July 26, 2007

No Doubt, It's True. Because Doomaademoon has told me

.
.
اقـــایـــد افـــواهـــی
.
۱-اِبــی توی مسابقات جهانی حنجره اول شده و خارجیا حنجره‌ش رو یک میلیون دلار بیمه کرده‌ن
۲-انسان از همان راهی که جیش می‌کند، ثکص هم می‌کند و بچه می‌زاید (و احتمالاً از همان راه هم می‌ریند)
۳-در ترافیک صبحگاهی اتوبان همّت، اگر هر سی ثانیه لاین‌ حرکت‌تان را عوض کنید، نیم‌ساعت زودتر به مقصد می‌رسید
۴-همه‌ی دختران کائنات، عاشق دلخسته‌ی پشم سینه‌ی پسرها هستند
۵-اگر پمپ آب کولر آبی خاموش باشد، ظرف ده دقیقه موتورش خواهد سوخت
۶-دموکراسی به معنای آزادی است
۷-خانم‌هایی وجود دارند که اگر آب خالی هم بخورند، چاق می‌شوند
۸-خودارضایی در اسرع وقت باعث کور شدن نوجوانان می‌شود
۹-حسن روشن (بازیکن قدیمی فوتبال) یک بار شوتی زد که دروازه‌بان با توپ رفت توی گل
۱۰-دکتر آلـبـان دارای دکترای موسیقی می‌باشد
۱۱-خوردن یک لیوان معجون مخصوص در عصر پنج‌شنبه، باعث تقویت اعجاب‌انگیز پرفورمنس جنصی در شب‌جمعه خواهد شد
۱۲-تقریباً همه‌ی کارکنان رده‌بالای ناسا ایرانی هستند
۱۳-بـنـزهایی وجود دارند که اگر پنچر شوند با فشار یک دکمه عین اولشان می‌شوند
۱۴-برنج چاق می‌کند ولی نون چاق نمی‌کند (و بر عکس)
۱۵-علت علمی زگیل، آب ریختن روی گربه می‌باشد
۱۶-جمشید مشایخی و محمدعلی کشاورز بازیگران خوبی هستند
۱۷-انار مجهز به سیستم تصفیه‌ی خون است و شلغم حاوی مقادیر معتنابهی آنتی‌بیوتیک است
۱۸-مشت کوبیدن مکرر و محکم بر در آسانسور باعث افزایش سرعت و رفع توقف آن می‌شود
۱۹-عبارت صد در هزار که با تاکید فراوان گفته شود، خیلی بزرگتر از صد در صد است
۲۰-مـحـراب. که البته کلمه‌ی مورد نظر مهراب می‌باشد که از اسامی شاهنامه است
۲۱-خاموش و روشن کردن سریع و مکرر لامپ باعث سوختن ناگهاني آن می‌شود
۲۲-سریع نوشیدن و زیاد نوشیدن الکل، نشانه‌ی اوج کارکشتگی و اینکارگی است
۲۳-روکش مشـمـبـایی صندلی ماشین نو را باید تا وقتی خودش جر وا جر شود نگه داشت
۲۴-کشیدن آب نخاع یک عملیات بسیار مهلک و مرگ‌آفرین است که باعث خالی‌شدن کمر و ناتوانی جنصی در آینده می‌شود
۲۵-مشغول زمـبـه. که زمبه سگ سگارو در کارتون میتی کمون، مامور مخصوص حاکم بزرگ بود
۲۶-بوق زدن طولانی و وحشیانه پشت چراغ قرمز باعث می‌شود که چراغ خیلی زودتر سبز شود
۲۷-هر دختر تر و تمیزی که ساعت نه شب کنار خیابان منتظر تاکسی باشد، حتماً وضعش خراب است
۲۸-هیکل بادی‌بیلدینگی، که باعث برجسته‌شدن سینه‌ها مثل دختر هیژده‌ساله و هم‌عرض شدن کلـّه با گردن شود، دل همه را خواهد برد
۲۹-قلیان ضرر ندارد چون دودش از مجاورت آب عبور می‌کند و طی یک فرایند پیچیده، همه‌ی مواد سمی جذب آب می‌شود
۳۰-سینوهه و تـاجـه‌ی خـاجـدار بهترین کتابهای تاریخیِ تاریخ هستند و ذبیح‌الله منصوری چیزی‌ست در مایه‌های هرودوت
۳۱-شهرام شب‌پره و مجید قناد (دوس پسر قلقلی) و محمود دینی (آیینه عبرت) برادر سه‌قلو هستند
.

July 18, 2007

Not every Round is Roundoo

.
.
طرز
.
-روی آیکون گل‌دربرومی‌درکف‌ومعشوقه‌به‌کام‌است دو بار کلیک کنید
-از منوی اصلی، فصل تابستان را انتخاب کنید
-به تیرماه بروید و یکی از پنج‌شنبه‌ها را به دلخواه فشار دهید
-وارد قسمت روزهای آفتابی شوید
-از منوی آسمان آبی، روی پررنگ‌ترین کلیک کنید
-در قسمت ابر، وارد کومولوس شده، مدل کوچک و تک‌وتوک را سلکت کنید
-حرارت بیرون را روی بیست و هشت درجه سلیوس تنظیم کنید
-وارد خانه شده و به یکی از اتاق‌ها بروید
-یک پنجره‌ی بزرگ رو به شمال با شیشه‌ی شفاف نصب کنید
-خورشید را درست جلوی پنجره فیکس کنید
-از فریزر نیم‌کیلو آلبالوی یخ‌زده بردارید و از توی کابینت مقداری نمک
-یک ملافه‌ی سفید کف زمین پای پنجره بیندازید به نحوی‌که نور مستقیماً روی آن بتابد
-زمان را روی دو و نیم بعد از ظهر تنظیم کنید
-لُـخـط شوید و به پشت روی ملافه دراز بکشید
-چشمانتان را ببندید و تا آخر بازی به فکر باز کردن آن نباشید
-ست آپ را چک کنید. باید پلک‌های شما در اثر تابش آفتاب قدری مچاله شود و شدت نور باید به حدی باشد که احساس کنید یک پرده‌ی قرمز تیره جلوی چشم‌های‌تان کشیده‌اند. اگر درست کار نمی‌کرد مراحل را از ابتدا مرور کنید؛ اگر مشکلی نبود:
-به قسمت موسیقی رفته، وارد فولدر «یــان تـیـرسـن» شده و آهنگی را به دلخواه پلی کنید
-به آرامی شروع به خوردن آلبالوها کنید
-از این لحظه آزاد هستید که هر کاری دوست دارید پشت پلک‌های‌تان انجام دهید
-هر وقت که دلتان خواست غلت بزنید
-هر آلبالو را اول در دهانتان خیس کرده و بعد توی نمک بغلتانید و بدون عجله بخورید. برای هر آلبالو حدود دو تا سه دقیقه وقت بگذارید
ـاگر همه‌چیز درست پیش رفته باشد ساعت چهار تا چهار و نیم از لذت‌بخش‌ترین چـُرت کا‌ئنات بیدار می‌شوید
-روی آیکون کروشه‌بازسه‌نقطه‌کروشه‌بسته دو بار کلیک کنید
.

July 13, 2007

Elastic Anthropology - Part 7

.
انسان به چهار دسته تقسیم می‌شود. نام ببرید و مثال بزنید

.
دسته اول: آدم‌هایی که اگر آن طرف خیابان ببینم‌شان، از لابلای ماشین‌ها سریع می‌دوم به طرف‌شان. مثلاً
-امیر کوستوریتسا/Emir Kusturica
-جـف مارتین/Jeff Martin
-نجف دریابندری/Najaf of Sea-Port
-کایلی مینوگ/Kylie Minogue
-مارادونا/Maradona
.
دسته دوم: آدم‌هایی که اگر همین طرف خیابان ببینم‌شان، از لابلای ماشین‌ها سریع می‌دوم به طرف دیگر خیابان. مثلاً
-داریوش اقبالی
-مسعود کیمیایی
-مریم حیدرزاده
-تام کروز/Tom Koorooz
-دو تا دختر خواننده‌ی گروه تـاتـو/t.A.T.u
.
دسته سوم: آدم‌هایی که چه این طرف، چه آن طرف خیابان اگر ببینم‌شان، به علت عدم دسترسی به اسلحه‌ی گرم فحشی زیرلب داده و به راهم ادامه می‌دهم. مثلاً
-مهرداد میناوند
-ا.ن
-مجری چادری شبکه دو که چشم‌های طوسی روشن داشت
-[...]
-پائولو کوئلیو/Paulo Coelho
.
دسته چهارم: شامل آدم‌هايی است كه در دسته‌ی چهارم قرار می‌گيرند.
.
.
پ.ن: طرح بالقوه ‌ی يك بازِی وبلاگی - شما هم می‌توانيد آدم‌ها را با/بدون توجه به وضعيت عبور مرور، به هر تعداد دسته‌ای كه دلتان می‌خواهد تقسيم كنيد و هر چندتا دلتان می‌خواهد مثال بزنيد، ولی فقط به آقا ابوالفضل قسمتان می‌دهم كه كسی را دعوت نكنيد.
.

July 10, 2007

Absolute Absurdity

.
تاکید می‌کنم که در نوشتن شعر زیر، به هیچ‌وجه از قلبان و مغزان استفاده نشده، نه سوررئال است، نه پسامدرن، و نه هیچی. این نوشته‌ای‌ست بالکل بی‌معنی، خوش آب‌ و رنگ، مطنطن، و گول‌زننده. این یک ضدشعر، یک شعرنما (~تماشاگرنما) است. یک Bimbo است.
.
.
چـکـامـه‌ای چـرنـد در چـنـتـه* دارم
یک شعر قابل‌مهم از لحاظ کــلّـی
.
.
آی باکره‌گان کوزه‌بسر
که دامن گل‌قرمزتان
چونان رمه‌ای رمیده از رومیان روم
ضریح ضحاک را ضجه می‌زند،
و ترنج رنج زنگیان زنگ را
در سوگ زنگوله‌های زنگاربسته‌ی معصومیت
به چالش چین‌خوردگی می‌طلبد،
آیا افق‌های انحطاط
بر کدامین پنجره‌ی غوک‌آلود
خمیده می‌شوند و پوچ؟
.
آی ستون‌های هخامنش
که گوش و حلقِ مترسکان مسخ‌شده را
چونان میخ غول‌پیکر سقوط
کاهلانه مسدود می‌کنید.
و در دشت‌های درندشت و پلشت
-که رو به جلگه‌های جهنم جنّ
سجده می‌کنند-
از چاه چربی‌گرفته‌ی احساس، جوانه‌ می‌زنید.
و از تلنبار دردهای دیو و دد
بر تلاشیِ انسان مدرن
تناور می‌شوید،
آیا به ادراک کاه
و به تفهیم ماه
و به ترویج مار در کفن
دل چگونه بسته‌اید؟
.
آی زنجره‌های حنجره
که در مرداب‌ اندوه منهدم می‌شوید،
و نت‌های سمفونی مسلول‌تان
چونان کجاوه‌‌ای جیوه‌مال
رو به جنوبِ موریانه می‌رود.
و ناله‌ی ناهنگام گا‌م‌هایتان
بر جسدهای جلبکین و لزج
که حاصل جنگ‌های بی‌مجرم‌اند
مویه‌کنان ذوب می‌شود، تصعید.
وه که چه گستاخ و از بند گسیخته‌اید
که چنین زوزه‌کشان
بر مزار زانوی زایل‌شده‌ی زمین می‌تازید.
وه که چه آزاده‌اید و ناآزمند
که استحاله‌‌‌ی آهو را به آه، به کاهو
و دویدن را به ریشه‌‌ دواندن
و قهوه‌ای را به سبز،
تحقیر می‌کنید و منکوب و له.
.
آی بشر،
به کجا می‌روی بی‌مغزان؟
.
.
*چنته در اصل نام پودر سفيد رنگی است كه از آن برای باز كردن شترگلو استفاده می‌شود. ولی امروزه در پارسی محاوره‌ای، به معنی‌ «دست و بال»، «بساط»، «توشه و بقچه» هم بكار می‌رود.
.

July 5, 2007

Psychosocial Algorithm

.
.
تقديم به ياد و خاطره‌ی معاون کلانتر، که پس پشت اون ستاره‌ی حلبی‌ش، قلبی از طلا داشت
.
قبل از اینکه من برای بار چهارم، آخرین ته‌مانده‌ی فنجان را بنوشم و از پشت میز بلند شویم، دلم می‌خواهد این را بفهمی که واقعاً بحث خوبی بود. با وجود اینکه من تک‌تک این جملات را، در مورد شـبـح آزادی، قبلاً دست‌کم پنجاه بار بدون یک واو کم و زیاد پشت میزهای دیگری در کافه‌های دیگر تکرار کرده‌ام، و تک‌تک جملات تو را در مورد شـبـح آزادی، قبلاً دست‌کم از پنجاه نفر شنیده‌ام، یا از پنجاه جا خوانده‌ام، حالا با یک مقدار کم و زیاد، ولی دلم می‌خواهد این را بفهمی که واقعاً بحث خوبی بود.
.
ولی دلم می‌خواهد این را هم بفهمی که شنبه‌شبِ گذشته، توی آن مهمانی که هردوی‌مان کسی را نمی‌شناختیم، چیزی که باعث شد به سمت تو بیایم و سر صحبت را باز کنم و آخرش هم بخواهم که امروز همدیگر را ببینیم، این نبود که داشتی با یک نفر دیگر در مورد شـبـح آزادی حرف می‌زدی و این نبود که احساس کردم چقدر جالب، که دیدگاه‌های مشترکی درباره‌ی این فیلم داریم و این نبود که واقعاً این بحث پنجاه‌باره آنقدر برایم جالب باشد که بخواهم خودم را وسط بحث دو نفر دیگر بیندازم و بگویم کدام سکانس برای من، از همه جالب‌تر است.
.
دلم می‌خواهد این را بفهمی که تو ساق پای خیلی زیبایی داری. ساق پا عضوی‌ست که معمولاً مورد بی‌توجهی قرار می‌گیرد و من احساس می‌کنم که خودت هم نسبت به این قضیه بی‌توجه هستی. ولی واقعاً لازم است که این را بدانی که ساق پای تو از آن نوعی‌ست که تحلیل‌ جامعی از هر فیلم بونوئل را توجیه‌پذیر می‌کند. تو ساق پایی داری که مرا به آسانی به میانه‌ی هر بحثی می‌اندازد که دو نفر، تو و هر نفر دیگری، مشغول بدشان‌آمدن‌ازفیلم‌های‌پیترگرین‌اوی باشند. و من بر خلاف آنچه که در مورد شبح آزادی تظاهر می‌کنم، که همه‌اش را فهمیده‌ام، ساق پای تو را به خوبی می‌فهمم، همه‌اش را.
.
و دلم می‌خواهد این را بفهمی که برخلاف قراری که چند دقیقه پیش گذاشتیم و من با لبخند از آن استقبال کردم که دفعه‌ی بعد درباره‌ی فیلم دیگری از بونوئل بهص کنیم، و تو بعداً برایم اس.ام.اس خواهی زد که کدام، چیزی که واقعاً دلم می‌خواهد این است که ساق پای تو را لمس کنم و فکر می‌کنم بعد از اینکه ساق پایت را لمس کردم بتوانم تحلیل‌های جامع‌تری درباره‌ی هر فیلمی، حتی «آشپز، دزد، زنِ دزده و فاسقِ زنه» ارائه کنم. لطفاً این را بفهم و نگاه زیبایی‌شناسانه‌تری به زندگی داشته باش.
.

Not Every Zard is Zorrat

.
.
سفر درونی
.
سرنوشت مـحـتوم پاييـز، با نخستين بـادهای نـارس و مـيـرای خود، بـوي بـرگ زرد ورنـگ لالِ ابــر وحس رخـوتی مريض و گوشـه‌گير را می‌آورد. كـوچ بال‌های بی‌ريشه -از هيچ سمتِ سپيـد، به هيچ سوی سپيـد- و كمـرنگ شدنِ پـرواز، لابلای غبـار و گَـرد، تحمّـل نكردنِ عصـرهاي سرفه را ناچار ميكند. اگر هم، پسِ پنجـره‌ای نامطمئن -كه رو به عبورهای كنـد و هـرزه باز می‌شود-رگبـارِ عوامـفريب، نمايشی به پا كند، از چكمـه‌های گل‌آلود و شـانه‌های چروك، آنچه حتمی‌ست، قلمی در دست، بر كاغذی‌ست تا به مسـافـر نامه‌ای نوشته شود.
او سالهاست كه در سفرست و باز نيامـَده. و نامـه‌های قديم همه برگشت خورده‌اند، چروك و تـا. انگار در خودش نبوده -يا كـجـا؟ انگار خودش نبوده –يا چه كسی؟ البته همين ديروز-هفته‌ی پيش-ماهِ پيش، همين‌جا نشسته بود، پای پنجره قهـوه می‌خورد، حرف نمی‌زد، عرق می‌ریخت [خب، اين نه هر سفری‌ست]. دانسته نيست از چه راهی روانه است؛ چون به جغرافی اهميت نمی‌دهد، و حتّی پايتخت‌ها را هم از بَـر نيست. و از کنار برف و علف، به یک سان عبور می‌کند، به یک سان فارغ از مار و چیز و شیر دریایی. دانسته هم نيست در چه ارتفاعی روانه است؛ بر سطـر آب يا چـتر ابر، بر يـال باد يا بـال باز، يا تَركِ شهابهای در تردّد در عمق آسمان. و دانسته هم نيست مسافر كجاست- همين حالا. هميشه كه از پنجره می‌رود، به قدر كافی درود و حرف و هوا می‌بَـرَد با خودش، برای ديرگاهان كه در سفر مانـَد، و بر زمين‌های كوبيده فرا رَود. و دلش می‌خواهد در لحظـه‌ی بازگشت به پنجره -كه هر بار روزنه‌ای «ديـگـر» است- گُل‌های رنگ‌پریده‌ی قـاب رنگ‌پريده را، زنده‌تر بـينـد، و سـقف چوبی كهنه را، بالاتر از اين كه هست. اين‌ست كه قلم، در دست، بر كاغذی‌ست تا ...
سرنوشت محتـوم پاييز، در پسِ پرده-ابرهای غم‌گرفته‌اش گاهی هم از «مهر»های فهميده‌تر آغاز می‌شود، گاهی در «آبان»های خوشرنگتری راه مـی‌رود، گاهی به «آذر»های غير خاكستری‌تری می‌رسد. اگرچه احتـمـال چنيـن جشنـواره‌ای اينـقدر كـم است، كه بي تقويم، سفـرها تكرار می‌شوند و مسافران تكرار.
نامه تمام است و حالِ نويسنده بهتر است. به دلش افتاده همين روزها به مقصد ميرسد؛ نـامـه نـه . مسـافـر، مسـافـری كه به ناگاه می‌رسد..


July 2, 2007

The Domino Effect

.
بنـی‌آدم اعضای یک پیکرند
یکی از یکی واقعاً گــه ترند*
.
هر کدوم از ما، تـهِ تـه‌مون، نرسیده به دمبالچه یه عضو محرمانه داریم که نه ارتباطی با رختخواب داره و نه با توالت، کارش هم چیز کردنِ این چیزای مربوط به باحالی و ایناس. من علناً دارم خالی می‌بندم ولی نکته‌ش همینه که الان که من اینو گفتم و تو خوندی، شب که می‌ری خونه و پنکه رو می‌کشی رو سرت و با دستت اونجا رو می‌خارونی و هی می‌خارونی، فکرت برمی‌گرده اینجا و بدون اینکه من هنوز بهت چیزی گفته باشم، خودت اینجوری بهت القاء می‌شه که، آره، راسته‌ها انگار. شایدم. و بعد حالا به هر علتی خوابت می‌بره و پس‌فردا که با یه نفر تو ماشین نشستی و دهنتون بوی پمپ بنزین می‌ده، ‌یـهـو برمی‌گردی و می‌گی، آقا یه چیز باحالی برات بگم و بعد بدون اینکه من اصلاً در جریان باشم و بخوام از این انرژی‌های کانالای ماهواره‌ای برات بفرستم و سای‌بابا و دیوید کاپرفیلد و اینا،‌ خودت، یعنی خود خویشتنت، بازم برمی‌گردی و می‌گی، دقت کردی که هر کسی تـهِ تـه خویشتنش باور داره که از همه‌ی کائنات و محتویاتش باحال‌تره؟ همه. حتی من، حتی تو. بعد اون نفره فکر می‌کنه که این صرفاً یه دونه از همین تیریپ‌های باحال‌بازیه، به جای اینکه بگه اوتور بابا، سعی می‌کنه کـول باشه و برمی‌گرده و می‌گه، آره بابا، نرسیده به دمبالچه، اسمش هم خـِفـتـولـه، هر هر هر. حالا تیکه‌ی باحالش اینه که اسمش واقعاً‌ خفتول هست و اون یه نفر اینو همینجوری نپـّرونده و ساده‌ترین احتمالش اینه که وقتی معکوس همین جریان واسه من پیش اومد و یکی برگشت به من گفت که هر کدوم از ما توی عمق فاجعه‌ی شخصی‌مون، فکر می‌کنیم باحال‌ترین آدم دنیا هستیم که دنیا داره این مسئله رو ندیده می‌گیره و ما داریم حیف می‌شیم، من شبش که پنکه رو کشیده بودم رو سرم و داشتم با دستم اونجا رو می‌خاروندم و هی می‌خاروندم، همین خـفـتـول از مغزم گذشته بود و شما هم اگه مثل من یه مقدار از لحاظ طالع‌بینی هندی و چینی و یی‌چینگ و دژا-وو قوی باشین یا اینکه حداقل اصل بقای ماده و انرژی نیوتن رو مطالعه کرده باشین، می‌فهمین که خیلی هم عادیه این چیزا و الان هم بدون اینکه بخوام وارد مباهص درد مشترک بشم یا از ادبیات فولکلوریک وام بگیرم و بگم ظلم علی‌السویه عدله، درسته که درحال بستن این صفحه هستی، ولی خودت، که اونی نیست که پس‌فردا تو ماشین برمی‌گرده و می‌گه فلان، الردی می‌دونی که دیگه الان نمی‌تونی به روی خودت نیاری که فکر می‌کنی باحال‌ترین آدم دنیا هستی و با وجود اینکه بازم دارم بهت هشدار می‌دم که این خزعبلات رو از سر سیری تو مغزت اینستال کردم واسه اینکه خیلی باحال‌ام و [...]، ولی همین امشب که می‌ری خونه، پنکه و خارش و خفتول و ... هاها، حرصت در اومده ها.
.
.
*این تیتر در اینجا بعنوان قید استفهام انکاری به کار رفته. یه چیزی تو مایه‌های چپ می‌زد و از میانه می‌رفت.

July 1, 2007

I is a Man, You is a Woman, We is a Good

.
.
فـلـسـفـه‌بـافـی
.
اگر در فاصله‌ی ۲۰ تا ۲۸ سالگی حداقل یک‌بار رابطه‌ای داشته‌اید که بدون فحش و فضیحت، حداقل ده ماه طول کشیده و در پایان به خود گفته‌اید که چقدر خوب بود، بدون خواندن نوشته‌ی زیر به خانه‌ی شماره‌ی چهل و سه بروید و دو تا طالبی در بشکه بیندازید و سه بار به نفر بغل‌دستی‌تان بگویید: فـزرتـکم قـمـصـورا.
.
.
[...] همان عشق است، یا هر چیز دستمالی‌شده یا نشده‌ی دیگری که بنامیم‌اش، علاقه، دلبستگی، ذوب شدن، رمانس، رابطه عاطفی، کمیستری دو نفره، هورمون‌پراکنی، التراگ، درگیری احساسی، محدثه، ملیکا، یا هرچی.
.
[...] نوعی بازی است که برای انجامش نیاز به وجود «دو نفر» هست، نه یک نفر، اینکه بگوییم «من عاشق فلانی هستم، ولی اون نمی‌دونه یا اون دوسم نداره یا برام مهم نیست که اون چی فکر می‌کنه یا عاشق کس دیگه‌ایه» هم از نظر زبان‌شناسی و هم از نظر مغزشناسی غلطه. عشق یکطرفه، نه اینکه غلط باشه، اصلاً وجود نداره و این وجود نداشتن‌اش اونقدر واقعیه که من زورم می‌آد حتی بگم توهمه. عشق، پینگ پنگ بازی کردنه و برای این بازی دو تا آدم، همراه با بند و بساط‌ دیگه لازمه و البته می‌تونی میز رو بچسبونی به دیوار و با خودت بازی کنی، ولی به کسی نگو این روزا زدم تو کار پینگ پنگ.
.
[...] همان چیزی‌ست که در تصویر بالایی نوشته‌ی قبلی دیده‌ می‌شود. سهل و ممتنع است. شق‌القمر نیست. به ساده‌ترین وجه ممکن باعث تمایز دو نفر از بقیه‌ی نفرات می‌شود. به همان سادگی انداختن دو دستمال سفید، و نه یک دستمال سفید، روی دو سر. آن دو نفر ذره‌ای عوض نمی‌شوند. موجودیت درونی و بیرونی‌شان با یک عکس پرسنلی دونفره‌ی معمولی هیچ تفاوتی ندارد، عاشقانه بودن تصویر آنها صرفاً به‌خاطر همین دستمال سفید است که مگریت بر سر آنها انداخته و آنها را در یک موقعیت جدید و رازآلود و غیرقابل‌توضیح داده که فقط خودشان می‌دانند واقعاً آن زیر چه خبر است. این دو نفر باور کرده‌اند که عاشق همدیگر هستند بی‌آنکه با هم یکی ‌شده باشند یا نیازی ببینند که بیشتر از آنچه می‌بینیم به ما توضیحی بدهند.
.
[...] همان چیزی‌ست که در تصویر پایینی نوشته‌ی قبلی دیده می‌شود. دو نفر یک توپ پینگ پنگ را با دو نی نوشابه‌خوری نگه‌ داشته‌اند. کاری‌ست که از همه بر می‌آید ولی مثل هر بازی کامپیوتری دیگری اینجا هم رکورد مهم است. این وضعیتی نیست که اگر سر جایت بنشینی بتوانی بیش از چند دقیقه دوام بیاوری. پس ما دانش‌اموزان عزیز از همینجا نتیجه می‌گیریم که عشق یک فرآیند صد در صد دینامیک است که در هر لحظه با شرایط تازه‌ای بازی می‌شود و شما باید قادر باشید حتی در صورت خاریدن نوک دماغ یا قلقلک‌شدن کپل‌های‌تان هم توپ نارنجی را بین نی‌های سبزرنگ زنده نگه دارید. قوانین بازی از فرط سادگی احمقانه به‌نظر می‌رسند و اگه فکر می‌کنی این‌کاره هستی، امتحانش ضرری نداره. ولی نیاز به یه هـمـبـازی داری اول، که اونم اینکاره باشه.
.
[...] همان چیزی‌ست که در هر دو تصویر نوشته‌ی قبلی دیده ‌می‌شود. قرار گرفتن در یک موقعیت خاص است. گاهی نیاز به انجام هیچ‌کار خاصی هم نیست در آن موقعیت خاص. همان فیگور گرفتن برای کائنات کافی است. گاهی هم کار نه چندان پیچیده‌ای‌ست مثل همون نی‌بازی. ولی مهم اینه که همین شرایط ساده رو، کامل قبول کرده باشی و اگه دیدی که دو تا دستمال سفید یا دو تا نی و یه توپ افتاده روی میز، راهت رو نکشی و نری. البته اگه قصد ادامه تحصیل داری یا الان بیش از حد «بـیـزی» هستی یا چی،‌ راهت رو هم کشیدی و رفتی، همین دیگه.
.
[...] موجودیت مستقل داره. و به همین دلیل به کسی، به هیچ کدوم از طرفین، تعلق نداره. یه چیزیه که مابین اون دو نفر و توسط اون‌ها تولید می‌شه و در حدفاصل اونها قرار می‌گیره و اونها رو به همدیگه ارتباط می‌ده. و در عین حال مانع از بهم چسبیدن‌شون می‌شه. عشق توی سینه نیست و با قلب و خون و هورمون و قرمز و مشکی و علی پروین ارتباطی نداره. چیزی نیست که درون آدم باشه، چون توپ پینگ پنگ رو نمی‌شه قورت داد. و نمی‌شه مالکیت‌اش رو تقسیم کرد. نه به این دلیل که توپ، پاره می‌شه. به این دلیل که «که چی بشه؟».
.
.
پ.ن: فواید بیولوژیک و آکروباتیک مباهص فوق، توسط یک تیم زبده از کارشناسان (شامل ت.ه از آمریکای شمالی، چ.گ. از چارباغ، گ.ب. از سنگاپور، ابولی از صفاسیتی و ...) تحت بررسی است.
.