April 30, 2007

THE Book, Simply The Book

.
از روز اول، گاهی با گوشه-کنایه و گاهی با اشاره‌های سرراست، سعی‌ کردم از خودم یه شخصیت چیزفهم و بامعلومات و کرم کتاب و سرش‌به‌تنش‌می‌ارزه و بالاخره‌تابلوئه‌که‌چارتا‌کتاب‌خونده بسازم و مدت مدیدیه که منتظرم بلکه کسی صداش در بیاد که دمت گرم آقاجون، خیلی باحالی، حالا بگو ببینم بهترین کتابی که تو زندگی‌ت خوندی چیه؟ ولی با کمال تاسف اینقدر به این مسئله بی‌توجهی شد که مجبورم خودم بپرسم و جواب بدم. ولی نه قصد دارم از اون چکامه‌های چام سر بدم، نه از اون سرودهای سانتی‌مانتال. و نه تنها کسی رو تشویق به خوندنش نمی‌کنم، بلکه از همه می‌خوام ازش دوری هم بکنن. می‌خوام لذتش واسه خودم بمونه و اینکه دیگران هم توی این خوشی شریک بشن هیچ جذابیتی برام نداره. با اینکه اگه بخوام می‌تونم زیباترین روده‌درازی کائنات رو تحویل‌تون بدم، ولی لام تا کام حرف نمی‌زنم. البته من دیگه دستم پیش شما روئه و می‌دونید که اینم یه تیریپ جدیده. ولی حالا...
.
.
-آزموسیس،‌ بهترین کتابی که تو عمرت خوندی چیه؟
-پاییز پدرسالار
.
.
El otoño del patriarca/The Autumn of the Patriarch, Gabriel Garcia, 1975
پاییز پدرسالار، گابریل گارسیا مارکز، ترجمه حسین مهری، امیرکبیر، ۱۳۵۷

April 27, 2007

Death is just a name for that very last point on the life line

آموزه‌هایی در باب مرگ که پدر پسر شجاع به پسر شجاع خاطرنشان کرد و پسر شجاع نیز به پسر پسر شجاع خاطرنشان خواهد کرد
.
-مادربزرگ بسیار پیرم که زمینگیر شده بود و نابینا، سالها قبل مرد. پدرم که تا آخرین لحظه هم کنارش بود، برای مراسم خاکسپاری و ختم، برای آخرین دیدار با مادر، تمیز اصلاح کرد و ادوکلن تروساردی همیشگی‌اش را زد و بهترین کت وشلوارش را با کراوات مشکی پوشید. پدرم می‌گوید وقتی کسی مرد، هنوز هم شایسته‌ی احترام است و باید برخوردی برازنده با او داشت. ته‌ریش و شلختگی ما مرده را آزرده‌خاطر می‌کند.
.
-دایی‌ام که سرباز وظیفه بود، صدها سال پیش چند روز قبل از آزادی خرمشهر کشته شد. تا مدتها بعد برای او در مسجد سالگرد می‌گرفتند، مراسمی و سخنرانی‌ای و مثلاً فاتحه‌ای. یکبار که عمامه‌بسری آن بالا حرف می‌زد، حسب عادت و علاقه، بحث را جنسگونه کرد و اینکه برادر و خواهر از چه سنی باید جدا از هم بخوابند و جلوی هم لباس عوض نکنند و همدیگر را نبوسند. پدرم که دید بی‌ربط می‌گوید، خیلی خونسرد او را از منبر پایین کشید و به بیرون هدایت کرد.
.
-کلاس سوم دبستان که بودم مثل بقیه‌ی دوستانم عشق این را داشتم که شبهای عزاداری بروم با «دسته» قاطی شوم به قصد فال و زنجیر و شام و تماشا. پدرم راضی نبود ولی گفته بود وقتی هجده سالت شد خودت تصمیم بگیر. یک‌شب که بدون اجازه رفته بودم، آمد و جلوی همه‌ی بچه‌ها حسابی دعوایم کرد و به خانه برد. من حسابی خجالت کشیدم و حتی در دلم به پدرم فحش دادم که آبرویم را برده. ولی سالها بعد که فکر کردن را یاد گرفتم دستش را بخاطر آن‌شب، بوسیدم. عزاداری تحت هر عنوانی بی‌معناست، مهم نیست برای چه کسی و چرا، فلسفه‌ی وجودی‌اش غلط است.
.
-هر وقت کسی از اطرافیان می‌میرد، پدرم اگر در جایگاهی باشد که بتواند، مراسم را به همان روز تشییع جنازه محدود می‌کند و تحت هیچ شرایطی اجازه‌ی حضور غریبه‌هایی که برای «گریه گرفتن» از مردم پول می‌گیرند را نمی‌دهد. به دیگران هم همین توصیه‌ها را می‌کند. با این‌حال همین پدر اینقدر دل‌نازک است که من بارها گریه‌اش را در مرگ دیگران دیده‌ام و می‌دانم بی‌آنکه به ‌کسی، حتی خود ما، بگوید تا آنجا که بتواند خانواده‌ی «مرده» را حمایت می‌کند.
.
-پدرم به من یاد داده که آدم خردکننده‌ترین غم‌ها را هم فراموش خواهد کرد، اگر مقاومت منفی نکند. و زندگی پس از هر مرگی به راهش ادامه‌خواهد داد و اینکه ما به راهمان ادامه ندهیم، دردی از مرده دوا نمی‌کند. پس چه بهتر که نیروی‌مان را به‌کار بگیریم تا مرحله‌ی گذار سوگواری کوتاه‌تر شود و اندوهی که اصلاً به‌ درد مرده نمی‌خورد زودتر به پایان برسد. می‌توان اینجور نگاه کرد که مرده‌ها همان خواسته‌های دوران «زنده»گی‌اشان را با خود به گور می‌برند و آن چیزی نیست، جز دیدن شادی و خوشی ما.
.
پ.ن: بر اثر اشتباهی تاریخی که احتمالاً نتیجه‌ی اهمال مترجم ژاپنی صدا و سیماست، پدرم «بی‌نام» مانده‌است. او را همیشه پدر پسر شجاع خوانده‌اند. ولی این من‌ام که بی‌هیچ شک و تردیدی همیشه خودم را پسر پدر شجاع می‌دانم.
.
پ.ن: بر خلاف تصور عمومی من با خانوم کوچولو ازدواج نکرده‌ام. درست است که مدت‌ها دوست بودیم ولی «نایس بودن بیش از حد» و «همیشه دنباله‌رو بودن»ش دلم را زد. در پایان او با خرس قهوه‌ای عروسی کرد و شیپورچی، که یک گروه Jazz راه انداخته، پدرخوانده‌اش شد، من هم فعلاً با خرگوش کوچولو نامزد هستم و قرار است «پدر تاک» عقدمان کند. در حال حاضر در یک شرکت سدّسازی کار می‌کنم (شرکت ما پروژه‌ی سیوند را قبول نکرد) و حال و روزم بد نیست.

April 23, 2007

How much wood would a woodchuck chop if a woodchuck could chop wood?

چـامـلـي به چـالـش مي‌كـشـد
يا
چـِـل‌چـرای ِ يك شيردريايي، اباطيل جهان را
.
۱-چرا دوتا دختربيست و سه ‌ساله كه جون‌شون واسه هم در مي‌ره، دوستي‌شون از حباب صابون هم ناپايدارتره؟
۲-چرا وقتي دوتا پسر تو پياده‌رو در حال سبقت گرفتن از يه دخترن،‌ يه دفعه ولوم صداشون زياد مي‌شه و بي‌جهت شروع به هرهرخنديدن مي‌كنن؟
۳-چرا دختره فكر مي‌كنه اگه همه‌جا با لحن شهين‌خانومي بگه تاحالا تو سايت‌هاي ثکصی نرفته، اين يه جور فضيلت اخلاقي حساب مي‌شه؟
۴-چرا پسره معمولاً وقتي تصادف مي‌كنه كه ماشين رو تازه از كارواش گرفته و دوست دخترش هم بغل دست‌ش نشسته؟
۵-چرا دختره احساس مي‌كنه كه موقع رقصيدن با يه پسر توي مهموني حتماً بايد يه لبخند مليح به پهناي اسب، تمام وقت رو لبش باشه؟
۶-چرا وقتي سرويس مدرسه دخترونه در حال رد شدنه، پسراي كنار خيابون شروع مي‌كنن به فول كنتاكت و نثار کردن القاب رکیک به همدیگه؟
۷-چرا دختره فكر مي‌كنه هيچ‌كس نمي‌فهمه كه صوتیـَن‌ش به اندازه‌ي دوتا تخته‌پاك كن، اسفنج چپونده شده توش؟
۸-چرا پسره كه هميشه مي‌گفت با شلنگ مشروب مي‌خوره،‌ به محض اينكه تو مهموني بخار الكل مي‌رسه بهش، گوز می‌شه می‌افته زیر دست‌و پا؟
۹-چرا دختره به اين نتيجه رسيده كه اگه خط چشمش تا دم شقيقه‌ش بره، اونقدر چشماش شهلا مي‌شه كه با يه نگاه اسيرش مي‌شن همه؟
۱۰-چرا وقتي پسرا تازه با يه دختري آشنا مي‌شن هميشه مي‌گن كه دوست‌دختر قبلي‌شون خوشگل‌ترين دختر دنيا بوده؟
۱۱-چرا از هرسيزده تا دختر ايراني، بر خلاف نظر شخصي‌شون، دوازده‌تاشون بالكل رقص بلد نيستن؟
۱۲-چرا پسره اولين بار كه با يه دختري مي‌ره شافي‌كاپ، فقط از كورس گذاشتن با ماشين و خاطرات سربازي و شيرينكاري‌هاش تو دانشگاه حرف مي‌زنه؟
۱۳-چرا دختره فكر مي‌كنه اگه موقع اولين بوسه نقش آجر يا جسد رو بازي كنه، اين خودبخود پاكدامني و عفاف‌ش رو اثبات ‌مي‌كنه؟
۱۴-چرا توي چت‌روم‌هاي ایرانی نود درصد پسرا از شهرك غرب و تمام دخترا از نياورون هستن؟
۱۵-چرا دختره تو مهموني فقط نصف پَر كالباس و دوتا نخودفرنگي مي‌خوره، بعد آخر‌شب كه مياد خونه از راه نرسيده مي‌شينه نون و پنير و هندونه مي‌زنه؟
۱۶-چرا پسره فكر مي‌كنه اگه خط ريشش رو در حدّ چوب كبريت باريك كنه، از چهره‌ي ريكي مارتين‌تري برخوردار خواهد شد؟
۱۷-چرا دختره تنهايي كه مي‌ره رستوران كوبيده خالي مي‌گيره، ولي با دوست‌پسرش كه مي‌ره جوجه‌كباب همراه با زيتون و سالاد و ساير مخلفات؟
۱۸-چرا پسراي منوّرالمغز شكست‌خورده، هميشه به طرز رقت‌انگيزي با گرگ بيابان هرمان هسه همذات پنداري مي‌كنن؟
۱۹-چرا دختره فكر مي‌كنه اگه هميشه از اين بچه‌هاي سر چهارراه فال و آدامس تقلبي و گل نرگس بخره، ديگه آخر مادر ترزائه؟
۲۰-چرا پسره واسه دختري كه به اندازه‌ي تخم بلدرچين هم حسابش نمي‌كنه، عطر شانل مي‌خره و همراه با اشك فراوون تقديم مي‌كنه؟
۲۱-چرا دختره باور داره كه اين صرفاً مهارت‌ش در چونه‌زنيه كه باعث مي‌شه بوتيكي‌ها اينقدر تخفيف بهش بدن؟
۲۲-چرا پسره فكر مي‌كنه هر دختر تر و تميزي كه ساعت نه شب منتظر تاكسي باشه خانم ويژه‌س، و به ضرب نوربالا و بوق مي‌خواد زوري بلندش كنه؟
۲۳-چرا دختره در تمام مواردي كه بطور غيرمنتظره با دوست‌پسرش تنها مي‌شه، حداقل يه هفته از تاريخ انقضای اپيلاسيون‌ش گذشته؟
۲۴-چرا پسره فكر مي‌كنه اگه يه فيگور فرديني بگيره و مثه بز زل بزنه به يه دختر خوشگل، طرف سه سوته عاشق دلخسته‌ش مي‌شه؟
۲۵-چرا همه‌ي داف‌هاي روشنفكر به طرز غيرقابل‌واقعاًمسخره‌اي شيفته‌ي كتاب شازده كوچولو نوشته‌ي!!احمد شاملو هستن؟
۲۶-چرا پسرايي كه به قول خودشون هـفـش تا دختر رو مثه بنز هـَندل مي‌كنن، آخرش محدثه رو مليكا صدا مي‌كنن و دودمان‌شون به فنا مي‌ره؟
۲۷-چرا دختره كه هميشه خواستگاراي نامريي كارخونه‌دار و توي‌ناسا‌كاركُن داشته، آخرش زن يه كارمند اداره‌ي آب و فاضلاب مي‌شه؟
۲۸-چرا پسراي خيلي باحال و كاردرست هميشه با يه زن بيوه دوستن كه خونه‌ش فرمانيه‌س و هر روز خودش با تويوتا «كاماري» مياد دنبالشون؟
۲۹-چرا دختره چنان از دو-سه تا خواستگار پروپاقرص‌ش حرف مي‌زنه كه انگار مثه آرژانتين دو-سه بار فاتح جام جهاني شده؟
۳۰-چرا پسره فكر مي‌كنه با روزي سه ساعت بادي‌بيلدينگ و هيكل گلدوني و كمر قيطوني، دختراي محل اتوماتيك مي‌رن تو كارش؟
۳۱-چرا دختره كه همه‌ي دكترا جوابش كردن كه هيچ راهي واسه نجات دماغش وجود نداره، طرفدار سينه‌چاك زيبايي طبيعي و خداداديه؟
۳۲-چرا پسره فكر مي‌كنه اينكه يه فيلمايي مثه سينما پاراديزو و پدرخوانده و آيز وايد شات رو ديده باشه، تضمين قلم‌چينگ روشنفكريه؟
۳۳-چرا دختره احساس مي‌كنه اگه صداش رو تو دماغي كنه و موقع حرف زدن عمداً اِم اِم كنه، ديگه خيلي ثکصی و تودل‌برو مي‌شه؟
۳۴-چرا پسره هنوز كه هنوزه دث‌-متال گوش مي‌ده و البته يادش نمي‌ره كه فواصل‌ش رو با مدرن‌تاكينگ و داريوش پر كنه؟
۳۵-چرا دختره باور داره كه تورهاي چهار روزه‌ي دبي و تركيه يعني «خارج رفتن» و حتماً هم بايد به‌صورت بيكيني-لاين برنزه بشه كه آره ديگه؟
۳۶-چرا پسره كه دانشگاه آزاد ابرقو يا «شهر جديد مجلسي» درس مي‌خونه، با اعتماد به نفس مي‌گه كه مدرك‌شون از پلي‌تكنيك معتبرتره؟
۳۷-چرا دختر-پسراي حذب‌اللهي هميشه اولين كسايي هستن كه واسه اردوهاي دانشگاه ثبت‌نام مي‌كنن و كلاً اينقدر به فعاليت‌هاي فوق‌برنامه‌ی مختلط علاقه دارن؟
۳۸-چرا پسره فكر مي‌كنه كه ما به شرح جزءبه‌جزء دختربازي‌ها، خانم‌بازي‌ها و مدارج جنسي‌ش كوچكترين علاقه‌اي داريم؟
۳۹-چرا دختره متوجه نيست كه به‌جاي دكلره كردن سيبيلاش كه در نور عصرگاهي خودشون رو بطرز راننده‌كاميونانه‌اي نشون مي‌دن، بايد فكر اساسي‌تري بكنه؟
۴۰-چرا پسره نمي‌دونه كه موقع كاويدن امعاء و احشاء دوست دخترش تو سينما نيازي به اين‌ همه تقلا واسه عادي‌سازي نيست، چون رديف‌هاي عقبي كاركشته‌تر از اين حرفان و اُلردي بي‌خيال فيلم شدن؟
و كلاً
چرا آب تو تلمبه‌س ... چرا باصن قلمبه‌س؟
.
.
قطعاً ادامه دارد

April 20, 2007

Genre: Do you mind if I turn off the darkness?

لگدی تکان‌دهنده بر تهیگاه. مشتی مستقیم بر گلو، بر غضروف‌های حنجره. ضربه‌ای ناغافل به گیجگاه با عطف کتاب. این چیزیه که در انتهای «قصر» در انتظار ماست. بعد از چندین سال، جزئیات وقایع یادم نمونده. ولی خب،‌ کدوم وقایع؟ در قصر هیچ اتفاقی نمی‌افته. هیچ دری به هیچ کجا باز نمی‌شه؛ هر دری به همون در باز می‌شه. هیچ امروزی، فردا نداره؛ هر روزی، فردای خودشه. آدم‌ها می‌آن و می‌رن بی‌اینکه بدونن و بدونیم چرا. چیزی ساکن نیست. همه چیز در میانه‌ی گردبادی از دودِ کبود، گردابی از جیوه‌ی غلیظ رخ‌ می‌ده که اتفاق‌ها، آدم‌ها و مکان‌ها رو می‌بلعه و بدون تغییر به راهش، کدوم راه؟ به کجا؟، ادامه می‌ده. سیاهچاله‌ی فضایی، که کسی نمی‌دونه درونش، توی قصر، چه خبره. اصلاً اگه قصری پشت اون دروازه باشه، اگه مثل دکورهای سینمایی عهد صامت فقط یه نمای نقاشی دوبعدی نباشه. دنيايي بدون ارتفاع و از هر طرف سياه، سیاهی مطلق و بی‌بازگشت. و ما به دنبال کورسویی از نور صفحه به صفحه جلوتر می‌‌ريم و تقلا‌کنان به پایان کتاب چنگ می‌ندازيم، غافل از اینکه ضربه‌ی نهایی همون‌جا، در آخرین صفحه منتظره. تناقض‌آمیز‌ترین پایانی که بشه تصور کرد، تصور کرد؟ پاياني در صفحه‌ي آخر وجود نداره و کتاب در تعليقي ابدي، بدون پايان می‌مونه و در آخرين كلمه، به انتها نمي‌رسه. انتهایی که بعد از چهارصد صفحه، می‌تونه نیمه‌ی قصر باشه، یا حتی فقط مقدمه‌اي. و من باور کردم که این پایان واقعی کتابه و باور نكردم كه كتاب «نيمه‌كاره»‌س و باور کردم که کافکا به جایی رسید که دیگه نتونست در سیاهچاله‌ای که ساخته‌بود، فروتر بره و اینقدر همه‌جا تاريك شده‌بود که در یه لحظه تصمیم گرفت قلم رو از روی کاغذ برداره و به شمع روي ميز كه مدت‌‌ها بود خاموش شده‌بود، خيره بشه. و تو بيدارمي‌شي، خواب ‌بودي؟ يا خواب هم نبودي؟، ومي‌بيني از قصر بيرون اومدي ولي هنوز به هیچ‌جا نرسیدی، هنوز تکون نخوردی، هنوز جلوی قصر ایستادی و براي در زدن دودلي. تو پا به تاریکی مطلق گذاشتی، پرسه زدی و حالا دوباره بر دروازه‌ی اون ایستاده‌ای و جز سیاهی همه‌چیز رو از ياد بردي. همه‌ي اينها اونقدرعادي‌ اتفاق مي‌افته كه يك آن به خودت مياي و مي‌بيني تا گردن در قـيـر چسبنده فرو رفتي و نمي‌دوني لحظه‌اي كه فرانتس آخرين كلمه رو نوشت و تصميم گرفت آخرين بار بر در قصر نكوبه، به چي فكر مي‌كرد، و نمي‌دوني اگر ادامه ‌داده بود به كجا مي‌رسيدي، ولي به اين رسيده‌اي كه قصر براي اين نوشته نشد كه به پايان برسه. و اين سرگرداني و نيمه‌نوشتگي، سرنوشت محتومش بوده. چون اونقدر سياه شده بود كه ديگه فرقي نمي‌كرد كلمات بعدي چه رنگي باشن. همه‌ي كلمات در تاريكيِ مذاب محو شدن، جز همين قصري كه نمي‌بيني. قصري اينجا نيست و پيش از اين هم نبوده. و كتابي هم نبوده انگار، اگه بود كه پايانش رو برات تعريف مي‌كردم.

April 14, 2007

Genre: Never Nasheh Faramoosh ... Lamp Of Ezaafy Khamoosh

شب، بلعیدنِ روز را آغاز کرده است. آقریقا، بجز در سواحل غربی‌اش خیلی سوت و کور بنظر می‌رسد. شرق اروپا تاریک است و احتمالاً حرکات دونفره‌ی ناموزون در تخت‌خواب هم به پایان رسیده. در ایتالیا، آلمان و نیمی از فرانسه، شب تازه فرود آمده، مردم بیدارند و همین است که آن‌همه نورانی‌اند. تاریکی همین حالا به اسپانیا رسیده، و در بریتانیا هنوز باید منتظرش بمانند. این نگاهی‌ست واژگونه به شب از دریچه‌ای که موجودات فضایی همیشه به ما خیره می‌شوند. نگاهی همزمان به شب، و روز. (عکس از ناسا اینا)


بچه‌ها، شماره پانزدهم ماهنامه‌ی بسیار شدیدالوزن و نابودکننده‌ی هزارتو، ویژه‌ی لذت، چاپ شده و منم یه نوشتهی خیلی ثکصی و غیراخلاقی و جوون‌پسند دارم اونجا. به شما هشدار می‌دم که خیلی طولانیه. بیشتر از سه وجب. ولی از لحاظ علم و عمق و چیزای مهم، سنگ تموم گذاشتم واسه ملت و تازه اگه مغبون شدین، خداوند کامنتدونی و گوجه گندیده رو واسه همین لحظات آفریده.


اگه ‌فردا بارون نیاد و شنبه رو هم كنسل كنم





دیرین. این آخرین کلمه‌ایه که خوندم. همین الان. و حالا دارم تو رو نگاه می‌کنم که هنوز داری با چشم‌های نیمه‌بسته می‌رقصی. یه کم قبل، شروع کردم به خوندن آهنگ «آخر ای محبوب زیبا، بعد از آن دیر آشنایی...» و سعی کرده بودم موقع گفتن «زیبا» صدام رو درست و حسابی بلرزونم. همین الان که «پیمان‌های دیرین» رو با ابرو‌های پیچیده‌به‌هم خوندم، تو دست‌هات رو بازتر کردی و احتمالاً می‌خوای بعدش به بالا خم‌شون کنی و انگشت وسطی و شستت رو به‌هم برسونی و چرخیدنت رو تندتر کنی. این رقصی که فی‌البداهه اختراع کردی انگار ترکیبی از چرخ سماع دراویش و سبکسرانگی جولی اندروزه که من رو به هوس می‌ندازه، وسط ویگن بگم «یک دشت پرمیوه،‌یک باغ پرگل... پرواز پروانه، آواز بلبل...» ولی شیرینکاری خائنـانـه‌ای می‌شه، می‌دونم. آخه دارم یه جور خوبی نگاهت می‌کنم و تو داری ایرانی‌ترین چرخ‌های زندگی‌ت رو می‌زنی و اهمیت نمی‌دی که تاحالا ندیدی رقص ایرانی رو، که چند دقیقه دیگه می‌خوام یه چشمه‌ش رو پیاده کنم برات و البته نه‌چندان قـِـرآلود. حالا. اگه چند کلمه فارسی می‌دونستی شاید بد نبود، چون دارم یه جور خوبی نگاهت می‌کنم و فقط به فارسی می‌دونم که اینجور موقع‌ها چیکار باید کرد.

چند دقیقه قبل داشتیم پابرهنه توی باریکه‌ی خیس شنی که موج‌ها می‌آن و می‌رن، می‌دویدیم و من بدون اینکه تلاشی کنم، تو می‌خندیدی و تو بدون اینکه خودت رو دلبرانه کنی، من کیف می‌کردم و موهای قهوه‌ایت که می‌گی خودت کوتاه‌شون می‌کنی به‌نظرم قشنگ بود، بخصوص اون پیچه‌ای که می‌افته روی گونه‌ت و کنار نمی‌زنی‌ش. بی‌هدف می‌دویدیم و این دستبند نقره‌ت که ازش برج ایفل و یه ساکسیفون و یه گوش آویزونه و کلی زلم‌زیمبوی دیگه آویزونه هِی دیلینگ دیلینگ می‌کرد و ما روی یه مارپیچ بی‌قانون از بستنی‌فروشی کنار ساحل که یه‌ساعت بعد ازش بستنی قیفی خواهیم خرید دور می شیم و من بهت نخواهم گفت که دوست نداشتم اونقدر زیاد از طعم پسته‌ای من بخوری، چون همینجور که می‌خوری لابد می‌گی «اُه مای گـاش ... فـبـی‌لـس...» و اینو خیلی باحال می‌گی همیشه، و حتماً چونه‌ت رو می‌گیرم و «اینجوری» آروم تکون می‌دم و یه چیز بامزه هم می‌گم. بعدش که نفس‌مون گرفت و ایستادیم، شروع کردیم به نوشتنِ مثلاً آرزوهامون با کف پا روی ساحل که آب اونا رو با خودش ببره و من یه لحظه فکرم رفته بود دنبال بدو-بدوی ای‌میلی-تلفنی که از دوشنبه شروع می‌شد و نمی‌دونم که درست می‌شه یا نه، که تو از گردنم آویزون شدی و گفتی آواز بخون،‌ می‌خوام برقصم.

نیم‌ساعت پیش، جلوی اقیانوس نشسته بودیم و هوا هم تازه تاریک شده‌بود. کلـّی از این ساندویچ کوچولوها درست کرده بودی و منم یه بسته بزرگ ام.اند.ام اورده بودم و گفتی که بالاخره بهم یاد می‌دی که چه‌جوری مزه ی «بلو-چیز» رو درک کنم. ولی آخه تو که پنیر «روزانه» نخوردی، و حداقل اون تبلیغات شیطنت‌آمیزش رو هم ندیدی، مثلاً اون گاوه که توی میدون ونک داشت مدیـتـیـشن می‌کرد و خنده‌م گرفت که ما هیچ‌وقت، نبودن جسیکا آلبا رو روی بیل‌بوردها حس نکردیم و تو هم الکی خندیدی و بعدش یادم اوردی که پرخوری نکنم که می‌خوایم بریم اون رستوران مکزیکی شلوغه و شروع کردم به فکر کردن که بهتره یه «بوریتو» اضافه هم بگیرم انگار، هرچند که می‌دونم مثل همیشه با تعجب نگاهم خواهی کرد و یه مقدار از اطلاعات به‌روزت رو در مورد تغذیه‌ی سالم تحویلم می‌دی و من كه منتظرم گارسون رد بشه تا بگم بازم سالسا بیاره، علاقمندانه به حركت لب‌های براق‌ت خیره خواهم شد. اما تو که چلوکباب‌های غول‌پیکر «البرز» رو ندیدی که تازه چقدر هم مخلفات همراهش می‌خوردیم و حتما دو تا نوشابه، نه یکی. یه کم دلم برات سوخت ولی تو بیخبر بودی و شاد و همین خوب بود و از الان گفته باشم که دفعه‌ی بعد باید بریم رستوران هندی و من هنوز هم غذای‌چینی‌خور نیستم و چه خوبه که تو اینقدر خوشایند اینجور نقشه‌ها رو قبول می‌کنی و من هم خب اون دفعه بخاطر تو کراوات زدم وقتی رفتیم خونه‌ی کارن. حالا. دو تا بطری «کورونا» رو با دوتا صدای دولوپ باز کردم و سریع کف‌های سرریز‌شده‌ی خودم رو لیسیدم.

قبل‌ترش که تازه اون زیلوی چهارخونه رو پهن کرده‌بودیم و این زیلو چه کلمه خوش‌آهنگیه، زیـلـو، من داشتم حرف‌هایی رو که توی راه که داشتم می‌اومدم دنبالت آماده کرده‌بودم، آروم و درهم، بهت می‌گفتم و درست هم یادم نیست که من از کی به این اعتقاد قلبی رسیدم که فارسی بی‌نهایت دلنشین و ساده‌س و چه‌جوری لطافت فرانسه و روانی انگلیسی رو با هم داره و زور می‌زدم و نمی‌تونستم منظورم رو جا بندازم برات و حرصم می‌گرفت و تو گفتی خب به جاش برام حرف بزن، به فارسی. منم به آخرین قرمزی‌های غروب، اون ته اقیانوس، خیره شدم و تا جایی که می‌شد صدام رو زیرپوستی کردم و شروع کردم به زمزمه‌کردن چیزای قشنگی که از بودنِ خودت و از اونجا بودن، به ذهنم می‌رسید و وقتی داشتم این شعر فروغ که «چه می شد خدایا، چه می‌شد اگر ساحلی دور بودم... شبی با دو بازوی بگشوده‌ی خود، تورا می‌ربودم، تورا می‌ربودم...» رو با لحن خسته‌نما می‌خوندم، تو از قبل سرت رو روی کتـفـم گذاشته‌بودی و آروم با ساعتم بازی می‌کردی و گاهی هم گونه‌ت رو به کتـفـم فشار می‌دادی و نمی‌دونم حرارتِ اون وسط، از صورت تو بود یا از تن من، که بعدش موهات رو بوسیدم.

ساعت هفت بود که از ماشین پیاده شده‌بودیم و شنبه بود و شلوغ و نتونستیم جای پارک نزدیک آب پیدا کنیم ولی تو باز هم خواستی که پابرهنه بریم و آسفالت هم که هنوز داشت آخرای گرمای روز رو پس می‌داد. دستم رو اونجوری که دوست داشتم گرفتی، یعنی انگشت‌هات رو دور آرنجم حلقه کردی و ناخن‌هات روی پوستم بازی می‌کردن. بهت گفتم که این امتحان نوامبر خیلی مهمه ولی بعدش دیگه می‌افتم تو سرازیری و بهت گفتم که اگه خواهرم رو ببینی دوستش خواهی داشت و بهت گفتم که ماشین بعدی‌م باید حتماً آلمانی باشه و بهت نگفتم که چقدر از تیم ملی آلمان بدم می‌آد و بعدش حرف رو کشوندم به نقاشی که من یه آماتور بازنشسته بودم و تو یک حرفه‌ای شاداب که همون لحظه ورجه-وورجه‌کنان باز شروع کردی با سرخوشی از نمایشگاهی که جولای خواهی‌داشت، حرف‌زدن و یه دفعه اینقدر دلم خواست به اون برق نوجوانانه‌ی چشمات دست بزنم و اصلاً یه دفعه بیست‌و دوساله شدم دوباره و دلم خواست که پولدارتر بودم که همین امشب همینجوری پابرهنه با هم بریم یه تعطیلات شلخته‌ی آمریکای لاتین و می‌دونم که تو مشکلی نداری اگه مامان و بابام هم بیان، و خب تو هم بگو بابات بدون دوست‌دخترش بیاد ولی اینکه یه دفعه بی‌اینکه ازت قولی خواسته باشم، قول دادی که یه نقاشی نارنجی میرو-وار برام بکشی، قشنگ بود و البته هوا هم صددرصد اردی‌بهشتی بود که حتماً تاثیر داشته

سوار ماشین که شده‌بودی، بوی عطرت که مخلوطی از هندونه و وانیل بود ماشین رو پر کرد و من به‌نظرم اومد که همین بو و همین سوار شدن رو با دیگرانی که دوست داشته‌ام هم، زمانی تجربه کرده‌ام، و ندیده‌گرفتم که اون خاطره‌ها در تاکسی‌های خطی انقلاب-شهرک و جاهای دیگه بوده‌ن. صدای همون سی.دی سلکشنی رو که یکی در میون آهنگایی که خودم و خودت دوست داشتیم رو زده‌بودم روش، زیادتر کردم و تو که اول فکر می‌کردی سلکشن رو حتماً باید خرید، حالا دوستش داری و من اصلاً نمی‌دونم تا حالا چندتا از این سلکشن‌ها زدم و چندتای دیگه خواهم زد و می‌دونم که توی هر رابطه‌ای و زمانی و مکانی یه سلکشن باید زد و این خیلی هیجان‌انگیزه البته، ولی نمی‌دونم واقعاً چرا و اصلاً مهمه مگه؟ توی این فکرای پـرت بودم که تو شروع کردی به تهدید کردن من با قلقلک که می‌دونی می‌چسبم به سقف و منم به شوخی آهنگ‌های تو رو رد می‌کردم تا دوباره «دلـیـل» هوباستانك بیاد و بعدش که جاده خلوت‌تر شده‌بود و ساکت بودیم، من به خودم گفتم که چه شب خوبی خواهد بود و چه نیمه‌شب خوبی و چه فردای بهتری و حتی گازش رو گرفتم و رفتم به حوالی زندگی‌بهتراز‌این‌نمیشه و حواسم نبود که سرعتم چقدر زیاد شده و تو که ایرانی نیستی چقدر زود ترسیدی از مثلاً چپ كردن، و چه بد که هیچ‌وقت نمی‌تونم بهت نشون بدم که اتوبان تهران-کرج رو چقدر دهشتناک رانندگی می‌کردم و دلم لک زده واسه همون کارها. بـیـا. اینم اولین نـشونه که زندگی بدجوری می‌تونه بهتر از اینا باشه. بعد انگار وقتش بود که «و ساحل بیخیال از دور پیدا بود و خورشیدی که در درز افق سرد می‌شد ...»‌ ولی راستش رو بخوای،‌ هنوز پیدا نبود. ده دقیقه مونده بود و هنوز وقت داریم که اینا رو ول کنیم و زیاد جدی نباشیم. خب؟

April 11, 2007

زانـر : اگر به زيـارت زنـي مي‌روي ، زِر زيـادي نـزن

چـامـلـي با دمـپايي ابري و لب و لوچـه‌ي پـفـكي اومده، يه ابروش رو داده بالا و مي‌گه ما اينجا از هر ‌پـيـتـي، دري عرضـه كرديم ولي تا حالا قــصــار نزديم. از اين پـُستاي كوچيك ام.پي.تري كه فقط يكي-دو جمله‌ي حكـيـم‌سـردرجَـيـب‌مكاشـفـت‌فـروبـرده‌انه و تـحت‌تـاثـيـر‌كـووالانـسـي‌قراردِهـانه هستن، هوا نكرديم كه كائـنـات رو كـُن فـيـكون مي‌كنن و گـَه جامه دريدي گل و گـَه نـعـره زدي بلبل و همي‌گفت و در روضه‌ها مي‌چـمـيـد و نشان آدميت. ما هم براي اينكه هـمـساده‌ها نـگـن «ايـراد از مـَـرده س» يه نـانـوپـُست كـاهـيـده‌مـال اينجا تولـيـد مي‌كنيم:
.
.
جـمـلات قــصــار جـنـبـه‌ي تـزئـيـنـي دارنـد، نه تـعـلـيـمـي
و بـراي ايـن اخـتـراع نـشـده‌انـد كه به آنـهـا اسـتـنـاد كـنـيـم

April 6, 2007

ژانــر: بازخواني اسناد حاصل از يك تحقيق غيرميداني در زمينه بهداشت رواني جوانان شوخ و شنگ

لطفاً دستانتان را روی قلبانتان گذاشته، و با لحن دکـلمـه‌وار بخوانید
.
نامه مـحـدثـه به ابـولـي
.
به نام اولين عشق كه پاك‌ترين آنهاست و از محمدرضا گلزار هم مردانگي بيشتري دارد و هميشه تيپ مشكي مي‌باشد. اكنون كه اشکانم مانند جوب خيابان ولي‌عصر در حوالي پارك ملت بر گونـه‌هانم فرومي‌چكند، من چشم‌هاي زاغ تو را با ميخ وفاداري بر قلبانم محكم مي‌آويزانم و مانند مريم مقدس به پاي تو مي‌افتم كه كتوني آديداس اصل چيني دارد و از تو مسعلت مي‌دارم كه من هرگز به پسرهاي بوطيكي و هرگونه پسرهاي صوصول و شلوارتنگ نگاه نكرده‌ام و روز اول كه توسط نوكيا ۸۲۱۰ با من ارتباط عاطفي برقرار نمودي، من اولين مردي بودي كه صداي نامحرم را صحبت كردم و از بس كه هميشه با ياد تو در چشمه‌ساران هستم اي موسم غيرت‌ها و من خاطرخواح تو هستم و نام مقدس تو در همه‌ي منافذ من تلاطم مي‌كند و با هيچ‌كس ديگري ازدواج نخواهم كرد.
.
نامه ابـولـي به مـحـدثـه
.
اي قـنـچـه خـشـبـو كه از تو دورم .... بذار واسه اشكاي مؤمنت بميرم
ملـيـكاي نازم، اين شعر را ديشب تا صبح واسه تو سرايندم تا بداني من از لحاظ عشق و معنويات و افلاتون با تو هيچ «ايـشـو»يي ندارم. اما تو احساسات بلوغ و شرعي من را زير لگـدمال مي‌گذاري و من هرچقدر به تو اصرار ميكنم كه يك روز جمعه به باشگاه بادي بيلدينگ دومادمون برويم و من به تو قول مي‌دهم حداكثرش لپت را ماچ كنم و اينها را علم صابت كرده كه پسرها اگر اين نيازها را قضاي حاجت نكنند، مي‌روند ناخودآگاه دنبال دخترهاي خراب و ازدواج ما ، تحت سيطره مي‌شود و ما خودكشي مي‌كنيم و بنظر من تو بايد حتما كتاب‌هاي فلسفي مثل مهدي سهيلي و نـيـچـه(ع) بخواني و فهيمه رحيمي براي مغز تو مناسب نمي‌باشد.
.
پاسخ مـحـدثـه به ابـولـي
.
اشكاي من به قدر رود كارونه .... ولي دوسِت دارم خدا مي‌دونه
گربه‌ي زاغول من، من بسيار آه مي‌كشم و به دو طفلان مـُـسلـِـم قسم مي‌خورم كه آقام نمي‌ذاره جمعه از خونه بيام بيرون و من فقط مي‌خواهم از تو بچه‌دار بشوم كه اسم آنها را اردشير و كامران بگذاريم و قلبانم براي تو ضربان مي‌كند بخثوث از وقتي كه در شافي‌كاپ به من يك كوبلن مرغوب دادي از تولدم و من مي‌ترسم كه دخترهاي دبيرستان بنت‌الهدي صدر كه هر روز تو رد مي‌شوي تو را گول بزنند و البته تو جوان محجوب و باكلاسي هستي اما آن ذليل‌مرده‌ها را من به تو از همين طريق قول مي‌دهم كه جمعه‌ي آينده حتمن به بهانه‌ي امامزاده شاه‌قلي تو را در ميعادگاه بدنسازي خويشتن ملاقات كنم و تقريبن مانتويم را در مي‌آورم برايت اما زيرش يك بليز زخيم مجلسي مي‌پوشم و من حتمن توسط خجالت و توسط همسر آينده‌ام خيلي سرخ مي‌شوم.
.
پاسخ ابـولـي به مـحـدثـه
.
خانومي خشكل من، به مولا نوكرت هستم و صفا-سيتي-مَـروه و من اكنون در حال نيوشيدن آهنگ عشقمان يعني «سال ۲۰۰۰» داريوش مي‌باشم و ضمنن در درياي حاسلخيز عشقمان هم شنا و غسل مي‌نمايم و تو هم در طرح سالم‌سازي دريا ويژه‌ي بانوان مي‌تواني شنا كني و باوركن فقط پسر با پسر را بهش مي‌گويند لواط و من رساله توضيح‌المساعل را مي‌آورم كه تو ببيني وخيالت راحت شود و من به هرمافروديت كه تو نمي‌داني الهـه‌ي عشق است قسم مي‌خورم كه از گوهر شب‌چراغ عفاف تو تا پاي جان محافضت بنمايم و ما حتمن ازدواج مي‌كنيم و بعد از اينكه من از لحاز «گولد كوعيست» به مدارج ترقي پيمودم، من لوازمي را كه تو دوست داري از قبيل يك عدد موبايل دوربين‌دار و چند عدد طلاجات و رخت و لباسي كه باز نباشد و خطوط تحريك‌كننده‌ي هيكلت پيدا نباشد، تهيه مي‌كنم و در كلبه‌ي حقيرانه‌ي عشقمان به راز و نياز و بعضي مساعل مشغول ميگرديم و در پايان آرزو مي‌كنم كه تو هم مثل من به مفاهيم‌هاي اگزيستانسيال و آنارشيست دست پيدا كني و شخص مفيدي براي من و بشريت بشوي.
.

April 1, 2007

I'm Only Happy When It Rains (The I is Not Me ... Actually I get Melancholic)

سرودي واسه همه‌ي خواهر كوچولوها، كه خداي‌نكرده يه‌ وخ شـاپـره نيش‌شون زده‌باشه
.
دانــه‌هاي نـور / قـطـره‌هاي عشق / تـيـلـه‌هاي زندگي
مي‌چـكـد فرو
روي خــاك خسـته‌اي كه آشناست
با خراش تـشـنـگـي.
.
ريـسـه‌هاي روشني / ضربـه‌هاي خاطره / كـوبـه‌هاي نرم آب
يـاد چـشـمـه را دوباره مي‌تـنـد
بر كــلاف داغ دشت.
.
خــاك ؛ مــنتـظـر / بـیـشــه ؛ بـيـقـرار / دختري رسيد
كـودكـانه چـرخ زد
رقـص‌پـا‌كـنـان دويد:
برسكوت ريـشـه‌ها / روي كـُـپـه‌هاي كــاه.
.
باز هم دويد و خـسـتـه شد.
در مـيـان لـرزه‌هاي حــس مـبـهـمي
خــط سـرخـوشـانـه‌ي لبش / بـي‌اراده بـسـتـه شد،
يـك كمي د‌لـش گـرفـت.
.
باز هم ولي نفـس‌نفـس‌زنــان دويد.
چــشـــم‌هاي تــيــره‌اش
مـلـيـلـه‌هاي نـقـره‌گـون ابــر را / كـنـار زد.
آفــتــاب را به خـود كـشـيـد و / آب‌گــونــه شد.
دسـت‌هاي نـازكش / سـوي آسـمـان گــشـوده‌شد ، ســبــك.
.
آرزويـي از دلــش گـذشـت؛
كـاش يك پـرنـده‌ي سـفـيـد مـي‌شـدم
تا به عـمـق آسـمـان / آســمــان صــورتــي / فــرو روم
بـر گــلــيــم ابــر پـنـبــه‌اي رهــا دَوَم
در تـولــد بدون زرق و برق قــطـره‌‌ها
تــرانــه ســر كـنـم / تــرانــه‌اي.
.
دخــتـرك دويـــد و بــاز هم دويـــد.
در گــمــان خــود گــشـود بــال
تـا كـنـار تـپـّـه‌زار ابــرها / به يـك نفس پــريــد.
واقــعــاً / دسـت روي گـيـسوان ابــركـي كشــيـد.
واقــعــاً / گـونـه روي گـونـه‌هاي آســمــان نـهـاد.
.
كــاش / يـك نسـيـم مـهـربـان
از حـيـاط تـنـگ خـانـه‌اش / بـاغ آجــري / گــذر كـنـد.
لابلاي بـافـه‌ي سـيـاه مـوي او / بـرقـصـد و
گـوِيـدش:
مـادر سـپـيـدموي ابــر اگر / در ميان پـيـكري از آب
روح مي‌دمــد به دانــه‌هاي نور / قـطـره‌هاي عشق و / تـيـلـه‌هاي زنـدگـي
در امــيــد خــنــده‌ايست
روي لالــه‌ي لــبــان تـــو
بـر انــار دخـتـرانـه‌ي دهـان تـــو.
.