January 31, 2007

Genre : I'll Axe you softly OR when Halitosis rules

شروع دوستی با هر دختری، پنج روز اولش واقعاً رؤیاییه همیشه. و اولین تماس جسمانی با اون دختر ، حتی اگه در حدّ گرفتن دستش باشه ، بیشتر از خود «سانفرانسیسکو» رفتن به آدم لذت می‌ده .ولي این طبیعیه که آدم «اکثر» دخترایی رو که باهاشون پسرخاله می‌شه، اونجوری شدیداللحن دوست نداشته باشه. چون معمولاً «ایت جاست هـپـنـز». ولی این چه موقع بهمون ثابت می‌شه که بتونیم راحت ول کنیم و بریم؟ چه‌جوری می‌فهمیم که طرف، فرشته‌ی نجاتبخش ما نیست ؟
____
می‌دونم که روشهای کیفی/کوالی‌تـتـیو زیادی هست. شیوه‌هایی که اغلب در نواحی دور‌افتاده و خارج از سرویس مغز پروسس می‌شوند. ولی اگه آدم یه روش کمّی/کوانـتی‌تـتیو دم دست داشته باشه دیگه با خیال راحت واسه ادامه یا خاتمه تصمیم می‌گیره. یکیش اینه
____
یک- به هر روشی که خودت بلدی موقتاً از اورج/فشار جنسی خلاص شو . خنگ‌بازی در نیار و نذار دهنم باز شه
دو- غروب برای شام برین یه‌جایی و ترجیحاً غذایی بخورید که کالباس و پیاز و اینا هم داشته باشه
سه- در اولین فرصت بعد از غذا‌خوردن وقتی عزیزکت هنوز داره یواشکی گازهای معده‌ش (روده بماند برای بعد) رو تخلیه می‌کنه، اقدام به بوسیدن او کن. که البته باید «فـرنچـر» و همراه مخلفات باشه
چهار- در حین بوسه از فکر کردن به عشقهای دودشده یا اثیری و آنجلینا جولی و امثالهم اکیداً‌ خودداری کن و فقط بر واقعیتی که در قالب گوشت روبروته تمرکز کن
پنج- در حین بوسه چندین بار چشمان خود را باز کن و به دخترجان نگاه کن. دستت هم در تمام مدت از روی شونه یا بازوش تکون نخوره. متوجهی؟
شش- خب، بسه دیگه. تمومش کن
____
حالا از این بوسه لذت بردی؟ احساس سبکی می‌کنی؟ ضربان قلبت به حدود نود رسیده؟ به خودت گفتی ای‌ول و داری برای مراحل بعدی فتح‌المبین هم نقشه می‌کشی و حتی اسم بچّه‌تونو هم انتخاب کردی همین الان؟ اگه جوابت مثبته ، دوستی رو ‌ادامه بده فعلاً و ده روز بعد تست رو تکرار کن. اگه جوابت منفیه از حالا می‌تونم بهت بگم که سه‌ماه دیگه با سر و وضع هپلی رو تختت ولو شدی و داری داریوش گوش می‌دی و فحش‌های «ک»دار نثار زمین و زمان می‌کنی
____
نکته: همکارانم از اتاق فرمان اشاره می‌کنن که بگم اولاً این مطلب شوخی نیست. ثانیاً به هیچ‌وجه ارزش و معنویت اون رابطه رو زیر سؤال نمی‌بره و حتی در عمیق‌ترین رابطه‌های خالصانه هم جواب خودشو پس داده . ولی چون دختر نیستم و قضاوت سابجکتیوی از اون روی سکه ندارم ، دخترهای عزیز صرفاً با مسؤولیت خودشون اینکارو انجام بدن
____
نكته بعدي: البته منظور اين نيست كه طرف الزاماً عيب و ايرادي داشته باشه و دهنش بوي گند بده و اينا . منظور اينه كه آدم، «رمانتيك»‌اش رو در يه شرايط واقعي،‌نرمال و روزمره تجربه كنه و بدور از جوزدگي طعم اون لب‌ها رو حلاجي كنه و دستش بياد كه با پريرويان ِ از فتوشاپ برگشته، طرف نيست و مسئله چيزي فروتر از ويدئوكليپهاي ام.تي.وي يا داستانهاي دانيل استيله
____
توصیه : پسرای خوبم، به آقا ابوالفضل قسمتون می‌دم ، وقتی عمر یه رابطه تموم می‌شه بار و بندیلتون رو جمع کنید و برین. بابا گیر ندین اینقدر. آخه با اون سیبیل خجالت نمی‌کشین که مثه آبمیوه‌گیری عجز و التماس می‌کنین؟

January 29, 2007

Genre: Money, Money, Money ... Must Be Funny ...

اول يه نعره مي‌كشم .بعد می‌خوام یه مانیفست بدم .می‌خوام کار کردن رو تقبیح کنم. می‌خوام سعدی رو هل بدم تو جوب که گفت برو کار می‌کن مگو چیست کار. می‌خوام بدونم کدوم گلابی‌ای اولین بار گفت کار گوهر مرده. می‌خوام هر ایدئولوژی رو که به کار کردن ارزش می‌ده به گند بکشم. می‌خوام هرکی رو که رو حرفم حرف بزنه، حسابی مسخره کنم. می‌خوام افراط کنم بدجور
...
اگه باباها و بابابزرگامون رو که غرق شدن تو كار، و راهی واسه نجاتشون نیست ندیده بگیریم ، کار یعنی پول در آوردن و حالم به هم می‌خوره از پول در آوردن. دلم می‌خواد پول با گونی از آسمون بیاد. نمی‌خوام براش جون بکنم. می‌خوام که پول آماده تو کشو باشه. من کارمو دوست دارم ولی نمی‌خوام پولی باشه. پول رو می‌خوام تو جوب پیدا کنم بعد کارمو همینجوری انجام بدم. خیلی پارادوکس مزخرفیه
...
من پول‌دوستم. همه می‌دونن. متظاهرم. شما می‌دونین. غلط بکنم اگه بگم پول نمی‌خوام. تازه به کم هم قانع نیستم. یه گونی کمه. هفت تا. پونزده‌تا. حریصم. ولی حالم به هم می‌خوره از اینکه آدمای ديگه حسابمو پر می‌کنن. از اینکه واسه هر دقیقه پول می‌گیرم ، حتی الان که اینا رو می‌نویسم و برده‌ي همین دقیقه‌هام. البته من بیجا می‌کنم اگه بخوام خیریه کار کنم. من یه قدم مجانی هم واسه کسی بر‌نمی‌دارم. ولی اگه یه چراغ جادو پیدا کنم قضیه فرق می‌کنه. اون‌وقت آدم خوبی می‌شم
...
از دزدی خوشم نمیاد، نه که کار بدی باشه، ولی اونم کاره. نمی‌گم کار آسون یا پردرآمد. نمی‌گم ساعت کاری کم . می‌گم اصلاً کار نباشه. مزد و سود نباشه. پول اون وسط نباشه. پول از زير قالي در بیاد همینجوری واسه خودش . نمی‌دونم این پول از کجا سر و کله‌ش تو دنیا پیدا شد. یه لحظه فرض کنین اگه زندگی مجانی بود چه حالی می‌داد. کودکی هشت ساله هستم. ولی حتی تصورش هم پودر‌کننده‌س. چقدر راحت به کارایی که دلمون می‌خواست می‌رسیدیم و دنبال علاقه‌های سرخوشانه‌مون می‌رفتیم. ولی حالا چی؟ لعنت به کار کردن. من عصبانی نیستم ولی نابود باد پولی که از آن من نیست
...
اگه در سری بعدی ِ تورنمنت يك‌جانبه‌ي آفرینش ، من خدا باشم ، چنان سیستم اقتصادی‌ای بنا می‌کنم که فکّ مدير مالي كائنات، از لاهوت بیوفته به ناسوت. می‌دونین چیکار می‌کنم؟ کاری می‌کنم همه آدما بشن مرغ تخم‌طلا. اقتصاد خودکفا. چلوکباب بخور، از اون ور سکه بهار آزادی بده بیرون. يا حتي گوسفندا بجاي پشكل،‌ مرواريد غلطون برينن . فکر ‌می‌کنین اینا واسه خدا خرجی داره؟ نه بابا. پس قبول کنین خدا خسیسه. و اگه بیخدا هستین، بیـخـدایـیـتون خسیسه. فرقی تو اصل مشکل نمی‌کنه. اونا نمي‌خوان ما فقط بشينيم كتاب بخونيم و بريم سينما و كاراي باحال بكنيم. شايد مثلاً چون خودشون گنده‌ان و تو هيچ سينمايي جا نمي‌شن. خلاصه همه‌جای کار می‌لنگه بدخیم
...
حالا این چاملی و ابولی کره‌خر نشستن واسه من از اخلاقیات و تعالی انسان زر مفت می‌بافن. با همین پارادوکس چنان می‌زنم تو قیافه‌تون که صدای نون لواش بدین. من خودم ده‌سال پیش که پول تو‌جیبیم از جیب بابام می‌اومد دیوژن‌وار همین نطق‌های آرمانی رو واسه این نـفـلـه‌ها بلغور می‌کردم، ولی حالا می‌گم غلط کردم
...
پ.ن: کثیف‌ترین شغل جهان «مـداحـی»ه

January 27, 2007

وقتي يك پيرزن كوچولو فــيــل هـوا مي‌كند : ژانـر

در اين شعر رازي هست . دقيقاً نمي‌دانم چه راز يا چه جادوييست كه من نمي‌توانم فكر نكنم اين شايد بهترين شعري باشد كه در تمام زندگي‌ام خوانده‌ام . و نمي‌دانم چرا ياد «بـنـجـي» در خشم و هياهوي فـاكـنـر مي‌افتم و ياد صداي گيتار«پــپ رومـرو» كه «الـحـمـرا»ي تـاره‌گـا را مي‌زند .خلاصه هر‌چه هست، شعر غول‌پـيـكري ست
.
.
ويـسـواوا شـيـمـبـورسـكـا
.
چشـم‌انـدازي با يـك دانـه شـن
.
نامـش را گـذاشتـه‌ايـم دانـه‌ي شـن
هـرچنـد كه او
خود را نـه دانـه مي‌نـامـد، نـه شـن
و بـدون اسـم هـم
روزگارش خـوب است
چه اسـم خـاص باشد، چه عـام
گـذرا يا مـانا
نـادرست يا درست

دركـش از نـگـاه و لـمـس‌كردن ما، هـيـچ است
اصلاً خـودش را
مورد لـمـس يا نـگـاه نمي‌دانـد
و افـتـادنـش بـر لـبـه‌ي پـنجـره
حـادثـه‌ايـست تـنهـا براي مـا، نـه او
و
چـه بر لـبـه‌ي پـنجـره افـتـد
چـه هـر جـاي ديگـري
نه انـدكي برايـش فـرق دارد
نه اينـكـه حـتـي مطـمئـن بـاشـد
از قـبـل ، افـتـاده‌ام؟
يا هـنـوز در حال افـتـادنـم؟

هـمـان پـنجـره
به چشـم‌انـداز زيـبـاي دريـاچـه‌اي، بـاز است
ولي چشـم‌انـداز
خود را نمي‌بـيـنـد
و وجود داشـتـنـش در اين دنـيـا
بـي‌رنـگ و بـي‌شـكل
بـي‌صدا و بـي‌بـو
و بـي‌درد اســت

هـمـان دريـاچـه
تــَهـي دارد
ولي وجـود داشـتـنـش، بـدون تـه اسـت
سـاحـلي دارد
ولي خـودش بـي‌سـاحـل اسـت
آب دريـاچـه
از خـشـك و خـيـس
بـرداشـت حـتي مبـهـمـي نـدارد
و مـوجـهـا نـمي‌دانـنـد
كه دسـته دسـته مي‌آيـنـد، يا تـك به تـك
و بر سـنـگـهـاي ريـز و درشـت
اگـر شـتـك زنـنـد
خـروش خـود را نخواهـنـد شـنـيـد
ايـن مـوجـهـاي كــَـر

و ايـنها هـمـه زيـر آسمـاني انـد
كه ذاتـش بــي-آسـمـان است
خـورشيـد درش غـروب مي‌كـنـد
بي‌آنـكه واقـعاً غـروب كرده باشـد
و پـشـت ابـر مي‌رود
بي‌آنـكه پـنـهان شـود
و بی‌آنکه ابـر، بخواهـد پـنهان كـنـد
و بـاد هـم
اگر ابـر را كـنار زنـد
هـيـچ دلـيـلي جـز وزيـدن نداشتـه است

يـك ثانـيـه مي‌گذرد
دومـيـن ثـانـيـه
و سـومـيـن
حـال آنـكه ايـن سـه ثانـيـه، ‌تـنـها براي ماست
نـه بـاقـي جهان

زمان مثـل پـيـكي با پـيـام فـوري گـذشتـه است
ولي اين فـقـط تشـبيـه ماست
خودمان پـيـك را ساخـته‌ايـم
كه تـظـاهر كـنـد به شـتـاب
و حـتـي
اگر پـيـامي هـسـت در ايـن مـيـان
بـراي انـسـان نـيـست
.
.
نكته : متن اين شعر در ابتدا بر اساس ترجمه فارسي «آدمها روي پل» بوده كه با نگاه به دو ترجمه انگليسي و كمك گرفتن از دوست لهستاني‌ام ويرايش شده

January 22, 2007

آنـچـه در مورد جــگــر مي‌دانيد بنويسيد : ژانـر



البته بر ما ملت عزيز واضح و مبرهن است كه كبد يا جگر «لـيـور» از اعضاي حياتي بدن است كه مركز متابوليسم بسياري از مواد ضروري مثل آنزيمها و پروتئينها مي‌باشد و كلاً هزار و يك خاصيت دارد

جگر از صدر اسلام هم مورد توجه بوده و در آنزمان چون علاقۀ عمومي به خوردن آن كم بوده اگر كسي چنين كاري مي‌كرد بچه‌معروف مي‌شد، مثل هـنـد جگرخوار . البته قديمي‌ترين شهرت آن مربوط به جگر زليخا است كه امروزه كنايه از پاره‌پاره و رقت‌برانگيز بودن است و براي دل‌سوزاني بكار مي‌رود

جگر همچنين از ارگانهاي شهوطبرانگيز و قابل‌خوردن جنس مؤنث است و بر اين اساس متلك‌هاي معروفي توليد‌شده مانند «جيگرتو بخورم» و فرم كوتاه‌شدۀ آن «جيگرتو» خالي . و اخيراً هم دو وارياسيون لزج‌تر، بشكل «جيگرتو گازگاز» و لجن‌تر، بشكل «جيگرتو خام خام» به بازار ارائه‌شده

از طرفي اگر «جيـگگرر» بصورت خاص و كشيده همراه با خماركردن چشمها ادا شود، دلالت بر اوج شهوت و آمادگي فرد براي جفت‌گيري دارد

در لايه‌هاي زيرين جامعه از اين عضو براي خطاب‌كردن خودماني و صميمي و يا كلاً براي باحال‌نمايي استفاده مي‌شود. مثلاً شما جمله دل‌انگيزي مي‌خواهيد بگوييد، كافيست «جيگر» را به ابتدا يا انتهاي آن اتـچ كنيد ، كه سريعاً با طرف پسرخاله‌ شده و مي‌توانيد مذاكره را ادامه دهيد

ساير عبارات مطرحي كه در آنها از كبد استفاده شده:

جيگر داشتن: كنايه از شجاعت است و در واقع ورسيون مؤدبانۀ بيضه‌داشتن است و وقتي بكسي بگوييد «جيگرشو نداري» منظور اين است كه طرف را براي انجام كار احمقانه‌اي تحريك كنيد

جيگرم حال اومد: كنايه از نوشيدن هرچيز گوارا و خنك، وقتي عرق از چاكهاي بدن جاريست. و گاهي هم استعاره از لذتيست كه از درب و داغون شدن ديگران به آدم دست مي‌دهد و دل را خنك مي‌كند

جگرگوشه/جگرپاره: به معني خيلي عزيز بودن است بخصوص وقتي طرف زرتش قمصور شده و عزيزتر شده باشد

جيگرطلا:نوعي خطاب محبت‌آلود فانتزي است كه اغلب براي خردسالان و گاهي هم در لايه‌هاي مياني جامعه براي معشوق بكار مي‌رود و بطور تلويحي حاكي از آنست كه براي خوابيدن با او بي‌تاب هستيد

و خب طبعاً جوك‌هاي حاوي جگر هم وجود دارند مثلاً آنكه يك همولايتي مدرسۀ غيرانتفاعي دخترانه باز مي‌كند و اسمش را مي‌گذارد «جيگركي غضنفر»

اهميت كبد بحديست كه تنها عضوي از بدن جانوران است كه بطور مجزا نقش كارآفريني را بعهده مي‌گيرد و شغل شريف جيگركي را توليد مي‌كند و از اين نظر حتي از كله-پاچه(عليهم‌السلام) هم پيشي مي‌گيرد. جهت آشنايي بيشتر با اين مقوله مي‌توانيد آخرهفته‌ها به «دل و جگر سلطان» واقع در خيابان شريعتي، دو راهي قلهك مراجعه‌كنيد. و البته اگر حرفه‌اي هستيد مي‌دانيد كه بايد يكي از آن كثيف‌هايش (كه از آن مگس سبزها دور و برش پلاس باشند) را در محدودۀ خيابان انقلاب به پائين امتحان كنيد

در كل، جگرخوري آداب و مرام خاص دارد و در واقع نوعي تفريح است و مي‌توان گفت بيش از آنكه جهت سيرشدن باشد، بعنوان باحالـيـّت و «اي وَل» مطرح است بويژه اينكه معمولاً به‌هر سيخ بيش از پانزده گرم جگر آويزان نشده و براي سيرموني حداقل بيست سيخ يا مقدار زيادي نان لازم است

اكثر مردم جگر را آبدار، و گروهي هم «ول-دان» مي‌پسندند . در اطراف ترمينالها چرخ‌دستي‌هاي جگركي حتي قبل از طلوع آفتاب پررونق هستند . جگر وابستگي عميقي با دل و قلوه دارد و وقتي مي‌گوئيد برويم جگر بخوريم، در واقع هر سه را مي‌خوريد. در سالهاي اخير گويا فروش جگر سفيد(ريــه) ممنوع شده ولي لوزالمعده(كه قوامي لاستيكي و بويي مهوع دارد) همچنان طرفداران ويژه‌اي دارد

غذاهاي بسياري با جگر تهيه مي‌شود مانند «جغور بغور» و دو-پيازۀ جگر، و در سطح بين‌المللي هم چيزهايي مثل پـاتـۀ جگر (كه اگر عادت نداشته باشيد حتماً مسموم مي‌شويد) و سوسيس جگر و سوپ جگر غاز

بايد گفت در مورد فوايد جگرخوري همواره اغراق شده و داستانهايي كه گفته مي‌شود از قبيل اينكه به آدم جون مي‌دهد و خون مي‌سازد و اينها، اغلب آميخته با خرافات است و كسي با خوردن جگر پهلوان نشده كلاً

جگر همچنين در دنياي ورزش هم حضور فعال و «اُسّ و قرص‌داري» دارد و مثلاً مي‌توانيم به تيم لــيــور-پـول كه فردوسي‌پور طرفدار آن است اشاره كنيم. در عرصۀ بازيهاي كلامي هم نقش بسزايي دارد و مثلاً اگر بتوانيد هـفـش بار سريع بگوئيد «شيش سيخ جيگر سيخي شيش زار» از محبوبيت مناسبي در حلقۀ دوستان برخوردار مي‌شويد و همين‌جا بگويم كه سيخ جگر سيخ دراز و باريكي است كه كاربرد‌هاي جانبي فراواني از جمله در صنعت «سيخ و سنگ» دارد

در مجموع اينكه چرا از بين آنهمه امعاء و احشاء، اين عضو كه چندان بر و رويي هم ندارد و بي‌سر و صدا كار خودش را انجام مي‌دهد، با مفاهيم عشق و علاقه و شهوط و شجاعت پيوند خورده، و اينكه چرا اين عضو شريف اينقدر به گه كشيده‌شده كه نامش گاهي چندش‌اور جلوه مي‌كند، هنوز در هاله‌اي از ابهام است و تحقيقاتي جانانه را مي‌طلبد

اين بود انشاي من

January 19, 2007

شكست‌خورده‌هاي جهان متحد شويد يا مروري بر زيست‌شناسي اول دبيرستان: ژانـر



چـاملي رو سالهاس كه مي‌شناسم، يه شيـردريايـيـه . چـامـلي يه عادت خاصي داره. اون هيچ يادگاري و نشانه‌اي از گذشته‌ش نگه نمي‌داره. مثلاً وقتي دورۀ دلدادگـيش با يه نفر قـلوه‌كن مي‌شه و امكان دوبارگي به صفر مي‌رسه يه روز مي‌شينه و در كمال خونسردي هر چيزي كه طرف رو براش ياد آوري مي‌كنه، نابود مي‌كنه و دور مي‌ريزه. از ته‌بليط سينما و باغ ‌وحش بگير تا عكسهايي كه ريزريز مي‌شن و عطري كه در راهاب ريخته مي‌شه و ساعتي كه با چكش له مي‌شه و لباسهايي كه قيچي‌كاري مي‌شن . و بعد، جوريكه دست كسي بهشون نرسه اونا رو به طبيعت مي‌سپره كه حالا تناسخ كنن، بازيافت بشن يا اصلاً چيزي نشن. اون حتي به پاپـيـون تـنـسي تاكسـيـدو هم رحم نكرد. و البته اين نشان-گريزي، شامل چيزاي ديگه مثل كارنامۀ دبستان و كادوهاي عصرحجري و مدالهاي شنا و تمام خنزر پنزرهاي غيررومانتيك و كاغذهاي تاريخ‌گذشته هم مي‌شه
...
ممكنه فكر كنيد كه چـامـلي بايد به روانپزشك مراجعه كنه، ولي اون معمولاً از پس اونا هم بر مي‌آد . اون با زوركي چسبيدن به پس‌مونده‌هاي گذشته‌ مخالفه و مي‌گه نوستالژي بايد خودجوش باشه . نبايد چوب توي بـاسـن خاطرات ايـام شـبـاب كرد . گـذشـته مثـه سـگ مي‌مـونه ، بايد آزادانه دنبالت بياد ، نه به زور قلاده و پوزه‌بند و اخـتـه‌كـنـون . چـامـلي وقتي تازه كلمۀ پتانسيل رو ياد گرفته بود يه بار گفت : گـذشته هميشه پتانسيل تكرار و توليد مثل و چاق‌شدن و تجديد فراش و بازتوليد خودشو با اسم و قيافۀ جديد و امروزي داره. يعني اين چيزي كه قراره سه‌شنبۀ ديگه اتفاق بيفته ، ممكنه هيچي كمتر از اوني كه پنج‌شنبۀ سيزده سال پيش افتاد نداشته باشه. حتي گفت گـذشته يه جور نرم افزاره كه هميشه مي‌توني مطمئن باشي ورژن جديدش خواهد اومد ، الكي ورژن قديمي رو صدجاي هاردت كپي نكن كه كار از محكم‌كاري عيب مي‌كنه
...
چـامـلي شناگر خوبيه و يه بار سوم شد. چـامـلي شبـا راحت مي‌خوابه و كم غلت مي‌زنه. چـامـلـي بزرگـه ، حداقل پونصد كيلو

January 9, 2007

Genre : Travelin' Thru

دارم مي‌رم يه جايي كه تا حالا نرفتم . نمي‌دونم خوش مي‌گذره يا نه ولي جاي اونايي كه دوستدار طبيعت و محيط زيست هستن رو خالي مي‌كنم ، خودم كه مي‌دونين اهل اين قرطي‌بازيها نيستم

January 5, 2007

مادربزرگ همۀ ژانـرها : ژانـر



به دنبال درخواست شديداللحن جمعي از جوانان شوخ‌وشنگ ميهن كه اس.ام.اساً و آفـــاً و وبـكـماً از فـقـدان پـستهاي سگسي در اين لامكان نالـيده بودند و اينكه بالاخره بعد از يك ماه يك سرچ‌كننده گوگلي موفـق شد از طريق كلـيدواژه «من و مامان لخت» خودش را به اينجا بكشاند، من و چـامـلـي به اين نتيجه رسيديم كه بايد به اين نياز ملت هميشه در صحنه لـبيك گفت

آقاجون ، هـوش سگسيه ، هـوش به اندازه تمام انحناهاي هوش‌رُباي بدن سگسيه . حتي شايد سگسي‌تر از ساق پا باشه . حالا هـوش كه مي‌گم يه پسرۀ موچرب با عينك ته‌استكاني و شلوار پارچه‌اي طوسي و ساعت سـيـكو مكه‌اي نياد تو ذهـنت . يه دختـر ريـشو و جـوشو با مانتو شلوار گشاد سورمه‌اي كه چار تا كلاسور گنده رو خركش مي‌كنه و هي سكـنـدري مي‌خوره نياد تو ذهـنت . از اون ور، نه كه خيال كني هركي كه يه جايي شاگرد اول شد، مي‌تونه به اندازۀ جورج كلوني و جسيكا آلـبـا به آدم تپش قلب بده و كلاً اگه فلان فــاز علمي رو بصورت يورتـمـۀ موزون طي كرده باشي ، مي‌توني به آسوني چفت و بست جنس مخالف رو باز كني . نـه جانم . نـه

امــا ... وقتي كه مي‌دوني طرف خيلي باهـوشه و اين باهـوش بودنـش جـوريه كه نياز به اثـبات نداره و حالا يا مال فـلان دانشگاه و انـسـتيـتو هست و بوده يا نـه ، ولي تابـلوئـه كه كله‌ش از گچ پر نشده و شعاع ديدش هم درازتر از شعاع يه گردوئـه و در مورد چيزها و سؤالاي «خارج از كتاب» هم مي‌شه روش حساب كرد و اينا ، اون وقت اگه بتوني با اين آدم از هر چيزي «غير از علم و دانش» صحبت كني ، از فيلم و ماشين و ادبيات و موزيك و گــيـم و دختر و پسر و خوردني و نوشيدني و اتـفاقاي روزمرۀ دنيا بگير ، تا حتي خزعبلات و اباطيل مطلق ، و اون وقت با اون حرفا و كلاً با خود طرف حال كني و تو دلت بگي « اي وَل » ، اين خيلي سگسيه