October 30, 2007

One's need for loneliness is not satisfied if one sits at a table alone. There must be empty chairs as well

.
.
با تو هــرگــز ، بی‌‌ تو عــمــراً
.
-آدم‌ها یا تنها هستند، یا تنها نیستند
-آدم‌های تنها یا افسرده هستند، یا افسرده نیستند
-آدم‌های افسرده یا قبلاً دوتایی بوده‌اند و حالا افسرده شده‌اند، یا اول دوتایی و بعد افسرده شده‌اند
-آدم‌هایی که دوتایی شده‌اند، ممکن است افسرده باشند یا نه، ولی با افسردگی و بی‌افسردگی، ممکن است تنها باشند
-دوتایی‌گی یا ممکن است نتیجه‌ی تنهایی و افسردگی باشد، یا ممکن است خودش مسبب افسردگی و تنهایی باشد
-رابطه‌ی بین تنهایی و افسردگی و دوتایی‌گی فقط به کمک انتگرال فورمولیزه می‌شود که اگر یادتان باشد معلم‌های دبیرستان برای هر سوالی که بلد نبودند، دلایل انتگرالی می‌آوردند
-آدم‌های تنها ممکن است تنهای تنها باشند، یا اینکه دوتایی تنها باشند
-اگر دوتایی تنها باشند، ممکن است هر دو تنها باشند، یا اینکه فقط یکی از دوتا تنها باشد
اگر دوتایی باشند و هر دو تنها باشند، یا جهل مرکب است و به اجزای خودشان تجزیه می‌شوند، یا منفی در منفی، که هرچند مثبت نمی‌شود ولی تا ابد به خوبی و خوشی زیر یک سقف ... زیر سقف که نه، مثل دو تا تیرآهن کنار هم توی سقف
-اگر دوتایی باشند و یکی از دوتا تنها باشد، یا جنگ می‌کنند و هر دو برنده می‌شوند، یا جنگ می‌کنند و هر دو بازنده می‌شوند. نمی‌شود که فقط یکی از دوتا برنده یا بازنده شود
-اگر دوتایی و یکی تنها و هر دو بازنده باشند، یا صلح می‌کنند و دوتایی و بازنده باقی می‌مانند. یا صلح نمی‌کنند و تنهای تنها می‌شوند.
-حالا ما دو تا آدم داریم که تنهای تنها هستند. یکی‌شان را می‌فرستیم از میوه‌فروشی سر کوچه طالبی بخرد
-۱۸۰ درجه درجهت پادساعتگرد می‌گردیم
-آدم‌‌های تنهای تنها، یا شاد هستند یا شاد نیستند
-آدم‌های شاد، یا قبلاً دوتایی بوده‌اند و حالا شاد هستند، یا اول دوتایی و یعد شاد شده‌اند
-آدم‌هایی که قبلاً دوتایی بوده‌اند و حالا تنها هستند و حالا شاد هستند، ای‌ول
-آدم‌های تنها که شاد نیستند، یا بخاطر اینکه تنها هستند شاد نیستند که دوستشان ندارم و یا به دلیل دیگری شاد نیستند که مسئله‌ی حریم خصوصی‌ پیش میاد
-آدم‌هایی وجود دارند که همیشه تنها ‌اند، یعنی هیچ‌وقت دوتایی نبوده‌اند ولی ممکن است شاد باشند
-آدم‌هایی وجود دارند که هيچ‌وقت شاد نيستند، باید بروند دکتر
-آدم‌هایی وجود دارند که همیشه شاد اند، باید بروند دکتر
-[...]
-برای هر یک از گزاره‌های بالا، حالت سومی هم وجود دارد
.......

October 23, 2007

The Choob Of 2 Heads GOHized

نوشته‌ی زير طولانی است. اگر حوصله‌ی خواندن آن را نداريد به كامنتدونی رفته و اين عبارت را تايپ كنيد: وب آموزنده و نازی داری. به منم سر بزن



فـــرار بـــه جـــلـــو

اکنون که قلم در دست دارم و قلب سپید کاغذ را می‌درم، اون زمانا، حوالی حمله‌ی مغول یا جنگ چالدران یا هرچی، می‌گفتن «مرد است و اسبش» و خب در عصر معاصر این اسلوگان تبدیل شده به «مرد است و ماشینش» که البته این مثال بی‌مناقشه‌ای‌ست فارغ از ملاحظات اقتصادی، چنانکه در قدیم هم الاغ‌سواری امر شرافتمندانه‌ای بوده و امروز هم موارد عُرفاتیکی از «مرد است و نوکیا ۶۶۰۰» را مشاهده می‌کنیم و حتی وسائط حمل و نقل عمومی و این بود مقدمه‌‌ی من.

اگه با من نشس و برخاس داشته اید، که نداشته‌اید، حتما بارها به من تذکر داده بوده‌اید که چقدر رانندگی‌ام غير انساني و درپیتی است و خب، من مرغ طوفانم و نرود میخ آهنین در گوشْت (هرهرهر- تیکه هیئتی). ولی حقیقتش اینه که من از لحاظ کلی، بدجوری ترسو و محتاط ام و اگه رانندگی رو ندیده بگیریم، بزرگترین ماجراجویی عمرم حداکثر این بوده که وقتی پونزه شونزه سالم بود رفتم به پ گفتم باهام دوست می‌شی؟ اونم واسه اینکه از سرش باز کنه گفت من هر کاری که می‌کنم بابام باید بدونه و نمیشه، منم هفته‌ی بعدش تیپ زدم و رفتم دم خونه‌شون و زنگ زدم و باباش اومد دم در و گفتم سلام می‌شه با دخترتون دوست بشم؟ و بزرگا مردی بود او که گفت جسارتت قابل تحسینه، برو چند سال دیگه بیا صحبت کنیم که البته من یادم رفت که برم.

ولی جداً، من هنر خاصی که تو زندگی ندارم، اونقدرا هم عشق سرعت ندارم و حتی توی بازی‌های کامپیوتری هم نهایتاً تخصصم به بند و بساطای رژيمی، مثه همون ماین سوئیپر محدود می‌شه و کورس هم با کسی نمی‌ذارم ولی لامصّب خدای لایی کشیدنم! (فکر کنم این اولین علامت تعجبیه که تو لیمبو استفاده شده) اینم که گفتم از فواید مجازستانه ها، که استخون نداره و کنتور نمی‌ندازه، چون اگه الان رو در رو یا بغل به بغل و اینا بودیم شما قطعا ممکن بود خیال کنین که من یه «آقای كارشناس» متین و آراسته‌ی عبورکننده از بین خطوط‌ام. چون اینقدر حواسم هست که جلوی غریبه‌ها ضایع نکنم. ولی بهرحال مباهله از صدر اسلام مـُـد بوده و اگه ادعای لایی‌کشی دارین ساعت هفت امشب اول اتوبان نیایش منتظرتونم و اصلا هم احساس خز و خیل بودن ندارم چون آب دیگه از سر گذشته و ما هم که دو اقیانوس دوریم از همه‌جا.

ولی جداً یه نفر باید منو تاکسی‌درمی کنه ببینه این ویژگی مبتذل، که هنوز هم قلباً باور ندارم که مبتذل باشه، تخمَش از زیر کدامین بوته در من جوانه زده‌ست. چون به قول سعدی اصلا همه‌چیزمان به این یک چیزمان نمی‌آید. حالا نه بحث شکسته‌نفسیه نه برعکسش و بهرحال از وقتی که اینجام بخاطر کمبود امکانات، که ناشی از فرهنگ منحط رانندگی غرب است که از فرط رعایت قوانین و چیزای ایمنی، رانندگی را به امری حوصله‌سربر و شکنجه‌آور تبدیل کرده، همرنگ جماعت شده‌ام، ولی درمان نه، چنانچه در تعطیلات گذشته که آب دیدم، به همه‌ی بروبکس (هوئق) ثابت کردم که کماکان شناگر قابلی هستم و این آردی‌ها و پرایــت ها را چنان در هم می‌بافاندم که تمام سرها با تحسین به سمت من برمی‌گشت و.

تا اینجا همه‌ش مقدمه بود و شما مغبونی بیش نیستید. چون اصل مطلب همین دو سه خطیه که الان می‌نویسم. بنده، با سبابه‌ای بر شقیقه و شستی بر چانه، عمیقا معتقدم که اون سبک رانندگی، برای من نوعی فرار به جلو بوده. ما بطور سنتی و بطور مدرن در ایران اعتقاد داریم که دیگران گاریچی هستند و مثل گاو می‌رانند که البته تـفی‌ست سر بالا که برای فرار از تركش آن راهکارهای متفاوتی موجوده. یک عده تصمیم می‌گیرن مثل آدم رانندگی کنن که یا بالای شصت سال دارن یا مادر سه بچه هستن یا کلا در حال انقراضن. یه عده، آگاه و ناآگاه، همرنگ جماعت می‌شن که مذهب رسمی کشور همینه. یه عده هم مثه من فارغ از کانسپت‌های اخلاقی و مردمچیمیگنی، با یک حرکت مارپیچی از روی صورت مسئله رد می‌شن. یعنی چون برای حل این معضل به نتیجه‌ای نرسیده‌ن دست به عملیاتی می‌زنن که ظاهرا ضدحمله‌س ولی در عمل فرار به جلوئه چون پنجاه متر جلوتر بازهم آدم به خاکریزهای یه نیسان زامیاد می‌رسه و ... پایانی نداره این فرار به جلو. هم مسئله سر جاشه، هم راه‌حل از اول سر جاش نبود، هم زامیادهای دیگری خیلی شیک در انتظار مایند و هم من دیگه حوصله ندارم و بذار اینو هم لایی بکشم عجالتاً.

با استدلال‌های قوی من حتما شما هم یاد این شعر افتادین که به کجا چنین شتابان، گون از نسیم پرسید که خداییش ۹۹٪مون فقط تا همینجاش بلدیم ولی من خط بعدیش رو هم بلدم که به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم و خلاصتاً می‌شه گفت که هدف از رانندگی در ایران رسیدن به مقصد نیست یا اگه بخوام علمی و پاورپوینتی صحبت کنم، هدف ما رسیدن از نقطه‌ی الف (کپی‌رایت: نگین احتسابیان) به نقطه جیم نیست. بلکه هدف ما جیم زدن از مهلکه‌س با تحمل کمترین میزان تلفات عصبی و روانی. و لایی‌کشیدن یا فرار به ضلع شمالی جبهه‌های دشمن، یک راه حل فست‌فودی هست در اینجا. همه‌ی ما می‌گیم فست‌فود گـُه می‌باشد و همه‌ی ما با ولع می‌بلعیم (به جناس هنرمندانه‌ی جیم و جیم هم توجه کنید لطفا).

بازهم شما مغبونید چون آنچه در یک ربع گذشته خوندین فقط مقدمه بود و حواشی. در واقع من با الهام از کلیله و دمنه که چیزهای مهم را با مثال‌هایی از حیوانات، شیرفهم می‌کرد و با نظر به اینکه امروزه ماشین جای اسب را گرفته، یک بحث تمام استعاری راه انداختم و چالش و اینا، وگرنه با تقریب خوبی می‌تونم بگم که رانندگی من در این کائنات قشنگ، برای هیچ‌کس کوچکترین اهمیتی ندارد، جز برای سلطان غم‌هایم، مادرم و برای ابولی که پرایتش را فروخت و به گلدکوئست پیوست.

فارغ از همه‌ی این آکروبات‌بازی‌ها، حرفم این بود که گاهی از ایران رفتن هم، نوعی فرار به جلو است.

October 13, 2007

Being Sick of Healthy Stuff

.
.

یک-شایعترین شغل آماتوری کدام است؟
۱-شاعر
۲-کارشناس امور سیاسی
۳-بلاگدار
۴-مفسر فوتبال
۵-تئوریسین مسائل ثکصی

دو- تاریک‌ترین روز کدام است؟
۱-روز شکست یزدگرد سوم
۲-روز حمله‌ی مغول
۳-روز تاجگذاری/دستارگذاری شاه اسماعیل صفوی
۴-شب یلدا (گزینه انحرافی)
۵-امروز

سه- خوشمزه‌ترین نوشیدنی کدام است؟
۱-آب انار ترش با نمک
۲-آب طالبی یخمال
۳-کولای تـگـری
۴-شربت به لیمو
۵-شیرقهوه‌ی سرد

چهار-غایب‌ترین نوشته‌ی کائنات کدام است؟
۱-در باب کارتون‌های گربه‌سگ و کوتلاس
۲-در اهمیت «کاراکتر داشتن» و تفاوتش با «متفاوت بودن»
۳-وبنازیداریبهمنمسربزن
۴-در ستایش Self esteem
۵-در چگونگی تلفظ صحیح واژه‌ی نوستالژی، و تمایزش از رادیولوژی

پنج-بهترین نوع ته‌دیگ کدام است؟
۱-تـه‌دیـگ شیرازی (برنجی ضخیم و طلایی)
۲-تـه‌دیـگ سیب‌زمینی ماکارونی
۳-تـه‌چـینـگ
۴-تـه‌دیـگ نونی برشته
۵-تـه‌دیـگ نیمرو در رستوران‌های بین‌راهی یا درکه، که با قاشق از کف ماهیتابه‌ی «روحی» تراشیده شود (کپی‌رایت:صادق هدایت)
.
.

October 8, 2007

United Goshes Of Sentimentalia

.
.
در زندگی لحظاتی هست که هست و هیچ کاری‌ش هم نمی‌شه کرد و شلوغ هم نکن
.
.
هزار سال پیش، طرفای ساعت شیش که برنامه کودک تموم می‌شد و می‌‌پریدیم بیرون توی کوچه، تا ماجرای گراز آینه‌ای یا گوزن یه گوش رو برای هم باز‌خونی کنیم، اگه بر حسب اتفاق دخترها هم می‌اومدن که حرفای درگوشی بزنن یا یه کم کش‌بازی و لی‌لی کنن، رقابت داغی بین پسرها شروع می‌شد سر اینکه دوچرخه‌هامون رو به کدوم یکی از دخترا قرض بدیم که بعدشم خودمون نفس‌زنون دنبالشون بدوئیم که مثلاً‌ هواشون رو داشته باشیم و البته اصل ماجرا این بود که آهای مردم کائنات، ببینید که چه زیبارویی دوچرخه‌ی مرا می‌تازاند. انتخاب اول من، بدون برو برگرد همیشه آزاده بود و خب یه مشکل کوچیک وجود داشت، که انتخاب اول همه‌ی پسرا، اعم از کچل‌کرده و مودار، بدون برو برگرد آزاده بود که نبرد برای تنازع بقا رو پیچیده‌تر می‌کرد و باعث می‌شد همه‌مون به لطایف‌الحیلی مثل تافی گاوی و عکس‌برگردون متوسل بشیم، که دل آزاده رو بدست بیاریم و خب حالا که فکرش رو می‌کنم می‌بینم دلیل محبوبیت اون بین پسرا شاید چیزی فراتر از پوست شیری رنگ و بلوز سسامی استریت و موهای فرفری حنایی‌ش بوده. یعنی خیلی ساده می‌تونسته فقط این باشه که اون تنها دختری بود که گاهی اجازه می‌داد دوتـَرکـه سوار بشیم و این بخصوص برای پسرایی که آماده‌ی جوش درآوردن می‌شدن، خیلی مهم بود. بهر حال قبل از اینکه من بفهمم بوسیدن دخترا چیز خوبیه و به عکس زن‌های طلایی خوشحال در کنار دریا علاقمند بشم، خدا آتـاری رو آفرید و آزاده فراموش شد و یه روزی هم از اونجا رفتن.
.
از اون زمان تا حالا من دوسه‌چار بار دُرس‌حسابی آشق شدم که هر بار هم دوسه‌چار سال طول کشیده یعنی سرراست هفش‌ده سال و اینا. ولی علاوه بر اون، نیـهنـاه بار هم همینجوری، واسه اینکه دور هم باشیم، آشق شدم. اصلاً هم یادم نمیاد که اولین بارش کی بوده، شاید هفت سالگی اوشین، شاید اون دختر تایلندیه که با ژان کلود ون دام ریخت رو هم، شاید هم دختر دایی‌م یا هر دختر لاغر مردنی دیگه‌ توی فامیل. و به اینها اضافه کنید عشق‌های یک دقیقه‌ای رو. دخترهایی که از توی پیاده رو، توی شلوغی صف، توی ماشینی که با سرعت رد می‌شه، توی ویدئوکلیپ‌ها و تبلیغ‌ها یه لحظه خودی نشون می‌دن و بدون اینکه ما رو ببینن با همون لبخند ابدی‌شون دور می‌شن بدون اینکه بفهمن که در طی شصت ثانیه‌ی آینده، قبل از اینکه برای هميشه فراموش بشن،‌ چه غنجی و چه بند و بساطی به پا خواهند کرد. اینا خودشون چندین دسته هستن مثلاً‌ بعضیا فقط از پشت سر دیده می‌شن و ممکنه فقط آشق کفشای سبزشون بشیم، بعضیا از روبرو دیده می‌شن که طبعا امکانات بیشتری برای آشق‌کردن وجود داره و بعضیا رو در حقیقت اصلاً‌ نمی‌بینیم، چون قبل از اینکه اولین پیام به مرکز بینایی در ناحیه‌ی اکسی‌پیتال برسه، چراغ سبز شده. البته من خودم الان دیگه در زمینه‌ی علوم احساسیعاطفی به مرحله‌ی اشراق رسیدم و مثلاً‌ می‌دونم که دخترا به سوتین نمی‌گن کرست یا اینکه دینگـُل‌ودینگـُل توی شلپ شولوپ استخر و اينا، بر خلاف افسانه‌های رایج اصلاً کار باحالی نیست. ولی حالا اگه یه جـنّ‌وپـری بیکاری پیدا بشه که همه‌ی این یه دقیقه‌ها رو با هم جمع بزنه و آمارش رو به ما هم بده... خب، نمی‌دونم اون آمار به چه دردی می‌خوره، بخصوص که همین دو ساعت پیش هم که داشتم می‌اومدم اینجا یه دختری رو اون دست خیابون دیدم که داشت می‌دوئید و هم بلوزش نارنجی بود و هم موهاش یه جور خوبی هی تکون می‌خورد و این ور اون ور می‌رفت.
.
.

October 6, 2007

In Cold Blood Liars: Eyes




در ستایش عینک آفتابی

خیلی بیشتر از روزی سه ساعت دمبل زدن می‌تونه به آدم قدرت بده. خیلی بیشتر از روزی سه ساعت مشاوره‌ی مغزی می‌تونه به آدم اعتماد بنفس و امنیت بده. خیلی بیشتر از روزی سه ساعت جلوی آینه چسان‌فیسان کردن می‌تونه باعث خوش‌تیپی و جذابیت بشه. در حد شورت، حیاتیه و در حد کفش، شخصیت ایجاد می‌کنه. به تنهایی یه پیراهن ون-هوزنه که کرده‌باشی‌ش توی یه لی‌وایز جا‌افتاده. قلمروی شخصی، هاله‌ی دست‌نیافتنیگی، پناهگاه نامریی، سایبانی نه فقط برای چشم، برای هر آنچه که نمی‌خواهیم بیرون ریخته شود و دیده شود، یا می‌خواهیم بیرون ریخته شود و متفاوت دیده شود. با خیال راحت نگاه می‌کنیم و خیالمان راحت است که نگاه می‌کنند. در بالاترین طبقه‌ی برجی با پنجره‌های آینه‌ای می‌ایستیم و بیناتر از همه، به اعوجاج جهان لبخند می‌زنیم. قضاوت می‌کنیم و نمی‌توانند قضاوت‌مان کنند. فارغ‌البال، عاشقانه، وحشت‌زده، نکبت‌آلود، تفلون‌وار،... می‌نگریم، و نمی‌فهمند. دروغ می‌گوییم، و نمی‌فهمند. می‌ترسیم، و نمی‌فهمند و دست‌های بالای دست‌مان کم می‌شود. پادشاه لـُخته و تو لـخت نیستی.


در نکوهش عینک فتو‌کرومیک

این نشان ابدی معلّمدینیپرورشیگری، سمبل ایران‌شمول هزبُـلمَنشی، لوگوی دوبعدی تعهد آبکی، ری‌بن‌پرسول‌ نیروهای ارزشی، استریوتایپ کاراکتر برادر.سید.حاجی، این آخرین حلقه از سلسله مراتبِ کت‌شلوارطوسی‌ویقه‌اسکی‌زرشکی. بیس و هفش سال پیش عینک آفتابی به استیگمای صوصولیسم بدل شد و در ردیف صور قبیحه و مکروهات و ضدّ‌یت با بند و بساط قرار گرفت. بی‌دلیل، و یا احتمالاً به این دلیل که یک خری اون اول برای خودشیرینی یا دیگرمالی، یک زری زده، هنوز که هنوزه ازش پرهیز می‌کنن، و به جاش یه آلترناتیو کجدار و مریز پیدا کرده‌ن که نه دین رو به خطر بندازه و نه خدای‌نکرده، رنگی از خوش‌تیپی داشته باشه. کلاه کاهنانه‌ای‌ست بر سر. و حتی حالا که نجاست عینک آفتابی از بین رفته، با چنان میل وافر و انکارناپذیری بهش چسبیده‌ن که ... ریدم به عینک مقدس فتوکرومیک.