باشد، که به «اینجا»ی آدم برسد، و تصمیم بگیرد آگاهانه همهی فکرهای حسابی و حرفهای قشنگ را کنار بگذارد، و داد بزند، آی داد بزند، یا سکوت کند، آی سکوت کند. شما تا همینجا هم ریدهاید به این حکومت و طقدس طخمیاش، و پیکرهی رعبآورش را بطرز غیرقابلبرگشتی به هیچ گرفتهاید. با آنکه نمیدانم به کجا میرویم و چه میخواهیم و با آنکه میدانم شاید همین فردا یا پسفردا ماست خوردن دوباره آغاز شود، از دو اقیانوس فاصله: ریدم به هرچیزی که شما هم در برابرش سینه سپر کردهاید.
Tuesday, May 12, 2009
Friday, March 13, 2009
whether it's a bottle of milk or a -logy, there will be an Expiry Date at the bottom
.
.
نوشتهی زیر ترجمهی نعل به نعل و بدون دخل و تصرفیاست از یکی از بندهای «کتاب موجودات خیالی» بورخس*، و کتاب موجودات خیالی بورخس، بعد از مزامیر سلیمان بزرگترین کتابیست که دربارهی جانوران نوشته شدهست. این کتاب به بررسی جنبندگانی میپردازد که نه سوار کشتی نوح شدهاند و نه گرفتار زنجیر تکامل. در نقطهای از تاریخ ذهن بشر اینها را آفریده، تا مورد بهرهبرداری ایدئولوژیک یا لولوخرخریک قرارشان دهد.
.
.
کــووون ســهپــا
The Three-legged Assss
.
.
پلینی** آفرینش دو میلیون بیت-آیه را به زرتشت، بنیانگذار آیینی که هنوز هم پارسیان بمبئی به آن پابندند، نسبت میدهد. طبری، تاریخنگار عرب، هم ادعا میکند کاتبان برای تحریر مجموعهی کامل آثار زرتشت به دوازده هزار پوست گاو نیاز داشتهاند. اعتقاد بر این است که اسکندر مقدونی در حملهاش به پرسپولیس این چرمنوشتهها را هم سوزاند. با اینحال، به کمک حافظهی ستایشبرانگیز کاهنان، بخش اساسی آن متون بازنگاری، و از قرن نهم میلادی در دایرهالمعارفی به نام «بـنـدهـش» جمعاوری شد، که متن زیر برگرفته از آنست:
دربارهی کــووون ســهپــا گفته شده که در میانهی اقیانوس میزید و شمار سـُمهایش سه است، و شمار چشمانش شش، و نُه دهان دارد و دو گوش و یک شاخ. پیکرش به سفیدی میزند، و از معنویات و روحانیات تغذیه میکند، و وجودی پاک و پالوده دارد. شش چشمش، دوتا همانجاست که چشم باید باشد، دوتا بر فرق سر، و دوتا بر پیشانی. و اینها به او بصیرتی میدهد که بتواند هرجا پیروز باشد و هرچیز را منهدم کند. و نه دهانش، سه تا همانجاست که دهان باید باشد، و سه تا درون کمرگاه، و سه تا بر پیشانی. و هر سـُـمش آنقدر بزرگ است که اگر بر زمین نهد، پهنهای که هزاران گوسفند در آن میچرند، یا هزاران سوار در آن قیقاج میروند را خواهد پوشاند. و گوشهایش، آنقدر بزرگ است که بر مازندران سایه میاندازد. و شاخش از طلاست انگار و توخالی. و از آن هزار شاخچه روییدهست و با این شاخ نیرنگ بدکاران را فرومی پاشد از هم. و کــووون ســهپــا کـهـربـا میریـنـد، نه ان، و در میتولوژی مزدائیسم این غول، موجود بسیار مفیدیست که همیشه به اهورامزدا، سرمنشاء زندگی و نور و راستی، یاری میرساند...
.
.
*The Book of Imaginary Beings, Jorge Luis Borges, 1967. به فارسی هم توسط نشر آرست و به ترجمهی احمد اخوت یکبار چاپ شده.
**فیلسوف و نویسندهی رومی قرن اول میلادی
.
.
.
نوشتهی زیر ترجمهی نعل به نعل و بدون دخل و تصرفیاست از یکی از بندهای «کتاب موجودات خیالی» بورخس*، و کتاب موجودات خیالی بورخس، بعد از مزامیر سلیمان بزرگترین کتابیست که دربارهی جانوران نوشته شدهست. این کتاب به بررسی جنبندگانی میپردازد که نه سوار کشتی نوح شدهاند و نه گرفتار زنجیر تکامل. در نقطهای از تاریخ ذهن بشر اینها را آفریده، تا مورد بهرهبرداری ایدئولوژیک یا لولوخرخریک قرارشان دهد.
.
.
کــووون ســهپــا
The Three-legged Assss
.
.
پلینی** آفرینش دو میلیون بیت-آیه را به زرتشت، بنیانگذار آیینی که هنوز هم پارسیان بمبئی به آن پابندند، نسبت میدهد. طبری، تاریخنگار عرب، هم ادعا میکند کاتبان برای تحریر مجموعهی کامل آثار زرتشت به دوازده هزار پوست گاو نیاز داشتهاند. اعتقاد بر این است که اسکندر مقدونی در حملهاش به پرسپولیس این چرمنوشتهها را هم سوزاند. با اینحال، به کمک حافظهی ستایشبرانگیز کاهنان، بخش اساسی آن متون بازنگاری، و از قرن نهم میلادی در دایرهالمعارفی به نام «بـنـدهـش» جمعاوری شد، که متن زیر برگرفته از آنست:
دربارهی کــووون ســهپــا گفته شده که در میانهی اقیانوس میزید و شمار سـُمهایش سه است، و شمار چشمانش شش، و نُه دهان دارد و دو گوش و یک شاخ. پیکرش به سفیدی میزند، و از معنویات و روحانیات تغذیه میکند، و وجودی پاک و پالوده دارد. شش چشمش، دوتا همانجاست که چشم باید باشد، دوتا بر فرق سر، و دوتا بر پیشانی. و اینها به او بصیرتی میدهد که بتواند هرجا پیروز باشد و هرچیز را منهدم کند. و نه دهانش، سه تا همانجاست که دهان باید باشد، و سه تا درون کمرگاه، و سه تا بر پیشانی. و هر سـُـمش آنقدر بزرگ است که اگر بر زمین نهد، پهنهای که هزاران گوسفند در آن میچرند، یا هزاران سوار در آن قیقاج میروند را خواهد پوشاند. و گوشهایش، آنقدر بزرگ است که بر مازندران سایه میاندازد. و شاخش از طلاست انگار و توخالی. و از آن هزار شاخچه روییدهست و با این شاخ نیرنگ بدکاران را فرومی پاشد از هم. و کــووون ســهپــا کـهـربـا میریـنـد، نه ان، و در میتولوژی مزدائیسم این غول، موجود بسیار مفیدیست که همیشه به اهورامزدا، سرمنشاء زندگی و نور و راستی، یاری میرساند...
.
.
*The Book of Imaginary Beings, Jorge Luis Borges, 1967. به فارسی هم توسط نشر آرست و به ترجمهی احمد اخوت یکبار چاپ شده.
**فیلسوف و نویسندهی رومی قرن اول میلادی
.
.
Tuesday, February 17, 2009
Age Is Just A Number, A Tokhmy Number
.
.
مخرج مشترک
زندگی سه حضیض ثابت دارد.
یکم، دوران دکلمهگری و شیرینزبانی کودکی. که برای دخترها از حدود سهسالگی و برای پسرها از چهارسالگی شروع میشود. و زمانیست که اینها یاد میگیرند حرفهای گندهتر از دهنشان بزنند تا بزرگترها برایشان ضعف کنند. کفش پاشنه بلند مهمانها را میپوشند، روی شما آب میپاشند، و از شما میخواهند پایتخت کشورها را ازشان بپرسید. این دوران تا اولدوم دبستان ادامه دارد.
دوم، دوران بربریت و هالوگری نوجوانی. که برای دخترها بدون استثنا از دوم راهنمایی، و برای پسرها از فردای روزی که برای اولین بار «بزند بالا» آغاز میشود. و زمانیست که یادآوری باحالبازیها و کولمنشیهایش در آینده باعث عرق شرم و فروپاشی شخصیتی میشود. این دوران تا سال دوم دانشگاه، و برای دیپلمهها تا بعد از سربازی ادامه دارد.
سوم، دوران خرفتی و حرفمفتزنی پیری. که زن و مرد ندارد و از حوالی هفتاد سالگی، یا حدودا ده سال بعد از بازنشستگی شروع میشود. و زمانیست که آدم تبدیل به بزرگ فامیل (که یک فحش مودبانه است) میشود و احترامش را از چروکهایش کسب میکند و با بهرهگیری از خاطرات مجعول نوجوانی و سربازی، همه را اندرز میدهد. این دوران تا مرگ ادامه دارد.
از این سه، بدترین، دومی است.
.
.
.
مخرج مشترک
زندگی سه حضیض ثابت دارد.
یکم، دوران دکلمهگری و شیرینزبانی کودکی. که برای دخترها از حدود سهسالگی و برای پسرها از چهارسالگی شروع میشود. و زمانیست که اینها یاد میگیرند حرفهای گندهتر از دهنشان بزنند تا بزرگترها برایشان ضعف کنند. کفش پاشنه بلند مهمانها را میپوشند، روی شما آب میپاشند، و از شما میخواهند پایتخت کشورها را ازشان بپرسید. این دوران تا اولدوم دبستان ادامه دارد.
دوم، دوران بربریت و هالوگری نوجوانی. که برای دخترها بدون استثنا از دوم راهنمایی، و برای پسرها از فردای روزی که برای اولین بار «بزند بالا» آغاز میشود. و زمانیست که یادآوری باحالبازیها و کولمنشیهایش در آینده باعث عرق شرم و فروپاشی شخصیتی میشود. این دوران تا سال دوم دانشگاه، و برای دیپلمهها تا بعد از سربازی ادامه دارد.
سوم، دوران خرفتی و حرفمفتزنی پیری. که زن و مرد ندارد و از حوالی هفتاد سالگی، یا حدودا ده سال بعد از بازنشستگی شروع میشود. و زمانیست که آدم تبدیل به بزرگ فامیل (که یک فحش مودبانه است) میشود و احترامش را از چروکهایش کسب میکند و با بهرهگیری از خاطرات مجعول نوجوانی و سربازی، همه را اندرز میدهد. این دوران تا مرگ ادامه دارد.
از این سه، بدترین، دومی است.
.
.
Tuesday, November 11, 2008
Do You Remember Dully Belle?
.
.
عدهای به اشتباه فکر میکنند که داستان معروف از نفسافتاده را خود بورخس نوشته. اما اصل ماجرا این است که در سال ۱۹۷۲ بورخس از هزار جوان حدوداً سی ساله، از طبقهی متوسط بوئنوس آیرس دعوت میکند که خاطرهای دربارهی ساندویچی رفتن، که سنتی در حال منسوخ شدن بود، تعریف کنند. بعد همهی خاطرهها را میگیرد و از خطوط مشترک همهی آنها از نفسافتاده را سر هم میکند. زحمت ترجمهی مستقیم این داستان از اسپانیایی و تطبیقش با فضا و فرهنگ ایرانی را، دوست عزیز آرژانتینیام، مارتین، کشیده که همینجا از او سپاسگزاری میکنم.
.
.
.
از نفس افتاده
.
.
-دو تا همبرگر حاضره. سیاه یا زرد؟
-کوکا
تا من بپرم و برسم به سبد پلاستیکی سبز رنگپریده که توش دو تا همبرگر کاغذپیچ گذاشته، با دوتا صدای دولوپ دوتا کوکا باز میکنه و میذاره رو یخچال.
-نون گرد نداشتین؟
-نه
نوشابهها رو که هنوز داره از سرشون یه دود رقیق سردی بلند میشه بین سه تا انگشت میگیرم و سبد رو هم با اون دست برمیدارم
-دستمال ندارین؟
-نه
توی دلم میگم گــُـه و میآم و میذارمشون روی اون لبهی... طاقچه، طاقچه که نمیگن، حتمن یه اسمی داره. الان یادم نیست اسمشو. میشینم روی یه دونه از این صندلیهای بار که فقط یه دایره از کووون آدم رو میگیره.
-نون همبرگری نداشت؟
-نه، ولی خوشمزهس. ما همیشه میآیم با امیراینا.
اون نوشابهای که یه کم کمتره رو میذارم جلوش و هردومون همزمان ۳-۴ سانت از ساندویچ رو از لای کاغذ میکشیم بیرون و نگاه میکنیم. بعد اون کاغذش رو کلن باز میکنه و یه پر گوجه میگیره طرفم
-بیا
-خیارشور میخوای به جاش؟
-نه. دارم.
بقیه گوجهها رو هم میگیرم و صف میدم لای گوجههای خودم.
-فلفل میخوای؟
-نه. جوش میزنم
-من عاشق غذای تند ام
-همینه اینقد جوش میزنی
-نه. جوشام ارثیه... سس بزنم؟
-زیاد نزن
ساندویچش رو میگیره جلوم. دور کلاه خرس قرمز رو کبرههای قدیمی سس، مثل دلمهی زخم، گرفته. سوراخش هم با همین کبرهها تنگ شده. میبینه ولی چندشاش نمیشه.
-اگه گفتی اولین بار کجا غذا خوردیم؟
-یادم نیست.
-دم بازار کویتیها
-نه. اولین بار با بچهها رفتیم فرحزاد. کباب.
-نه. منظورم اولین بار دوتایی بود. تنهایی.
-آهان.
رو به هم نشستیم و لابلای گاز زدنها هردوتامون برمیگردیم بیرون رو نگاه میکنیم. بیشتر از همه، زنایی که کمپوت گلابی خریدهن و پیرمردایی که عکس رادیولوژی دستشونه رد میشن. همه میرن بیمارستان.
-گرمهها
-نوشابه بخور
-کلن میگم. تا برسیم خیس عرق میشیم
-اوهوم. تو خیلی عرقیای
-بدت میاد؟
-وا. واسه چی بدم بیاد. هوا گرمه دیگه
-آخه یه جوری گفتی
-نه. گفتم زیاد عرق میکنی. خیلیها اینجوریان
-من آخه چلهی زمستون هم عرق میکنم هی
-خب کمتر بپوش
موقع جوییدن یه ذره یه ذره روی صندلی تاب میخوره. یعنی هی یهکم میره چپ و یهکم میره راست. یه جوری که آدم احساس میکنه داره بهش خوش میگذره. خودم هم دارم طبق معمول با تکون پای چپم آهنگ میزنم. یعنی آکورد گرفتم. دی دیم دیم، دی دام دام.
-میدونی به این صندلیا چی میگن؟
-کیا؟
-توی انگلیسی
-نه
-استول
اینو میگه و میخنده
-استول که یعنی چیز فک کنم... یعنی اَن
-آره دیگه. نکته کنکوریش همینه
-هه... میشه به استولت دست بزنم؟
-اَه. لجن
دوتایی میخندیم. با هر گازی که میزنه، لبش برمیگرده و جلوی چونهش ماتیکی میشه. هر دفعه، من نگاش میکنم و دستم رو میمالم به چونهم. اونم میفهمه و چونهش رو میماله که پاک شه
-میخوای یه بندری هم بگیرم؟
-من سیر میشم با همین
-حالا میخوای؟
-بگیر. صبونه نخوردی مگه؟
-نه، دیر پا شدم
-هوم... تهریش هم بهت میاد
-میگم که. دیر پا شدم.
رومو میکنم سمت یخچال. پسره نشسته و از اون پشت اساسی زل زده به کووونش. پنج شیش ثانیه میکشه که بفهمه دارم نگاش میکنم و پا شه بره گوجه خورد کنه.
-اینوری بشین.
-چرا؟
-اَه. میگم بشین رو به بیرون.
-چته حالا؟
نود درجه میچرخه و میبینم که مانتوش حسابی روی صندلی کشیده شده و قالب تناش رو گرفته. خوشم میاد. مثه این شـــو ها شده که یه دختر خیلی باحال تو بار هست و اینا. خوشهیکل شده اینجوری.
-حمال زل زده بود به پشتت
-خب بزنه، چشش هم در آد
-نه، منظورم اینه که عجب حمالیه
-حساس نباش
-نه، حساس نیستم، ولی میره رو اعصاب
-استووول... اسکووول
میخنده که من حواسم پرت بشه. منم ول میکنم دیگه
-یه پیتزایی هم بالاتر هست. با امیراینا میریم بعضیوقتا. غذاش خوبه
-کدوم؟ آفتاب؟ دوست ندارم پیتزاشو. رفتهم قبلن
-خب میریم یه جا دیگه. کجا پیتزاش خوبه؟
-ساندویچ بیشتر دوس دارم
-منم ساندویچ بیشتر دوس دارم. یه بار پنجتا سوسیس خوردم. بیشوخی.
-علی ما هم یه بار هفت هشت تا خورد فک کنم
-خب علیتون گندهتر از منه
-اوهوم
نوشابههامون بیشترش رفته. شیشهی من سفید سفیده. مال قبل از انقلابه. شیشهی اون، نور که روش میافته یه تهرنگ سبز داره. مال بعد از انقلابه. دست کرده تو کیفش و دنبال یه چیزی میگرده.
-چی میخوای؟
-هیچی
-حالا نمیخواد جلوی این حمال آرایش کنی
-آرایش چیه بابا. دستمال داشتم
-ها. به منم بده.
-تو اون کیفمه فک کنم. کیف قهوهایه
-اون کیفت رو خیلی دوس دارم
-مگه این زشته؟
-نه بابا جون. میگم اونو هم دوس دارم
-این کادوئه. چرم اصله.
-اوهوم. گرون هم باید باشه
دو تا پسر دبستانی کچل جلوی ما تو پیادهرو شروع میکنن به دعوا. یکیشون زورش بیشتره. هی لگد میزنه تو کووون اون یکی. اون یکی فقط کیفش رو تو هوا میچرخونه و فحش میده.
-عجب تخم جنیه اون کپله
-آره. اون یکی گریهش در اومده
-بیعرضهس. با اینکه قدش بلندتره
-خب برو سواشون کن.
-نمیخواد بابا. الان آشتی میکنن
-...
-دیدی این بچهها نوشابه میخورن نصف ساندویچشون میره تو شیشه؟
-هه. من خودم هم اینجوریام اگه حواسم نباشه
-اِ. چه باحال. خب با نی بخور
-نی دوس ندارم. اون چیز نوشابه رو از بین میبره، همین که گلو رو میسوزونه... اشک میآد از چشما
-اوهوم. نی فقط مال عروسیهاس
-حالم به هم میخوره از این پسرا که گاز نوشابه رو میگیرن، میپاشن تو هوا، یا روی همدیگه
با انگشت میزنه به شیشه. پسرا نمیفهمن. دوباره هی میزنه. برمیگردن نگاه میکنن. دستش رو یه جوری تکون میده که مثلن دعوا نکنین و اینا. اونا هم میرن دم مغازه بغلی شروع میکنن دوباره.
-مگه نمیخواستی بندری سفارش بدی؟
-بندری... نه خودمم سیر شدم. دیگه اینجا نمیایم اصن.
-خوشمزه بود ولی
-اوهوم... چمیدونم. اگه دوس داری میآیم.
-ولی این سساش بدجوری چرکوله ها
میگه و بلند بلند میخنده. برمیگردم و میبینم یارو دوباره همونجور که پای گازه، زل زده به کووونش. باز چشم تو چشم میشیم. زیر لب یه تخمهسگ میگم و باقیموندهی همبرگر رو میکنم یه لقمه و دور دهنم رو با پشت دست پاک میکنم و میرم حساب کنم.
-چقد شد؟
-هزار و شیشصد
یه نگاهی به لیست قیمتها که اون بالا زده میکنم و خودم جمع میزنم
-قیمتا همینه؟ هزار و پونصد میشه فک کنم.
-... آره... هزار و پونصد
-یه آدامس پی.کی هم بده
یه دفعه یه صدایی مثه اینکه یه نفر شیشهی نوشابهش رو عمدن از روی اون طاقچههه انداخته باشه زمین و شکسته باشه و خورده شیشه و نوشابهی چسبناک همهجا رو به گند کشیده باشه میآد. بلند میشه میایسته
-ببخشید آقا. دستم خورد
-نه آبجی، عیب نداره
-بازم ببخشید
-خدا ببخشه. یه شیشه بود دیگه. قیمتی نداره.
-ممنون
میریم بیرون. موقع بیرون رفتن دستم رو میندازم دور کمرش. تا اونجا که میشه دستم رو پایین میارم که نزدیک کووونش باشه. میدونم حماله داره نگاه میکنه. تا حالا مستقیم به کووونش دست نزدهم.
-چته؟
-هیچی
-میخوای جلو این یارو خودتو نشون بدی؟
-اَه. چرا ضدحال میزنی؟
دستمو بر میدارم
-شوخی کردم بابا. بذار دستتو
-نه. ول کن. یکی میاد گیر میده
دوتا پسر کچلا نشستن کنار جوب و دارن لواشک میخورن. دارن با هم یه آهنگ شهرام صولتی رو با مسخرهبازی میخونن
-خودت انداختیش؟
-خب اونجوری میخواستی تا شب حرص بخوری. گفتم یه کاری کنم دلت خنک شه.
-خیلی باحال بود. حقش بود حمال، تا دیگه اینجوری زل نزنه به کووون مردم
-هوووی. کووون چیه؟ باصن. اولین بارته جلوی من میگی
-چمیدونم. جوگیر شدم. ولی خوب شد، نه؟
-اوهوم
-بستنی میخوری؟
-اوهوم
-برگشتنی میریم منصور، یا یه جا دیگه.
-نه، الان بریم
-پس تند بیا. ایستگاه دوره.
-خیس عرق میشی خب
-بیخیال. اسپری زدهم.
نمیدونم چرا خوشحالم. اون چند لحظه که دستم نزدیک کووونش بود، خیلی خوب بود. دستم انگار هنوز داغه. خودش هم فک کنم بدش نیومد.
-...
-...
-...
-یک نفر در آب دارد میدهد کان.
-اَه. لجن.
میخنده. منم میخندم (یا شاید هم نه. شروع میکنه به دوئیدن. منم شروع میکنم به دوئیدن)
.
.
.
عدهای به اشتباه فکر میکنند که داستان معروف از نفسافتاده را خود بورخس نوشته. اما اصل ماجرا این است که در سال ۱۹۷۲ بورخس از هزار جوان حدوداً سی ساله، از طبقهی متوسط بوئنوس آیرس دعوت میکند که خاطرهای دربارهی ساندویچی رفتن، که سنتی در حال منسوخ شدن بود، تعریف کنند. بعد همهی خاطرهها را میگیرد و از خطوط مشترک همهی آنها از نفسافتاده را سر هم میکند. زحمت ترجمهی مستقیم این داستان از اسپانیایی و تطبیقش با فضا و فرهنگ ایرانی را، دوست عزیز آرژانتینیام، مارتین، کشیده که همینجا از او سپاسگزاری میکنم.
.
.
.
از نفس افتاده
.
.
-دو تا همبرگر حاضره. سیاه یا زرد؟
-کوکا
تا من بپرم و برسم به سبد پلاستیکی سبز رنگپریده که توش دو تا همبرگر کاغذپیچ گذاشته، با دوتا صدای دولوپ دوتا کوکا باز میکنه و میذاره رو یخچال.
-نون گرد نداشتین؟
-نه
نوشابهها رو که هنوز داره از سرشون یه دود رقیق سردی بلند میشه بین سه تا انگشت میگیرم و سبد رو هم با اون دست برمیدارم
-دستمال ندارین؟
-نه
توی دلم میگم گــُـه و میآم و میذارمشون روی اون لبهی... طاقچه، طاقچه که نمیگن، حتمن یه اسمی داره. الان یادم نیست اسمشو. میشینم روی یه دونه از این صندلیهای بار که فقط یه دایره از کووون آدم رو میگیره.
-نون همبرگری نداشت؟
-نه، ولی خوشمزهس. ما همیشه میآیم با امیراینا.
اون نوشابهای که یه کم کمتره رو میذارم جلوش و هردومون همزمان ۳-۴ سانت از ساندویچ رو از لای کاغذ میکشیم بیرون و نگاه میکنیم. بعد اون کاغذش رو کلن باز میکنه و یه پر گوجه میگیره طرفم
-بیا
-خیارشور میخوای به جاش؟
-نه. دارم.
بقیه گوجهها رو هم میگیرم و صف میدم لای گوجههای خودم.
-فلفل میخوای؟
-نه. جوش میزنم
-من عاشق غذای تند ام
-همینه اینقد جوش میزنی
-نه. جوشام ارثیه... سس بزنم؟
-زیاد نزن
ساندویچش رو میگیره جلوم. دور کلاه خرس قرمز رو کبرههای قدیمی سس، مثل دلمهی زخم، گرفته. سوراخش هم با همین کبرهها تنگ شده. میبینه ولی چندشاش نمیشه.
-اگه گفتی اولین بار کجا غذا خوردیم؟
-یادم نیست.
-دم بازار کویتیها
-نه. اولین بار با بچهها رفتیم فرحزاد. کباب.
-نه. منظورم اولین بار دوتایی بود. تنهایی.
-آهان.
رو به هم نشستیم و لابلای گاز زدنها هردوتامون برمیگردیم بیرون رو نگاه میکنیم. بیشتر از همه، زنایی که کمپوت گلابی خریدهن و پیرمردایی که عکس رادیولوژی دستشونه رد میشن. همه میرن بیمارستان.
-گرمهها
-نوشابه بخور
-کلن میگم. تا برسیم خیس عرق میشیم
-اوهوم. تو خیلی عرقیای
-بدت میاد؟
-وا. واسه چی بدم بیاد. هوا گرمه دیگه
-آخه یه جوری گفتی
-نه. گفتم زیاد عرق میکنی. خیلیها اینجوریان
-من آخه چلهی زمستون هم عرق میکنم هی
-خب کمتر بپوش
موقع جوییدن یه ذره یه ذره روی صندلی تاب میخوره. یعنی هی یهکم میره چپ و یهکم میره راست. یه جوری که آدم احساس میکنه داره بهش خوش میگذره. خودم هم دارم طبق معمول با تکون پای چپم آهنگ میزنم. یعنی آکورد گرفتم. دی دیم دیم، دی دام دام.
-میدونی به این صندلیا چی میگن؟
-کیا؟
-توی انگلیسی
-نه
-استول
اینو میگه و میخنده
-استول که یعنی چیز فک کنم... یعنی اَن
-آره دیگه. نکته کنکوریش همینه
-هه... میشه به استولت دست بزنم؟
-اَه. لجن
دوتایی میخندیم. با هر گازی که میزنه، لبش برمیگرده و جلوی چونهش ماتیکی میشه. هر دفعه، من نگاش میکنم و دستم رو میمالم به چونهم. اونم میفهمه و چونهش رو میماله که پاک شه
-میخوای یه بندری هم بگیرم؟
-من سیر میشم با همین
-حالا میخوای؟
-بگیر. صبونه نخوردی مگه؟
-نه، دیر پا شدم
-هوم... تهریش هم بهت میاد
-میگم که. دیر پا شدم.
رومو میکنم سمت یخچال. پسره نشسته و از اون پشت اساسی زل زده به کووونش. پنج شیش ثانیه میکشه که بفهمه دارم نگاش میکنم و پا شه بره گوجه خورد کنه.
-اینوری بشین.
-چرا؟
-اَه. میگم بشین رو به بیرون.
-چته حالا؟
نود درجه میچرخه و میبینم که مانتوش حسابی روی صندلی کشیده شده و قالب تناش رو گرفته. خوشم میاد. مثه این شـــو ها شده که یه دختر خیلی باحال تو بار هست و اینا. خوشهیکل شده اینجوری.
-حمال زل زده بود به پشتت
-خب بزنه، چشش هم در آد
-نه، منظورم اینه که عجب حمالیه
-حساس نباش
-نه، حساس نیستم، ولی میره رو اعصاب
-استووول... اسکووول
میخنده که من حواسم پرت بشه. منم ول میکنم دیگه
-یه پیتزایی هم بالاتر هست. با امیراینا میریم بعضیوقتا. غذاش خوبه
-کدوم؟ آفتاب؟ دوست ندارم پیتزاشو. رفتهم قبلن
-خب میریم یه جا دیگه. کجا پیتزاش خوبه؟
-ساندویچ بیشتر دوس دارم
-منم ساندویچ بیشتر دوس دارم. یه بار پنجتا سوسیس خوردم. بیشوخی.
-علی ما هم یه بار هفت هشت تا خورد فک کنم
-خب علیتون گندهتر از منه
-اوهوم
نوشابههامون بیشترش رفته. شیشهی من سفید سفیده. مال قبل از انقلابه. شیشهی اون، نور که روش میافته یه تهرنگ سبز داره. مال بعد از انقلابه. دست کرده تو کیفش و دنبال یه چیزی میگرده.
-چی میخوای؟
-هیچی
-حالا نمیخواد جلوی این حمال آرایش کنی
-آرایش چیه بابا. دستمال داشتم
-ها. به منم بده.
-تو اون کیفمه فک کنم. کیف قهوهایه
-اون کیفت رو خیلی دوس دارم
-مگه این زشته؟
-نه بابا جون. میگم اونو هم دوس دارم
-این کادوئه. چرم اصله.
-اوهوم. گرون هم باید باشه
دو تا پسر دبستانی کچل جلوی ما تو پیادهرو شروع میکنن به دعوا. یکیشون زورش بیشتره. هی لگد میزنه تو کووون اون یکی. اون یکی فقط کیفش رو تو هوا میچرخونه و فحش میده.
-عجب تخم جنیه اون کپله
-آره. اون یکی گریهش در اومده
-بیعرضهس. با اینکه قدش بلندتره
-خب برو سواشون کن.
-نمیخواد بابا. الان آشتی میکنن
-...
-دیدی این بچهها نوشابه میخورن نصف ساندویچشون میره تو شیشه؟
-هه. من خودم هم اینجوریام اگه حواسم نباشه
-اِ. چه باحال. خب با نی بخور
-نی دوس ندارم. اون چیز نوشابه رو از بین میبره، همین که گلو رو میسوزونه... اشک میآد از چشما
-اوهوم. نی فقط مال عروسیهاس
-حالم به هم میخوره از این پسرا که گاز نوشابه رو میگیرن، میپاشن تو هوا، یا روی همدیگه
با انگشت میزنه به شیشه. پسرا نمیفهمن. دوباره هی میزنه. برمیگردن نگاه میکنن. دستش رو یه جوری تکون میده که مثلن دعوا نکنین و اینا. اونا هم میرن دم مغازه بغلی شروع میکنن دوباره.
-مگه نمیخواستی بندری سفارش بدی؟
-بندری... نه خودمم سیر شدم. دیگه اینجا نمیایم اصن.
-خوشمزه بود ولی
-اوهوم... چمیدونم. اگه دوس داری میآیم.
-ولی این سساش بدجوری چرکوله ها
میگه و بلند بلند میخنده. برمیگردم و میبینم یارو دوباره همونجور که پای گازه، زل زده به کووونش. باز چشم تو چشم میشیم. زیر لب یه تخمهسگ میگم و باقیموندهی همبرگر رو میکنم یه لقمه و دور دهنم رو با پشت دست پاک میکنم و میرم حساب کنم.
-چقد شد؟
-هزار و شیشصد
یه نگاهی به لیست قیمتها که اون بالا زده میکنم و خودم جمع میزنم
-قیمتا همینه؟ هزار و پونصد میشه فک کنم.
-... آره... هزار و پونصد
-یه آدامس پی.کی هم بده
یه دفعه یه صدایی مثه اینکه یه نفر شیشهی نوشابهش رو عمدن از روی اون طاقچههه انداخته باشه زمین و شکسته باشه و خورده شیشه و نوشابهی چسبناک همهجا رو به گند کشیده باشه میآد. بلند میشه میایسته
-ببخشید آقا. دستم خورد
-نه آبجی، عیب نداره
-بازم ببخشید
-خدا ببخشه. یه شیشه بود دیگه. قیمتی نداره.
-ممنون
میریم بیرون. موقع بیرون رفتن دستم رو میندازم دور کمرش. تا اونجا که میشه دستم رو پایین میارم که نزدیک کووونش باشه. میدونم حماله داره نگاه میکنه. تا حالا مستقیم به کووونش دست نزدهم.
-چته؟
-هیچی
-میخوای جلو این یارو خودتو نشون بدی؟
-اَه. چرا ضدحال میزنی؟
دستمو بر میدارم
-شوخی کردم بابا. بذار دستتو
-نه. ول کن. یکی میاد گیر میده
دوتا پسر کچلا نشستن کنار جوب و دارن لواشک میخورن. دارن با هم یه آهنگ شهرام صولتی رو با مسخرهبازی میخونن
-خودت انداختیش؟
-خب اونجوری میخواستی تا شب حرص بخوری. گفتم یه کاری کنم دلت خنک شه.
-خیلی باحال بود. حقش بود حمال، تا دیگه اینجوری زل نزنه به کووون مردم
-هوووی. کووون چیه؟ باصن. اولین بارته جلوی من میگی
-چمیدونم. جوگیر شدم. ولی خوب شد، نه؟
-اوهوم
-بستنی میخوری؟
-اوهوم
-برگشتنی میریم منصور، یا یه جا دیگه.
-نه، الان بریم
-پس تند بیا. ایستگاه دوره.
-خیس عرق میشی خب
-بیخیال. اسپری زدهم.
نمیدونم چرا خوشحالم. اون چند لحظه که دستم نزدیک کووونش بود، خیلی خوب بود. دستم انگار هنوز داغه. خودش هم فک کنم بدش نیومد.
-...
-...
-...
-یک نفر در آب دارد میدهد کان.
-اَه. لجن.
میخنده. منم میخندم (یا شاید هم نه. شروع میکنه به دوئیدن. منم شروع میکنم به دوئیدن)
.
.
Subscribe to:
Posts (Atom)