June 22, 2007

To The Conscience OF History

نامه به سنگ صبور: پسری هستم عزب‌اوغلی، مدتی‌ست كه قلبانم ...
.
مدتيه كه لـيـمـبـو از مسير خارج شده. از موقع نوشتن پست پيژامه‌ی چاملی متوجه اين قضيه شدم. ليمبو قرار بوده يه سرگرمی شخصی باشه، ولي الان ديگه خيلي كم سرگرمم مي‌كنه. قبلاً با ذوق می‌نوشتم، چون اینجا نوشتن سرگرمم می‌کرد و با اینکه هیچ وقت تو زندگی دغدغه و خارش نوشتن نداشتم، ولی اینجا یه مدیوم جدید بود واسه «اکسپرس» کردن و بالاخره کلّی حرف بود که بیرون ریختن‌شون، یادآوری‌شون و دیدن واکنش دیگران، باعث تلطیف جو می‌شد برام. اما الان اون هدف اصلی انگار داره به حاشیه می‌ره و اینجا بیشتر «فــان» خودش رو از دست داده و تبدیل به وظیفه-تسک شده جوری‌که همه‌ش درگیرم که حتماً هر چهار-پنج روز یه بار چیزی بنویسم و مواظبم که روال اینجا ثابت بمونه و از این می‌ترسم که اون اکسپرشن، تبدیل به «اگزیـبـیـشن» بشه.
.
آدمی که اینجا رو می‌نویسه مسلماً شخصیتی کاملاً متفاوت از ازموسیس و چاملی و ابولی و اینا داره و اینا صرفاً واسطه‌هایی هستن برای بیان «بعضی» حرف‌ها،‌ که بر حسب اتفاق مهمترین حرف‌ها و مشغله‌های اون آدم نیستن. چون از اول تصمیم این بوده که اینجا از زندگی شخصی، روزمره‌ها، و اتفاقات روز ایران و کائنات چیزی نوشته نشه و لیمبو از زندگی واقعی جدا بمونه و ماهیت اسباب‌بازی بودنش رو حفظ کنه. که این، کار رو مشکل می‌کنه واقعاً. همین حالا صدتا سوژه‌ی آزارنده و دم دست توی ذهنم هست ولی ماهیت اصلی نوشته‌های اینجا «اندوه ستیزی» هست و اگر هم قرار باشه برای دردهای ملی-مذهبی-بشری که می‌بینم کاری انجام بدم، جاهای مناسب‌تری براش سراغ دارم.
.
کلاً وسواسی‌ام و مثلاً همه‌ی نوشته‌های اینجا رو از قبل روی کاغذ می‌نویسم و ادیت می‌کنم تا حداقل خودم از نتیجه راضی باشم و از اول هم به خودم قول داده بودم که اینجا چیزی ننویسم که بعداً باعث پشیمونیم بشه. ولی همین الان حداقل دو تا از نوشته‌ها روی اعصابم هستن. یکی پیژامه‌ی چاملی که بیمزه بود و بیشترش رو هم پاک کردم و یکی هم همین نوشته‌ی سیاست و دیانت که اینقدر سانسورش کردم که چیز بی‌ربطی شد و اگه احترام به کامنت‌ها نبود هر دو رو حذف کرده بودم تا الان. همین جا بگم، من اینجا محافظه‌کارم که بیشتر به‌خاطر فیلطرینگه چون اگه کسی اینجا رو نخونه که اصلاً نوشتن، موردیت خودش رو از دست می‌ده. من اینجا می‌نویسم که دیگران بخونن، وگرنه که توی دفتر می‌نوشتم و می‌ذاشتم زیر بالشم.
.
با این حال شرط اول اینه که خودم راضی باشم. سرگرم کردن و خندوندن دیگران کار سختی نیست به این شرط که خودم هم شریک باشم توش. حرف‌های باحال و جالب زدن کار آسونیه ولی باید یه چیزی هم تهش واسه خودم بمونه دیگه. و از همه مهم‌تر تکرار کردن نسخه‌هایی که قبلاً اینجا ازش جواب گرفتم و ادامه دادن نوشته‌هایی که نسبتاً موفق بودن، چیزیه که بدجوری ازش فراری هستم. الان شمردم و حدود بيست‌تا مطلب درفت شده دارم که خیلی‌ها ممکنه بخونن و خوششون بیاد، ولی برای خودم فقط در جا زدن هستن که خیلی بده.
.
چیزی که خودم دوست دارم بنویسم گیردادن به چیزهای کائناته با نوشته‌ای که حرف اصلیش پشت نئولوژی و تظاهر و دروغ و اغراق و پارادوکس پنهان شده باشه. یا نوشته‌های هجو‌آلودی که همزمان خودشون رو هم هجو کنن. یا سرخوشانه نوشتن از چیزهای معمولی و پیش‌پاافتاده. ولی از یه طرف اینجور نوشته‌ها گاهی خیلی آبسکیور و پرت می‌شن و از طرف دیگه چون نمی‌خوام نوشته‌هام واکنشی باشن به دنیای بیرون و می‌خوام صرفا حرفای ابتدا-به-ساكن-شخصی باشن، دست و بالم حیلی بسته می‌شه. و از طرف دیگه چون نمی‌خوام کسی رو ناراحت کنم مجبورم علاوه بر تظاهر مجازی‌ای که توی نوشته‌ها هست، گاهی سکوت کنم یا چرت بگم یا سعی کنم ندیده بگیرم که خودش سمّه. نمونه‌ش بعضی مطالب بی‌سروتهی‌ هست که خط‌شکنان وبلاگستان با سوادی در حد جلبک در مورد ثـکـص و حومه می‌نویسن و با اینکه بنابر مطالعه‌ی شخصی و رشته‌ی تحصیلی‌م،‌ خیلی دلم می‌خواد حرفی بزنم که حداقل دیگران گمراه نشن، ولی ترجیح می‌دم وارد این بازی‌ها نشم.
.
این یکی دیگه خیلی ضایع است و در حقیقت یه جور ضعف شخصیتیه: نوشته‌هایی که از نظر خودم خیلی عالی باشن، به‌خصوص شعر-مانندهایی که خیلی دوستشون داشته باشم رو هيچ‌وقت اینجا نمی‌ذارم، از ترس اینکه واکنش دیگران به اونها منفی باشه و به قول معروف بخوره تو پوزم. درسته که اونها رو برای خودم نوشتم و مهم اینه که خودم خوشم بیاد، ولی وقتی اینجا بذارمشون به این معنیه که دیگران هم شریکن و بازخوردی که می‌دن اهمیت پیدا می‌کنه. آدمیزاده دیگه، هزار و یک عیب داره. مسئله‌ی دیگه اینه که بامزه‌ترین چیزها، ابزورد هستن، دلقک‌بازی و آکروباسی صرف هستن که خیلی هم حال می‌ده ولی خب، جاشون اینجا نیست، یعنی سعی می‌کنم نباشه.
.
حالا ممکنه خیلی‌ها بگن اوووو چقدر جدی گرفته قضیه رو. خب درسته، جدی گرفتم چون اينجا قانون «همه یا هیچ» هست و حتی کار کم‌اهمیتی مثل لیمبونویسی رو هم اگه نتونم درست انجام بدم، ترجیح می‌دم کلاً بذارمش کنار. و با اینکه اصولاً آدم آزاداندیشی نیستم همین‌جا از همه‌ی دوستان و دشمنان می‌خوام که هر جا لازم دیدن ایراد بگیرن و از کامنتدونی فقط برای کمپلیمان دادن استفاده نکنن و کلاً رودرواسی نداشته باشن و حرف راست رو بزنن. من صلح‌طلب‌تر از اون هستم که نتونم اين حرفا رو تحمل كنم. اینجا هم هرگز تعطیل نمی‌شه ولی بعد از این با فرکانس کمتری آپدیت می‌شه.
.
اين متن براي ثبت در تاريخ و پاسخ به نسل‌های آينده نوشته شده و ارزش حقوقي خاصی ندارد و قطعاً در آينده كم و زياد خواهد شد

June 17, 2007

Sleep is an eight-hour peep show of infantile erotica.


با صدای آلن دلون: لامصصصب ...چشاتو باز کن، یخ می‌زنی! [شترق]
.


.



شبـی خيـال تو گفتـم ببـينم انـدر خـواب
ولی ز فـكر تو خواب آيـدم، خيالست ايـن


بابابزرگم اون زمانا كه ساعت مچی هنوز چيز مهمی بود، يه ساعت «وست اِند واچ» بهم داده بود كه غيرممكن بود حتي توی «سياه بيشه» هم باهاش بری ته درّه، از بس كه شبرنگش نور داشت. ولی حالا اين ساعت مسی‌رنگ، اين‌همه گرون، چار-پنج دقيقه بايد بهش زل بزنی تا آخر بفهمی كه مجری ريش‌خوشگل شبكه‌ سه داره می‌گه «درست ده دقيقه‌س كه وارد روز جمعه شديم». بلوزم رو –بعداً می‌فهمم كه پشت و رو- می‌پوشم و از روی [...] كه داره تند تند پلك می‌زنه، می‌پرم و با زانوم يه كــَمكی هم بالشتك ساقش رو له می‌كنم كه يه «ش» طولانی (نه مثل سوزان روشن) به نشانه‌ی فحش می‌گه و همين‌جوری كه تخت داره قيژ قيژ می‌كنه، به شيوه‌ی شهودی توی تاريكی راهم رو به سمت توالت كورمال می‌كنم. چهل وات نور و لذتی ولرم و سيال. عرق چربی كه روی پوستم نشسته بخار می‌شه و چشمای مچاله‌م رو كم‌كم رو به كائنات باز می‌كنم. الان يادم نمی‌آد كه «ضمن»، به چی فكر می‌كردم ولی می‌تونم برای قشنگی، «مراعات نظير» كنم كه كرم شب‌تاب وجود نداره. كسی رو می‌شناسين كه خودش يا بستگان درجه يكش (به جز دومادشون) تو عمرشون كرم شب‌تاب واقعی ديده باشن؟ همينه ديگه. همه‌ش چاخانه؛ كارتونه.


بر ديده‌ی صا‌حب‌نظران خواب ببستی
ترسی كه ببينند خـيال تـو به خـوابی


می‌رم تو يخچال . چشمم به طالبی‌ها كه می‌افته، لعنت می‌فرستم به «كلاً» كه هنوز صدای آبميوه‌گيری از موتور ماشين چهار سيلندر بيشتره. با يه شليل و يه نون خامه‌ای و يه مشت پسته‌ی تازه می‌آم بيرون و وقتی می‌افتم رو مبل، تازه می‌بينم كه «كنترل» روي تلويزيونه و به همين مجله‌ی تبليغاتی كه مجانی می‌آد دم خونه و از زير تنم می‌كشم بيرون، بسنده می‌كنم و آذوقه رو سر فرصت می‌خورم و بعد طبق عادت معهود از كودكی، رگ و پی هسته‌ی شليل رو با خلال دندون، با دقت هرچه تمام‌تر پاكسازی می‌كنم و می‌ندازمش توی لپم. بعد از كلی كش و قوس، موفق می‌شم شست پام رو از بند دوربين كه روی ميز كوچيكه بود رد كنم و بكشمش دم دست و عكس‌های امشب رو نگاه كنم كه با چيز اينا رفته‌بوديم «چلوكباب» و طبق معمول من توی همه‌ی عكسا چشمام مثل «هيزا» خمار بود و با خيال راحت داشتم هی «ديليت» می‌كردم كه از اتاق اومد بيرون و همون‌جوری كه نوك پا داشت می‌رفت طرف توالت، گفت «تخته رو بچين تا بيام». ملافه سرخپوستيه رو پيچيده بود دور خودش.


هر شبم زلف سياه تـو نمايند به خواب
تا چه آيـد به من از خواب پريشان ديدن


چهار تا بالش اوردم. گوجه سبز اوردم (مطمئن نيستم كه با پسته تازه و شليل هم‌فصل باشه، حالا)، تخمه ژاپونی اوردم، مهره‌ها رو چيدم و دعا كردم امشب زياد «خوش‌تاس» نباشم كه نه بخواد حرصش بگيره و بازی رو بريزه به هم، نه بخوام عمداً الكی بازی كنم كه بفهمه و بازی رو بريزه به هم. تا وقتی دندونام شروع كرد به خاريدن، داشتم گوجه سبز نمك‌زده می‌خوردم و اگه فرض كنيم كه اون لحظاتی كه همه‌ش پنج و يك می‌اوردم، فكرم جاهای يادبادآن‌روزگاران‌تری بوده، ممكنه اون آخر هفته‌های قديمی رو يادم اومده باشه كه از بين بچه‌ها فقط من بودم كه مستقل از خونواده زندگی می‌كردم و ديزنی‌لند و چمستان و اينا، و صبحای پنج‌شنبه براي هركس ليست چيزهايی كه بايد می‌خريد و می‌اورد رو «تقرير» می‌كردم (اس.ام.اس بعد از فارغ‌التحصيلی كشف شد) و هرگز كاری فراتر از فيلم و «بحص» و شلم نكرديم، مگر وقتايی كه پای ديگران، پای پاشنه‌بلند ديگران، در ميون بود كه بزن و برقص و شلوغ‌كاری و جـِلفورگي هم اضافه می‌شد. ولی خب، من آدمی‌ام كه جنبه‌ی باخت ندارم و نمی‌دونم چرا هرجوری تاس می‌ريزم همون پنج و يك می‌آد و تنها راهش اينه كه «هفته‌ی ديگه نامزدی چيز، چي می‌پوشي؟» و بعد همون‌جور كه با دقت گوش می‌دم، اونقدر طبيعی برم قولوپ قولوپ آب بخورم و بعد، از همون آشپزخونه برم تو بالكن و بگم «بيا ببين چه هواييه»، كه حتی به ذهنش نرسه كه بگه «با دهن؟».


شكايت پيش از اين حالت به نزديكان و غمخواران
ز دست خـواب می‌كردم، كنـون از دست ناخفتن


ولی جداً چه هواييه. يعنی هوا كه گرمه، چه آسمونيه. از اون شبا كه نسلشون داره مثل نسل فالوده‌ی خوشمزه كه هيچ‌كس يادش نيست آخرين باری كه فالوده‌ی خوشمزه خورده كی‌ بوده، منقرض می‌شه. از اون شبا كه هر سی ثانيه‌ای كه به آسمون خيره بشی ستاره‌هايی كه می‌بينی دو برابر می‌شن و كم‌كم جوری می‌شه كه سفيدیا بيشتر از سياهيا می‌شن مگر اين‌كه وسطش بگه يه چيزی بخون و من تو دلم يه «پوووف» ناجور بگم و به‌جاش همون آهنگه رو سوت بزنم كه می‌گه «همكلاس قديم من، رفيق حرف و قصه‌م ...» و قطعاً هيچ‌كدومتون (كـيـا؟) نشنيدينش چون خودم ده-دوازده سالی هست كه دنبال «نوار»ش‌ می‌گردم. بعدش اگه امشب تازه آشنا شده بوديم، می‌رفتم پـيـپ‌ام رو می‌اوردم و براش پيپ می‌كشيدم. آخه من هيچ‌وقت واسه خودم پيپ نمی‌كشم، حتی همون روز اولی كه زيباترين پيپ كائنات بود كه شانسی تو «بازار» پيداش كردم و دقيقاً خريدمش هشتاد هزار تومن. يعنی كل ماجرا نود درصد قـــيـــف بود و بقيه‌ش واسه اينكه همه‌ی بچه‌ها سيگاری بودن و من هيچی. حالا پيپ و بيل و كلنگش هميشه توی كيفشه و هر جا صلاح بدونه می‌گه «پيپت رو می‌خوای؟». در ضمن اينو بايد بعد از سوت می‌گفتم كه الان چند دقيقه‌ای هست كه همون‌جا تو بالكن روی يه زيلو (زيلو!) دراز كشيديم و در مورد سوسك حرف می‌زنيم و هر دو موافقيم كه جيرجيرك بهتره ولی زيادی فـرّاره.


شهری به گفت و گوی تو در تنگنای شوق
شب، روز می‌كنند و تـو در خواب صبحـگاه


بعد از اينكه سه دور همه‌ی كانالا رو زير و رو كرديم و فقط يه بار واسه اون كليپ «ريـديـوهـد» كه مرده تو تونل راه می‌ره و ماشينا هی می‌زنن بهش، زديم بغل و من برای بار هزارم گفتم كه فقط كافكا از تام يورك افسرده‌تره، گفت خوب فيلم پارتی رو بذار ببينيم. توی اين فيلم پارتی البته يه صحنه هم از پارتی «پيتر سلرز» هست، ولي كلاً يه فيلم سه ساعته‌س كه به همت يكی از دوستان اهل ذوق كه از راه دور دستش رو می‌فشارم، برای پنج‌شنبه شب‌ها مونتاژ شده و سرشار از صحنه‌های مفرح و ‌دل‌انگيزه. از اون صحنه‌ی «گربه سياه؛ گربه سفيد» كه نارنجك‌ها از دست «دادان» می‌افته، تا اون صحنه‌ي كنسرت و رقص «جان تورتورو» توی «ای برادر تو كجايی»، تا اون صحنه‌‌ی (واقعاً منظورم صحنه‌س) «بزرگراه گمشده» جلوی ماشين، و البته چند دقيقه‌ی پايانی «شهر زنان» فلينی و البته سكانس‌هاي متعددی از ژانگولرهای شخصی بروبكس (اوغ، چرت گفتم. اون موقع هنوز اين كلمه نبود). خودش هم خيلی خونسرد داره بستنی يخی‌ش رو می‌خوره و اصلاً هم من رو نگاه نمی‌كنه و منم كه بستنی‌م رو همون عصر قبل از اينكه بريم، خوردم و زورم می‌گيره و هشدار می‌دم كه «ساعت چهار و نيمه ها». خب كه چی؟ فعلاً كه نه من پلك‌هام سنگينه، نه اون، و كنترل هم دست خودشه و بعضی تيكه‌ها رو می‌زنه جلو و بعضی تيكه‌ها رو می‌زنه عقب و اين صفحه‌ها رو هم الان می‌زنم عقب و می‌بينم كه اُه، خيلی طولانی شده. فقط جلدی بگم كه يه ساعت بعد، بعد از اين‌كه هی چونه‌ش می‌افتاد رو سينه‌ش و هی كنترل از دستش ول می‌شد، گفت «شب بخير، خواستی بخوابی كولر رو خاموش كن» و منم حدود صد تا گوسفند براش شمردم و اول رفتم يه ليوان شيرقهوه‌ی تگری درست كردم و بعد كامپيوتر رو روشن كردم و چند دست «اسنود» زدم و بعد تازه اومدم اينجا كه بنويسم «پنج‌شنبه شب، موجودی‌ست كه برای خـفـتـن اختراع نشده» (اين پايان‌بندی اينقدر روش كار شده كه نمی



*ابيات از آقای سعدی
.

June 14, 2007

Morality + Rituals = ?

.
.
[...] ما، عین [...] ماست و [...] ما، عین [...] ماست
.
راهنمایی یک: اسکناس ده تومانی
راهنمایی دو: مدرس، شمال به جنوب، حدفاصل صدر تا حکیم، سنگین

June 10, 2007

A Bigger Bang

بزرگ‌ بود و از اهالی یک شصت‌واحدی و شماره‌ی پایش چل‌و‌چار (و گاهی پنج)
.
.
زندگی من در کائنات به دو دوره تقسیم می‌شود: قبل از چند ساعت قبل و بعد از چند ساعت قبل. چون الان چند ساعتی هست که تصمیم گرفته‌ام بعد از این فقط کارهای بزرگ انجام دهم.
.
زینپس، من نوشته‌هایی که کمتر از پنجاه خط باشند را نمی‌خوانم و به وبلاگ‌هایی که کمتر از سیصد هیت در روز دارند، هرچقدر هم که ناز باشند، سر نخواهم زد و برای پست‌هایی که دست‌کم هفش دغدغه‌ی اساسی را متره نکنند کامنت نخواهم گذاشت. و به تارنماهایی که سه‌پست‌درمیون مسائل بسیار مهم عروتیک را مورد مداقه و موشکافی قرار ندهند، لینک نخواهم داد.
.
زینپس، من حملات استشهادیی که کمتر از سی نفر را نفله کنند (با احتساب شخص خود-پـُـکان) به هیچ خواهم گرفت و به زلزله‌هایی که کمتر از ده‌هزار نفر را با خاک یکسان کنند پتو نخواهم فرستاد و فقط در تصادفاتی برای تماشا، می‌زنم بغل که حداقل شش نفر در حال جون کندن باشند و جلوی دکه‌ها به مجلاتی که روی جلدشان جمشید هاشم‌پور با هدیه تهرانی نامزد نکرده باشد، زل نخواهم زد.
.
زینپس، قلبانم برای دختری که مرا خوش‌تیپ‌تر از استیون سیگال نداند نخواهد تپانید و با دختری که کمتر از هشتاد کیلو، و صد و هشتاد سانت باشد به بستر نخواهم رفت و با دختری که کمتر از ساید بای ساید زانوسی مدل جی.اس.۵۴۱ و پلاسمای شصت اینچ پاناسونیک و اینها، وارد معقولات نخواهم شد و کارهای چیپی مثل چشم‌چرانی نخواهم کرد، مگر در مورد خط ش--- و خط س---.
.
زینپس، من فقط کتاب‌های چارصدپونصد صفحه‌ای خواهم خرید و به نویسندگان روس که نام کامل‌شان کمتر از چهل حرف داشته باشد توجه نخواهم کرد و فقط در کافه‌هایی ادبیات معاصر ژاپن را مرور خواهم کرد که اقلکندش دوازده باکره‌ی فرهیخته نگاهم کنند (یا اینکه میزم مشرف به پیاده‌رو باشد) و برای کتابی دون‌پایه‌تر از «اولیس» جیمز جویس انتظار نخواهم کشید.
.
زینپس، من در باب نورپردازی فیلم‌هایی که در فستیوال لوکارنو هم جایزه نگرفته باشند نظریات مشعشع صادر نخواهم کرد، و در خلوت، فیلم‌های هالیوودی نخواهم دید مگر آنکه دست‌کم دویست میلیون دلار فروشیده باشند و از دستفروش‌ها به‌هیچ عنوان دی.وی.‌دی نخواهم خرید مگر اینکه پای پاملا اندرسون و آنا نیکول اسمیت و «ز . ا» در میان باشد.
.
زینپس، من عدس‌پلو نخواهم خورد و جز چلوکباب کوبیده‌ی زعفرانی با گوجه‌ی اضافه به بدن نخواهم زد و در هیئت‌هایی که قیمه‌شان کمتر از سه قطعه گوشت داشته باشد سینه نخواهم زد و برای فیگوراتیو شدن در باشگاهی که «مهراب فاطمی» یا یکی از هیوده برادرش مربی‌ نباشند دمبل نخواهم زد، و جز برای خواص، قـیـف نخواهم آمد.
.
زینپس، من در بحص‌هایی که به مفاهیمهانی همچون گلوبالیزاسیون و گلوبال وارمینگ و گلوبال ویـلـج نپردازند و بطور خلاصه از لحاظ کائنات، مهم نباشند شرکت نخواهم کرد و تی‌شرت‌هایی که عکس قهرمان‌هایی کوچک‌تر از چه گوارا و فردین رویشان باشد نخواهم پوشید و در حمام، سرودهایی که در حد یاردبستانی‌من، انقلابی نباشند، نخواهم خواند و به افرادی که دانی و دانم، کمتر از فحش خوارمادر نخواهم داد.
.
زینپس ...
.

June 8, 2007

In Heaven, All The Interesting People Are Missing

نوشته‌‌ي زير فقط توصيفي از يك لحظه و نگاهي به يك «چيز» طبيعي است و فاقد هرگونه تفسیر و معنای فرامتني

سوراخي بر سقـف بـزرگــراه
.
.
در بزرگراه سربي گرم ؛ كه تقريباً بدون انتهاست ؛ بسوي شيرازِ بهار مي‌رانم
.
رود آسفالت‌شده‌اي ؛ بر اين کویر ِ خواب، می‌رود ؛ با ماهياني دراز و سفيد
.
فلسفه‌اي تقليل‌گرا ؛ هر شيء غيرضروري و زنده را ؛ از منظره حذف كرده است
.
و حادثه‌اي خجول مثل درخت ؛ از تابلوهاي سبز فاصله ؛ نادرتر است و خشكيده‌تر
.
من با سرعتي نيمه‌مجاز ؛ تكرارشونده‌ترين بُـتـه‌ها را ؛ مثل مگس پشت سر مي‌نهم
.
آسمان آنقدر خاكستري‌ست ؛ كه تشخيص نژاد ابر و غبار ؛ در اين گلـه‌ي آشفته ناممكن است
.
از نمي‌دانم كجا و كي ؛ رگبار خورنده‌اي شروع شده ؛ نه براي «آب‌دادن»، براي خيساندن
.
با قطراتي آنقدر بزرگ و بي‌منظور؛ كه وقتي به شيشه مي‌خورند ؛ به سرگين اسب مي‌مانند
.
و زمين به حـد ثابتي خيس‌شده ؛ كه هر قدر به باران اضافه‌ شود ؛ آب از آب تكان نمي‌خورد
.
من و لغزندگي و خطّ ناممتد ؛ تنها سه نفري هستيم ؛ در دايره‌ي ديدرس از نگاه افق
.
و غامض‌ترين فكر من اينست ؛ با همين سرعت و بنزين و چـُرت ؛ كي به اولين شهر خواهم رسيد؟
.
بعد ، ناگهان ، بي‌مقدمه ؛ به ناگهان‌ترين حالتي‌كه تصوركني ؛ آب، قطع ؛ و زمين، خشك مي‌شود
.
در پيش رو همه‌چيز داغ و خشك ؛ و جاده براق و آفتابي است ؛ و بقاياي سراب هنوز ديده‌مي‌شود
.
در آينه دور مي‌شود باران‌زار ؛ ردّ خيس چرخها كمي مقاومت‌ مي‌كند ؛ و بعد، از نموركردن راه دست‌مي‌كشد
.
درون اقيانوسِ بدون عمق ؛ جزيره‌اي برهوت زاده مي‌شود ؛ كـَپري نامرطوب در دهستان آب
.
اين يعني‌حفره‌اي ‌در آسمان روي ‌سرم ؛ پنجره‌اي از ظهر، روي ديوار ابر ؛ شكافي كه باد هنوز وصله نكرده‌اش
.
همه‌جا آسمان و زمين، خاكستري ؛ فقط چاله‌اي منحني وَ آبي‌رنگ ؛ سقفي زده بر جزيره‌ي قيراندود
.
من بي‌خيال و ابري و خيس مي‌راندم ؛ قبل از آنكه ثانيه‌اي عوض شود ؛ نيمه‌ابري، و سپس آفتابي ‌شدم
.
مرز خشك و تر اينقدر واضح بود ؛ كه انگار با اره بريده‌اند ؛ و با حوصله سوهان زده‌اند
.
وقتي هنوز حلقه‌ام زير باران بود ؛ ناخنم به ساحل رسيده بود ؛ و من لبه‌ي ابر را روي‌انگشت مي‌ديدم
.
من واقعاً گيجم. چقدر طول كشيد ؛ كه از تهِ دريا به خشكي افتادم؟ ؛ كسري از چشم به‌هم زدن؟
.
و به لحظه‌اي فكر مي‌كنم، ناچار ؛ كه به انتهاي جزيره خواهم رسيد ؛ و ناگهان، باز غوطه‌ور در آب
.
كاش «تصوير آهسته» مي‌شد گرفت ؛ وقتي كه اولين قطره‌ي باران ؛ دوباره «تــِپـّـی» به شيشه خواهد خورد
.
به‌بالا نگاه مي‌كنم، به‌ خشتكِ‌ پاره‌ي ابر ؛ حفره در حال تعمير شدن است ؛ و جلوتر، سايه‌ي ابر بر زمين پيداست
.
به پايان رسيدنِ يك ابر ؛ و آغاز دوباره‌اش در حضور تو ؛ حادثه‌اي نيست كه هرروز رخ دهد
.
نفس نمي‌كشم و پلك نمي‌زنم ؛ تا در ورودِ آني‌ام به ابرستان ؛ با جزئيات ببينم استحاله را
.
خُب، انگار در حال رسيدنم ؛ چندمتري مانده‌كه باران‌شروع‌شود ؛ يك . . .دو. . .سه. . .حالا
.

June 4, 2007

Public Alert: I'm Too Conservative To Liberally Insult Him

جلوه‌ای از وارستگی
تصویر سمت راست مربوط به یک نسخه‌ی خطی از اولین سری کارتون طنسی طاکسیدو است که اخیراً در ملایر پیدا شده و بار دیگر بر ساده‌زیخی و استغنای چاملی صحـّه می‌گذارد و نشان می‌دهد که او در ابتدا علاوه بر یقه و کراوات کلاسیکش، پیژامه‌ای هم داشته که بعدها، با خوی عارفانه‌اش از قید آن رها شده است.





اسلوگان
به مـدپـوشـان و مدپرستان بگویید آخرین مد، کفن است

دغدغه

دلم می‌خواد واکنش نشون بدم، ولی دقیقاً نمی‌دونم به چی.