November 30, 2007

Inertia and momentum have gone fishing

.
.
پدرم
پشت دو بار آمدن چلچله‌ها
پشت دو برف،
روضه‌ی رضوان
به دو گندم بفروخت


از زانو به پایین، پا ندارم. یه روز افتادم تو جوب و پاهام لجن‌مال شد. قطع‌شون کردن و پیچیدن لای روزنامه، دادن دستم. گفتن برو خدا رو شکر کن با کله نرفتی تو جوب. منم رفتم خدا رو شکر کردم. البته سر راه یه سوسیس بندری هم زدم. ای‌ول. بعدش دو تا پام رو همون‌جوری با صندل و پشم و پیل انداختم توی دو تا حلب ۴/۵ کیلویی روغن هیدروژنه‌ی قـو انتخاب کدبانو. رفتم داروخونه الکل گندم خریدم، با بچه‌ها نشستیم با جیگر و ماس‌خیار و آب زردآلو خوردیم. الکی گفتم. تنهایی خوردم. سک خوردم. قوطی‌های روغن رو با الکل صنعتی و ادوکلن تروساردی لب به لب کردم. سه روز بغل تخت بودن، ولی آب دماغم هی راه می‌افتاد و هی سرم گیج می‌رفت. سه سالی هست که ته انباری‌ان، البته گاهی سر می‌زنم. الان با اینکه قدم یه متر اینا کوتاه‌تر شده، دیگه از فکر اینکه بخوام دوباره پا بکنم پام اومده‌م بیرون. بحث نیمه‌ی خالی لیوان نیست ها. یه جور انتخاب شخصیه. روش فکر کردم. وگرنه که می‌ذاشتم‌شون تو فریزر واسه روز مبادا. مثلاً الان سر زانوهام همیشه یه مور مور کِـیف‌داری داره، عین وقتی یازده سال‌مون بود و با دوچرخه می‌خوردیم زمین و بعد که زخم و زیل‌ش داشت خوب می‌شد، هی می‌خواستیم اون ته‌دیگ روش رو بکنیم. یا اینکه خب، دید زدن زیر دامن دخترا خیلی راحت‌تر شده. الان بیرون که می‌رم دو تا کاسه‌ی پلاستیکی ملایرپلاست می‌کنم پام. حال می‌ده. تلق تلق می‌کنم و مثه اردک راه می‌رم. مردم هم حال می‌کنن. یا می‌گن آخخخی و لبخند مسیح‌وار می‌زنن، یا می‌زنن تو دهن بچه‌هاشون که هرهر می‌کنن، یا سعی می‌کنن زوری پول بدن که یه بار زوری هزار تومن گرفتم که بعدش، اگه ریـا نشه دادم‌ش به یه فقیری که یه پا نداشت. البته تا بیخ رون بود ها. بعضیا هم وجودش رو ندارن. روشون رو می‌کنن اون‌ور، یا می‌رن اون دست خیابون. خیلی عن‌ان. حالا که حرف‌ش شد، دوست دخترم هم خیلی عنه. می‌خواد قلم‌مو رو بکنه تو دهنش و نقاش بشه. دو تا دست نداره. می‌گه از نوریکو الهام گرفتم. همون فیلم ژاپنیه که دهه‌ی شصت اگه تاسوعا می‌خورد به جمعه، شبکه‌ی یک نشون می‌داد. خودم که قسم خوردم نه توی ماراتون شرکت کنم، نه برم کوهنوردی. همون کارایی رو که توی دورانِ پــا می‌کردم، الان هم می‌کنم. اون موقع‌ها زورم می‌اومد تا سر کوچه برم بستنی مستنی بخرم، الان هم زورم می‌آد. اون موقع‌ها اگه دوست دخترم دو تا دست نداشت و می‌خواست با دهن نقاشی کنه باهاش به هم می‌زدم، الان هم با این به هم می‌زنم، بعداً شاید. حوصله‌ی قهرمان بودن رو ندارم. می‌خوام زندگی‌م رو بکنم. فوق‌ش دیگه بخوام پینگ پنگ بازی کنم. البته اگه کسی پایه باشه. هاها. تیکه انداختم بهتون. منظورم یه چیزی مثه سه‌پایه‌س که قدم برسه به میز. ای‌ول.

November 17, 2007

The Sad Thing About Being God Is The Impossibility Of Dining Out With Your Folks

.
.
و خــداونــد بـــلال را آفــریــد
.
دخترها سه دسته‌ان، وقتی توی رستوران با یکی قرار دارن. دسته‌ی اول می‌گن هرچی تو بخوری منم همون رو می‌خورم. دسته‌ی دوم اهل برگ و کوبیده نیستن و تحت هر شرایطی جوجه کباب سفارش می‌دن و هیچ‌وقت سالاد رو هم فراموش نمی‌کنن. به سراغ دسته‌ی سوم بروید.

پسرها سه دسته‌ان، وقتی توی رستوران با یکی قرار دارن. دسته‌ی اول می‌گن هرچی تو بخوری منم همون رو می‌خورم. دسته‌ی دوم اگه طرف‌شون جوجه کباب سفارش بده، روشون نمی‌شه کوبیده سفارش بدن که مثلاً ارزونه و برگ می‌خورن، یا در حالت فاجعه‌آمیز کلاً‌ کوبیده دوست ندارن. به سراغ دسته‌ی سوم بروید.

دخترها سه دسته‌ان، وقتی توی رستوران با یکی قرار دارن. دسته‌ی اول می‌گن من یه برگ برام زیاده و از مال من هم بخور و شما ذوق می‌کنید. دسته‌ی دوم می‌گن اگه یه برگ برات کمه یه سیخ کوبیده اضافه هم بگیر و شما ذوق می‌کنید. از دسته‌ی سوم دوری کنید.

پسرها سه دسته‌ان، وقتی توی رستوران با یکی قرار دارن. دسته‌ی اول کوبیده‌ی خودشون رو سفارش می‌دن و شما رو هم آزاد می‌ذارن که هرچی می‌خواین سفارش بدین. دسته‌ی دوم کوبیده‌ی خودشون رو سفارش می‌دن و بعد با علم به اینکه شما حداقل یک سوم از غذاتون رو نمی‌خورین که می‌مونه واسه اونا، با شانتاژ و سابوتاژ نظر شما رو از جوجه به برگ برمی‌گردونن. از دسته‌ی سوم دوری کنید.

دخترها سه دسته‌ان، وقتی توی رستوران با یکی قرار دارن. دسته‌ی اول پلو سفارش نمی‌دن چون رژیم دارن و نمی‌خوان چاق بشن ولی اگه نصف پلوتون رو تعارف کنید بدون مشکل خاصی قبول می‌کنن و کره هم می‌مالن روش. دسته‌ی دوم پلو سفارش نمی‌دن که روژلب‌شون خراب نشه و جوجه رو به قطعات نانوگنجشکی تقسیم کرده و و خیلی شیک و ملیح می‌خورن. به سراغ دسته‌ی سوم بروید.

پسرها سه دسته‌ان، وقتی توی رستوران با یکی قرار دارن. دسته‌ی اول حدود یک‌سوم از پلوشون رو بعنوان کلاس کار، نخورده باقی می‌ذارن و به محض خداحافظی با طرف می‌رن فلافل می‌خورن. دسته‌ی دوم توی چلوکبابی، بیف استروگانف سفارش می‌دن و شب با دوستای دیگه‌شون می‌رن فلافل می‌خورن. به سراغ دسته‌ی سوم بروید.

دخترها سه دسته‌ان، وقتی توی رستوران با یکی قرار دارن. دسته‌ی اول می‌بینن شما هر دو تا گوجه‌تون رو خوردین و یکی از گوجه‌های خودشون رو داوطلبانه به شما می‌بخشن. دسته‌ی دوم می‌بینن شما هر دو تا گوجه‌تون رو خوردین و حاضر نیستن گوجه‌شون رو به شما ببخشن، ولی گارسون رو واسه گوجه اضافه صدا می‌کنن. از دسته‌ی سوم دوری کنید.

پسرها سه دسته‌ان، وقتی توی رستوران با یکی قرار دارن. دسته‌ی اول از همون اول گوجه اضافه واسه خودشون سفارش می‌دن که دیگه هی اضطراب نداشته باشن که گوجه کم بیاد. دسته‌ی دوم اگه برحسب اتفاق طرف‌شون وسط غذا بره «بانوان»، حتما بطور نامحسوس به گوجه‌ش دست‌پُرت (بر وزن داش‌پُرت) می‌زنن. از دسته‌ی سوم دوری کنید.

دخترها سه دسته‌ان، وقتی توی رستوران با یکی قرار دارن. دسته‌ی اول دهان‌شون فقط با غذا مشغوله و چشماشون عاشقانه به شما خیره شده. دسته‌ی دوم دهان‌شون با شما عاشقانه حرف می‌زنه و چشماشون چشم شما رو می‌پــّـاد که به دخترای میز بغلی خیره نشین. به سراغ دسته‌ی سوم بروید.

پسرها سه دسته‌ان، وقتی توی رستوران با یکی قرار دارن. دسته‌ی اول دهان‌شون با شما عاشقانه حرف می‌زنه و هم‌زمان چشماشون عاشقانه به شما خیره شده. دسته‌ی دوم دهان‌شون فقط با غذا مشغوله و به محض اینکه چشمای شما هم با غذا مشغول بشه، به دخترای میز بغلی خیره می‌شن. به سراغ دسته‌ی سوم بروید.

دخترها سه دسته‌‌‌ان، وقتی توی رستوران با یکی قرار دارن. دسته‌ی اول اگه جوجه‌شون زیادی خشک باشه، بدون اینکه شما رو وارد قضیه کنن گارسون رو صدا می‌‌زنن و با آرامش ازش توضیح می‌خوان. دسته‌ی دوم اگه جوجه‌شون زیادی خشک باشه خیلی کول با قضیه برخورد می‌کنن و تا آخر شب شما رو بخاطر رستورانی که انتخاب کردین دست می‌ندازن. از دسته‌ی سوم دوری کنید.

پسرها سه دسته‌ان، وقتی توی رستوران با یکی قرار دارن. دسته‌ی اول اگه احساس کنن که شما دارین با جوجه‌تون منّ و منّ می‌کنین، ازتون می‌پرسن زیادی خشکه؟ و بعد گارسون رو صدا می‌زنن. دسته‌ی دوم اگه کباب‌ خودشون زیادی خشک باشه، خیلی کول برخورد می‌کنن و می‌گن منم ریدم با این رستوران انتخاب کردن‌ام و از شما قول می‌گیرن که بعدش با هم برین فلافل بخورین. از دسته‌ی سوم دوری کنید.
.
.

پ.ن: از هر دسته‌ای که هستید، به اندازه‌ی یک بستنی و یک بلال جای خالی نگه‌دارید و یا با استفاده از قانون ظروف مرتبطه، مطمئن شوید که در زمان لازم، جا خالی می‌شود.
.

November 12, 2007

Eye Ams & Eye Am Nuts

..
.
امشب روح دختری بیست ساله در زانوان من فــُسـیـپـخ کرده
.
.
چشم‌ها را زیادی بزرگ کرده‌ایم. توانایی و استعداد‌شان را. زیاده‌روی کرده‌ایم و تقصیر کسی هم نیست. شاید اگر ته نخ را پیدا کنیم به کارمند دون‌پایه‌ای در اداره‌ی ثبت احوال شهرستانی دور از مرکز برسیم که مهم هم نیست. چون به هر حال چشم‌ها حرف می‌زنند. کمی حرف می‌زنند، با لهجه‌ای دوردست. چند کلمه‌ای بلدند، منّ‌ومنّ‌ کنان. شاید چند بیتی هم شعر بدانند. ولی در همین حد. غزل و قصیده نمی‌سرایند. سخنرانی نمی‌کنند. چیزکی زمزمه می‌کنند. گاهی نامفهوم، گاهی ناراست، گاهی هرز. و هرجا که لازم بدانند از این‌که این‌همه تحویل‌شان می‌گیریم، سوءاستفاده می‌کنند و دست ما را در پوست گردو می‌نهند. و به هر حال چشم‌ها را می‌توان خواند. چیزهایی هست و باید باشد که دست و پا شکسته می‌توان خواند. چاپ سنگی، کاغذ کاهی، باد و باران خورده، شکننده و زرد. ولی کتاب نیست. شیرازه ندارد. قصه ندارد. ماییم که قصه می‌سازیم، که تفسیر می‌کنیم چشم‌ها را. ماییم که بیرون می‌کشیم خرگوش‌های بی‌شمار را از این کلاه شعبده‌‌باز. ماییم که الهام می‌گیریم، گاهی چیزی که می‌خواهیم را، گاهی چیزی که نمی‌خواهیم را. و نگاه نمی‌کنیم که چشم‌ها خمیری‌اند. ما به آن‌ها شکل می‌دهیم با نگاه‌مان، با مغز و چانه و با دهان‌مان. و برایمان مهم نیست که با پلک‌زدنی می‌ماسند و به تاقچه‌ها و موزه‌ها نمی‌رسند. و نگاه نمی‌کنیم که چشم‌ها شیشه‌ای‌اند. تیله‌اند. برق می‌زنند. ولی کور که نمی‌کنند. شوک که نمی‌دهند. نور بی‌آزار ده وات. مثل چراغ قوه‌هایی که دوم راهنمایی می‌ساختیم. بهتر از هیچ. و بهتر از شمع. برای کافه‌‌ی کوچکی کافی‌ست و برای جشنی بزرگ کم است. و آن‌همه نوری که می‌آید و می‌بینیم، عکسی‌ست از نور در سر ما، نه در چشم‌های کسی که نگاهش می‌کنیم. عکسی‌ست که قبلاًها رتوش می‌شد و حالا فتوشاپ می‌شود و از پادگانی فراموش‌شده برای معشوقه‌ای دلتنگ فرستاده می‌شود و دنیای معشوقه را روشن می‌کند. ولی خب، اگر ما و معشوقه، همه‌ی این‌ها را هم بدانیم، باز چیزی عوض نمی‌شود. دنیا تاریک نمی‌شود. چشم‌ها و نورها در طبیعت در تعادل‌اند. مقدار کلی چشم و نور در جهان ثابت است، به هم تبدیل می‌شوند و با هم کنار می‌آیند. فقط در زنگ تفریح بین فیزیک و نقاشی، که به این دیوار سفید نگاه می‌کنم، یادم می‌آید که از چیزی پشیمان‌ام. هزار سال پیش درباره‌ی چشم‌های کسی شعری سرودم، بلند، خیلی بلند، با هزار تشبیه عجیب و غریب، با هزار استعاره‌ی دور و رنگارنگ. و همین پشیمانم می‌کند. کسی مرا تهدید به مرگ نکرده بود و کسی قصد نداشت فیلم خصوصی ما را تکثیر کند. من آگاهانه نوشتم. من از این پشیمانم که نمی‌فهمم چرا پابلو نرودا لم داد و گفت چشم‌هایت برای صورتت بزرگ است‌ و من دو تا کپسول گاز انداختم روی دوشم و زیرزمین کلمات را به سختی کلنگ زدم تا چشمان او را بیرون بکشم. همان چشمانی که خیلی ساده، روبروی من نشسته بود و انار دون می‌کرد. من عرق ریختم و می‌خواستم چیزی بگویم که خیلی شدید باشد که خیلی شدید خوشحالش کند که کرد. ولی حالا که پشت هزار سلسله جبال چشم، بر این جای سفید ایستاده‌ام، خوب است بداند، اگر قرن‌ها بعد از این‌جا رد شد و چشمانش هنوز سویی داشت و نارنجی را از قهوه‌ای می‌فهمید، خوب است بداند که چشمانش زیبا بود، خیلی زیبا بود. ولی هرگز دوزخی گداخته از نقره و نور،‌ که راهبان را به بیراهه می‌کشد، نبود.
.

November 1, 2007

WARMELON

.
.
تابستان خود را چگونه گذراندید
.
به نام خداوند. اسم من ازموسیس است و من در کلاس سوم دبستان درس می‌خوانم. اسم پدر من حاجموسیس است و او مرد بسیار بـامـطـلـع و بـاعقایدی است. یک روز در وسط تابستان پس از آنکه من شیطانی کرده بودم و پدرم از من با لقد و سیم پلوپز انتقاد کرده بود و ما در بالکن روی زیلو نشسته بودیم و هندونه‌ی خنک می‌خوردیم که خداوند برای ما فراهم کرده بود و آب هندونه از دهان‌مان بر روی زیرپـیـرنـی‌های تریکوی سفيد وعرق‌کرده‌‌مان سرازیر بود و من دیدم که دارم از حاجموسیس عقب می‌مانم، تصمیم گرفتم با یک سوال مذبوحانه و گازانبری بر وی که همچون ملت شهیدپرور، شدیداً در صحنه بود،‌ و بر قاچ‌های باقیمانده مستولی شوم:
- پدر، آیا روزی می‌رسد که در هیچ‌جای هیچ‌جای دنیا کسی را اعدام نکنند؟
و مترصد آن بودم که وی بنا به عادت معهود، سخنرانی کاسترولار خود را بیاغازد. اما حاجموسیس زرنگ‌تر از این حرف‌ها بود و ضمن آنکه قـاچـفـصـل جدیدی را در دفتر صیفی‌جات رقم می‌زد،‌ همچون قرقی پاسخ داد:
- بله
شاید دانش‌آموزان بافهمیده و باعزیز فکر کنند که من قاچی را که تمام کرده بودم به نشانه‌ی صلح بسوی گربه‌ی فرضی روی دیوار پرت کردم از لحاظ سفیدی پوست هندونه، و جهت کلاس تواشیح از میدان خارج شدم. اما چنان پدری را چنین فرزندی می‌باید كه من در کمال خونسردی یک قاچ گنده در بشقابم گذاشتم و قاچ دیگری را مستقیما به سوی دهان بردم و با قیافه‌ای بسیار علاقمند به آسیب‌شناسی جوامع بشری و پدیدارشناختی انحطاط ایدئولوژیان، پرسیدم:
- پس یعنی روزی می‌رسد که در هیچ‌جای هیج‌جای دنیا کسی را نکشند؟
قرقی:
- نه
و ما از این مقوله نتیجه می‌گیریم که تابستان فصل خیلی مهمی است از نظر هندونه و هاجموسیس، ولی ما باید دقت کنیم که خداوندِ جالب، چهار فصل آفریده که همگی آنها مهم هستند از لحاظ همان مسئله‌ای که من بعلت اینکه خانم صیادی گفته است در انشاهایمان شعار ندهیم آن را نمی‌گویم و من با حرکت مخصوصی که با ابروها و عضلات صورتم انجام می‌دهم به آن اشاره می‌کنم و شما می‌فهمید و این بود انشای من.
.