نوشتههایی از سـر سيری كه ممكنه دروغ، توهـّم، يا كلاً بیربط باشن. نوشتههايی همينجوركی كه چيزی رو اصلاح، اثبات، يا منفجر نمیكنن. نوشتههايی متظاهرانه، از علاقههای معمولی ، خوشیهای ساده، و لذتهای بديهی
May 30, 2007
The Heart Of A Broken Story 2
May 28, 2007
The Heart Of A Broken Story 1
.
.
-اشتباه نکنید دوشیزه خانم. کار من طراحی برای مجلات هست. این هم کارتم. بیشتر از هر تصویر دیگهای توی زندگیم، دلم میخواد چهرهی شما رو بکشم. شاید این کار برای هر دومون فایده داشته باشه. ممکنه امشب، یا یکی از همین روزا، با شما تماس بگیرم؟ (خندهی کوتاه و مودبانه). امیدوارم زیاد مستاصل به نظر نیام (خندهی دوباره)، هرچند انگار واقعاً مستاصل شدم.
May 26, 2007
I Eat, Pas I Hast
May 22, 2007
There Must Be An Utopical Appendix
.
.
.
.
May 20, 2007
Fahrenheit = 1.8 zabdar 37 daraje celsius + 32 = 98.6
چشمت : مــس
قلـــبم : قـلـع
همــگانگيِ ما ، مفـرغ
.
دستـت : نـور
دستـم : كـور
برخيز و مسيحايم باش
.
«خـند»ت : تَش
دردم : خَـس
زه ، شـعله كشيدنها را
.
شـرقت : شور
غــربم : شعر
در خــطّ افـق رقصانيم
.
روحـت : يشم
جــانم : اشك
آميـزهي مـا، سبـزينـه
.
كامــم : تـب
بر تاك تنـم تكيـه بزن
.
نقشـت : مـاه
جسـمم : آب
بيوزن و سبك ، در بَرَمي
.
«بـود»ت : مـي
«بـود»م : سـاز
شو تا ابدم مستي و نـاز

.
اثر پروانهای
به مقدسات قسمتان میدهم که مرا به وسعت بازی تاثیرگذارترین مبرید. تا همینجا هم شرمندهی خیل هوادارانی هستم که آفـــاً و وبـکـمــاً و دی.اچ.الاً دعوتنامه فرستادهاند. خیالتان را راحت کنم طیف تاثیرگذاران من تنوعی دارد از رابیندرانات تاگور تا هـیـو هـفـنـر تا گـربـهسـگ.
.
سرندی پیتی
دقت کردهبودید که کلهی سرندیپیتی چقدر کوچک و میانتنهاش چقدر پروار بود که توجه ما را از مغز، به بدن او منحرف میکرد و اینها در کنار نایسیگری افراطیاش چه موجود غیرقابل تحملی از او میساخت؟ مهم نیست. مهم اینه که همکار عزیزم «تایدی هری» اشاره کرد که این نام که خیلی سانتیمانتال و سامانتا فاکس مینماید ریشهی پارسی دارد. رفتم و کمی اطلاعات جمع کردم که به خوردتان بدهم.
سراندیپ نامی است که در ایران قدیم به سریلانکای امروزی دادهشده بود. در یکی دوتا از قصههای هزار و یک شب هم از سفر به سراندیپ گفته میشود. اما افسانهای که واژهی سرندیپیتی از آن گرفته شده مربوط به سه پرنس این سرزمین است که همیشه اقبال و بخت با آنها همراه بوده به گونهای که به سمبل شانس و خوشبختی تبدیل شده بودند. پسوند «یتی» هم که به آن اضافه شده و حالت مصدری داده، همان است که در کلماتی مثل «اترنیتی» دیده میشود
May 16, 2007
As Light n Bright As It gets
دقت کن! نوشتهی زیر بطرز دردناکی حاوی نظریهپردازیهای اولترا-بومباستیک دربارهی خوشبختی است. اگر زنجیرچرخ نداری، دور بزن
.
.
خوشبختی کامل چهار کمپارتمان دارد:
.
Retro Fantool : یک روز پاییزی، در اتوبوس نشستهای، خیره به شیشهی بخار گرفته. کلاژهای مبهمی از دورستانهای رنگی، از شهریورهای پنبهای، در چشمانت میرقصد. دختری که بالای سرت ایستاده میبیند که لبخند کمرنگی لبت را کمی منحنی کرده (۵٪).
.
In Situ : در پیادهرو راه میروی و بستنی قیفیات را لیس میزنی. شکلاتی و پستهای و طالبی. آهنگ Red Right Hand که تازه پیدا کردهای ارتباطت با دنیا را قطع کرده و آنقدر با دقت به بستنیات چشم دوختهای که عابرین خیال میکنند واقعاً «چپچشم» هستی (۳۰٪).
.
Ante Lorga : رو به نمای پانورامیک اقیانوس ایستادهای. در این نما پهنای افق آنقدر زیاد است که اگر دقت کنی انحنای زمین را در دو سویش میبینی. و اگر بیشتر دقت کنی خودت و چند نفر دیگر را میبینی که «اون تـَه-مـَهها» در حال دویدن و چمیدن روی آب هستید (۱۵٪).
.
De Facto : کتاب را میبندی و حدود سی ثانیه به شنبه، و پنجشنبهی بعدش، فکر میکنی. یک روز زیپشدهی دیگر تمام شده ولی جسمت خسته نیست. دلت هم نمیآید بخوابی، ولی باید. چشمانت را میبندی و هفت دقیقه طول میکشد تا به خواب روی. هفت دقیقه، نه بیشتر (۵۰٪).
.
.
نکات کنکوری که قبلاً در المپیادهای شوروی سوال بودهاند:
.
-مثل اثر انگشت است. منحصر به فرد است برای هرکس. الگوهای یکسانی وجود دارد ولی هیچوقت «دوتا عین هم»اش را پیدا نمیکنید. قابل شبیهسازی هم نیست
.
-مثل خمیر دندان است. میتوانید یک تیوب خمیردندان را خالی کنید روی میز و بعد دوباره پرش کنید؟ خوشبختی هرگز نه تقلید میشود و نه تکرار
.
-مثل مسواک است. نمیتوانید از مسواک دیگران استفاده کنید و دیگران هم رغبتی به مسواک شما ندارند و نمیدزدندش، هر چند ممکن است تف کنند رویش
.
-غیرقابل نسخهپیچی است. قرص ندارد. فرمول ندارد. کارت شناسایی ندارد. آدرس ندارد. ولی به یکی از همین دیوارها لم داده و چشمانش در آفتاب مچاله شده
.
-غیرقابل جار زدن است. «چونبهباغگلرسیدمدامنمازدستبرفت» و «کانراکهخبرشدخبریبازنیامد» است
.
-سرندی پیتی، معنای لغویاش «خوشبختی» است و واضح است که چرا در جزیرهی ناشناخته زندگی میکرد و چرا فقط «یک» بچه، که «کُـنـا» بود در جزیره پذیرفته شد
.
-مثل مسابقهی فوتبال است. گاهی بارسلونا-منچستر است که ۳-۳ شد و ریوالدو یک گل «برگردون» زد. گاهی فجر سپاسی-شموشک که میزنید یک کانال دیگر.
.
-شما هیجوقت کس دیگری را خوشبخت نخواهید کرد و هیچوقت کس دیگری شما را خوشبخت نخواهد کرد. به سوی خوشبخت شدن، با دوچرخه میروند، تنها. نه با اتوبوس و اردوی سیاحتی-زیارتی. ولی دیگران میتوانند با دوچرخههایشان همراه شما باشند
.
-مثل اسکواش است، نه تنیس
.
-دو حالت دارد: یا خودت را بنداز توی جوب و خودکشی کن، یا دنبال خوشبختی برای «شخص خودت» باش. اگر وقت و انرژی اضافه اوردی، بیا تا بفرستمت دنبال یک ماموریت جهانی
.
-کلیدواژهها: «دانستن» و «دیگران»
.
-مثل بالون است. هر جا که لازم شد باید کیسههای شن اضافی را پایین بیندازید که بارتان سبکتر شود و بتوانید بالاتر بروید
.
-همیشه دوبار زنگ میزند. و بعد پشت در مینشیند و تخمه میخورد. حالا اینکه تصمیم بگیری از راه خرپشته و پشتبام بروی کلاس یوگا، مشکل خودت است
.
-نیروانا همهچیز است
.
-... (سه نقطهی کثیرالمعانی)
.
May 14, 2007
My handkerchief has been lost under the Albaaloo tree
.
Quotes taz'eeni
Any piece of clothing can be ccexy with a quietly passionate woman inside it
Life is a ccexually transmitted disease
Golf and ccex are about the only things you can enjoy without being good at
.
fez
May 10, 2007
That's pretty Much Straight Forward
May 5, 2007
Dear Driver, Objects Are Closer Than They Appear In The Side Mirror
فاصله
......
۱.
.
اصلاً چه فايده؛/ نپـوسيـدني پنـجهـزارساله را،/ وقتي كه هر روزِ تو، ديروزتر ميشود؟/ جز اينكه، بيخواب نخـواهي شد،/ وقتي كه شبها كهـنسال ميشوند./ ولي... / موميايي خواب است يا بيدار؟
.
و خـب، چه زيان كه خط نازكت/ ارتفاع ندارد؟/ جز اينكه، سر نتـواني كشيد، به ثانيهاي/ كه قرار است پيـدا شوي در آن.
.
و من بارها، در زنجيـري فرو شدم/ كه حس فرتـوتـم را/ در خاكستر سـرد، آزاد كرد./ و طعم فلـز را، در رگـانم دوانـد./ و احمقـانه بود:/ كاشـف آتش را صدا زدن؛/ و بحـثهاي خوابآلود / از عناصر بيحال و بيدما،/ كه افسانهي غـول قـطب را، دامنزدند.
.
من واژههايي را/ حلقه به حلقه در گوش، ذوب كردم/ كه فقط خيلي كم، تـگـرگ بودهاند:/ آب ولرمِ كـوزهي خـوابهاي پشـتبام؛/ آفتاب كـمرمق اوايل اسـفـند.
.
و نشنيدم كسي را كه گفت:/ تا آنجا چقدر زنجـير مانده،/ براي پاگير شدن؟/ و نشنيدم كسي را كه گفت:/ مگر آنكه از سردي فـولاد،/ تصـعيد شوي/ كه بُـگسلي.
.
و من بارها، پـود فرشي شدم/ كه خواهراني با چشـمهاي صـورتي،/ و موهـاي ژوليـدهي چـرب،/ از زرد و سياه و قهوهاي ميبافتند./ و يكيشان، سـل گرفت و مـرد./ و يكي رفـت به خانهي بـخت./ و يكي بينـايياش گسيـخت./ و يكي معـلم شد و رفت به شهر.
.
و اين شد كه من/ در نقشِ آهـوي درماندهاي/ ناتمام ماندهام./ كه در خيـز واپسين،/ تير خوردهاست انگار.
.
و به آن كوبـههاي چـدن فكر ميكنم:/ مگر مادر آن خواهران/ دوباره دختري زايد / صورتيچشم و ژوليـدهمو./ كه باز خرامان شوم، آزاد؛/ فرار كنم از اين زميـنهي قـيـر.
.
و من بارها، تكياختهاي عقـيم بودهام/ در ريـهي مردي ميانسال، اسيـر./ در هـزارتوي ذرّهبيـني، حيـران./ بيآنكه براي تقسيم سلولي، دوپـارگي،/ تـوان باشدم.
.
در حنجـرهاش، خسـي هم نبودم./ تنـومنـد بود/ و چهرهاش، ارغـواني و براق،/ و هرگز سرفهاي هم نكرد./ موجود حرصدرآوري،/ كه نهايتاً، از سلامتي ميمرد.
.
و من حتي به دود سيگار غبطـه خوردم/ حتي به غبار سربي كوچـههاي شهر./ كه آزادههاي بيشرافتياند/ و مثل جانـورانِ هرجايي،/ در هوا ولاند.
.
۵.
و من بارها، به رگهاي ناب از المـاس رسيدم،/ در معدنِ خفهاي كه كلنـگ ميزدم./ امـا هيچكس به كرگدني فكر نكرد/ كه جيبـش پر از تنبـاكـوست،/ و از تبـلـورِ ذغـال، هيـچ نميداند .
.
حرمت فسيـلها لگـدمال شد./ و اشك شمـعهاي نامرغوب،/ بر كلـوخها چـكيـد./ و معـدنچـي سادهاي، كه من بودم/ در دالانها فـروتر رفت فـرو./ به اميد آنكه از روزنـي كه خواهـد گشود/ به مجـراهاي تارتري برسد.
.
در ابر ضـربههاي خود/ فرامـوش شدم، از ايـن دنيا./ و تنـها چشمانِ من هم / كه بـراق ماندهبود و سفـيد/ به هيچ برقزننـدهي ديگري برنخورد./ و آن رگـه هيـچگاه به پايان نرسيد/ و هنـوز به كسي نگفتهام/ كه چنـدتا از آن چيـزهاي كوچك،/ در آستـركـتـم پنهان است.
.
۶.
و من بارها، در ستارهاي فروتن/ به خواب رفتهام./ كه صـد قرنِ نـوري دور بود/ از آن گنـدمـزار/ كه حرفهاي شيشهايم را/ و دفتر نقاشي «فيـلي»ام را/ ناخـواسته درَش جاگـذاشتم.
.
و هيـچ ستارهي دنبـالهداري/ بَرم عبـور نكرد./ و كـفري شدم كه نجـوم نخواندهام،/ كه برنامهي پرواز شهابها را بدانم./ و اينقدر خواب نباشم/ وقتي شهاب، از پس پنجره ميگذرد.
.
و خورشيدِ آن كهكشان/ كه مصنوعي و رنگپريده بود،/ هرگز از لاي شاخههاي زيتـون طلوع نكرد./ زيتـون هم نبود، خُب.
.
و من حساب كردم، چقدر نفس لازماست/ كه يكسره، تا هر كجا شنـا كنم./ و به اولين نشانـههاي گنـدمـزار برسم:/ حتي كلاغ تيـلهدزد،/ حتي مترسكي ژنـدهپوش.
.
و من بارها در كويري زرد و روان، دفن شدم./ زير چـاهي، كه بر گورم/ به يادگار، آويـخـته بودند./ و كسي ندانست/ لحـظهاي كه ترك خوردم،/ به اندازهي چند قطرهي واژگـون/ تشنه بودهام.
.
من، «تلاشـي» خود را توشه كردم / و بر افقـي دل زدم/ كه از من فراري بود./ و هرچه رفتـم/ به نيمـكـرهي آب و ابر نرسيدم./ حتي سراب نبود، براي هوسبـازيِ عطش./ فقط خورشيـد، كه ديوانه بود و ديـو./ فقط شـنـزار لعنتـي، / كه خودش جرعـهاي تشنه نبود.
.
و من آرام و بيصدا، سـوت زدم./ براي گروه نجاتي كه ممـكن بود/ در افـق، لـكـهاي بينـدازد.
.
۸.
و من بارها،/ سنگـفـرش پيادهرويـي بودهام/ رو به عبـورهاي بيچـهـره، بـاز./ پنجـرهاي درازكشيـده بر زميـن/ كه از ضـربات چكمـهها و صنـدلها/ بالـغ ميشود،/ و از گـامهاي ناشـناختـه، عقب ميرود.
.
.
من پـاهـايم را/ در كـارگـاه بتـونسـازي/ از دست دادهام،/ ولي هـرگـز تنفـروشي نكـردهام./ من نانِ «سختبودن»ام را ميخورم/ و تفريحـات سالمي دارم:/ به گـيرههاي فراري سر/ و سـكـههاي تحقـيرشده/ در درزهاي خود، پـنـاه ميدهم./ و چنـد كار سادهي ديگر/ كه بيش از حـد خصوصياند.
.
۹.
و من بارها، استحـاله شدم به هيـچ./ خـودم، فاصـلهاي شدم/ با خـودم و ديگران./ و مثـل عنـصري تجزيـهناپذير،/ دانستم اين دنيـا، كه با مـن است،/ «مــن» است.
.
هستـيام، از درون و بيرون/ مثل يك نقـطـه؛ تعـريفناشده،/ بيانـهدام و ناگسستني است./ انگار قطـرهاي باران،/ كه آب است و آب/ ببـارد / و روزي دوبـاره ببـارد،/ بدونِ پيـر شدن.
.
.
۱۳۷۶ (امروز یه مقدار بازنگری شد)