March 27, 2007

Genre : is it me in that picture, wearing a tent !?

مباني شلوارشناختي معاصر

يا

خشتك‌هايي كه با من دويده‌اند ( و نهايتاً جر خورده‌اند )


+اول دبستان: دوران جنگ. شلوار جين كالاي لوكس محيوب مي‌شد. «رانگلر» و «لي» سرمه‌اي پررنگ ساده داشتم كه برام سوغاتي آورده بودن. سر زانوهاشون هم زود پاره شد چون دست‌وپا‌چلفتي بودم كه مامانم از اون وصله چرمي بيضي‌ها زد روشون.

.

+دوم دبستان: يه شلوار جين «جورداچ» مادربزرگم از مكه آورده‌بود كه روي جيب عقبش كله‌ي اسب داشت. جهت يادآوري بگم كه اون زمانا همه شلوار جين‌ها رنگ و مدلشون يكي بود و فقط طرح روي جيب عقبشون فرق مي‌كرد با هم.

.

+سوم دبستان: شلوار «استيلتو» يك-خط كه اولش مامانم حدود بيست سانت پاچه‌ش رو برام تو گرفت و هي كه دراز مي‌شدم برام بلندش مي‌كرد. در همين زمان برادرم «ايزي» سه-خط داشت كه اون موقع خيلي اعتبار داشت و قيمتش حدود ۱۵۰۰ تومن بود.

.

+چهارم دبستان: «فالكون» كه بابام از ايتاليا اورد و اولين جيني بود كه يه‌كم كمرنگ بود. همزمان، برادرم شلوار «زيكو» داشت كه اولين جيني بود كه مدلش غيركلاسيك بود و جيبش مثه شلوار پارچه‌اي، عمودي بود و كنار زانوش هم يه جيب زيپ‌دار داشت. هرچي زار زدم بابام‌اينا برام نخريدن

.

+پنجم دبستان: اولين شلوار جين گشاد. ماركش «ادوين» بود و رنگش آبي متوسط بود. ۱۲۰۰ تومن. يه ‌جور شلوار ارتشي سبزرنگ هم مد شده بود كه پايين پاچه‌ش بند داشت و جمع مي‌شد. به اسم شلوار «چيني» معروف بود و حدود ۸۰۰ تومن خريدم.

.

+اول راهنمايي: «هارا» چروك كه آرمش كله‌ي يه سرخ‌پوست بود، آبي نفتي و فكر كنم ۲۰۰۰ تومن. از همين موقع‌ها لباس‌هاي تركيه‌اي بازار رو پركردن كم‌كم كه اولين مدش هم شلوار جين برفي بود كه معمولاً فاق بلند داشت و پايين پاچه‌ش تنگ‌تر از رونش بود.

.

+دوم راهنمايي: جهشي خوندم

.

+سوم راهنمايي: بازم شلوار برفي كه بطور يكنواخت همه‌جاش كمرنگ-پررنگ بود، مارك «كونز» و «گلد استار» و اينا. و بتدريج شلوارها گشادتر و به‌قول معروف «بگي» مي‌شدن. همزمان شلوارهاي پارچه‌اي گشاد به اسم پاكو مد شد كه اغلب رنگ روشن داشتن و نازك بودن.

.

+اول دبيرستان: اوج دهاتي‌گري مُد. جين‌هاي گشاد و حتي پيلي‌دار، جين‌هاي قلابي ايراني. شلوار‌هاي پارچه‌‌اي كرپ كه هزار تا پيلي داشتن و از گشادي شبيه شلوار كردي بودن، با كفش پاشنه تخم‌مرغي و حومه. جوادها همين مد اون زمان رو گرفتن و هنوزم ولش نكردن.

.

+دوم دبيرستان: آغاز تحولات عظيم. اولين شلوارهاي جين كلاسيك با برش راسته و تنگ كه اون موقع با مدل مو و كفش و كمربند ويژه‌اي همراه بود كه مجموعاً بهش مي‌گفتن تيپ رپ يا رپي و اوايل پوشيدنش جرات مي‌خواست چون جوادا و شاگرد مكانيكا آدمو مسخره مي‌كردن و مي‌گفتن اِوا و اينا. شلوار «ليوايز» تركيه‌اي حدود ۳۵۰۰ تومن بود.

.

+سوم دبيرستان: بازهم شلوار جين كلاسيك. جين‌هاي قهوه‌اي و سبز و طوسي. براي اولين بار دكمه بجاي زيپ. كمربند‌هاي كلفت. خط ريش بلند. جين راسته كم‌كم جا مي‌افتاد و گرون مي‌شد. با سنباده و سركه و اينا كاري مي‌كرديم كه شلوارامون كهنه بنظر بيان.

.

+چهارم دبيرستان: همون مدل‌هاي قبل بعلاوه‌ي ژل زدن. شلوار سنگ‌شور اختراع شد كه بعضي جاهاش كمرنگ‌تر بود. مد اين بود كه پاچه شلوار چند سانت بلند‌تر از قد آدم باشه و اگه توي يه پارتي جين اينجوري و يه كت رنگي دكمه طلايي و تي‌شرت متاليكا و بوت نوك‌دراز مي‌پوشيدين ديگه اندش بودين. دمپا گشاد هم اومد كه ازش استقبال نشد.

.

+اول دانشگاه: ديگه شلوار جين كاملاً عادي بود و حالت فشن بودن خودش رو از دست داده‌بود. ولي بطرز احمقانه‌اي توي دانشگاه به پوشيدن جين (و تيغ زدن صورت و آستين كوتاه و...) گير مي‌دادن. شايد بعنوان اعتراض تيپ ارتشي مد شد. مي‌رفتيم از ميدون گمرك شلوار ارتشي و پوتين آمريكايي خيلي ارزون مي‌خريديم. موي كوتاه و ته‌ريش و اينا.

.

+دوم دانشگاه: يه شلوار جين مشكي «ماوي» داشتم كه عاشقش بودم و داده بودم خياط پاچه‌هاشو تنگ‌تر كرده‌بود و به مدت دوسال فقط و فقط اونو پوشيدم تا وقتي كه نخ‌نما شد و جر خورد. يه شلوار جين آبي آسموني هم يه نفر بهم كادو داد كه فقط وقتايي كه خودشو مي‌ديدم مي‌پوشيدمش. پيراهن جين هم مد بود.

.

+سوم دانشگاه: در شرايطي قرار گرفتم كه خودم دلم مي‌خواست شلخته و خلافي لباس بپوشم ولي همه‌ش بايد با اون مي‌رفتيم كه چيزايي كه اون خوشش مي‌اد بخريم. البته دروغ چرا؟ ناراضي نبودم اصلاً.

.

+چهارم دانشگاه: شلوار جين قيمت متوسطش ۱۵۰۰۰ تومن شده بود و ما هم كه خرجمون سنگين شده‌بود ديگه زياد در قيد لباس نبوديم. جنس و رنگ پارچه‌ها و فرم سنگ‌شور شلوار‌ها خيلي متنوع شده‌بود و شلوار پارچه‌اي تنگ و راسته و ساده هم مي‌پوشيديم.

.

+پنجم دانشگاه: كم‌كم به يه‌جور وارستگي در لباس پوشيدن مي‌رسيديم و اعتماد بنفس هم كه آمپر چسبونده بود و هر‌چي عشقمون مي‌كشيد مي‌پوشيديم ولي كماكان از گشاد پرهيز مي‌كرديم. جين كثيف-كهنه هم فكر كنم هر همين موقع‌ها رو اومد كه هنوز هم من مشتري دائمش هستم.

.

+ششم دانشگاه: چيز جديدي نبود. حتي اگه عروسي هم دعوت مي‌شديم همون شلوار جين كهنه رو كه پايين پاچه‌ش له و ريش‌ريش شده بود و گهگاه دم خشتكش هم وصله خورده بود مي‌پوشيديم.

.

+هفتم دانشگاه: شلوارهاي مدل كارگو، چه جين چه كتون و اينا كه گشاد و شل و ول بودن و گاهي جيب اضافه هم داشتن. شلوار كتون ساده واسه مواقع رسمي‌تر و شلوار‌هاي تنگ و كهنه‌ي سابق‌الذكر در اكثر مناسبتهاي ملي و مذهبي.

.

+پس از دانشگاه تا زمان حال: ديگه نزديك به عصر حاضر مي‌شيم و خودتون در جريانيد . از وقتي هم كه از ايران اومدم بيرون اون تمايلات كنفوسيوسي عميق‌تر شدن و هر گهي كه بهم بدين مي‌پوشم. ولي خب بازم معتقدم كه يه جين خوب ، جين مـُـرده‌اس. يعني جين مثه قالي كرمون بايد پا بخوره كه جا بيفته تو تن. ولي يه جورايي وسواسي شدم و وقتي شلوارام به اوج دوشيزگي-رسيدگي‌شون مي‌رسن و موقع برداشت محصول مي‌شه، دلم نمي‌اد بپوشمشون و به خودم ضدّ-حال مي‌زنم

.

March 18, 2007

Genre : The Place To Be.

راز ؛ تو . آواز ؛ تویی
شعر ؛ تو . شیراز تویی
.
هیچ‌وقت شیراز زندگی نکرده‌م هرچند که عمدتاً شیرازی‌ام. با این‌حال اگه تا هفتاد سال دیگه بهم بگن که در مورد بهار انشاء بنویسم، حتماً اینجوری شروع می‌کنم: البته بر من که یک اردیبهشتی هستم واضح و مبرهن است که بهار فصلی‌ست که باید با سفر به شیراز آغاز شود و سال ایده‌آل واسه من سالیه که فروردینش رو شیراز باشم و الخ.
.
من اصلاً نمی‌فهمم مگه اگه عید نوروز رو آدم جایی جز شیراز باشه، حالی هم داره؟ من سر در نمی‌آرم که واقعاً سالی که از شیراز شروع نشه می‌تونه خاطره‌ی خوش واسه آدم بسازه؟ هــوم؟ منو اینجوری نیگا نکنین. من چاخان زیاد می‌کنم که روی هیچی تعصب ندارم و آزاداندیش‌ام و این حرفا، ولی پای یه مسائلی مثه شیراز که بیاد وسط اونقدر دُگــم و تخته‌سنگ می‌شم که وساطت عمرو عاص و کایلی مینوگ هم نمی‌تونه نظرمو برگردونه.
.
اگه راستشو بخواید قلباً اعتقاد دارم که این چیزی که در افسانه‌ها و آهنگ‌ها بعنوان «دختر شیرازی»کلاسیک ازش یاد می‌شه، وجود خارجی چندانی نداره. خود شهر هم مثه هر شهر دیگه‌ی ایران جاهای درب و داغون و مردمان کلنگی زیاد داره، آمـــّــا... شیرازو دوست دارم و چشمم رو خونسردانه بروی حقایق می‌بندم و اگه یقه‌م رو بگیری و بپرسی: مرتیکه، شیراز چه‌جور جاییه؟، قیافه‌ای انرژی‌هسته‌ای‌حق‌مسلم‌ماستانه به‌خودم می‌گیرم و می‌گم: آنبـلیـواِبل... بهترین شهر، باصفا‌ترین مردم، زیبا‌ترین دخترها... و کلی خرت و پرت‌های دیگه که شاید زاییده‌ی تخیلات باشن.
.
آره. اینجوریه. تعصب دارم مثه بنز. مثه شلوار جین رانگلر. مثه چلوکباب کوبیده. درسته که اونقدرا شیرازو بلد نیستم که اگه ولم کنن توش، گم نشم و درسته که نمی‌تونم لهجه شیرازی رو قشنگ تقلید کنم، ولی اینا دلیل نمی‌شه که در مواقع حساس مثه فیدل کاسترو ساعت‌ها بالای منبر ، مدح و قصیده‌سرایی نکنم.
و البته خوب می‌دونم ریشه‌ی این هواخواهی و سینه‌چاکی کجاس که باعث می‌شه رانندگی ده ساعته و یه‌کلّه تا شیراز به اندازه‌ی ده دقیقه دوش آب سرد، شاداب کننده باشه
.
شیراز روح داره مثه بچه‌ی آدم. نفس می‌کشه. زنده‌س. شخصیت داره. مثه بارسلونا، مثه همفری بوگارت، مثه خود حافظ. اکسیژنش متفاوت و وانیلی‌تر از اون چیزیه که تو جدول مندلیف هست؛ فراتر از مولکول‌های بی‌‌‌معنی دو-اتمی. یه جاذبه‌ی شهوتناک که نه فیزیکیه، نه متافیزیکی. فقط شیرازیه. یه اسانس غیرقابل توضیحی توی هرچیزی که مربوط به شیرازه هست که اونو خواستنی می‌کنه، یه میکسی از نارنج و دراز کشیدن زیر آفتاب و غروب‌هایی که هیچ‌وقت دلگیر نیستن. شاید عرق نسترن و کرختی بعد از معاشقه و بوی خاک تازه بارون‌خورده هم باشه توش. یه جور دست‌ازطلب‌ندارم‌تا‌کام‌من‌بر‌آیدی هست که آدم رو از دو تا اقیانوس دورتر هم مغناطیزه می‌کنه و همه‌ی اینا باعث می‌شه وقتی جلوی پیشخون می‌ایستی و به دختر بلوند می‌گی که اَند اِ گلس آو شیراز رِد [واین] پلیز، همیشه یه لرزش سرخوشانه‌ای تو صدای خودت حس کنی؛ هرچند دختره نمی‌دونه که این اسم شهر توئه که روی تمام بطری‌های ردیف سوم نوشته شده: شیراز
.
.
سال نو مبارک. اگه راهی شیراز هستین، که خودبخود خوش می‌گذره. اگه جای دیگه می‌رین،‌ اميدوارم خوش بگذره.

March 15, 2007

Genre : It Takes Two To Take Over Boredom

شلم دونفره با جوكر
.
شلم: هيجان درست و حسابي‌انگيزترين و تاسرحد مرگ بازي‌كن و خسته‌نشونده‌ترين و از فرط حساسيت به خون عزیزانت هم تشنه‌شونده‌ترين و عصرهاي جمعه رو در حد پنج‌شنبه‌شبها دل‌انگيز‌كننده‌ترين بازي ورقه. بي‌چون و چرا. چهارنفره‌ش يه جور باحاله و دونفره‌ش يه‌جور. منتها چون وقتي تعداد زياد باشه خودبخود راه‌هاي سرگرم‌شدن زياد مي‌شه و كلاً حوصله آدم كمتر سر مي‌ره؛ الان راجع به فرم دونفره‌ش حرف مي‌زنيم كه اصلاً با حكم دونفره كه بازي خيلي گه و حزب‌اللهي‌ايه قابل‌مقايسه نيست. همينقدر بگم كه يه سال عيد كه من اوايل و برادرم اواخر دبيرستان بود و بابام‌اينا رفته بودن مسافرت و ما هم كلي شكممون رو صابون‌زده بوديم كه خونه‌خالي و هزار و يك كار باحال و علناً تا سيزده‌بدر چپيده‌بوديم تو خونه، تقريباً تمام تعطيلات رو صبح تا شب -مثلني- شلم بازي كرديم دوتايي و نات اونلي خسته نشديم، بلكمم اينقدر خوش گذشت كه نفهميديم كي مدرسه باز شد و كلاً اون سال يه‌جور عام‌الفيل شلمي شد برامون واسه هميشه. يعني كه اگه وقت زياد تو دست و بالتون هست و مي‌خواين به روش شرافتمندانه‌اي بكشينش و در عين‌حال در محدوده‌ي مثبت هم باقي بمونيد و دوست موستا هم همه دودر كردن و امكانات جنس‌مخالفانه‌تون هم در حد صفره و جيبتون هم فقط كفاف ساندويچ سوسيس و هرزگردي رو مي‌ده؛‌ يه راه بيشتر ندارين. شلم.
.
گفته باشم كه ادامه‌ي اين پست صرفاً آموزش مقدماتي شلمه. يعني دلتون رو واسه يه ماجراي اولتراسگسي و چرب و چيل صابون نزنيد. اين چيزي بوده كه از روز اول که این «دکــّون» رو باز کردم مي‌خواستم بنويسم، يعني ديني بوده به گردنم. حالا هم كه دم عيده و شايد بعضي‌ها به وضعيت اون‌سال ما دچار بشن. خلاصه اينكه همين. اگر شلم‌باز شدين،‌ از همين حالا من و چاملي و ابولي مي‌گيم: درود بر شما
.
طرز:ببينين بچه‌ها، اصول اوليه شلم و حكم مثل همه. ولي اگه حكم رو بگيريم آتاري، شلم قطعاً كمتر از ايكس‌باكس نخواهد بود. اگه حكم بلد نيستين همين الان برين دو تا راكت بگ‌مينتول! بخرين و مشغول شين. ولي اگه بلدين كارمون خيلي راحت ميشه.-تعداد ورقها با احتساب دو تا جوكر مي‌شه 54 تا. دو تا جوكر بايد متمايز باشن معمولاً يكي از جوكرها رنگي و يكي سياه‌وسفيده؛ ولي اگه مثه همن روي يكي نشونه بذارين كه رنگي بشه.
-به هر نفر 12 ورق متوالي داده مي‌شه و بعد جلوي هر نفر 12تا ورق ديگه بصورت 3دسته 4تايي چيده مي‌شه (به پشت كه معلوم نباشه ‌چي‌ان اين ورقا). يعني هر نفر 24 تا ورق داره 12تا تو دست و 12 تا رو زمين. و نكته‌ي حساس همينجاس. يادتونه بچه كه بوديم و موقع بازي اگه يار كم بود مي‌گفتيم يه يار تو دلم؟ خب اينجا هم هركسي يه يار تو دلش داره كه نقش اون يار رو زمين، يا در واقع گلهاي قالي بازي مي‌كنن. حالا مي‌گم چه‌جوري.
-خب 48تا ورق داديم به دو نفر و 6تا ورق آخر رو جوري كه معلوم نباشن كنار مي‌ذاريم. اينجا برخلاف حكم، در هر دست بايد يه حاكم جديد انتخاب بشه و ربطي نداره كه كي دست قبل برنده بوده و حاكم جديد 6 ورق روي زمين رو ور‌مي‌داره و دستشو تقويت مي‌كنه و 6تا ورق مزخرف -‌يا امتياز دار-از دستش رو مي‌ذاره پايين جلوي خودش.
-اينجا بر خلاف حكم سيستم بازي بر اساس امتياز‌دهيه و به همين دليل هر دست بايد تا آخر بازي بشه كه معلوم بشه هر نفر چقدر امتياز گرفته. امتيازها به اين‌صورته:
*هر دستي كه شما ببرين، كه مثل حكم شامل 4 ورقه، 5 امتياز داره و مجموعاً هر دور بازي 12 دست داره كه مي‌شه 60 امتياز
*هر ورق شماره5 -پنج‌لو- 5 امتياز داره كه مجموعاً مي‌شه 20 امتياز
*هر ورق شماره 10 -ده‌لو- و هر آس-تك- 10 امتياز داره كه 8 ورق هستن و مجموعاً مي‌شه 80 امتياز.
*جوكر رنگي-بزرگ- 20 امتياز و جوكر سياه‌سفيد 15 امتياز داره
*‌اون 6تا ورقي كه اول حاكم گذاشت پايين، متعلق به خودشه و 5 امتياز داره
*مجموع همه‌ي امتيازهاي هر دست مي‌شه 200 امتياز
-انتخاب حاكم اولين كاره در هر دست و با شرط بستن-بيد كردن- انجام مي‌شه. به اين‌صورت كه هركس نگاه به 12 تا ورق دستش مي‌كنه و بر اساس قوي بودن يا ضعيف بودن دستش-بر اساس همون قوانين حكم-، امتيازي رو كه حدس مي‌زنه مي‌تونه توي بازي حدوداً بگيره اعلام مي‌كنه و هركس كه در نهايت امتياز بالاتري رو اعلام كنه حاكم مي‌شه. بطور تخميني واسه اينكه دستتون بياد، يه دست ضعيف كمتر از 110، دست متوسط كمتر از 125، دست خوب كمتر از 145، و دست عالي بالاتر از 145 امتياز مي‌گيره. البته اين فقط بعنوان راهنماي تقريبيه و مثلا يه وقتي هست كه شما استراتژي دفاعي داريد و اصلاً نمي‌خواين حكم بخونين با اينكه دستتون خوبه و واسه همين عدد بالا اعلام نمي‌كنيد. در هر حال حاكم كه معلوم شد اون 6ورق رو تعويض مي‌كنه و بعد اولين ورقي كه بازي كنه حكم بازي خواهد بود
-گفتيم كه هر نفر 3‌دسته 4تايي ورق هم جلوش داره که به پشت چیده‌ شده‌ن كه بعد از اينكه حاكم و نفر ديگه اولين ورقشون رو بازي كردن مي‌تونن 3تا ورق رويي از اون 3دسته رو برگردونن و بعد هر كدوم بايد يك ورق هم از اون سه‌دسته بازي كنن كه مي‌شه چهار تا،‌مثل حكم. و هر ورقي كه از روي زمين بازي مي‌شه، ورق زيري اون رو برمي‌گردونن. و در دستهاي بعدي هم به همين روال و مشخصه كه در آن واحد هر بازيكن فقط 3تا از ورق‌هاي زميني خودش و نفر ديگه رو مي‌بينه كه چي هستن.
-تاكتيك كلي بازي مثل حكمه ولي مهمترين فرق اينه كه اينجا دو تا جوكر در هر حال حكم حساب مي‌شن. چه دل حكم باشه چه پيك و اينا جوكرها از جنس حكم مي‌شن و تعداد حكم‌ها در هر دست مي‌شه 15تا كه جوكر سياه‌سفيد-15- بزرگتر از آسه و جوكر رنگي-20- بزرگتر از اون يكي جوكر. یعنی با جوکر می‌شه آس حکم رو بـُرد .و چون ارزش جوكرها بالاست، معمولا دستي رو كه جوكر توش نيست نمي‌شه خيلي قوي حساب كرد. كلاً جوكر حرف نسبتاً اول رو مي‌زنه و همينه كه بازي رو هيجان‌انگيز مي‌كنه، چون زندگي آدم به چسي كه جوكر باشه بند مي‌شه يه جورايي
-اينجا هم مثل حكم بريدن داريم ولي چون شما دو تا دسته ورق رو منج مي‌كنيد از هركدوم از دسته‌ها كه يه خال رو نداشته باشين مي‌تونين ببرين. يعني فرض كنيد حكم خشته و يار مقابل شما پيك بازي كرده. حالا اگه شما توي دستتون پيك نداشته باشين مي‌تونين بـبُرين پيك رو با يه خشت. از طرف ديگه فرض كنيم شما توي دستتون پيك دارين، ولي از ورقهاي روي زمين كه 3تاش رو دارين مي‌بينين، هيچ‌كدوم پيك نيست و در عوض يكيش خشته كه حكمه، اينجا شما بازم مي‌تونين بـبُرين و دست رو بگيرين.
-بنابراين شما دو تا دسته‌ي 12تايي كه دارين با وجود اينكه هر دو متعلق به شما هستن ولي كاملاً مستقل از هم بازي مي‌شن و ممکنه دست رو با ورق توی دستتون یا ورق روی زمین بگیرین. و اين مسئوليت شما رو دو برابر مي‌كنه و 4برابر دقت لازمه كه ورقهاي توي دستتون رو با اونايي كه روي زمين هست مچ كنيد و حداكثر استفاده رو از هر دو ببريد و ورقهاي بزرگتون حروم نشه و اينا. همونجور كه گفتم دقيقاً انگار يه يار تو دلتونه يا اينكه مثلا يارتون رفته تو توالت گير كرده و شما مي‌خواين جاي اون هم بازي كنيد ولي در آن واحد بيشتر از 3تا ورقش رو نمي‌تونيد ببينيد
-همونطور كه گفتم شما بايد تا مي‌تونيد ورقهاي امتياز‌دار جمع كنيد يعني جوكر و آس و ده و پنج و بايد جوري باشه كه امتيازدارهاي خودتون رو از دست ندين و امتيازدارهاي طرف مقابل رو هم ببرين. اگه حاكم هستين بهتره اون اول كه 6تا ورق رو مي‌ذارين زمين كه به بُرده‌هاي بعدي‌تون اضافه مي‌شه، هرچي 5 و 10 دارين رو قاطيش كنيد كه مطمئن باشيد دست دشمن نمي‌افته. البته بجز 5 و 10 حكم كه ارزش حكم بودن دارن و بايد توي دست باشن. برخلاف حكم كه هركي زودتر 7 دست 4تايي رو بگيره اون گيم رو برده، اينجا تعداد دستي كه مي‌گيرين مهم نيست اونقدرا، چون هر دست فقط 5 امتياز داره. خيلي از اون مهم‌تر اينه كه تا مي‌تونيد ورقهاي امتيازدار ببرين.
-در پايان هر گيم حاكم امتيازهاشو مي‌شماره. فرض كنيم حاكم اول بازي 130 امتياز شرط بسته باشه. اگه در پايان گيم حاكم 130 امتياز يا بيشتر گرفته باشه يعني اون دست رو برده و هر امتيازي گرفته باشه براش ثبت مي‌شه و چون مجموع امتيازها در هر حال 200 هست، امتياز طرف مقابل هم مشخصه؛ 200 منهاي امتياز حاكم
اما اگه هر امتيازي كمتر از اون 130تايي كه شرط كرده بگيره، 130- (130 امتياز منفي) مي‌گيره و نفر مقابل هم هر امتيازي كه گرفته باشه براش مثبت حساب مي‌شه
-مقدار بازي رو مي‌شه مثلا اينجوري گذاشت كه اولين كسي كه به امتياز هزار رسيد، يا اينكه دو ساعت بازي كنيد و اينا. براي مجاسبه مجموع امتيازها هم منفي و مثبت رو بايد بطور جبري حمع كنيد. مثلاً اگه يه دست رو 140 امتياز گرفته باشين و دست بعد رو باخته باشين و 130 امتياز منفي گرفته باشين جمع امتيازتون مي‌شه 10
-اين رو هم بگم كه اگه شما يه امتيازي رو اعلام كنيد ولي در پايان گيم همه ورقها يعني هر 200 امتيازو بگيريد، 300 امتياز بهتون تعلق مي‌گيره. و اگه از همون اول امتياز 200 رو اعلام كنيد-كه خيلي ريسكه و بايد دستتون عالي باشه- و بتونيد 200 رو بگيرين؛ بعنوان جايزه 400 امتياز مي‌گيرين که در این حالت اصطلاحاً می‌گین که طرف رو «شلم کردم»
-یکی از استراتژی‌های مهم بازی اینه که شما با وجود اینکه دست خیلی خوبی دارین، ترجیح می‌دین که حکم نخونید و دفاعی بازی کنید و بذارین طرف مقابل حکم کنه تا بتونین با استفاده از دست خوبتون بهش امتیاز منفی تحمیل کنید. البته در نگاه اول قدری ناجوانمردانه و شبیه فوتبال ایتالیا می‌مونه ولی خب در عمل می‌تونه بیشتر از حکم خوندن به نفع شما باشه و ماکیاولی و اینا
-چه شما حاکم باشید چه طرف مقابل، چون هیچ‌کدوم اولش نمی‌دونین که 12تا ورقی که روی زمین دارین چیا هستن، ممکنه بتدریج که ورقهای روی زمین رو می‌شن شما که دستتون به لعنت یزید هم نمی‌ارزید کلی ورق‌های ثکصی گیرتون بیاد از رو زمین و بازی رو ببرید. یا برعکس ممکنه روی زمین فقط شلغم گیرتون بیاد و ببازین. یا اینکه طرفی که حاکم شده ممکنه با اون 6تا ورق روی زمین یه شبه از شاگرد آهنگر تبدیل به پرزیدنت بشه. یعنی که بازی خیلی ریسکی و هیجاناته و به شانستون هم بستگی داره.
-خب، من اصول اوليه بازي رو گفتم ولي مثل هر بازي ديگه نمي‌شه از روي كاغذ-مونيتور شلم رو هم ياد گرفت. اون ديگه بستگي به غلاقه و استعداد و ايناي خودتون داره. ولي قول مي‌دم اگه مثل هر ايراني پاك‌نژاد ديگه حكم رو دوست دارين و خوب بلدين، اولاً شلم رو هم خيلي زود ياد مي‌گيرين و قلق‌هاش مي‌اد دستتون و از اون مهم‌تر اينكه ده‌ها و بلكمندش صدها بار بيشتر از حكم، از شلم لذت خواهيد برد جوري كه واقعاً ممكنه هفت تا حوري بهشتي بيان جلوتون استريپ تيز كنن -البته فكر كنم حوريا از اول لختن- و شما شلمتون رو ول نكنيد و اينا...
.
پس‌نوشت: اين نوشته رو بعداً هي اديت و كامل‌تر مي‌كنم و اشكالاش رو مي‌گيرم. الان كه انگشتام ســِــر شدن. اگه هم كسي سوالي داشت تو كامنتها و اينا.

March 8, 2007

همواره [...] بی‌خبر از راه می‌رسد ، چونان مسافری که به ناگاه می‌رسد

مونولوگ بـُـقـراط ، مـَر چـامـلـی را
.
خب چاملی. تو رو که می‌دونم تو عمرت بجز تنسی تاکسیدو با کسی دوست نبودی، عزب‌اوغلی. ولی بذار من ببینم کیا و چیا رو دوست گرفتم و زیبا پنداشتم و دوست داشتم
.
ارتفاع: از ۱۵۲ تا ۱۶۵ تا ۱۷۶
جرم: از ۴۵ تا ۶۸ تا وزنهایی که هرگز نفهمیدم
رنگ: از گل‌بهی تا گندم‌زار تا نیمچه‌شکلاتی
مغز: از باهوش تا خیلی باهوش و البته گاهی پــِرت‌زدن رو می‌شه نرمال گرفت
جیب: از خالی تا داغون تا فاقد ‌دغدغه‌ برای جیفه‌ی دنیا
ترابری: از پیاده تا تویوتا کارینا ۱۹۷۷ تا شورلت کاپریس
اهلیت: از کرد تا یزدی تا تهرانی و تا پَرتستان‌های دور
درس: از آرشیتکت تا همکلاسی تا معلّق تا خاک‌شناسی
تیپ: از چکمه‌ و یقه‌ی خز تا آل-استار و جین پاره تا اولین چیزی رو که از کمد در میاد بپوش
سواد: از عمدتاً آکادمیک تا کلاً غیرآکادمیک تا اون‌ که بهش حسودیم می‌شد
شکم: از سوسیس بندری نمی‌خورم تا کله‌پاچه نمی‌خورم تا همه‌چیزخوار و تهدید‌کننده‌ی بشقاب من تا هم‌سلیقه‌ی میگونخور
هنر: از نقاش که بیشتر از خودم لورکا ‌خونده تا گلی‌ترقّی‌خون ِ آلنده‌نخون تا کسی که به من یاد داد از وسترن و بیضایی بدم بیاد تا کسی که بی‌اینها شاد بود
سایر فاکتورهای غیرمادّی: اینا هم اینقدر تنوعشون زیاده و پستی-بلندی داره که کلاً درز می‌گیرم این قسمتو
.
حالا،چاملی ببین زندگی چقدر هیجان‌انگیزه. فقط می‌دونی که یه بسته با پُست قراره بیاد. چند شنبه و چی ‌توشه و کی فرستاده رو نمی‌دونی. من واقعاً نمی‌دونم نفر بعدی که دوست خواهم داشت از کجا در می‌آد، چه جوری فکر می‌کنه، چه شکلیه، چه روحیه‌ای داره و اینا. هیچی ازش نمی‌دونم. البته اون بالائی‌ها کلّی چیزای مشترک داشتن با هم ولی چیزایی بوده که قابل توضیح نیست یا اینکه دلم نمی‌خواد توضیح بدم
.
یعنی همه‌چی خیلی ساده‌اس ها. قوانین در حد منچ و مار و پلّه‌س. اینکه حالا چی می‌شه و چه‌جوری می‌برم و چقدر می‌بازم اصلاً ربطی به پلی‌استیشن نداره. شیش اول رو که اورده باشی و بری رو مقوا، دیگه توی بازی هستی. دیگه دیتیل ماجرا زیاد دست تو نیست. اگرم بخوای زیادی مهندس‌بازی در بیاری و تجزیه تحلیل کنی، به خودت می‌آی و می‌بینی که همه‌ش در حال سرازیر شدن با کوون-باصن از سرسره‌ی «مارها»یی.
.
همینه که می‌گم ذوق کن، شوق کن. این نــدونــســتــنــه خیلی لذتبخشه. یه جور مورمور پخش‌زنده‌ی ماراتن. یه جور تعلیق چـُرت‌آلود ضدّهیچکاکی. اینقدر همه‌چی بارباپاپائیه که آدم حتی نمی‌تونه خودشو نگران کنه. میشه توی اون هفت دقیقه‌ای که هر شب طول می‌کشه تا آدم خوابش ببره کلی سناریو چید و قهرمان‌بازی در اورد و نفله شد و هفت‌روز و هفت‌شب و ... هرچی که دلت بخواد. ولی بعد یه روز عصر جا می‌خوری و لبخند می‌زنی که این کیه داره بغل دستم راه می‌آد...
.
.
چاملی جان، منظورت چیه که برّ و برّ منو نگاه می‌کنی؟‌ یعنی نفهمیدی که این همه آسمون-ریسمون بهم بافتم که دیگه اینقدر از «تنهایی» نکّ و نال نکنی و زندگی رو با داریوش گوش‌دادن و به افقهای فلسفی خیره شدن و گرگ بیابان و کفتربازی به خودت زهرمار نکنی؟ هی با خودکار قرمز از اون چشم و ابروهای شهلا و اثیری نکشی و شعرای مهدی سهیلی رو پاش غرغره نکنی؟ پاشو خیکـّی، که تا اون موقع، تا اون عصره بیاد، هزار و یک برنامه دارم برات ... اول از همه هم اسمتو کلاس شنای قورباغه بنویسم.

March 6, 2007

Genre : Once Upon A Time, There Was A Country

.
بچه‌ها، «زیرزمین» کوستوریتسا رو دیدین؟
.
نمی‌خوام اینجا مثه زنگایی که معلم نداشتیم براتون فیلم تعریف کنم. چون بلد نیستم جوری از این بهترین فیلم دهه‌ی نود حرف بزنم که از عظیم‌الجثگی‌ش چیزی کم نشه. فقط داشته باشين که فیلم یه کائوس شبه-سوررئاله که روی بستر یوگسلاوی قرن بيستم تعریف می‌شه. نخل طلای کن ۱۹۹۵ رو هم گرفته. هشدار هم می‌دم که اگه این فیلم رو ندیدین، تا اينجاي عمرتون به بطالت گذشته، يا يه چيزي تو اون مايه‌ها.
.
حالا،
توی سکانس پودرکننده‌ی پایانی، همه‌ی قهرمان‌ها، حتی اونایی که در جریان فیلم کشته شده بودن از دل دریا به هم می‌رسن. در ساحلی سبز و مرتفع جمع می‌شن و جشنی به راه می‌ندازن، با شادی و مستی. کم‌کم نمای دوربین از این جشن دور میشه و بالا و دورتر می‌ره و می‌بینیم که اون تکه‌ی بزرگ و سبز از زمین به آرومی در حال جدا شدنه و داره به وسط دریا میره، در حالی‌که همچنان همه بر روی اون درحال رقص و آوازن، بیخبر از همه‌جا همراه سرزمینشون سفری «ناممکن» رو بسوي «كجا؟» آغاز کرده‌ن. و صدای راوی می‌آد که:
.
روزی، روزگاری، کشوری بود.*
.
حالا،
دیگه «کشور»ی نیست. دیگه جایی به نام یوگسلاوی وجود نداره، مگر بر کاغذ‌ها، و در خاطره‌ها. تيکه تيکه شد و به دریا رفت.
.
حالا،
اگه در نظر بگیریم که چیزی به‌نام «احتمال» وجود داره، فرض کنیم که هر شنبه‌ی بعد از این، جنگی شروع بشه ...
.
* يكي بود، يكي نبود. زير گنبد كبود، يه كشوري بود ...

March 4, 2007

Genre : In The Praise Of Crazy Driving

بطور كاملاً اتفاقي اين شعر از «ماريانا بــوئــه» شاعر دورگه اسپانيش-اسكيمو رو پيدا كردم و خيلي خوشم اومد. بعد چون يه جورايي برام آشنا بود، اينور اونور گشتم و ديدم كه بعله، متن ترانه‌ي تيتراژ فيلم «آريزونا دريم» اِمير كوستوريتسا كه جاني دپ خونده بر اساس اين شعر گفته‌شده . حالا هم فارسيش كردم بعنوان دنباله‌اي بر نوشته‌ي قبلي در مورد جاده چالوس يا هر جاده‌ي ديگه يا هردرياي ديگه يا هر چيز ديگه و اينا.
.
جـــادّه
.

چشمت را ببند.
و به آن ترانه نگاه كن:
همه در هياهوي فكر كردن اند
ولي
ماهي صامت است
و فكر نمي‌كند.
چون
همه چيز را مي‌داند.
همه چيز را مي‌فهمد.
.....

زير پاي بادي كه مرا مي‌بُرد،
جاده‌اي ايستاده بود.
به خود مي‌پيچيد،
از خود مي‌گريخت،
بين فرازها ؛ نشيب‌ها
تكه‌تكه مي‌شد،
و باز به خود اضافه مي‌كرد.

جاده
در جنگل، گم و
در جلگه پيدا مي‌شد.
در بيشه، عميقانه ريشه مي‌كرد.
گاهي جوانه مي‌زد و
گاهي قلمه مي‌گرفت.
و باز به خود اضافه مي‌كرد.

از روي نهرها، سرخوشانه مي‌پريد.
در دلِ درّه‌ها، مستانه مي‌خزيد.
با باغ‌ِ انگورهاي شراب
معاشقه مي‌كرد.
و در سينه‌ي آرام كوه
به خواب‌هاي لذّت مي‌رفت.
و باز به خود اضافه مي‌كرد.

شايد عيبِ آسمان، اين‌است
كه آنجا، همه‌ي مسيرها عمودي‌‌اند.
و هيچ‌جا نمي‌شود
آني نشست و خستگي در كرد.
در فضايي آنقدر بيكران،
حتي نيمكتي نگْذاشته‌اند
براي بادهاي مانده در نيمه‌راه.

شايد عيب جاده اين‌است
كه هرگز به آسمان نمي‌رسد،
و آبي نمي‌شود.
حتي در قلّه‌هاي بكر و برف‌گير
به زمين تنيده است.
و از قد كشيدن به سوي آفتاب،
عاجز است ؛
اين خزنده‌ي رام.

شايد خوبي دريا، اين‌است
اوّلش، به آخر جاده، پيوسته.
و آخرش، به اوّل آسمان.
حتي به قيمتِ غرق‌شدن
مسحور كننده است.
و به اين شعورِ شهودي رسيده است
كه از آسمان و جاده،
بيخبر باشد.

جاده، براي مورچگان.
آسمان، براي پرنده‌ها.
دريا، براي ماهيان.
چقدر بديهي‌ست
كه من از خوابِ كدام آرزو
بيدار مي‌شوم.

March 1, 2007

Genre : When Redemption meets Nirvana

گردش غيرعلمي
.
مواد لازم: جاده چالوس، ماشين، دوست‌پسر/دختر(بسته به جنسيت خودتون)، فيله گوسفند خوابونده تو پياز و جوجه‌كباب زعفروني(هر كدوم 750 گرم)، يك كيلو گوجه‌فرنگي، يك زوج عقدكرده براي جلوگيري از نهي از منكر، منقل و ذغال و اينا، ميوه(مثلاً هندونه)، وسايل چاي، سي‌دي موزيك(بسته به سليقه‌تون فقط جون عمه‌تون دپ‌كننده نباشه).
.
طرز: يه سه‌شنبه‌ي غيرتعطيل همه‌ي برنامه‌هاتو از قبل كنسل كن. ساعت هفت بيدار شو و يه ساعت چسان فيسان كن و بعد اول برو دنبال دوست‌دختر و بعد زوج مذكور رو سر راه وردار، جوري‌كه ساعت نه اول اتوبان تهران كرج باشين. با يه سرعت معقول هم كه بري نيم‌ساعته مي‌رسي اول جاده چالوس. نيازي به هنرنمايي و لايي‌كشيدن‌هاي بي‌ربط نيست. امروز يه روز خاصه. با جفنگ‌بازي از اين سر صبح خرابش نكن. حالا چرا جاده چالوس؟ چون نظير نداره و هيچ مسيري تو دنيا نيست كه اينقدر رانندگي توش لذتبخش باشه. يه ريسه‌ي نرم و شهوتناك كه ماشين و محتوياتش توش ذوب مي‌شن و فارغ‌البال جلو مي‌رن. اون پيچ‌هاي هارمونيك و تانژانتي، رودخونه كه پابه‌پا مياد، كوههاي سبز-برفي-خشك، تك‌درخت‌ها و آبشار‌نماها، تونلهاي هيجان‌انگيز، گردو-تمشك‌فروش‌ها، دوغ-لواشك-آشغال‌فروش‌ها، و رستورانها... آهان، همين‌ اول جاده كه رستوران‌ها كمتر اسهالي هستن يه صبحونه‌ي بيادموندني بخوريد. يه نيمروي نيم‌بند توي ظرف رويي(روحي!) با نون تازه و پنير و گردو. لطفاً براي چند ساعت تمام غم و غصه‌ي دنيا رو پـاز كن. حتي تشويش حمله‌ي آمريكا رو. اومدي اينجا دنبال آرامش، پس آروم باش و سعي كن از اين خورده‌ريزهايي كه دم دستته نهايت لذت رو ببري. مسابقه‌اي در كار نيست و براي جاده اومدين نه براي جا. خودتونو بسپارين به اين مار دلفريب. بگو ، بخند و تمام دنيايي رو كه خارج از اين جاده‌س به هيج بگير. بذار هركس آهنگهاي مورد علاقه‌شو به نوبت گوش كنه. حالا مي‌خواد بيلي جوئل باشه يا هايده يا اوانسنس. وسطاش هر آهنگ رو قطع كن تا هر كي آواز حموم خودش رو بخونه. توي تونل جيغ و داد يادتون نره. اگه كسي رو ديدين كه كنار جاده مي‌شاشه، هو كردن يادتون نره، اگه ماشين عروس ديدين بوق بوق و خرداديان يادتون نره. اگه تو ماشين جلويي يه بچه برگشته شما رو نگاه مي‌كنه، شكلك و جلف‌گري يادتون نره، و همه‌ش يادتون باشه كه حرف معني‌دار و كنايه‌آميز نزنين به هم و كاري نكنيد كه به يكي از جمع زهر مار بشه. سخت نگير. يه روزه. سر فرصت دست دوستت رو بگير و با دست هم بازي كنيد، يا لپشو بكش و اينا ولي حد خودتو نگه‌دار و فكراي جنس‌گونه رو استاپ كن امروز. كل جاده 145 كيلومتره و هرچقدر هم يواش برين چهار ساعت بيشتر طول نمي‌كشه. پس تند نرو و سبقت كله‌خري نگير و هر جا كه يكي يه چيز باحال يا يه منظره‌ي زيبا ديد وايسا. تا مي‌توني عكس بگير و حتما چند دقيقه‌اي هم برين كنار رودخونه و حداقل پاهاتونو توي اون آب زلال و سرد فرو كنيد. خلاصه، ساعت دو و سه مي‌رسين نوشهر-چالوس. همه گشنه هستين و يه كمي هم خسته. برين يه ساحل خوب و خلوت و كم-جواد كه از سفراي قبلي يادتون مونده و قبل از هر كاري بساط آتيش و كباب رو راه بندازين. از يه جا نوشابه و يخ بخر. نون هم كه از همون جايي كه صبجانه خوردين گرفتي. كباب و نون و گوجه‌ي آسماني رو كه توي اون شرايط (و هر شرايط ديگه‌اي) خوشمزه‌ترين غذاي دنياست، سر فرصت بخوريد و شگفت‌زده بشين كه حتي كوفتي‌ترين زندگي هم گاهي مي‌تونه سوپرخوش باشه. بعدش دو سه ساعت هنوز وقت دارين كه ولو بشين رو زمين و چرت بزنيد و چايي و ميوه و دري وري و هرچي كه پيش بياد. تاريك مي‌شه. بار و بنديل رو جمع كنيد كه هنوز زيبا‌ترين قسمت ماجرا مونده. جاده چالوس توي شب. عاليه. نمي‌شه وصف كرد. اون نور چراغ ماشينها كه از پشت پيچ‌ها مياد جلو، و اون مناظر زيبايي كه مي‌دوني اون بيرونن هنوز ولي فقط شبح مبهمشون پيداس. اينجا رو ديگه من نمي‌گم. چون قضيه شخصي‌تره توي اين شب. آروم ادامه بده و انگار كن كه اين مار دلفريب كه حالا به خواب رفته، هيچ‌وقت بيدار نمي‌شه و اين پيچاپيچ مست‌كننده هيچ‌وقت دوباره در هياهوي روزمره گم نمي‌شه...
.
.
پس‌نوشت: من سه ساله كه از اين لذت دور افتادم. شما برين و جاي منو خالي كنين. اگه تونستين چاملي رو هم بذارين تو صندوق عقب كه بچه حسرت به دل مونده. در ضمن اگه در حال حاضر، در «رابطه» نيستيد اصلاً مهم نيست. حتي اگه چهار تا سيبيل هم باشين، باز لذت خاص خودشو داره‌(مثلني).