.
.
در ستايش زخمخوردگی
.
.
سالها بعد، سرهنگ آئورلیانو بوئندیا، ایستاده در برابر جوخهی آتش، بعد از ظهر دوردستی را به یاد آورد، که پدرش او را به کشف زخمهايی برده بود، كه مثل خوره روح را نمیخورند و نمیتراشند؛ خوب میشوند و اِسكار بجا میگذارند.*
اون موقعها وسعمون در این حد بود که هفتهای یکبار، ظهر، از راه دانشگاه سه کورس تاکسی سوار شیم و یه کم هم پیاده بریم تا چلوکبابی ارمغان توی خیابون منوچهری و دوتا چلوکباب سلطانی بگیریم با یه پرس هم از غذای روزشون که میتونست قیمه، فسنجون، یا لوبیاپلو باشه و با هم نصفش میکردیم. خوشاشتها بود و از کبابش چیزی نمیماسید، ولی طبق قرار دادی نانوشته، نصف گوجهش رو میداد، که عالی بود.
اینکه از بین همهی چلوکبابیهای جهان، اونجا شده بود پاتوق ما، دلیل خاصی نداشت. چون همیشه قبلش تصمیم میگرفتیم که این دفعه دیگه بریم یه جای دیگه، ولی طبق این اصل فوتبالی که آدم نباید به ترکیب تیم برنده دست بزنه، دوباره سر از منوچهری در میآوردیم. البته قیمتهاش که اونقدرا گرون نبود هم، موثر بود ها، ولی اگه صرفاً دنبال جای ارزون بودیم، اون چلوکبابی نزدیک تقاطع وصال-انقلاب، پنگوئن، دلفین یا یه حیوون دیگه تو همون مایهها، ولی نه موبی دیک، که ارزونتر بود.
من همینجوریش هم همیشه گرممه و زود عرق میکنم. دیگه حسابش رو بکن توی گرمای چهل درجه، روی چرم قلابی گُر گرفتهی صندلی عقب تاکسیای که همهچیش به یه چس بند بود و دستگیرهی شیشهبالابر رو هم کنده بود که نتونی شیشه رو از حد اون پونزده سانتی که خودش تعیین کرده پایینتر بیاری، وقتی دستم رو میذاشتم روی پای راستش، طبیعی بود که داغ شدن کف دستم مثل این دستای خونی زمان انقلاب که میمالیدن به دیوارا، یه سایهی نمناک روی شلوارش درست کنه.
بطور معمول یکی از دلمشغولیهای آدمی اینه که دستش رو کجا بذاره، اگه به عکسای تکی خودمون، در گذر زمان نگاه کنیم، بخصوص جاهایی که جیب شلوار، گردن رفیق، یا نردهای در پسزمینه وجود نداره، این مشکل خودش رو به خوبی نشون میده. در محیطهای عمومی، مناسبترین جا برای دست، سطح فوقانی ران است، ران او، به نحوی که انگشت کوچک، تماس خفیفی با چین کشاله پیدا کنه. به این صورت، آدم ضمن برخورداری از لذتی نجیب، در نقطهی تعلیق تشنه میمونه، و در مقابل، اونقدر هم شديداللحن نيست كه به چشم ناظر لَخت، تجاوز بنظر برسه. دست باید ثابت بماند، نه آنکه مالیده شود، یا فرو رود.
ساعت سه میرسیدیم خونه و قبل از هر کاری آب طالبی درست میکرديم. از لحاظ کلی، طالبی ۹۹٪ آبه و ۱٪ رنگ و بو. بهترین روش برای درست کردن آب طالبی اینه که طالبی رو همون موقعی که میخری پوست بگیری، تیکه کنی و بذاری توی فریزر که تبدیل به یخ سبزرنگی میشه. در عوض یخچال هم بوی آبمیوهفروشی و انقلاب نمیگیره و وقتی هم طالبیها رو با شکر میریزی توی میکسر، دیگه لازم نیست یخ اضافه کنی و غلظتش هم خیلی زیادتر از مال بازار میشه. بعد هر وقت لازم داری، سی ثانیه میذاری توی مایکروویو که یخش یه ذره شل بشه و بعد مخلوطكن و... آمادهس. جوریكه با یه کم بیاحتیاطی، ممکنه سقف دهن قانقاریا بگیره و بترکه.
اینکه بعدش چیکار میکردیم و چی پیش میاومد، تابع قانون يـــلخ بود. اون روز هم نمیدونم چهها کرده بودیم که رسیده بودیم به اون لحظهای که خونه در حال کبود شدن بود و هنوز هم پا نشده بودیم چراغ روشن کنیم. تلویزیون روشن بود و نگاه میکردیم. واقعاً نگاه میكرديم. دستم روی شکمش بود و بیهدف میچــمیدم و توی بیشه ول میگشتم، که دورتر از مهرهها و دندهها، یکدفعه رسیدم بهش، و خيلی خونسرد و سنگين، شوكه شدم. انگار یه کرم ابریشم بود، یا هزارپا ، شایدم یه بچهمارماهی ، درست نمیدیدم که. ولی یادم نمیره که چطور وقتی دستم لغزید روی پهلوش، تمام تنش سفت شد، بالشتك ساق پاش برجسته شد و ناخنش رفت توی بازوم. زیر سرانگشتام چیزی شروع کرده بود به زنده شدن، به تپیدن.
عمل کلیه در هفت سالگی، یه اِسکار جراحی به طول ۱۲/۵ سانت و عرض ۴ میل روی پهلوی چپ، یه کم برجسته و ناهموار، ولی نرم و فرّار، یه کم سفت تر از بافتهای دور و بر، یه کم روشنتر از پوست تنش که خیلی تیره بود، با یه تهمایهی مبهم قرمز و صدفی، در دوردست کمرگاه، توی پستوی دنجی از پهلو، جایی که تا چشم کار میکنه بايد انتظار شنزار و تپههای شنی رو داشت. و من بارها سرخوش و سوتزنان از گذرگاههای اون حوالی رد شده بودم بیاينكه چيزی كشف كنم، جز كُركهای طلايی نامريی. خب، هنوز تنش رو ناشی بودم، هنوز تنش رو تازهکار بودم.
هشدار: خطر رمانتیسیسم و اسپویل در پاراگراف بعدی
اسکار تبدیل شد به عضوی از بدنش، برای من. استیگماتایی که بر هیچ بدن دیگری یافت نمیشد. شناسنامه شد. مُهر خورده بود، مهری که زمانی با سیم و سرب بخیه زده بودند. هویت پیدا کرد و به بدنش، به پوست، به انگشتانی که پوست رو لمس میکردن، هویت داد. آرام و ناگهان، زیباتر شد. عروطیسمی امروزی، شهری پیدا کرد، با ردپایی از یک حادثهی شهری. دست میزدی و میلرزوند، صورتت رو میچسبوندی و میسوزوند، نفس میکشیدی، و تو رو تا نفسنفس میکشوند. خودش رو به تمام بازیها و سفرهای دونفره میکشوند. از هر شاهراه، از هر کورهراه، که شروع میکردیم، خسته و ناخسته، به این پرچین پهلو میرسیدیم. رازی نداشت. رو بود. هیچ خاطرهی دراماتیک، هيچ خارش استعاريكی، زیرش، درونش پنهان نبود. درونای نداشت اصلاً. با شکل بیادعا و سادهای که داشت، با حضور بیطمطراق و دور از دسترسش، بالفطره جذاب بود. نشانای، حکشده با تیغ، که هر بار از او باز میگشتم، به گردن میآویختم. خالکوبهای، از جنس رگ و پی، که نمیشد بر تنهای دیگر، پهلوهای دیگر، کـیـچاش کرد، فِـيـكاش كرد. کتیبهای، بیرونآمده از خاکی هزارساله. خاک دوران جنینی، مثل هر کتیبهی دیگری از تن، مثل سینه، مثل گردن.
مدتها بعد، ايستاده در برابر دو ليوان آب طالبی تگری، ما کرش کراننبرگ رو با هم دیدیم. شهوتی كه تصادف، له شدن، مثله شدن، به بار میآورد. ماشينهايی كه مثل شواليهها سوی هم میتازند و مچاله میشوند، تيغههای استيل كه رانها و كتفها را میشكافند و تا دل استخوان فرو میروند. آدمهايی كه تخريب میشوند و درد میكشند، و بر خرابهی خونين و مالين بدنهایشان، لای آهنپارهها به هم میپيچند و برهم فرو میروند و ارضا میشوند و لذتی نامعمول و شورمزّه را تجربه میكنند. لذتی كه در درد و رنجی تازه، كه همچنان دود میكند و بالا میرود، احاطه شده.
چوب زيباست، و آتش، و شعله، و خاكستر.
تن زيباست، و زخم، و درد، و اِسكار.
نه همهی اينها، نه هميشه، نه بی مدارا و اغماض.
*جملهی اول صد سال تنهايی
.
نوشتههایی از سـر سيری كه ممكنه دروغ، توهـّم، يا كلاً بیربط باشن. نوشتههايی همينجوركی كه چيزی رو اصلاح، اثبات، يا منفجر نمیكنن. نوشتههايی متظاهرانه، از علاقههای معمولی ، خوشیهای ساده، و لذتهای بديهی
September 21, 2008
September 18, 2008
Once Upon A Time, There Was A Species
.
.
فراسوی نیک و بد
.
.
همهروزه ایمیلهای فراوانی دریافت میکنم که میخواهند بدانند دلیل مخالفت و مبارزهی جهانی من با بادی بیلدینگ چیست. در این راه حتی گروهی هستند که با خطاب کردن من با عناوینی همچون نیقلیون، ریقو و گوزبالاقتپه، تلاش میکنند شور مبارزه را در من خاموش کنند. زهی خاماندیشی.
وقتی از حلقهی گمشدهی داروین صحبت میکنیم، معمولاً اینطور تصور میشود که ما دنبال یک حلقهی حلبی نیمه-حیوانی میگردیم که حدفاصل گوریل تا آدم را پیموده باشد. اغلب فوری یاد نئاندرتال میافتند و گمان میبرند که با کشف فسیلها و آت و آشغالهای جدید، بالاخره معلوم میشود که کی و چگونه از حیوان به انسان تبدیل شدیم و از کجای کار دیگر میمون نبودیم. اینجوری نیست کلاً. از این کارتون خمیریها که نمیسازیم.
با سوادی در حد کتاب علوم سوم راهنمایی هم میشود فهمید که تکامل و انتخاب طبیعی، واقعاً وجود دارند و به خوبی بخش اصلی راهی که آمدهایم را نشان میدهند ولی سوالهای زیادی را هم هنوز پاسخ ندادهاند. در مقابل، با سوادی در حد کتاب دینی چهارم دبستان هم میشود باور کرد که کائنات و موجودات در شیش هفت روز خلق شدند و دیگر سوالی نپرسید.
بعد از هفتهزار سال ما فقط دو راه مجزا پیش پای خودمان گذاشتهایم که بفهمیم از پشت کدام بوته به عمل آمدهایم و این سادهانگارانه است. آفرینشیسم و تکاملیسم هر دو ناقص و سادهانگارانهاند، چون ته ندارند و مینیمالیسم آنها برای توضیح چطوشدکهایطوشد جوری کودکانه است که به درد فیلمنامهی معقولی برای فیلمی از کانون پرورش فکری در دههی شصت میخورد. هیچ روایت رازآلود و فرضآلودی، چه کاسمولوژیک باشد، چه لاهوتوناسوتیک، کافی نیست برایمان چون حوصلهی دزد و پلیسبازی نداریم. و تا وقتی که معلوم نشده آن بالا دقیقا چه خبر بوده و خواهد بود، به نشانهی اعتراض، فرض را بر این میگذاریم که راه سومی هم وجود دارد که هنوز اصلاً کسی نه دنبالش رفته، نه بهش فکر کرده. اگر قرار است رازی این وسط باشد، بیا تا گل برافشانیم و رازی نو در اندازیم.
فارغ از نوع نگاه، آفرینشیست و تکاملیست، خداباور و ناخداباور، بیدین و دیندار، به یک اندازه آدم میکشند، به یک اندازه دزدی میکنند، به یک اندازه کباب میخورند، به یک اندازه کثافتکاری میکنند و به یک اندازه به اخلاق پایبندند و اگر جزئیات این آمار را میخواهید با دومادمون تماس بگیرید. مسئله این است که اینها صرفاً نوعی لایف استایل هستند و عملاً تاثیری بر اینکه یک آدم چقدر میتواند پستفطرت باشد، ندارند. اگر پا بدهد، به نام هر چیزی میتوان آدمکشی، نسلکشی، عصبکُشی، عصبکِشی، جااکشی کرد و بعد، آسوده خوابید.
من هیچوقت از حقوق حموصکشوعالها دفاع نخواهم کردم. این یکجور لایفاستایل است که به خودشان مربوط است. کسانی که دوستشان دارم، نه حمواند و نه حموفوب، و همین برای من کافیست که کاری به آنها نداشته باشم و نگاهشان کنم که برای حقوقشان مبارزه میکنند. به همینصورت من هیچوقت از حقوق حیوانات دفاع نخواهم کرد. این مشکلیست که به حیوانات و شکارچیها مربوط است. من نه تازگیها سگ بودهام و نه قصد دارم سگ داشته باشم. من یک موجود بیولوژیکاً گوشتخوار معمولیام و کاری هم به کسی ندارم.
من سخت به آزادی لایف استایل پابندم. من سخت به آزادی بیان پابندم. من سخت به مسخره کردن آن چیزهایی که خوشم نمیآید و توهین کردن به طرز فکرها و رفتارهایی که در نظرم ابلهانهاند و روی اعصابم میرود پابندم. من مشکل شخصی با همهی خدا/ناخداباورها، حموفیل/فوبها، سگدوستها و گربهگریزها ندارم. اما با همهی بادی بیلدینگیها مشکل شخصی دارم و به خودم اجازه میدهم که صمیمانه مسخرهشان کنم.
تنها خط قرمزی که برای مسخره کردن و توهین وجود دارد، غیرقابل تغییر بودن است. هر چیزی که از نظر ما نادرست و اصلاحپذیر باشد، نه تنها مجوز به گند کشیدن را به ما میدهد، بلکه نص صریح مغز است که در صورت برخورد، باید مسخره کنیم، و باید توهین کنیم، آنگونه که دلمان خنک شود. مگر ما جز برای اینکه دلمان خنک شود زندگی میکنیم؟ نه. و هرچیزی که از لحاظ ریاضی و فیزیک، نادرست و اصلاحناپذیر باشد، نباید مسخره شود. همین است که هیچوقت قیافهی زشت و کج و کولهی آدمهای بیگناه را مسخره نمیکنیم. هیچکداممان. و به افکار و رفتارشان بسنده میکنیم.
اما رئیسجمهور زشت است و ابله. ما به او، به همهچیز او، به زشتی و بلاهتش، توهین میکنیم و دلمان خنک میشود و کار پسندیدهای هم هست و دلیلش هم این است که در فیلمهای درجه دو همهی آدمهای خوب، زیبا، و همهی آدمهای بد زشتاند. به علاوه وقتی حماقت از یک حد خاصی فراتر رود، یک مجوز کلی برای توهین صادر میشود که خانواده و اجداد آن فرد را هم پوشش میدهد. وقتی کسی خیابان یکطرفه را خلاف میآید و سپر به سپر جلوی ما میایستد و با پررویی ماشین را خاموش میکند تا روی ما کم شود، اگر زیر لب به او نگوییم مرتیکهی حمال، این دانای کل است که باید به ما بگوید مرتیکهی حمال که همین فرصت اندک را هم برای خنکشدن دلمان، مفت از دست میدهیم.
کلمات معنی خود را از دست میدهند و معانی جدید پیدا میکنند. وقتی میگوییم حمال، کاری با قشر زحمتکشی که گونی برنج پنجاه کیلویی را روی دوش میگذارد و حمل میکند نداریم. آن حمال که میگوییم یک فحش است. این یکی شیریست کآدم میخورد. در واقع اینجا صحبت از باربری نیست اصلاً. دقیقا به همین صورت است که وقتی در بازی حکم تیم مقابل را کوت کردهایم و طرف میخواهد دست بدهد، با وجود اینکه ورقها وزن چندانی ندارند، با لحن خاصی میگوییم حمالی کن. اینجا هم فقط هدف این است که توهین دوستانهای کرده باشیم.
برگردیم به صحنهی مواجهه در خیابان یکطرفه. اکیداً حذر کنیم از درگیری فیزیکی. حتی اگر طرف چهل کیلو باشد و ما قدمان یک و هشتاد و شیش. این همان صحنهایست که راه انسان و حیوان جدا میشود. این همان صحنهایست که باید درش دنبال حلقهی گمشدهی داروین گشت. به کار بردن زور، اصل اول حیوانیت است. نشانهایست از قرار داشتن در ردههای تحتانی چرخهی تنازع بقا. برای آدم هیچ چیزی نکوهیدهتر از زور بازو وجود ندارد. قوی بودن یک ضدارزش است.
البته همهی ما میدانیم که بادی بیلدینگها زور ندارند. ولی بهر حال ویترینی از زورمندی را به نمایش میگذارند که بدوی و ماقبلتاریخی است. یا واضحترش اینکه، تاریخگذشته است. ما مشکلی با ورزیده بودن نداریم. ما با کاظمپلنگ و قاسمفیگور مشکل داریم که از القاب حیوانی نمیرنجند و اگر بگوییم یارو مثل اسب میمونه، خوششان هم میآید. ما با بدن به مثابهی زور و دعوا مخالفایم، نه با بدن به مثابهی ناز و زیبا. و من بالشخصه هیچ دختر سالمالعقلی را ندیدهام که کسی را بخاطر بادی بیلدینگگی دوست داشته باشد.
رینوپلاستی بد نیست، چون میتواند دماغی را که عقابی است به بینی نرمال آدمیزاد تبدیل کند. ورزش و فعالیت جسمانی، بد نیست چون از زمان فردوسی فوایدش معلوم بوده. رینوپلاستی وقتی بد است که دماغ عقابی را به دماغ خوکی تبدیل کند. ورزش وقتی بد است که شخص بتواند یک گاری هشتصد کیلویی را با رنج و مشقت، پانزده متر جلو ببرد. کاری که یک اسب به سادگی انجام میدهد و توقعی هم ندارد.
اینجا واجب میشود که این جوک بینظیر را دوباره تعریف کنم که اسبه زنگ میزنه سیرک و تقاضای استخدام میکنه. صاحاب سیرک میگه خب مثلاً چیکار بلدی؟ رقص پا؟ پریدن از حلقهی آتیش؟ توپ بازی. اسبه میگه تو مثکه حالیت نیستها. من دارم حرف میزنم باهات. ها ها ها.
وقتی از میانهروی حرف میزنیم منظور این نیست که اینوریا درست میگن ولی اونوریا هم حق دارن. منظور میانهحالی و مدیاکریتی نیست که به افکار بخور و نمیر اکتفا کرد و آب باریکهای از هرچیز رو قبول داشت. منظور اینه که اگر هم قصد هیکل داریم، به داوود میکل آنجلو بسنده کنیم و با تیشهی ناشیانه، آن خطهای نرم را بیش از حد عمیق و اکشن نکنیم. میانهروی این است که بتوان در قوطی خیارشور را باز کرد ولی نتوان زنجیر پاره کرد. تنها کسی که نیاز به پاره کردن زنجیر دارد دیوانهایست که به تخت بسته شده، و دیو و ددی که به تختهسنگ.
اصلاً هیچ چیزی در این جهان تصادفی نیست. ما همهجای تنمان ماهیچه دارد جز سر. پوست را که کنار بزنی، مستقیماً به استخوان میرسی. همین غیرعادیترین چیزیست که در بدنهای بیلدینگ شده دیده میشود. هیکلی گنده و سری کوچک. مثل یخچال ساید بای ساید که رویش یک جعبهی دستمال کاغذی باشد. بودن دستمال روی یخچال به خودی خود به کسی آسیب نمیرساند، ولی امکان استفاده را محدود میکند. دسترسی به مغز هم به همین آسانی محدود میشود.
در بدترین حالاتشان، یکی میگوید که سیاهچاله وجود دارد که همهچیز را میبلعد، و دیگری میگوید چاهیسیاه وجود دارد که مارهای غاشیهاش تو را میبلعند. ما اگر هم قرار است درگیر چنین فیلمهندیبازیهایی شویم، وقتش رسیده که ابتکار عمل و نوآوری بیشتری به خرج دهیم. این همان راه سوم است. منظور این نیست که بشینیم و از خودمان یک تئوری علمی در کنیم که کائنات را حل کند. منظور این است که با طناب کسی توی چاه و سیاهچاله نرویم.
هیچکس هنوز نتوانسته عین بچهی آدم و بدون داستانسرایی و نظریهپردازی، ته را به ما نشان دهد. ته مهم است. میشود دیر به سینما رسید و فیلمی را از وسطش نگاه کرد. ولی اینکه توی سالن بشینی و ده دقیقه مانده به ته فیلم به نشانهی اعتراض به طخمی بودن فیلم، با ژستی هولدنوار بروی بیرون، فقط نشان میدهد که خودت چه آدم طخمیای هستی. حتی من ضرری هم در دنبال کردن مسابقهی قویترین مردان دنیا نمیبینم. گاهی، که همیشه پیش میآید، به تفریحات سبک نیاز داریم. خیلی سبک. هشتصد کیلو و بیشتر.
هر آدم سالمی نیاز دارد گاهی که به تفریحات سبک مشغول نیست، به خودش یادآوری کند که پهنای این جهان، صد میلیون سال نوری و بیشتر است. این یعنی اگر کتاب کمدیهای کیهانی را خوانده باشیم و کسی صد میلیون سال قبل در دوردستترین جای جهان روی مقوایی نوشته باشد «دیدمت» و به سوی ما گرفته باشد، او تنها صد میلیون سال بعد مقوای ما که رویش نوشتهایم «چشمت روشن» را، خواهد دید. این خیلی عجیب است و خیلی بزرگ. و این بزرگی نباید فراموش شود. چند بار میشود در این فاصله از تهران تا شیراز رفت؟ پوووووف.
بعد، هر آدم سالمی نیاز داره گاهی به خودش یادآوری کنه که عمر این دنیا سیزده میلیارد ساله و درازتر. و بشینه این سیزده میلیارد رو از لحاظ ریاضی با خودش حلاجی کنه و با این تاریخ هفت هزار سالهی آدم روی زمین مقایسه کنه و کف کنه و از خودش بپرسه آخه چرا؟ نامرد، چرا؟ تو قول داده بودی، پس چرا آخه؟ و حالش گرفته بشه که خدا میدونه قبل از این هفتهزار سال چه بزن و بکوب و فسق و فجور و دامبول و دیمبولی به پا بوده. حالا مهم هم نیستها. چون ما که در هر حال کار خاصی نمیکردیم. اگه وقت داشتیم، نهایتاً یه بار دیگه میروندیم تا شیراز و چارتا سیخ کوبیده بیشتر میخوردیم. این وسط مهم فقط همونه که آدم نره بادی بیلدینگ.
.
.
.
فراسوی نیک و بد
.
.
همهروزه ایمیلهای فراوانی دریافت میکنم که میخواهند بدانند دلیل مخالفت و مبارزهی جهانی من با بادی بیلدینگ چیست. در این راه حتی گروهی هستند که با خطاب کردن من با عناوینی همچون نیقلیون، ریقو و گوزبالاقتپه، تلاش میکنند شور مبارزه را در من خاموش کنند. زهی خاماندیشی.
وقتی از حلقهی گمشدهی داروین صحبت میکنیم، معمولاً اینطور تصور میشود که ما دنبال یک حلقهی حلبی نیمه-حیوانی میگردیم که حدفاصل گوریل تا آدم را پیموده باشد. اغلب فوری یاد نئاندرتال میافتند و گمان میبرند که با کشف فسیلها و آت و آشغالهای جدید، بالاخره معلوم میشود که کی و چگونه از حیوان به انسان تبدیل شدیم و از کجای کار دیگر میمون نبودیم. اینجوری نیست کلاً. از این کارتون خمیریها که نمیسازیم.
با سوادی در حد کتاب علوم سوم راهنمایی هم میشود فهمید که تکامل و انتخاب طبیعی، واقعاً وجود دارند و به خوبی بخش اصلی راهی که آمدهایم را نشان میدهند ولی سوالهای زیادی را هم هنوز پاسخ ندادهاند. در مقابل، با سوادی در حد کتاب دینی چهارم دبستان هم میشود باور کرد که کائنات و موجودات در شیش هفت روز خلق شدند و دیگر سوالی نپرسید.
بعد از هفتهزار سال ما فقط دو راه مجزا پیش پای خودمان گذاشتهایم که بفهمیم از پشت کدام بوته به عمل آمدهایم و این سادهانگارانه است. آفرینشیسم و تکاملیسم هر دو ناقص و سادهانگارانهاند، چون ته ندارند و مینیمالیسم آنها برای توضیح چطوشدکهایطوشد جوری کودکانه است که به درد فیلمنامهی معقولی برای فیلمی از کانون پرورش فکری در دههی شصت میخورد. هیچ روایت رازآلود و فرضآلودی، چه کاسمولوژیک باشد، چه لاهوتوناسوتیک، کافی نیست برایمان چون حوصلهی دزد و پلیسبازی نداریم. و تا وقتی که معلوم نشده آن بالا دقیقا چه خبر بوده و خواهد بود، به نشانهی اعتراض، فرض را بر این میگذاریم که راه سومی هم وجود دارد که هنوز اصلاً کسی نه دنبالش رفته، نه بهش فکر کرده. اگر قرار است رازی این وسط باشد، بیا تا گل برافشانیم و رازی نو در اندازیم.
فارغ از نوع نگاه، آفرینشیست و تکاملیست، خداباور و ناخداباور، بیدین و دیندار، به یک اندازه آدم میکشند، به یک اندازه دزدی میکنند، به یک اندازه کباب میخورند، به یک اندازه کثافتکاری میکنند و به یک اندازه به اخلاق پایبندند و اگر جزئیات این آمار را میخواهید با دومادمون تماس بگیرید. مسئله این است که اینها صرفاً نوعی لایف استایل هستند و عملاً تاثیری بر اینکه یک آدم چقدر میتواند پستفطرت باشد، ندارند. اگر پا بدهد، به نام هر چیزی میتوان آدمکشی، نسلکشی، عصبکُشی، عصبکِشی، جااکشی کرد و بعد، آسوده خوابید.
من هیچوقت از حقوق حموصکشوعالها دفاع نخواهم کردم. این یکجور لایفاستایل است که به خودشان مربوط است. کسانی که دوستشان دارم، نه حمواند و نه حموفوب، و همین برای من کافیست که کاری به آنها نداشته باشم و نگاهشان کنم که برای حقوقشان مبارزه میکنند. به همینصورت من هیچوقت از حقوق حیوانات دفاع نخواهم کرد. این مشکلیست که به حیوانات و شکارچیها مربوط است. من نه تازگیها سگ بودهام و نه قصد دارم سگ داشته باشم. من یک موجود بیولوژیکاً گوشتخوار معمولیام و کاری هم به کسی ندارم.
من سخت به آزادی لایف استایل پابندم. من سخت به آزادی بیان پابندم. من سخت به مسخره کردن آن چیزهایی که خوشم نمیآید و توهین کردن به طرز فکرها و رفتارهایی که در نظرم ابلهانهاند و روی اعصابم میرود پابندم. من مشکل شخصی با همهی خدا/ناخداباورها، حموفیل/فوبها، سگدوستها و گربهگریزها ندارم. اما با همهی بادی بیلدینگیها مشکل شخصی دارم و به خودم اجازه میدهم که صمیمانه مسخرهشان کنم.
تنها خط قرمزی که برای مسخره کردن و توهین وجود دارد، غیرقابل تغییر بودن است. هر چیزی که از نظر ما نادرست و اصلاحپذیر باشد، نه تنها مجوز به گند کشیدن را به ما میدهد، بلکه نص صریح مغز است که در صورت برخورد، باید مسخره کنیم، و باید توهین کنیم، آنگونه که دلمان خنک شود. مگر ما جز برای اینکه دلمان خنک شود زندگی میکنیم؟ نه. و هرچیزی که از لحاظ ریاضی و فیزیک، نادرست و اصلاحناپذیر باشد، نباید مسخره شود. همین است که هیچوقت قیافهی زشت و کج و کولهی آدمهای بیگناه را مسخره نمیکنیم. هیچکداممان. و به افکار و رفتارشان بسنده میکنیم.
اما رئیسجمهور زشت است و ابله. ما به او، به همهچیز او، به زشتی و بلاهتش، توهین میکنیم و دلمان خنک میشود و کار پسندیدهای هم هست و دلیلش هم این است که در فیلمهای درجه دو همهی آدمهای خوب، زیبا، و همهی آدمهای بد زشتاند. به علاوه وقتی حماقت از یک حد خاصی فراتر رود، یک مجوز کلی برای توهین صادر میشود که خانواده و اجداد آن فرد را هم پوشش میدهد. وقتی کسی خیابان یکطرفه را خلاف میآید و سپر به سپر جلوی ما میایستد و با پررویی ماشین را خاموش میکند تا روی ما کم شود، اگر زیر لب به او نگوییم مرتیکهی حمال، این دانای کل است که باید به ما بگوید مرتیکهی حمال که همین فرصت اندک را هم برای خنکشدن دلمان، مفت از دست میدهیم.
کلمات معنی خود را از دست میدهند و معانی جدید پیدا میکنند. وقتی میگوییم حمال، کاری با قشر زحمتکشی که گونی برنج پنجاه کیلویی را روی دوش میگذارد و حمل میکند نداریم. آن حمال که میگوییم یک فحش است. این یکی شیریست کآدم میخورد. در واقع اینجا صحبت از باربری نیست اصلاً. دقیقا به همین صورت است که وقتی در بازی حکم تیم مقابل را کوت کردهایم و طرف میخواهد دست بدهد، با وجود اینکه ورقها وزن چندانی ندارند، با لحن خاصی میگوییم حمالی کن. اینجا هم فقط هدف این است که توهین دوستانهای کرده باشیم.
برگردیم به صحنهی مواجهه در خیابان یکطرفه. اکیداً حذر کنیم از درگیری فیزیکی. حتی اگر طرف چهل کیلو باشد و ما قدمان یک و هشتاد و شیش. این همان صحنهایست که راه انسان و حیوان جدا میشود. این همان صحنهایست که باید درش دنبال حلقهی گمشدهی داروین گشت. به کار بردن زور، اصل اول حیوانیت است. نشانهایست از قرار داشتن در ردههای تحتانی چرخهی تنازع بقا. برای آدم هیچ چیزی نکوهیدهتر از زور بازو وجود ندارد. قوی بودن یک ضدارزش است.
البته همهی ما میدانیم که بادی بیلدینگها زور ندارند. ولی بهر حال ویترینی از زورمندی را به نمایش میگذارند که بدوی و ماقبلتاریخی است. یا واضحترش اینکه، تاریخگذشته است. ما مشکلی با ورزیده بودن نداریم. ما با کاظمپلنگ و قاسمفیگور مشکل داریم که از القاب حیوانی نمیرنجند و اگر بگوییم یارو مثل اسب میمونه، خوششان هم میآید. ما با بدن به مثابهی زور و دعوا مخالفایم، نه با بدن به مثابهی ناز و زیبا. و من بالشخصه هیچ دختر سالمالعقلی را ندیدهام که کسی را بخاطر بادی بیلدینگگی دوست داشته باشد.
رینوپلاستی بد نیست، چون میتواند دماغی را که عقابی است به بینی نرمال آدمیزاد تبدیل کند. ورزش و فعالیت جسمانی، بد نیست چون از زمان فردوسی فوایدش معلوم بوده. رینوپلاستی وقتی بد است که دماغ عقابی را به دماغ خوکی تبدیل کند. ورزش وقتی بد است که شخص بتواند یک گاری هشتصد کیلویی را با رنج و مشقت، پانزده متر جلو ببرد. کاری که یک اسب به سادگی انجام میدهد و توقعی هم ندارد.
اینجا واجب میشود که این جوک بینظیر را دوباره تعریف کنم که اسبه زنگ میزنه سیرک و تقاضای استخدام میکنه. صاحاب سیرک میگه خب مثلاً چیکار بلدی؟ رقص پا؟ پریدن از حلقهی آتیش؟ توپ بازی. اسبه میگه تو مثکه حالیت نیستها. من دارم حرف میزنم باهات. ها ها ها.
وقتی از میانهروی حرف میزنیم منظور این نیست که اینوریا درست میگن ولی اونوریا هم حق دارن. منظور میانهحالی و مدیاکریتی نیست که به افکار بخور و نمیر اکتفا کرد و آب باریکهای از هرچیز رو قبول داشت. منظور اینه که اگر هم قصد هیکل داریم، به داوود میکل آنجلو بسنده کنیم و با تیشهی ناشیانه، آن خطهای نرم را بیش از حد عمیق و اکشن نکنیم. میانهروی این است که بتوان در قوطی خیارشور را باز کرد ولی نتوان زنجیر پاره کرد. تنها کسی که نیاز به پاره کردن زنجیر دارد دیوانهایست که به تخت بسته شده، و دیو و ددی که به تختهسنگ.
اصلاً هیچ چیزی در این جهان تصادفی نیست. ما همهجای تنمان ماهیچه دارد جز سر. پوست را که کنار بزنی، مستقیماً به استخوان میرسی. همین غیرعادیترین چیزیست که در بدنهای بیلدینگ شده دیده میشود. هیکلی گنده و سری کوچک. مثل یخچال ساید بای ساید که رویش یک جعبهی دستمال کاغذی باشد. بودن دستمال روی یخچال به خودی خود به کسی آسیب نمیرساند، ولی امکان استفاده را محدود میکند. دسترسی به مغز هم به همین آسانی محدود میشود.
در بدترین حالاتشان، یکی میگوید که سیاهچاله وجود دارد که همهچیز را میبلعد، و دیگری میگوید چاهیسیاه وجود دارد که مارهای غاشیهاش تو را میبلعند. ما اگر هم قرار است درگیر چنین فیلمهندیبازیهایی شویم، وقتش رسیده که ابتکار عمل و نوآوری بیشتری به خرج دهیم. این همان راه سوم است. منظور این نیست که بشینیم و از خودمان یک تئوری علمی در کنیم که کائنات را حل کند. منظور این است که با طناب کسی توی چاه و سیاهچاله نرویم.
هیچکس هنوز نتوانسته عین بچهی آدم و بدون داستانسرایی و نظریهپردازی، ته را به ما نشان دهد. ته مهم است. میشود دیر به سینما رسید و فیلمی را از وسطش نگاه کرد. ولی اینکه توی سالن بشینی و ده دقیقه مانده به ته فیلم به نشانهی اعتراض به طخمی بودن فیلم، با ژستی هولدنوار بروی بیرون، فقط نشان میدهد که خودت چه آدم طخمیای هستی. حتی من ضرری هم در دنبال کردن مسابقهی قویترین مردان دنیا نمیبینم. گاهی، که همیشه پیش میآید، به تفریحات سبک نیاز داریم. خیلی سبک. هشتصد کیلو و بیشتر.
هر آدم سالمی نیاز دارد گاهی که به تفریحات سبک مشغول نیست، به خودش یادآوری کند که پهنای این جهان، صد میلیون سال نوری و بیشتر است. این یعنی اگر کتاب کمدیهای کیهانی را خوانده باشیم و کسی صد میلیون سال قبل در دوردستترین جای جهان روی مقوایی نوشته باشد «دیدمت» و به سوی ما گرفته باشد، او تنها صد میلیون سال بعد مقوای ما که رویش نوشتهایم «چشمت روشن» را، خواهد دید. این خیلی عجیب است و خیلی بزرگ. و این بزرگی نباید فراموش شود. چند بار میشود در این فاصله از تهران تا شیراز رفت؟ پوووووف.
بعد، هر آدم سالمی نیاز داره گاهی به خودش یادآوری کنه که عمر این دنیا سیزده میلیارد ساله و درازتر. و بشینه این سیزده میلیارد رو از لحاظ ریاضی با خودش حلاجی کنه و با این تاریخ هفت هزار سالهی آدم روی زمین مقایسه کنه و کف کنه و از خودش بپرسه آخه چرا؟ نامرد، چرا؟ تو قول داده بودی، پس چرا آخه؟ و حالش گرفته بشه که خدا میدونه قبل از این هفتهزار سال چه بزن و بکوب و فسق و فجور و دامبول و دیمبولی به پا بوده. حالا مهم هم نیستها. چون ما که در هر حال کار خاصی نمیکردیم. اگه وقت داشتیم، نهایتاً یه بار دیگه میروندیم تا شیراز و چارتا سیخ کوبیده بیشتر میخوردیم. این وسط مهم فقط همونه که آدم نره بادی بیلدینگ.
.
.
September 8, 2008
PANGH
.
.
ظهور و سقوط چارلز فاستر پنق
.
.
پنق رو ساعت دو صبح آوردن. خيلی زود اسمش همهجا پيچيد. نیم ساعت بعد همه داشتیم سرخوشانه راجع بهش حرف میزدیم. هنوز هیچ کدوم ندیده بودیمش. مريض ما نبود. ولی وقتی ساعت پنج صبح گاماس گاماس توی راهروی تاریک میرفتم، یه آن به خودم اومدم و دیدم دارم زیرلب میگم پنق پنق پنق، و داره حس خوبی بهم دست میده. بعد از مدتها اینقدر یههویی همچین کلمهی کامل و بینقصی با پای خودش... که نه، لای پتو اومده بود. پنق چهار سالش بود و ترکمن بود و استاتوس اپیلپتیکوس داشت. هفت صبح که کارم تموم شد و رفتم ببینمش، تازه برده بودنش سردخونه. رفتم خونه خوابیدم و دو بعد از ظهر که بیدار شدم و داشتم بستنی میخوردم، دوباره به پنق فکر کردم و فهمیدم که با اغراق، بعد از کهربا، این بهترین کلمهایه که تا حالا شنیدهم. بعد از این همه سال، هنوز هم گاه و بیگاه یادش میافتم و زیر لب میگم پنق پنق پنق. شاید من تنها کسی باشم تو دنیا که هنوز پنق میکنم. حتی خونوادهش هم ممکنه دیگه به یادش نیفتن. ولی انکار نمیشه کرد که هر کس دیگهای هم باشه، اگه توی موقعیت مناسبی قرار بگیره و چندبار با لحنهای متفاوت، پشت سر هم، زیرلب بگه پنق، حس خوبی پیدا میکنه. پنق مهمه. نه که مهم باشه، ولی چیزی نیست که پاک بشه. چیزی نیست که اتفاقی توی کوچه و خیابون و فیلما شنیده بشه. پنق از توی قوطی در نیومده. یه آدم بوده با یه سرگذشت واقعی که سعدی، خیام، و مرد نکونام رو به هیچ گرفت، و بر اثر یک سلسله حوادث تقریبا معمولی و غیرکافکایی، تبدیل به یه کلمهی سه حرفی زیبای بیمعنی شد.
.
.
.
ظهور و سقوط چارلز فاستر پنق
.
.
پنق رو ساعت دو صبح آوردن. خيلی زود اسمش همهجا پيچيد. نیم ساعت بعد همه داشتیم سرخوشانه راجع بهش حرف میزدیم. هنوز هیچ کدوم ندیده بودیمش. مريض ما نبود. ولی وقتی ساعت پنج صبح گاماس گاماس توی راهروی تاریک میرفتم، یه آن به خودم اومدم و دیدم دارم زیرلب میگم پنق پنق پنق، و داره حس خوبی بهم دست میده. بعد از مدتها اینقدر یههویی همچین کلمهی کامل و بینقصی با پای خودش... که نه، لای پتو اومده بود. پنق چهار سالش بود و ترکمن بود و استاتوس اپیلپتیکوس داشت. هفت صبح که کارم تموم شد و رفتم ببینمش، تازه برده بودنش سردخونه. رفتم خونه خوابیدم و دو بعد از ظهر که بیدار شدم و داشتم بستنی میخوردم، دوباره به پنق فکر کردم و فهمیدم که با اغراق، بعد از کهربا، این بهترین کلمهایه که تا حالا شنیدهم. بعد از این همه سال، هنوز هم گاه و بیگاه یادش میافتم و زیر لب میگم پنق پنق پنق. شاید من تنها کسی باشم تو دنیا که هنوز پنق میکنم. حتی خونوادهش هم ممکنه دیگه به یادش نیفتن. ولی انکار نمیشه کرد که هر کس دیگهای هم باشه، اگه توی موقعیت مناسبی قرار بگیره و چندبار با لحنهای متفاوت، پشت سر هم، زیرلب بگه پنق، حس خوبی پیدا میکنه. پنق مهمه. نه که مهم باشه، ولی چیزی نیست که پاک بشه. چیزی نیست که اتفاقی توی کوچه و خیابون و فیلما شنیده بشه. پنق از توی قوطی در نیومده. یه آدم بوده با یه سرگذشت واقعی که سعدی، خیام، و مرد نکونام رو به هیچ گرفت، و بر اثر یک سلسله حوادث تقریبا معمولی و غیرکافکایی، تبدیل به یه کلمهی سه حرفی زیبای بیمعنی شد.
.
.
September 1, 2008
The Truth About The Beings Who Are None Of My Concern, Or Whatever
.
.
لاث خشکه مبحث مهمیست که با اینکه همهمان میزنیم، غالباً کمتر مورد توجه قرار میگیرد. وقتی که ما سلطان بودیم، معمولاً دوستیها در مرحلهی لاث متوقف میماند و به رختخواب نمیکشید. ثکص یکجور آوانتاژ بود که میتوانست فرد را از کسی که همیشه توی حضیض دروازه میایستد، به قهرمان کوچه تبدیل کند و اگر بر حسب تصادف کسی میتوانست از مرز لاث خشکه عبور کند و دستش را روی رون طرف بگذارد، کفایتش ثابت میشد. درست است، ما عقبمانده بودیم ولی از همان لحاظی که آدمهای دویست سال پیش که برق نداشتند، نسبت به ما عقبماندهاند. و اینکه ما هنوز هم بعد از دویست سال برق نداریم و صدایمان در نمیآید و ظرف دوهفته عادت میکنیم، با تقریب خوبی ثابت میکند لاث خشکه چقدر باکریتیکال است و در مواقعی که پای ثکص در میان نیست، میتواند چراغ قوهای باشد در بیبرقی. اما نه به این معنی که هروقت دستتان به بدن کسی نرسید، شمع روشن کنید و زائر امامزاده شوید. لاث خشکه ناشی از نوعی مضیقهی معنویست، نه خارش جسمانی. مگر همین باباهای من و شما زیر نور شمع مهندش نشدند و به مدارج نرسیدند؟ مگر شیخ بهاییی یک گرمابه را با نور یک شمع گرم نمیکرد؟ پس ثکصیست نباشیم و همهچیز را از این دریچه، از این سوراخ نبینیم. تا به کسی رسیدیم که سبیلش از سبیل ما دکلرهتر است، چشمانمان را شان پن و صدایمان را خسرو شکیبایی نکنیم. نه. یک وقتی هست که سر ظهر در وقت استراحت ناهارتان به ساندویچی رفتهاید و دارید بندری میزنید که یک دوشیزهی شکوفا میآید و سر میز شما مینشیند و حرف میزنید و کلی هم خوش میگذرد و جوکهای بیمزهی قدیمیتان را از خورجین در میآورید و او هم کلی با ناز و نوز دخترانهاش میخندد و بعد هر دو فقط میگویید «میبینمت» و میروید به سوی ادامهی زندگیتان. این لاث خشکه نیست، مگر اینکه قصد ما از ادامهی مکالمه، دفعالوقت باشد برای تفحص در خط سینهی طرف. درست است که اگر یک مرد گنده با یقهی باز و پشم و پیلی و شلوار هیجده پیلی میآمد، شما میزتان را عوض میکردید. ولی نترسید، شما نه ثکصیست هستید نه هموفووب. این یک موقعیت معمولی روزمره است. و تازه، کسی نگفته که لاث بد است. ما با چلوکباب هم لاث میزنیم وقتی نسبت برنج به کباب کوچکتر از یک باشد، که نکند در شرایط بحرانی لقمههای آخر، کباب اضافه بیاید و مجبور شویم گوشت خالی بخوریم. کفتار که نیستیم. به علاوه آدم طبیعتا دلش میخواهد وقتی پردهی هتل را کنار میزند با ساحل روبرو شود، نه سیمان. همهی ما بهر حال روزی از یک پسربچهی دماغو که بخاطر بستنی، کثیفترین دروغها را میگوید به موجود کتشلوارپوش بورینگی تبدیل خواهیم شد که هنوز هم دروغ میگوید. ولی مهم این است که طی این عملیات اکروباتیک چه منظرهای در پسزمینه باشد و در کنار کدام ساحلها عکس یادگاری گرفته باشیم.ما آب نمیبینیم وگرنه شناگرهای خوبی هم نیستیم و گاهی همین که تیپ بزنیم و دم ساحل از طلوع و غروب خورشید تمجید کنیم، کارمان را راه میاندازد بدون اینکه غرق شویم. من هم که شما را خوب میشناسم و میدانم که اگر پای مسافرت بیاید وسط، بدون برو برگرد ترجیح میدهید با سه تا پسر بروید شمال، نه با سه تا دختر، نه با دوستدخترتان و دوتا از دوستهای او، نه با دوستدخترتان و دوست صمیمیاش و دوستپسر او، نه با خواهرتان و دوتا دخترخاله، نه با خواهرتان و دوست زیبا و مجردش و مادرتان، درست مثل خود من، اگر حق انتخاب داشته باشید با سه تا پسر میروید شمال چون فارغ از اینکه چقدر گه باشند یا نه، بیشتر خوش میگذرد -و این حقیقت شیرینیست- و هدف همین است که خوش بگذرد. از آنطرف، لاث خشکه محتوای جنسگونهی چندانی ندارد و حتی پتانسیلش برای اینکه در فانتریهای زیر پتو مورد استفاده قرار بگیرد اندک است. لاث خشکه در واقع یک مرحله بالاتر از مکالمهی آخروقت شما با کارمند بدعنق بانک است، و یک مرحله پایینتر است از وربالیزه کردن علنی شما، تمایلتان به جفتگیری را (رجوع شود به پست جیگر)، که میشود همان لاث معمولی غیر خشکه. میتواند چانه زدن شما باشد با دختر بوتیکی که منجر به خندههای نخودی او شود، یا گیر دادن به همکلاسیتان که دارید با هم بزرگراه گمشده را میبینید، که هیکل تو مثل پاتریشیا ارکت است، یا ایستادن شما با دستهای آویزان در برابر دختری در مهمانی، که تعریف شما را از خیلیها شنیده است، و ما چون همه آدمهای معمولیای هستیم و بعید است که خیلیها از ما تعریف کرده باشند، بعید است که این حرف بوی لاث خشکه ندهد. و خب، اصلا منظور چه بود؟ اینکه لاثیدن خوب است، و با مخ زدن فرق دارد چون از اول دنبال این نیستیم که چیزی به ما بماسد. ولی میتواند چنان مبتذل و کریه شود که شایستهی بویکالباسمارتادلایگندیدهدهندهترین استفراغها باشد. و اینکه یک گفتگوی خوشایند با دختری که نامش را نمیدانیم و دارد بیخیال کمدیهای کیهانی را میخواند و قطارش، به مقصدی دیگر، بیست دقیقهی دیگر از راه میرسد و جلویش میایستیم و میپرسیم چند بار خوندیش و میگوید، هفت هشت بار، و هر دو اعتراف میکنیم که اگر شبی از شبهای زمستان مسافری را دوست نداشتهایم چون «توو-ماچ» بوده، تا وقتی که به ورطهی لاث خشکه نیفتاده، میتواند روز ما را، و بلکمم بیشتر، بسازد.
.
.
.
لاث خشکه مبحث مهمیست که با اینکه همهمان میزنیم، غالباً کمتر مورد توجه قرار میگیرد. وقتی که ما سلطان بودیم، معمولاً دوستیها در مرحلهی لاث متوقف میماند و به رختخواب نمیکشید. ثکص یکجور آوانتاژ بود که میتوانست فرد را از کسی که همیشه توی حضیض دروازه میایستد، به قهرمان کوچه تبدیل کند و اگر بر حسب تصادف کسی میتوانست از مرز لاث خشکه عبور کند و دستش را روی رون طرف بگذارد، کفایتش ثابت میشد. درست است، ما عقبمانده بودیم ولی از همان لحاظی که آدمهای دویست سال پیش که برق نداشتند، نسبت به ما عقبماندهاند. و اینکه ما هنوز هم بعد از دویست سال برق نداریم و صدایمان در نمیآید و ظرف دوهفته عادت میکنیم، با تقریب خوبی ثابت میکند لاث خشکه چقدر باکریتیکال است و در مواقعی که پای ثکص در میان نیست، میتواند چراغ قوهای باشد در بیبرقی. اما نه به این معنی که هروقت دستتان به بدن کسی نرسید، شمع روشن کنید و زائر امامزاده شوید. لاث خشکه ناشی از نوعی مضیقهی معنویست، نه خارش جسمانی. مگر همین باباهای من و شما زیر نور شمع مهندش نشدند و به مدارج نرسیدند؟ مگر شیخ بهاییی یک گرمابه را با نور یک شمع گرم نمیکرد؟ پس ثکصیست نباشیم و همهچیز را از این دریچه، از این سوراخ نبینیم. تا به کسی رسیدیم که سبیلش از سبیل ما دکلرهتر است، چشمانمان را شان پن و صدایمان را خسرو شکیبایی نکنیم. نه. یک وقتی هست که سر ظهر در وقت استراحت ناهارتان به ساندویچی رفتهاید و دارید بندری میزنید که یک دوشیزهی شکوفا میآید و سر میز شما مینشیند و حرف میزنید و کلی هم خوش میگذرد و جوکهای بیمزهی قدیمیتان را از خورجین در میآورید و او هم کلی با ناز و نوز دخترانهاش میخندد و بعد هر دو فقط میگویید «میبینمت» و میروید به سوی ادامهی زندگیتان. این لاث خشکه نیست، مگر اینکه قصد ما از ادامهی مکالمه، دفعالوقت باشد برای تفحص در خط سینهی طرف. درست است که اگر یک مرد گنده با یقهی باز و پشم و پیلی و شلوار هیجده پیلی میآمد، شما میزتان را عوض میکردید. ولی نترسید، شما نه ثکصیست هستید نه هموفووب. این یک موقعیت معمولی روزمره است. و تازه، کسی نگفته که لاث بد است. ما با چلوکباب هم لاث میزنیم وقتی نسبت برنج به کباب کوچکتر از یک باشد، که نکند در شرایط بحرانی لقمههای آخر، کباب اضافه بیاید و مجبور شویم گوشت خالی بخوریم. کفتار که نیستیم. به علاوه آدم طبیعتا دلش میخواهد وقتی پردهی هتل را کنار میزند با ساحل روبرو شود، نه سیمان. همهی ما بهر حال روزی از یک پسربچهی دماغو که بخاطر بستنی، کثیفترین دروغها را میگوید به موجود کتشلوارپوش بورینگی تبدیل خواهیم شد که هنوز هم دروغ میگوید. ولی مهم این است که طی این عملیات اکروباتیک چه منظرهای در پسزمینه باشد و در کنار کدام ساحلها عکس یادگاری گرفته باشیم.ما آب نمیبینیم وگرنه شناگرهای خوبی هم نیستیم و گاهی همین که تیپ بزنیم و دم ساحل از طلوع و غروب خورشید تمجید کنیم، کارمان را راه میاندازد بدون اینکه غرق شویم. من هم که شما را خوب میشناسم و میدانم که اگر پای مسافرت بیاید وسط، بدون برو برگرد ترجیح میدهید با سه تا پسر بروید شمال، نه با سه تا دختر، نه با دوستدخترتان و دوتا از دوستهای او، نه با دوستدخترتان و دوست صمیمیاش و دوستپسر او، نه با خواهرتان و دوتا دخترخاله، نه با خواهرتان و دوست زیبا و مجردش و مادرتان، درست مثل خود من، اگر حق انتخاب داشته باشید با سه تا پسر میروید شمال چون فارغ از اینکه چقدر گه باشند یا نه، بیشتر خوش میگذرد -و این حقیقت شیرینیست- و هدف همین است که خوش بگذرد. از آنطرف، لاث خشکه محتوای جنسگونهی چندانی ندارد و حتی پتانسیلش برای اینکه در فانتریهای زیر پتو مورد استفاده قرار بگیرد اندک است. لاث خشکه در واقع یک مرحله بالاتر از مکالمهی آخروقت شما با کارمند بدعنق بانک است، و یک مرحله پایینتر است از وربالیزه کردن علنی شما، تمایلتان به جفتگیری را (رجوع شود به پست جیگر)، که میشود همان لاث معمولی غیر خشکه. میتواند چانه زدن شما باشد با دختر بوتیکی که منجر به خندههای نخودی او شود، یا گیر دادن به همکلاسیتان که دارید با هم بزرگراه گمشده را میبینید، که هیکل تو مثل پاتریشیا ارکت است، یا ایستادن شما با دستهای آویزان در برابر دختری در مهمانی، که تعریف شما را از خیلیها شنیده است، و ما چون همه آدمهای معمولیای هستیم و بعید است که خیلیها از ما تعریف کرده باشند، بعید است که این حرف بوی لاث خشکه ندهد. و خب، اصلا منظور چه بود؟ اینکه لاثیدن خوب است، و با مخ زدن فرق دارد چون از اول دنبال این نیستیم که چیزی به ما بماسد. ولی میتواند چنان مبتذل و کریه شود که شایستهی بویکالباسمارتادلایگندیدهدهندهترین استفراغها باشد. و اینکه یک گفتگوی خوشایند با دختری که نامش را نمیدانیم و دارد بیخیال کمدیهای کیهانی را میخواند و قطارش، به مقصدی دیگر، بیست دقیقهی دیگر از راه میرسد و جلویش میایستیم و میپرسیم چند بار خوندیش و میگوید، هفت هشت بار، و هر دو اعتراف میکنیم که اگر شبی از شبهای زمستان مسافری را دوست نداشتهایم چون «توو-ماچ» بوده، تا وقتی که به ورطهی لاث خشکه نیفتاده، میتواند روز ما را، و بلکمم بیشتر، بسازد.
.
.
Subscribe to:
Posts (Atom)