May 30, 2007

The Heart Of A Broken Story 2

قلب یک داستانِ شکسته
جی. دی. سلنجر
نيمه‌ي دوم
.
...
شرلی این نامه رو هم به همه‌ی دوستاش نشون می‌داد. ولی جواب، نـــه. هرکسی می‌تونست ببینه که این هورگن‌شلاگ، هالوئه. و تازه، اون که نامه‌ی اول رو هم جواب داده بود، هر کاری می‌تونست برای هورگن‌شلاگ انجام داده بود و اگه می‌خواست ابن یکی نامه‌ی مسخره رو هم جواب بده، جریان می تونست ماهها کش بیاد و اینا. چه اسمی هم داره؛‌ هورگن‌شلاگ.
.
توی همین حین و بین، اوضاع هورگن‌شلاگ توی زندان، افتضاحه، حتی با وجود فیلمای هفته‌ای یه بار. هم‌سلولی‌هاش، «بورک» ساطوری و «مورگان» تـير غيب، دو تا پسر خلاف هستن که تو قیافه‌ی هورگن‌شلاگ یه شباهت‌هایی با یه دلال شیکاگویی که یه زمانی بهشون خیانت کرده بود، می‌بینن و کم‌کم قانع ‌می‌شن که جاستین هورگن‌شلاگ و «فـره‌رو»ی موش‌ترکیب، یکی‌ان
.
-بابا من فـره‌روی موش‌ترکیب نیستم.
«نمی‌خوام دیگه اینو بشنفم». ساطوری این رو می‌گه و غذای هورگن‌شلاگ رو که مثل آب زیپوئه، می‌ریزه روی زمین.
«بزن تو مخش». تـير غيب می‌گه.
-بابا دارم بهتون می‌گم، اگه من اینجام فقط واسه اینه که کیف یه دختری رو تو اتوبوس خیابون سوم دزدیده‌بودم. یعنی اصلاً دزدیدنی هم تو کار نبوده. خاطرخواش شدم و این تنها راهی بود که می‌شد بشناسمش.
«دیگه نمی‌خوام اینو بشنفم»
«بزن تو مخش»
.
و بعد روزی می‌رسه که ۱۷ تا زندانی می‌خوان فرار کنن. تو وقت استراحت، توی محوطه‌ی آزاد، بورک ساطوری یه جوری خواهرزاده‌‌ی هشت‌ساله‌ی رئیس زندان، لیـزبـت سـو، رو گول می‌زنه تا بهش نزدیک بشه، بعد یه دفعه می‌پــره و اونو محکم می‌گیره. دستای گنده‌ش رو دور کمرش حلقه می‌کنه و یچه رو طوری می‌گیره که رئیس زندان بتونه خوب ببینه.
-هــی، رئیس، دروازه رو باز کن، وگرنه کار بچه تمومه
لیزبت داد می‌زنه که «عمو بـِرت، من نمی‌ترسم»
رئیس زندان هم با صدایی که ضعف و درموندگی ازش می‌باره، دستور می‌ده «بچه رو بذار زمین ساطوری». ولی ساطوری می‌دونه که تا الان همه‌چی درست پیش رفته. ۱۷ تا مرد و یه کوچولوی موطلایی می‌رن به سمت دروازه. ۱۶ تا مرد و یه کوچولوی مو‌طلایی به سلامتی از دروازه رد می‌شن.
یکی از نگهبان‌های بالای برجک یه لحظه احساس می‌کنه که فرصت بی‌نظیری پیدا شده تا مغز ساطوری رو داغون کنه. و اینجوری می‌شه که گروه فراری‌ها ناقص می‌شه. البته تیرش خطا می‌ره و فقط می‌تونه جوونک نحیفی که خیلی عصبی دنبال ساطوری راه می‌ره رو، بزنه و در جا بکشه.
.
می‌دونین که کی؟
و اینجوری می‌شه که نقشه‌ی من برای نوشتن یه داستان «پسره‌ودختره‌وقرارملاقات‌واینا»، از اون داستان‌های عشقی لطیف و به‌یاد‌موندنی، به خاطر مرگ قهرمان قصه، به هم می‌ریزه.
.
ولی اگه هورگن‌شلاگ بخاطر اینکه شرلی نامه‌ی دومش رو جواب نداد، اونقدر مضطرب و ناامید نشده‌بود، هیچ‌وقت یکی از اون ۱۷ تا مردی نمی‌شد که جونشون رو کف دستشون گذاشته بودن. ولی حقیقت همینه که شرلی نامه‌ی دوم رو جواب نداد. یعنی صدسال هم امکان نداشت که جواب بده. منم نمی‌تونم حقیقت رو تغییر بدم.
شرم‌آوره. باعث تاسفه که هورگن‌شلاگ نتونست این نامه رو از زندان برای شرلی بنویسه:
.
دوشیزه لستر عزیز
امیدوارم این چند خط باعث ناراحتی یا شرمندگی شما نشود. این نامه را می‌نویسم چون دلم می‌خواهد بدانید که من یک دزد معمولی نیستم. می‌خواهم بدانید که من کیف شما را دزدیدم چون همان لحظه‌ای که شما را در اتوبوس دیدم، عاشق شدم. راستش هیچ راهی برای اینکه با شما آشنا شوم به ذهنم نرسید، جز آن کار احمقانه و بی‌ملاحظه. ولی خب، آدم عاشق که عقل ندارد.
من بازماندن لب‌های شما را، به آن‌صورت، دوست داشتم. شما برای من مثل پاسخی بودید برای همه‌ی سوال‌ها. من از وقتی که چهار سال قبل به نیویورک آمدم، نه ناراحت بوده‌ام و نه خوشحال. بهتر است خودم را اینگونه توصیف کنم که یکی از آن هزاران جوانی بوده‌ام که در نیویورک، همین‌طوری صرفاً «وجود دارند».
.
من از سیاتل به نیویورک آمدم. می‌خواستم پولدار و مشهور و باکلاس و شیک‌پوش بشوم. ولی در این چهار سال فهمیدم که پولدار و مشهور و باکلاس و شیک‌پوش نمی‌شوم. من یک کارگر ماهر چاپخانه‌ام، ولی فقط همین، نه بیشتر. یک روز استارکارم مریض شد و من می‌بایست به جایش کار می‌کردم. شلم‌شوربایی به پا شد، دوشیزه لستر. کسی حرف من را گوش نمی‌کند. اگر به حروفچین‌ها بگویم که کار کنند، فقط به من می‌خندند، و تقصیری هم ندارند. دستور دادن من خیلی مسخره است. من یکی از آن میلیون‌‌ها آدمی هستم که برای دستور دادن درست نشده‌اند. ولی دیگر اهمیتی نمی‌دهم. رئیسم همان موقع‌ها پسرک ۲۳ ساله‌ای را استخدام کرد و من هم که ۳۱ ساله‌ام و ۴ سال همانجا کار کرده‌ام. ولی می‌دانم که او یک روز استادکار خواهد شد و من کارگر او خواهم شد. با این‌حال دیگر برایم مهم نیست.
مسئله‌ی مهم، عاشق شما بودن است، دوشیزه لستر. آدم‌هایی هستند که فکر می‌کنند عشق یعنی ثکص و ازدواج و بوسه‌های ساعت شش و بچه‌دار شدن، و خب شاید هم درست باشد، دوشیزه لستر. ولی می‌دانید عقیده‌ی من چیست؟ من فکر می‌کنم که عشق مثل لمس‌کردن است، بی‌آنکه لمس‌کردنی باشد.
.
بنظر من برای یک زن مهم است که دیگران او را همسر یک مرد پولدار، محبوب، بگو-بخند یا خوش‌تیپ بدانند. من حتی محبوب هم نیستم. حتی مورد تنفر هم نیستم. من فقط همین جاستین هورگن‌شلاگ ام. من هیچ‌وقت نمی‌توانم مردم را شاد، غمگین، عصبانی یا آزرده کنم. من فکر می‌کنم مردم به من به عنوان یک «پسر خوب» نگاه می‌کنند؛ همین فقط. من هیچ‌وقت به عنوان یک بچه‌ی ناز و باهوش و خوشگل، مورد توجه نبوده‌ام و اگر کسی می‌خواست چیزی در مورد من بگوید، معمولاً می‌گفت «پاهاش کوچولو، ولی قوی‌ان»
.
دوشیزه لستر، انتظار جواب ندارم برای این نامه. توی این دنیا، دلم بیشتر از هر چیزی یک جواب از طرف شما می‌خواهد، ولی صادقانه بگویم که انتظاری ندارم. صرفاً می‌خواستم که حقیقت را بدانید. اگر عشق شما تنها نتیجه‌اش برای من اندوهی جدید و عمیق بوده، مقصر فقط خودم هستم. شاید یک روز شما این را بفهمید و این آدم بی‌دست و پایی که ستایش‌تان می‌کند را ببخشید.
جاستین هورگن‌شلاگ
.
و برای اون نامه، احتمال همچین پاسخی چندان بعید نبود:
.
آقای هورگن‌شلاگ عزیز
نامه‌‌ی شما را دریافت کردم و دوستش داشتم. احساس گناه و درماندگی می‌کنم که آن اتفاقات به اینجا کشیده شد. کافی بود بجای گرفتن کیفم، با من حرف بزنید. هرچند که بنظرم در آن‌صورت هم گفتگویمان باعث دلسردی شما می‌شد.الان در اداره‌ی ما وقت نهار است و من اینجا تنها نشسته‌ام و برای شما می‌نویسم. امروز احساس کردم که دلم می‌خواهد موقع نهار تنها باشم. احساس کردم اگر برای نهار با بقیه‌ی دخترها به «سلف‌سرویس» بروم و آنها مطابق معمول موقع غذا وراجی کنند، یک‌دفعه سرشان داد خواهم زد.
من اهمیتی نمی‌دهم اگر شما موفق نیستید، یا خوش‌تیپ نیستید یا پولدار یا مشهور یا باکلاس. یک زمانی اهمیت می‌دادم، وقتی دبیرستانی بودم مدام عاشق پسرهای «جــو گلامـور»* می‌شدم. دونالد نیکلسون که همیشه زیر باران قدم می زد و همه‌ی اشعار شکسپیر را از آخر به اول حفظ بود. باب لیسی، پسر عجیب و خوش‌تیپی که می‌توانست وقتی زمان بازی، با نتیجه‌ی مساوی، رو به پایان بود توپ را از وسط زمین توی سبد بیندازد. هری میلر که با آن چشمهای زیبا و گیرایش، آنقدر محجوب بود.
ولی آن بخش دیوانه‌وار زندگی من تمام شده است.
آن آدمهایی که وقتی بهشان دستور می‌دادی الکی می‌خندیدند، در لیست سیاه من قرار دارند. از آنها متنفرم با اینکه هرگز از هیچ‌کس متنفر نبوده‌ام.
.
شما مرا وقتی دیدید که کلّی آرایش داشتم. باور کنید بدون آرایش این زیبایی خیره‌کننده را ندارم. لطفاً برایم بنویسيد که کی می‌توانید «ملاقاتی» داشته باشید. می‌خواهم نگاه دوباره‌ای به من بیندازید. می‌خواهم مطمئن شوم که فقط با آن قیافه‌ی غلط‌انداز، من را ندیده‌اید.
آه، چقدر دلم می‌خواهد که به قاضی گفته بودید چرا کیفم را دزدیدید. در آن صورت ممکن بود الآن با هم باشیم و بتوانیم در مورد این‌همه چیزهای مشترک که داریم، حرف بزنیم.لطفاً به من بگویید که کی ممکن است شما را ببینم.
ارادتمند
شرلی لستر
.
ولی جاستین هورگن‌شلاگ هیچ‌وقت با شرلی لستر آشنا نشد. شرلی، خیابون پنجاه‌و شیشم پیاده شد و هورگن‌شلاگ خیابون سی‌و دوم. شرلی عاشق هاوارد لارنس بود و همون شب با اون رفت سینما. هاواردی که بنظرش شرلی «یه تیکه‌ی خیلی باحال» بود، فقط در همین حد. و هورگن‌شلاگ اون‌شب خونه موند و نمایش رادیویی «صابون آرایشی لــوکــس» رو گوش کرد. تمام اون شب، و تمام فردای اون شب، و بیشتر اوقات اون ماه رو به شرلی فکر کرد و بعد خیلی غیرمنتظره با دوریس هیلمن برخورد کرد که کم‌کم داشت می‌ترسید که نکنه شوهر گیرش نیاد. و بعد، قبل از اینکه جاستین هورگن‌شلاگ بخواد به خودش بیاد، دوریس هیلمن تصویر شرلی لستر رو از پس‌زمینه‌ی ذهنش پاک کرده بود و توی فکرش دیگه شرلی لستری وجود نداشت.
.
برای همینه که من هیچ‌وقت یه داستان «پسره‌ودختره‌وقرارملاقات‌واینا» برای کولیر ننوشتم. توی این داستان‌های «پسره‌ودختره‌وقرارملاقات‌واینا»، پسره همیشه با دختره قرار می‌ذاره و اونو می‌بینه.
.
.
*احتمالاً نام یک دبیرستان یا کالج

May 28, 2007

The Heart Of A Broken Story 1

قلب یک داستانِ شکسته
جی. دی. سلنجر
نيمه‌ي اول

.

جاستین هورگن‌شلاگ، کارگر چاپخونه با هفته‌ای ۳۰دلار دستمزد، هر روز حدود ۶۰تا زن جدید توی محله‌‌ و خیابون‌های اطراف می‌دید که تا حالا ندیده‌بودشون. با این حساب، توی چندسالی که نیویورک زندگی کرده بود، اون دور و ور تقریباً ۷۵۱۲۰تا زن متفاوت دیده بود. از این ۷۵۱۲۰تا، می‌شه گفت ۲۵۰۰۰تاشون بالای ۱۵سال و زیر ۳۰سال بودن. از این ۲۵۰۰۰تا فقط وزن ۵۰۰۰تاشون بین ۵۰ تا ۶۰ کیلو بود که از بین اونها فقط ۱۰۰۰تاشون زشت نبودن؛ فقط ۵۰۰تاشون نسبتاً جذاب بودن؛ فقط ۱۰۰تاشون شدیداً جذاب بودن؛ فقط ۲۵تاشون جوری بودن که آدم براشون یه سوت طولانی و آروم بزنه و فقط یکی بود که هورگن شلاگ با نگاه اول عاشقش شد.
.
کلاً دو جور «فم فتال»* داریم. یکی فم فتالی که از هر نظر که بگی فم فتاله. یکی هم فم فتالی که فقط از بعضی نظرا فم فتاله.
.
اسمش شرلی لستر بود؛ بیست ساله (یعنی ۱۱سال جوونتر از هورگن‌شلاگ)؛ قدش ۱۶۰سانت بود (سرش تا دم چشمای هورگن‌شلاگ می‌رسید)؛ وزنش ۵۵ کیلو بود (مثل یه پر می‌شد بلندش کرد)؛ كارش تـنـدنـویـسي بود؛ با مادرش، اگنس لستر، زندگی و از اون نگهداری می‌کرد؛ از طرفدارای قدیمی «نلسون ادی» بود و در مورد قیافه‌ش مردم معمولاً می‌گفتن «شرلی به خوشگلی یه تابلوی نقاشیه».
.
و یه روز صبح زود، توی اتوبوس خیابون سوم، هورگن‌شلاگ مثل یه مرغابی مرده، بالا سر شرلی ایستاده بود. آخه دهن شرلی یه جور خاصی باز مونده بود. شرلی داشت یه آگهی لوازم آرایش رو که زده بودن توی اتوبوس، می‌خوند و موقع خوندن فکـّش یه جور نرم و آرومی رها شده بود و احتمالاً توی همون چند لحظه‌ای که لبهاش از هم دور شدن و دهنش باز موند، شده بود کشنده‌ترین زن در تمام مـنـهـتـن. هورگن‌شلاگ نوشدارویی رو دید که می‌تونست درمان‌کننده‌ی تنهایی غول‌پیکری باشه که از وقتی اومده بود نیویورک، روی قلبش چنبره زده بود. و چه رنجی می‌کشید اون لحظه. بالا سر شرلی ایستاده بود و داشت جون می‌کند که نمی‌تونه خم بشه و لبش رو ببوسه؛ یه رنج کمرشکن که نمی‌شه توصیفش کرد.
.
این ابتدای داستانی بود که شروع کرده بودم به نوشتن برای انتشارات «کـولـیـر». می‌خواستم یه دونه از اون قصه‌های عاشقانه‌ی لطیفِ «پسره‌ودختره‌وقرارملاقات‌واینا» بنویسم. چی می‌تونست بهتر از این باشه؟ دنیا به این قصه‌های «پسره‌ودختره‌وقرارملاقات‌واینا» نیاز داره. ولی متاسفانه برای نوشتن اینجور قصه‌ها، نویسنده باید یه کاری کنه که پسره و دختره با هم یه ملافاتی داشته باشن. توی این داستان من نمی‌تونستم این کار رو بکنم، طوری که چیز جالبی ازش در بیاد. نمی‌تونستم هورگن‌شلاگ و شرلی رو درست به هم نزدیک کنم، و این هم دلایلش:
.
قطعاً غیرممکن بود که هورگن‌شلاگ خم بشه و خیلی صاف و ساده بگه:
-معذرت می‌خوام. من عاشقتم. من دیوونه‌ت ام. واقعاً. می‌تونم همه‌ی عمرم دوسِت داشته باشم. من یه کارگر چاپخونه‌ام و هفته‌ای ۳۰ دلار در می‌آرم. ای خدا، چقدر دوسِت دارم. حالا امشب برنامه‌ت چیه؟
هورگن‌شلاگ ممکنه هالو باشه، ولی نه دیگه تا این حد. ممکنه اینقدر جوجه باشه که بگی انگار همین دیروز به دنیا اومده، ولی نه امروز. و شما نمی‌تونید از خواننده‌های کولیر انتظار داشته باشید که همچین خزعبلاتی رو بخونن. هر جوری حساب کنی، بنجل، بنجله.
.
از اون طرف، نمی‌تونستم يـهـویی یه معجونی، مثلاً مخلوط جعبه سیگار قدیمی «ویلیام پاول» و کلاه «فرد استر»، به هورگن‌شلاگ بخورونم که بتونه بگه:
-اشتباه نکنید دوشیزه خانم. کار من طراحی برای مجلات هست. این هم کارتم. بیشتر از هر تصویر دیگه‌ای توی زندگیم، دلم می‌خواد چهره‌ی شما رو بکشم. شاید این کار برای هر دومون فایده داشته باشه. ممکنه امشب، یا یکی از همین روزا، با شما تماس بگیرم؟ (خنده‌ی کوتاه و مودبانه). امیدوارم زیاد مستاصل به نظر نیام (خنده‌ی دوباره)، هرچند انگار واقعاً مستاصل شدم.
ای بابا. این کلمات باید با یه لبخند خسته، ولی سرخوشانه، و البته بی‌اعتنا، ابراز بشه. آخ که اگه هورگن‌شلاگ می‌تونست اینجوری، باتشخص، رفتار کنه. در نظر هم بگیرید که شرلی خودش از هوادارای پرو پا قرص نلسون ادی و عضو فعال کتابخانه‌ی کی‌ستون بود.
.
فکر کنم کم‌کم داره دستتون می‌آد که اوضاع من از چه قرار بود. درسته، هورگن‌شلاگ بیشتر از همه ممکن بود همچین چیزی بگه:
-ببخشید، شما «ویـلما پـریچـارد» نیستین؟
که شرلی هم ضمن اینکه نگاهش رو به سمت نقطه‌ی نامعلومی در طرف دیگه‌ی اتوبوس برمی‌گردوند به سردی جواب می‌داد «نــه».
هورگن شلاگ ممکن بود گفتگو رو ادامه بده:
-جالبه. حاضر بودم قسم بخورم که شما ویـلما پـریچـارد هستین. حالا،‌ احتمالاً اهل سیاتل نیستین؟
«نــه». که این‌بار سردتر از قبل ادا می‌شد.
-من بچه‌ی سیاتل ام
نقطه‌ی نامعلوم.
-شهر کوچیک باحالیه، سیاتل. منظورم اینه که واقعاً شهر کوچیک باحالیه. من فقط چهار ساله که اینجام، تو نیویورک. کارگر چاپخونه‌م. اسمم هم جاستین هورگن شلاگه.
«من واقعاً علاقـــــه‌ای ندارم»
.
خب، هورگن‌شلاگ با اينجور نوشته‌ها به جايي نمي‌رسد. قيافه، شخصيت و لباساش هيچ‌كدوم طوري نبودن كه بتونن تحت شرايطي،‌ توجه شرلي رو جلب كنن. شانسي نداشت. و همونطور كه گفتم، براي نوشتن يه قصه‌ي «پسره‌ودختره‌وقرارملاقات‌واینا»ي خوب، بهتره كه پسره بتونه يه قراري با دختره بذاره و اون رو ببينه.
.
احتمال داشت توی اون وضع، هورگن‌شلاگ از حال بره و رو زمین ولو بشه و نیاز داشته باشه که دستش رو جایی بند کنه. تکیه‌گاهش می‌تونست مچ پای شرلی باشه،‌که ممکن بود جورابش جر بخوره یا حداقل اینکه از بالا تا پایین نخ‌کش بشه. مردم برای هورگن‌شلاگ فلک‌زده جا باز می‌کردن و اون دوباره می‌تونست روی پاهاش وایسه و زیر لب بگه «من خوبم، ممنون» و بعد «اوه، اینجا رو، من واقعاً متاسفم خانوم. جورابتون رو پاره کردم. باید بذارین پولش رو بدم. الان زیاد پول همرام نیست، ولی فقط کافیه آدرستون رو بدین»
شرلی آدرسش رو نمی‌داد. فقط یه مقدار خجالت‌زده می‌شد و با دست‌پاچگی می‌گفت «مسئله‌ای نیست» و تو دلش آرزو می‌کرد کاش هورگن‌شلاگ اصلاً به دنیا نیومده بود. ولی گذشته از این حرفا، این ایده بالکل غیرمنطقیه. هورگن‌شلاگ، بچه‌ی سیاتل، توی خواب هم نمی‌تونست به مچ پای شرلی چنگ بندازه؛ اونم توی اتوبوس خیابون سوم.
.
این احتمال، که هورگن‌شلاگ دچار ناامیدی و استیصال می‌شد،‌ منطقی‌تر به‌نظر می‌رسه. هنوزم می‌شه مردایی رو پیدا کرد که با بیچارگی عشق می‌ورزن. شاید هورگن‌شلاگ یکی از اونا بود.
ممکن بود کیف شرلی رو بقاپه و در بره بطرف در عقب اتوبوس. شرلی جیغ بزنه و مردها صداش رو بشنون و مثلاً یاد زد و خوردهای گنگستری بیفتن. هورگن‌شلاگ هم فرار کرده، یا بهتره بگیم الان دیگه دستگیر شده. اتوبوس ایستاده. پاسبان ویلسون که که مدتها بود کسی رو درست و حسابی دستگیر نکرده بود، از صحنه صورتجلسه تهیه می‌کنه. «جریان چیه؟». «آقای پاسبان،‌ این می‌خواست کیفم رو بدزده»
هورگن‌شلاگ رو می‌برن دادگاه و البته شرلی هم باید برای دادرسی بیاد. هر دو آدرسهاشون رو می‌دن و هورگن‌شلاگ از منزلگاه آسمانی شرلی باخبر می‌شه. قاضی پرکینز که توی خونه‌ش حتی یه فنجون قهوه‌ی عالی، واقعاً‌ عالی، هم گیرش نمیاد، هورگن‌شلاگ رو به یک سال زندان محکوم می‌کنه. شرلی لبش رو می‌گزه و هورگن‌شلاگ رو کشون کشون می‌برن بیرون.
.
توی زندان هورگن‌شلاگ این نامه رو برای شرلی می‌نویسه:
.
دوشیزه لستر عزیز
من واقعاً‌ نمی‌خواستم کیف شما رو بدزدم. من قاپیدمش چون عاشق شما هستم. من فقط می‌خواستم با شما آشنا بشوم. ممکن است هر زمان که وقت داشتید یک نامه برای من بنویسید؟ اینجا من بدجوری تنها هستم و شما را خیلی دوست دارم و حتی این امکان هست که شما بتوانید گاهی به دیدن من بیایید.
دوست شما،
جاستین هورگن‌شلاگ
.
شرلی نامه رو به همه‌ی دوستاش نشون می‌ده. اونا می‌گن «وای،‌چقدر ناز، شرلی». شرلی هم نظرش همینه که این جریان یه جورایی قشنگه. «آره، جوابش رو می‌دم. بذارین ببینیم چی می‌شه. من که چیزی ندارم از دست بدم.
.
آقای هورگن‌شلاگ عزیز
نامه‌ی شما را دریافت کردم و واقعاً درباره‌ی آن اتفاق احساس تاسف می‌کنم. متاسفانه در حال حاضر کار زیادی در این مورد نمی‌توانیم بکنیم ولی من بخاطر تمام آن چیزهایی که رخ داده، از خودم متنفر شده‌ام. هرچند که حبس شما کوتاه است و خیلی زود آزاد خواهید شد. بهترین آرزوها را برای شما دارم.
ارادتمند،
شرلی لستر
.
دوشیزه لستر عزیز
شما نمی‌توانید بفهمید که چقدر از دریافت نامه‌ی شما شادمان شدم. اصلاً نباید احساس بدی نسبت به خودتان داشته باشید. همه‌اش تقصیر من بود که احمقانه رفتار کردم. ما اینجا هفته‌ای یکبار فیلم می‌بینیم و واقعاً چندان هم بد نیست. من ۳۱ سالم است و اهل سیاتل هستم. چهار سال اخیر را در نیویورک بوده‌ام و فکر می‌کنم شهر بسیار خوبی است. فقط هر از چند گاهی آدم خیلی احساس تنهایی می‌کند. شما زیباترین دختری هستید که من تابحال، حتی در سیاتل دیده‌ام. ای‌کاش می‌توانستید یک روز شنبه به دیدنم بیایید. ساعت ملاقات ۲ تا ۴ بعدازظهر است و من کرایه‌ی قطار شما را پرداخت خواهم کرد.
دوست شما،
هورگن‌شلاگ
.
....
.
*Femme Fatale: زن اغواگر و مصیبت‌آور. معمولاً بصورت کاراکتری از یک زن با جاذبه جنسی شدید، در ادبیات یا ساير شاخه‌هاي هنر، مثلاً در فیلمهای نوآر، که عشاقش توانایی مقاومت در برابر خواسته‌های هوس‌آلود و ویرانگر او را ندارند و بخاطر او تن به کارهای مخاطره‌آمیز می‌دهند
.

May 26, 2007

I Eat, Pas I Hast

خوردنی‌های معمولاً دست‌کم‌گرفته‌شونده
.قسمت اول: سوپ کـرفـس
.
.
مواد لازم
-یه‌دونه کرفس متوسط: ساقه‌ی کرفس رو -بطور عرضی- خیلی نازک «خورد» کنید جوری که ضخامت هر تیکه بیشتر از ۲میلی‌متر نباشه. تیکه‌های برگش می‌تونه درشت‌تر باشه.
-دوتا پیاز متوسط: پیازها رو نیمه هلالی کنید، با همون ضخامت ساقه کرفس‌
-۱۵۰گرم سینه مرغ: به شکل مکعب‌های کوچیک تقریباً به اندازه‌ی حبه قند یا کوچیکتر خورد کنید
-یه دونه سیب‌زمینی: رنده‌ کنید، با رنده‌ی درشت، جوری‌که دراز-دراز بشن
-۱۵۰گرم پنیر پیتزای یخ‌نزده: مثل سیب‌زمینی رنده کنید
-سه سانت هویج: مثل سیب‌زمینی رنده کنید. صرفاً برای ایجاد ته‌رنگ دلپذیر نارنجی لیمبویی
-یک عدد تون ذرت: که به نصفش احتیاج داریم و بقیه‌ش رو می‌تونین حین آشپزی ذره ذره بخورین
-۲۵۰سی‌سی شیر تازه
-کره و روغن مایع
-یکی دو پر سیر تازه که به ریزترین حالت ممکن رنده شده باشن
-دو قاشق مرباخوری پر ادویه کاری
-نمک و فلفل سیاه و آبليمو، هر چقدر که جنبه دارین
.
طرز
توی یه قابلمه تفلون به مقدار مساوی کره و روغن مایع بریزین و حرارت زیرش رو زیاد کنین. بعد کرفسها رو اضافه کنین و بطور مداوم هم بزنید و برای اینکه حوصله تون سر نره آهنگ «از کرخه تا راین» رو با سوت اجرا کنین، تا وقتی که حجم کرفس‌ها کاهش پیدا کنه و کمی تیره بشن. بعد کرفسها رو از قابلمه بیارین بیرون. پیازها رو یریزین و در قابلمه رو ببندین تا به کمک بخار، پیازها زودتر نرم بشن. وقتی که یه ذره طلایی شدن شعله رو کم کنید و تیکه‌های سینه رو به همراه ادویه کاری اضافه کنید و هی هم بزنین به مدت چهار پنج دقیقه و تم سوت رو به «پدرخوانده» تبدیل کنین. سیر رو اضافه کنید و کرفس‌ها رو هم به قابلمه برگردونین و برای چهار پنج دقیقه‌ی دیگه با حرارت کم، ضمن انجام حرکات موزون، هم بزنید و بعد شیر رو به همراه ۵۰۰ سی‌سی آب -حدوداً- اضافه کنین و سیب‌زمینی و هویج رو هم بریزین توی قابلمه و شعله رو زیاد کنید و برین ببینین کسی براتون کامنت گذاشته و کیا آپ کردن و اینا و ۱۰دقیقه بعد برگردین و حرارت رو کم کنید و تون ذرت رو همراه با کمی نمک و فلفل اضافه کنید و دوباره برین یه چند دقیقه پای کامپیوتر «ماین سوئیپر» بازی کنید و بعد بیاین ببینین چی به چیه که احتمالاً آماده شده. لطفاً قبل از اینکه زیرش رو خاموش کنید، روغن روش رو تا حد ممکن با قاشق بگیربن و دور بریزین چون من غذای چرب دوست ندارم. این سوپ ترجیحاً باید رقیق باشه و ادویه زیاد استفاده بشه و تند بشه ولی اگه سوسول هستین دیگه دست خودتونه. سوپ رو توی کاسه‌ی گود بکشین و بلافاصله روش یه لایه‌ی ضخیم پنیر پیتزا بریزین که با آب شدن پنیر، سوپ هم یه مقدار خنک می‌شه و سریعاً می‌تونه مورد تهاجم واقع بشه. اگه به مقدار اندکی ذوق شکمی و سلیقه‌ی کوکب خانومی و استعداد آشپزی داشته باشین، سوپ بی‌نهایت خوشمزه‌ای خواهید داشت که نوش جونتون.
.
.
.

May 22, 2007

There Must Be An Utopical Appendix

دعوت از ماژلان و رونالد آموندسن به مراسم لُنگ‌اندازی
یا
چگونه چاملی تصادفاً جغرافیـد؛ و فهمید که بلاگستان گرد نیست
.
.
.
چند روز پیش چـامـلـی پس از بحث و شتم شدید‌اللحنی که با [...] داشت، کوله‌باری بست و به سوی مقصد نامعلومی از خانه بیرون زد و موبایلش را هم همان دم در انداخت توی جوب. وسایل همراهش یک تور پروانه‌گیری، یک دستگاه همه‌کاره‌ی مولینکس، بیگانه‌ی کامو، یک عدد نانـچـیـکـو*، و مقاذیر نامشخصی خوردنی (تون ماهی، تون لوبیا، تون خیارشور، تون گیلاس...) و یک عدد قطب‌نما بود.
.
امروز برگشت. آفتاب‌سوخته و غلط‌کردمانه. جلبک‌زده و پشیمان از حرکت نیمه‌استشهادی خویشتن. آمــّــا با کشفی تکان‌دهنده و تاریخ‌ساز. خیلی مقاومت کردم که چیزی بروز ندهم و کک در تنبان کسی نیندازم، چون جزئیاتش را به خودم هم حاضر نیست بگوید و خیلی فراماسونری عمل می‌کند. ولی چه کنم که دهانم لـق است و این اکتشاف هم آنقدر «خدا-رو-کولـِـت»** است که می‌تواند بالکل معادلات سایبراسپیس را به هم بریزد و توپوگرافی انفورماتیک را زیر و رو کند. دقت کنید پس:
.
در گوشه‌ای از کائنات مجازی، در فضایی که هیچ لینکی به آن نمی‌رسد و هیچ یو.آر.الی برایش ثبت نشده، یک کلونی بزرگ از وبلاگ‌ها خوش و خرم برای خودشان زندگی می‌کنند، بی‌آنکه هیچ ارتباطی با وبلاگ‌های دیگر داشته باشند، بی‌آنکه در هیچ رولینگی پینگ شوند و بی‌آنکه هیچ گوگلبازی با کلیدواژه‌های حدفاصل ناف و زانو به آنها برسد. در نظر بگیرید پاپوآ گینه نو یا آمازونیا را هـیـفـسد سال قبل. در نظر بگیرید اتوپیایی را در پس پشت دامنه‌های زاگرس که پای هیچ بنی‌وبلاگی به آن نرسیده و هیچ‌کس تا‌بحال کامنت نگذاشته که وب‌نازی‌داری‌به‌منم‌سر‌بزن. نژاد جداگانه‌ای از بلاگ‌ها که حلقه‌ی گمشده‌ي داروین هم نمی‌تواند آن را به بلاگستان کنونی پیوند بزند.
.
و چاملی در اثر ناشیگری در کاربرد قطب‌نما، «دوراهی قـپـون» را عوضی پیچیده بوده و پس از مرارت‌ها و راهزنیدگی‌ها و پلنگ‌زدگی‌های فراوان، سر از آن آبادی خودمختار در آورده. آنجور که چاملی تعریف می‌کند، آنجا یک جنات‌تجری‌من‌تحتها‌الانهار واقعی‌ است. جایی که صدها وبلاگ لامصصصب همه‌ی مشکلات جهان را سامان داده‌اند، دغدغه‌ها را پشت سر گذاشته‌اند و فارغ از افسردگی و چت‌کردگی، فقط حرف‌های مهم و قشنگ می‌زنند و رازهای کهکشانی را بازگو می‌کنند. و دم به دم پست‌هایی در آنها آپ می‌شود که چانه‌ی هر وبلاگ معمولی با خواندنشان فرو خواهد افتاد، نوشته‌هایی ژرف و پیل‌افکن که چاملی را تا آستانه‌ی ماخولیای ذوق‌زدگی و عبودیت پیش‌برده‌اند ولی چون دومینی به او نداده‌اند که ساکن شود، شبی را «درفت» کرده و بازگشته. آری. شهرستانی از وبلاگ‌ها که نه تنها اتوبان مدرس،‌ بلکه جاده‌ی ملایر-فلاورجان نیز به آن نخواهد رسید؛ بکر و کلیک‌نخورده؛ نالگدمال و بوک‌مارک‌نشده؛ سرزمینی آزاد به نام بـلـوَدِد «Belvaded»، و ما که بی‌خبرانیم ...
.
ادامه دارد
.
.
*نانچیکو: وسیله‌ای متشکل از یک زنجیر و دو قطعه چوب که از آن برای آسیب زدن به خویشتن استفاده می‌شود و معمولاً‌ ضربات مهلکی به پیشانی و آرنج خودتان وارد می‌آورد. در افسانه‌ها آمده که در اصل وسیله‌ای بوده برای دعوا و دفاع شخصی، ولی تاکنون مدرکی دال بر تایید این قضیه یافت نشده.
.
**Khoda Roo Coolet: بابا لامصب تو دیگه کی‌ هستی
.
.
باضم باضی
از طرف وبلاگ «سدسازی در جایی‌که حقیقت، به‌حالت درازکش، چاخان ‌می‌کند و سابـسیکوئـنتـلی دچار تـبـنــاکیِ هذیـانی می‌شود و حتی دم غنیمت شمار» به این بازی خوانده شدم. ضمن اعلام این مژده به اهالی محل، که مشغول احداث شعبه ثابت لوناپارک مستقر در اینترنت هستم تا مسئله‌ی بازی‌های وبلاگی یکبار برای همیشه لاینحل شود، در پست بعدی.

May 20, 2007

Fahrenheit = 1.8 zabdar 37 daraje celsius + 32 = 98.6




آشـقـانـه


.


.
چشمت : مــس
قلـــبم : قـلـع
همــگانگيِ ما ، مفـرغ
.


.
دستـت : نـور
دستـم : كـور
برخيز و مسيحايم باش
.


.
«خـند»ت : تَش
دردم : خَـس
زه ، شـعله كشيدن‌ها را
.


.
شـرقت : شور
غــربم : شعر
در خــطّ افـق رقصانيم
.


.
روحـت : يشم
جــانم : اشك
آميـزه‌ي مـا، سبـزينـه
.


.


تابَــت : كـم
كامــم : تـب
بر تاك تنـم تكيـه بزن
.


.
نقشـت : مـاه
جسـمم : آب
بي‌وزن و سبك ، در بَرَمي
.


.
«بـود»ت : مـي
«بـود»م : سـاز
شو تا ابدم مستي و نـاز





.

اثر پروانه‌ای

به مقدسات قسمتان می‌دهم که مرا به وسعت بازی تاثیرگذارترین مبرید. تا همینجا هم شرمنده‌ی خیل هوادارانی هستم که آفـــاً و وبـکـمــاً‌ و دی.اچ.الاً دعوتنامه فرستاده‌اند. خیالتان را راحت کنم طیف تاثیرگذاران من تنوعی دارد از رابیندرانات تاگور تا هـیـو هـفـنـر تا گـربـه‌سـگ.

.

سرندی پیتی

دقت کرده‌بودید که کله‌ی سرندی‌پیتی چقدر کوچک و میان‌تنه‌اش چقدر پروار بود که توجه ما را از مغز، به بدن او منحرف می‌کرد و اینها در کنار نایسی‌گری افراطی‌اش چه موجود غیرقابل تحملی از او می‌ساخت؟ مهم نیست. مهم اینه که همکار عزیزم «تایدی هری» اشاره کرد که این نام که خیلی سانتی‌مانتال و سامانتا فاکس می‌نماید ریشه‌ی پارسی دارد. رفتم و کمی اطلاعات جمع کردم که به خوردتان بدهم.

سراندیپ نامی است که در ایران قدیم به سریلانکای امروزی داده‌شده بود. در یکی دوتا از قصه‌های هزار و یک شب هم از سفر به سراندیپ گفته می‌شود. اما افسانه‌ای که واژه‌ی سرندی‌پیتی از آن گرفته شده مربوط به سه پرنس این سرزمین است که همیشه اقبال و بخت با آنها همراه بوده به گونه‌ای که به سمبل شانس و خوشبختی تبدیل شده بودند. پسوند «یتی» هم که به آن اضافه شده و حالت مصدری داده، همان است که در کلماتی مثل «اترنیتی» دیده می‌شود

May 16, 2007

As Light n Bright As It gets

جزوه‌ی کاربردی و سانتی‌مانتال ،همراه با لکه‌های چرب سالا-دولویه، برای چاملی و ابولی
دقت کن! نوشته‌ی زیر بطرز دردناکی حاوی نظریه‌پردازی‌های اولترا-بومباستیک درباره‌ی خوشبختی است. اگر زنجیرچرخ نداری، دور بزن
.
.
خوشبختی کامل چهار کمپارتمان دارد:
.
Retro Fantool : یک روز پاییزی، در اتوبوس نشسته‌ای، خیره به شیشه‌ی بخار گرفته. کلاژهای مبهمی از دورستان‌های رنگی، از شهریور‌های پنبه‌ای، در چشمانت می‌رقصد. دختری که بالای سرت ایستاده می‌بیند که لبخند کمرنگی لبت را کمی منحنی کرده (۵٪).
.
In Situ : در پیاده‌رو راه می‌روی و بستنی قیفی‌ات را لیس می‌زنی. شکلاتی و پسته‌ای و طالبی. آهنگ Red Right Hand که تازه پیدا کرده‌ای ارتباطت با دنیا را قطع کرده و آنقدر با دقت به بستنی‌ات چشم دوخته‌ای که عابرین خیال می‌کنند واقعاً «چپ‌چشم» هستی (۳۰٪).
.
Ante Lorga : رو به نمای پانورامیک اقیانوس ایستاده‌ای. در این نما پهنای افق آنقدر زیاد است که اگر دقت کنی انحنای زمین را در دو سویش می‌بینی. و اگر بیشتر دقت کنی خودت و چند نفر دیگر را می‌بینی که «اون تـَه-مـَه‌ها» در حال دویدن و چمیدن روی آب هستید (۱۵٪).
.
De Facto : کتاب را می‌بندی و حدود سی ثانیه به شنبه، و پنج‌شنبه‌ی بعدش، فکر می‌کنی. یک روز زیپ‌شده‌ی دیگر تمام‌ شده ولی جسمت خسته نیست. دلت هم نمی‌آید بخوابی،‌ ولی باید. چشمانت را می‌بندی و هفت دقیقه طول می‌کشد تا به خواب روی. هفت دقیقه، نه بیشتر (۵۰٪).
.
.
نکات کنکوری که قبلاً در المپیادهای شوروی سوال بوده‌اند:
.
-مثل اثر انگشت است. منحصر به فرد است برای هرکس. الگوهای یکسانی وجود دارد ولی هیچ‌وقت «دوتا عین هم»‌اش را پیدا نمی‌کنید. قابل شبیه‌سازی هم نیست
.
-مثل خمیر دندان است. می‌توانید یک تیوب خمیردندان را خالی کنید روی میز و بعد دوباره پرش کنید؟ خوشبختی هرگز نه تقلید می‌شود و نه تکرار
.
-مثل مسواک است. نمی‌توانید از مسواک دیگران استفاده کنید و دیگران هم رغبتی به مسواک شما ندارند و نمی‌دزدندش، هر چند ممکن است تف کنند رویش
.
-غیرقابل نسخه‌پیچی است. قرص ندارد. فرمول ندارد. کارت شناسایی ندارد. آدرس ندارد. ولی به یکی از همین دیوارها لم داده و چشمانش در آفتاب مچاله شده
.
-غیرقابل جار زدن است. «چون‌به‌باغ‌گل‌رسیدم‌دامنم‌از‌دست‌برفت» و «کان‌را‌که‌خبر‌شد‌خبری‌باز‌نیامد‌» است
.
-سرندی‌ پیتی، معنای لغوی‌اش «خوشبختی» است و واضح است که چرا در جزیره‌ی ناشناخته زندگی می‌کرد و چرا فقط «یک» بچه، که «کُـنـا» بود در جزیره پذیرفته شد
.
-مثل مسابقه‌ی فوتبال است. گاهی بارسلونا-منچستر است که ۳-۳ شد و ریوالدو یک گل «برگردون» زد. گاهی فجر سپاسی-شموشک که می‌زنید یک کانال دیگر.
.
-ارتباط خطی بین خوشبختی و [...] وجود ندارند. ارتباط انها هایپربولیک و اکسنتریک است
.
-شما هیج‌وقت کس دیگری را خوشبخت نخواهید کرد و هیچ‌وقت کس دیگری شما را خوشبخت نخواهد کرد. به سوی خوشبخت شدن، با دوچرخه می‌روند، تنها. نه با اتوبوس و اردوی سیاحتی-زیارتی. ولی دیگران می‌توانند با دوچرخه‌هایشان همراه شما باشند
.
-مثل اسکواش است، نه تنیس
.
-دو حالت دارد: یا خودت را بنداز توی جوب و خودکشی کن، یا دنبال خوشبختی برای «شخص خودت» باش. اگر وقت و انرژی اضافه اوردی، بیا تا بفرستمت دنبال یک ماموریت جهانی
.
-کلیدواژه‌ها: «دانستن» و «دیگران»
.
-مثل بالون است. هر جا که لازم شد باید کیسه‌های شن اضافی را پایین بیندازید که بارتان سبک‌تر شود و بتوانید بالاتر بروید
.
-همیشه دوبار زنگ می‌زند. و بعد پشت در می‌نشیند و تخمه می‌خورد. حالا اینکه تصمیم بگیری از راه خرپشته و پشت‌بام بروی کلاس یوگا، مشکل خودت است
.
-نیروانا همه‌چیز است
.
-... (سه نقطه‌ی کثیر‌المعانی)
.

May 14, 2007

My handkerchief has been lost under the Albaaloo tree

چگونه ياد گرفتم دست از نگراني بردارم و گاهي چيزهايي بنويسم كه بشريت را نجات ندهند
.
.
شعر
باد مي‌ايد
در كوچه باد مي‌آيد
مردي با باد مي‌آيد
باد فتق
.
كودكي
آقاي پامبل چوك، گلام، راكل، هوتسن پلوتس، اون لاشخوره توي «بچه‌ها سلامت باشيد» (زماني كه شبكه دو هفته‌اي يكبار پنج‌شنبه‌ها ساعت شيش برنامه كودك داشت)
.
مد روز
محسن نامجو و به زودي كلاه مدل نامجويي
.
ترجمه
مترجم‌هاي بسيار بدي وجود دارند كه الكي معروفند: محمد قاضي (بيشتر بخاطر مقدمه‌اي كه بر زوربا نوشته)، پرويز داريوش (كسي ترجمه‌اش از سيماي مرد هنرمند در جواني جويس را خوانده؟)، احمد گلشيري (چندين بار در جملات دو-سه خطي مچـش را گرفته‌ام)
.
شيك
انسان‌هايي وجود دارند كه به ماكاروني مي‌گويند ماكاراني چون فكر مي‌كنند مثل تابستون/تابستان است و اگر ولشان كنيد بعيد نيست به زيتون بگويند زيتان
.
چت
انسان‌هاي ديگري وجود دارند كه گمان مي‌برند پي.ام كه مخفف Private Message است، يعني «پـيـام»
.
فرهنگستان
زين پس به جاي واژه‌ي غريب و نامانوس «مردمسالاري ديني» از واژه‌ي خاصي استفاده نكنيم
.
بلاگ
در كائنات وبلاگي وجود دارد كه به حدّ مـيـگـو از نويسنده‌اش بدم مي‌آيد و مي‌خواهم به روش ديويد كاپرفيلد اين حس را به شما هم منتقل كنم
.
سايبر
بياييد از اين به بعد در نوشته‌هايمان فرت و فورت به ويكي‌پديا لينك رفرنس ندهيم. در نود و نه درصد موارد به آساني مي‌توان منابع معتبرتري پيدا كرد
.
سرچ
كليدواژه : باصن پهن و خوب
.
آرزو
افراد بسيار فراواني من‌جمله نويسندگان وبلاگهاي بابابهروز عريان ، پيك صبا، لحظه، ليمبوسيس، تلخ مثل عسل و... مرا به آرزونويسي دعوت كرده‌بودند. با توجه به اينكه من از آن دسته افرادي هستم كه در مهماني‌ها تا وقتي كه با «سيـم پـلوپـز» به جانم نيفتاده‌اند، بلند نمي‌شوم برقصم و در مجموع احساس مي‌كنم ناز كردن جلوه‌ي خاصي به حضورم مي‌دهد، تا وقتي تقاضاهاي بيشتري نرسد، نمي‌نويسم. اصرار هم نكنيد.
.
ادبيات
مـيـغ : ابـر
چـمـيـدن : چميدن
شـتـرگلـو : قـطعـه‌اي در توالت

.
Quotes taz'eeni
Any piece of clothing can be ccexy with a quietly passionate woman inside it
Life is a ccexually transmitted disease
Golf and ccex are about the only things you can enjoy without being good at

.

fez

May 10, 2007

That's pretty Much Straight Forward

وقايع‌نگاري يك خوابِ هنوز ديده نشده
چاخان‌پردازي‌شده از يك چُرت واقعي
درست همون لحظه‌ای که می‌گی من مست نیستم، مست هستی
.
.
از خوابی بیدار شدم که در آن دیده بودم آدم‌هایی که قبلاً کلیه و یک چشم‌شان را فروخته بودند، خود را به کارخانه‌ی «پـادَری‌سازی» واگذار می‌کردند و آنجا با غلتک آسفالت صاف‌کن از روی‌شان رد می‌شدند و پـادری‌های خوشگلی ساخته می‌شد که چیزی بودند مابین آن پوست خرس‌هایی که پولدارهای شکاردوست کف خانه‌ی ییلاقی‌شان می‌اندازند و کله‌اش هم هنوز سر‌جایش است، و آن میکی ماوس‌های کیچی که هرکسی زمانی جلوی در حمام خانه‌اش داشته. من یکی از درها را در حالی که پـادری به من چشمک می‌زد و سعی می‌کرد انگشت میانی دست چپش را بطرز توهین‌آمیزی بلند کند، باز کردم و از آن خواب به خواب دیگری بیدار شدم که صف پرواری از گاوهای سربزیر، که ماتحت‌شان با پهن خشک‌شده‌ی سبز رنگی پوشیده‌شده بود، داخل کارخانه‌ی همبرگرسازی منتظر بودند تا غلتک آسفالت صاف‌کن از روی‌شان رد شود و برای گذران وقت، سیگار بدون فیلتر می‌کشیدند، جدول حل می‌کردند و «لیس پس لیس» بازی می‌کردند یا اگر خلاف‌تر بودند، آن اواخر صف، «خر پلیس». از آن طرف، قالی‌های گاو بیرون می‌آمد که با قالب‌های لوله‌ای، گردی‌های ده‌سانتی از آن می‌ساختند که مستقیم در پاکت‌هایی بسته‌بندی می‌شد که روی آن یک گوساله و یک پسر کلاه‌ نمدی دست دور گردن هم انداخته و از ساندویچ‌شان لذت می‌بردند. من که راننده‌ی لیفت تراک بودم بخاطر اینکه به کسی گفته بودم مرتیکه‌ی گاری‌کش به خواب دیگری در کارخانه‌ی کتاب‌سازی که می‌گفتند آقای پ. ک. هم آنجا سهام دارد، اخراج شدم. اینجا آدمک‌های چوبی که هنوز به مرحله‌ی پینوکیوگی نرسیده بودند و با نخ ماهیگیری به نقاط نامعلومی وصل بودند که فک‌های زمخت‌شان را تکان می‌داد و گاهی دست‌شان را به طرف سر کچل‌شان می‌برد تا آن را بخارانند، به نحو شرافتمندانه‌ای زیر غلتک آسفالت صاف‌کن دراز می‌کشیدند و از آن طرف کاغذهای حروف‌داری بیرون می‌آمد که کودکانی پنج‌ساله، با آب بینی آویزان تا چانه، آنها را قیچی و صحافی می‌کردند. برای ترک این خواب دوتا پنجره جلوم باز بود که یکی به آدمی چاق باز می‌شد که دینامیت به خودش بسته بود و غلتک داشت از دور نزدیک می‌شد و نفهمیدم چه کارخانه‌ای بود، چون روی تابلوش با قرمز و زرد چیزی که معلوم نبود کلاغ هست یا کلاغ نیست کشیده بودند. پنجره‌ی دیگر رو به صبحانه‌ای مفصل باز می‌شد که بوی دارچین حلیمش دماغم را خنک می‌کرد و عطر کره که روی نان سنگک در حال آب شدن بود در هوا سنگینی می‌کرد. اینجا کارخانه‌ی انسان‌سازی است و من در حال پیاده شدن‌ام و دارم آخرین غلت‌هايم را زیر پتو می‌زنم، قبل از آنکه مثانه‌ام بخواهد سرریز کند و در روز دیگری سرازیر شوم که با دوچرخه به سوی محل کارم ادامه پیدا می‌کند.

May 5, 2007

Dear Driver, Objects Are Closer Than They Appear In The Side Mirror


فاصله
.
......
۱.
.
و من بارها،/ در خـط نازكي گـم شدم،/ كه در عرض ناچـيزش/ پنـجـاه هـرم باستـاني، نـهـان بود/ و در امتداد فراهـنـدسي‌اش/ بردگان گـنـگ، لـه مي‌شدند./ و به مـوميـايي انديشيدم،/ كه در چـاه زمان، معـلق است/ و هيـچ پسرعمويي ندارد ميان ما./ و هيـچ‌كس نمي‌گويدش:/ امروز چـه هواي محشري‌ست.
.
اصلاً چه فايده؛/ نپـوسيـدني پنـج‌هـزارساله را،/ وقتي كه هر روزِ تو، ديروزتر مي‌شود؟/ جز اينكه، بي‌خواب نخـواهي شد،/ وقتي كه شب‌ها كهـنسال مي‌شوند./ ولي... / موميايي خواب است يا بيدار؟
.
و خـب، چه زيان كه خط نازكت/ ارتفاع ندارد؟/ جز اينكه، سر نتـواني كشيد، به ثانيه‌اي/ كه قرار است پيـدا شوي در آن.
.
۲.
.
و من بارها، در زنجيـري فرو شدم/ كه حس فرتـوتـم را/ در خاكستر سـرد، آزاد كرد./ و طعم فلـز را، در رگـانم دوانـد./ و احمقـانه بود:/ كاشـف آتش را صدا زدن؛/ و بحـث‌هاي خواب‌آلود / از عناصر بي‌حال و بي‌دما،/ كه افسانه‌ي غـول قـطب را، دامن‌زدند.
.
من واژه‌هايي را/ حلقه به حلقه در گوش، ذوب كردم/ كه فقط خيلي كم، تـگـرگ بوده‌اند:/ آب ولرمِ كـوزه‌ي خـواب‌هاي پشـت‌بام؛/ آفتاب كـم‌رمق اوايل اسـفـند.
.
و نشنيدم كسي را كه گفت:/ تا آنجا چقدر زنجـير مانده،/ براي پاگير شدن؟/ و نشنيدم كسي را كه گفت:/ مگر آنكه از سردي فـولاد،/ تصـعيد شوي/ كه بُـگسلي.
.
۳.
.
و من بارها، پـود فرشي شدم/ كه خواهراني با چشـم‌هاي صـورتي،/ و موهـاي ژوليـده‌ي چـرب،/ از زرد و سياه و قهوه‌اي مي‌بافتند./ و يكي‌شان، سـل گرفت و مـرد./ و يكي رفـت به خانه‌ي بـخت./ و يكي بينـايي‌اش گسيـخت./ و يكي معـلم شد و رفت به شهر.
.
و اين شد كه من/ در نقشِ آهـوي درمانده‌اي/ ناتمام مانده‌ام./ كه در خيـز واپسين،/ تير خورده‌است انگار.
.
و به آن كوبـه‌هاي چـدن فكر مي‌كنم:/ مگر مادر آن خواهران/ دوباره دختري زايد / صورتي‌چشم و ژوليـده‌مو./ كه باز خرامان شوم، آزاد؛/ فرار كنم از اين زميـنه‌ي قـيـر.
.
۴.
.
و من بارها، تك‌ياخته‌اي عقـيم بوده‌ام/ در ريـه‌ي مردي ميانسال، اسيـر./ در هـزارتوي ذرّه‌بيـني، حيـران./ بي‌آنكه براي تقسيم سلولي، دوپـارگي،/ تـوان باشدم.
.
در حنجـره‌اش، خسـي هم نبودم./ تنـومنـد بود/ و چهره‌اش، ارغـواني و براق،/ و هرگز سرفه‌اي هم نكرد./ موجود حرص‌در‌آوري،/ كه نهايتاً، از سلامتي مي‌مرد.
.
و من حتي به دود سيگار غبطـه خوردم/ حتي به غبار سربي كوچـه‌هاي شهر./ كه آزاده‌هاي بي‌شرافتي‌اند/ و مثل جانـورانِ هرجايي،/ در هوا ول‌اند.
.
و وقتي به مرداب گلبول‌هاي سفيد افتادم،/ بر اصول خشك تكامل/ نعره‌ي انكار زدم./ و دِهــي را آرزو كردم/ كه كودكانش هنوز / بر مدفوع سگـان لي‌لي مي‌كنند/ و از تراخم، كـور مي‌شوند.
.
۵.
.
و من بارها، به رگه‌اي ناب از المـاس رسيدم،/ در معدنِ خفه‌اي كه كلنـگ مي‌زدم./ امـا هيچ‌كس به كرگدني فكر نكرد/ كه جيبـش پر از تنبـاكـوست،/ و از تبـلـورِ ذغـال، هيـچ نمي‌داند .
.
حرمت فسيـل‌ها لگـدمال شد./ و اشك شمـع‌هاي نامرغوب،/ بر كلـوخ‌ها چـكيـد./ و معـدنچـي ساده‌اي، كه من بودم/ در دالان‌ها فـروتر رفت فـرو./ به اميد آنكه از روزنـي كه خواهـد گشود/ به مجـراهاي تارتري برسد.
.
در ابر ضـربه‌هاي خود/ فرامـوش شدم، از ايـن دنيا./ و تنـها چشمانِ من هم / كه بـراق مانده‌بود و سفـيد/ به هيچ برق‌زننـده‌ي ديگري برنخورد./ و آن رگـه هيـچ‌گاه به پايان نرسيد/ و هنـوز به كسي نگفته‌ام/ كه چنـدتا از آن چيـزهاي كوچك،/ در آستـركـتـم پنهان است.
.
۶.
.
و من بارها، در ستاره‌اي فروتن/ به خواب رفته‌ام./ كه صـد قرنِ نـوري دور بود/ از آن گنـدمـزار/ كه حرف‌هاي شيشه‌ايم را/ و دفتر نقاشي «فيـلي»‌ام را/ ناخـواسته درَش جاگـذاشتم.
.
و هيـچ ستاره‌ي دنبـاله‌داري/ بَرم عبـور نكرد./ و كـفري شدم كه نجـوم نخوانده‌ام،/ كه برنامه‌ي پرواز شهاب‌ها را بدانم./ و اينقدر خواب نباشم/ وقتي شهاب، از پس پنجره مي‌گذرد.
.
و خورشيدِ آن كهكشان/ كه مصنوعي و رنگ‌پريده بود،/ هرگز از لاي شاخه‌هاي زيتـون طلوع نكرد./ زيتـون هم نبود، خُب.
.
و من حساب كردم، چقدر نفس لازم‌است/ كه يكسره، تا هر كجا شنـا كنم./ و به اولين نشانـه‌هاي گنـدمـزار برسم:/ حتي كلاغ تيـله‌دزد،/ حتي مترسكي ژنـده‌پوش.
.
۷.
.
و من بارها در كويري زرد و روان، دفن شدم./ زير چـاهي، كه بر گورم/ به يادگار، آويـخـته بودند./ و كسي ندانست/ لحـظه‌اي كه ترك خوردم،/ به اندازه‌ي چند قطره‌ي واژگـون/ تشنه بوده‌ام.
.
من، «تلاشـي» خود را توشه كردم / و بر افقـي دل زدم/ كه از من فراري بود./ و هرچه رفتـم/ به نيمـكـره‌ي آب و ابر نرسيدم./ حتي سراب نبود، براي هوسبـازيِ عطش./ فقط خورشيـد، كه ديوانه بود و ديـو./ فقط شـنـزار لعنتـي، / كه خودش جرعـه‌اي تشنه نبود.
.
و من آرام و بي‌صدا، سـوت زدم./ براي گروه نجاتي كه ممـكن بود/ در افـق، لـكـه‌اي بينـدازد.
.
۸.
.
و من بارها،/ سنگـفـرش پياده‌رويـي بوده‌ام/ رو به عبـورهاي بي‌چـهـره، بـاز./ پنجـره‌اي درازكشيـده بر زميـن/ كه از ضـربات چكمـه‌ها و صنـدل‌ها/ بالـغ مي‌شود،/ و از گـام‌هاي ناشـناختـه، عقب مي‌رود.
.
سـيـنـه‌اي سيمـاني،/ كه مـعتـاد تزريـقي/ و زنـان گـرمازده/ و كـودكـان نوپـاي يكسـالـه را/ در آغــوش كشيـده‌است./ و باكـره‌هاي افسـرده/ از او، بـه سـوي مـرگ دويده‌اند.
.
من پـاهـايم را/ در كـارگـاه بتـون‌سـازي/ از دست داده‌ام،/ ولي هـرگـز تن‌فـروشي نكـرده‌ام./ من نانِ «سخت‌بودن»‌ام را مي‌خورم/ و تفريحـات سالمي دارم:/ به گـيره‌هاي فراري سر/ و سـكـه‌هاي تحقـير‌شده/ در درزهاي خود، پـنـاه مي‌دهم./ و چنـد كار ساده‌ي ديگر/ كه بيش از حـد خصوصي‌اند.
.
۹.
.
و من بارها، استحـاله شدم به هيـچ./ خـودم، فاصـله‌اي شدم/ با خـودم و ديگران./ و مثـل عنـصري تجزيـه‌ناپذير،/ دانستم اين دنيـا، كه با مـن است،/ «مــن» است.
.
هستـي‌ام، از درون و بيرون/ مثل يك نقـطـه؛ تعـريف‌ناشده،/ بي‌انـهدام و ناگسستني است./ انگار قطـره‌اي باران،/ كه آب است و آب/ ببـارد / و روزي دوبـاره ببـارد،/ بدونِ پيـر شدن.
.
«هرچه بودن» مـن،/ «به كجـا رفتـن»‌ام،/ «با كـه پيـوستـن»‌ام،/ حقايقـي برخاسته از مـن‌انـد./ زندگي‌ام حجـمي‌ست هندسي،/ كه به اَشكال نامنتـظـري بدل مي‌شود/ فراتر از فـراترين حدّ نقطـه‌بودن‌ام؛/ آنقـدر نزديـك و سفيـد/ كه نمي‌توانم برايتـان بكشم.
.
.

۱۳۷۶ (امروز یه مقدار بازنگری شد)

May 3, 2007

Tarrega's Recuerdos de la Alhambra, Composed by Pepe Romero

و اين زيباترين چيزيست كه شنيده‌ام

.

اجراي ديگري از الحمراء را مي‌توانيد يا حجم زياد يا حجم كم دانلود كنيد يا اينكه از صندوق آوازي كه پايين صفحه هست آهنگ شماره 126 رو گوش بدين

.

.

.

و من بيهوده پينگ شده بودم

و اين را براي دست‌خالي نرفتن شما اينجا نهادم

May 1, 2007

And God did create Sliding Backdoors

بچه‌ها،
بخاطر اینکه یک مشکلاتی پیش اومده بود که بعضی‌ها نمی‌تونستن از آدرس قبلی وارد صفحه بشن، مجبور شدم آدرس رو عوض کنم. البته آدرس قبلی رو هم هدایت کردم روی این آدرس جدید. لطفاً اگه کسی به اینجا لینک داده آدرس طولانی قبلی رو به آدرس کوتاه جدید که -اون بالا دارین می‌بینین- تغییر بده. اگه هم توی کوچه و خیابون کسی رو دیدین که پشت در مونده، لطفاً بهش اطلاع بدین.
.
.
به زودی با نظریه‌پردازی‌های جدیدی درباره‌ی ازدواج موقت، مخ‌زنی مجازی، روشهای اسپرت کردن پراید و خرید خدمت سربازی می‌آپم (اوغ). در هر حال به وب ناز من سر بزنید.
.
.
.
سنگي سیاه، روی سنگی سفید
سزار وایه‌خو/Cesar Vallejo شاعر پرویی ۱۸۹۲-۱۹۳۸
.
روزی/ که از هم‌اکنون/ به سادگی، به یادش می‌آورم/ در میانه‌ی باد و باران/ در پاریس/ خواهم مرد.
بی‌شک/ من/ پنج‌شنبه‌ای پاییزی/ مثل امروز/ در پاریس/ خواهم مرد/ و این آزار نمی‌دهد مرا.
.
پنچ‌شنبه خواهد بود/ مثل امروز/ که این سطور را ردیف می‌کنم/ و استخوان‌ کتف‌هایم را/ به ابلیس مرگ‌آفرین سپرده‌ام
و من هرگز/ مثل امروز/ سر در سفری ننهاده‌ام/ که در مسیر/ تنها، اینچنین تنها، باشم.
.
سزار وایه‌خو مرده است/ آنها، همه‌ی آنها/ او را زدند/ اگرچه کاری نکرده بود
آنها/ سخت زدندش/ با میله‌‌های سنگین سرب/ آنها سخت زدندش/ با تازیانه‌های وحشی چرم
.
و من شاهدانی دارم:/ پنچ‌شنبه‌ها/ استخوان‌های کتف/ تنهایی/ باران/ و جاده‌ها ...
.