.
.
عدهای به اشتباه فکر میکنند که داستان معروف از نفسافتاده را خود بورخس نوشته. اما اصل ماجرا این است که در سال ۱۹۷۲ بورخس از هزار جوان حدوداً سی ساله، از طبقهی متوسط بوئنوس آیرس دعوت میکند که خاطرهای دربارهی ساندویچی رفتن، که سنتی در حال منسوخ شدن بود، تعریف کنند. بعد همهی خاطرهها را میگیرد و از خطوط مشترک همهی آنها از نفسافتاده را سر هم میکند. زحمت ترجمهی مستقیم این داستان از اسپانیایی و تطبیقش با فضا و فرهنگ ایرانی را، دوست عزیز آرژانتینیام، مارتین، کشیده که همینجا از او سپاسگزاری میکنم.
.
.
.
از نفس افتاده
.
.
-دو تا همبرگر حاضره. سیاه یا زرد؟
-کوکا
تا من بپرم و برسم به سبد پلاستیکی سبز رنگپریده که توش دو تا همبرگر کاغذپیچ گذاشته، با دوتا صدای دولوپ دوتا کوکا باز میکنه و میذاره رو یخچال.
-نون گرد نداشتین؟
-نه
نوشابهها رو که هنوز داره از سرشون یه دود رقیق سردی بلند میشه بین سه تا انگشت میگیرم و سبد رو هم با اون دست برمیدارم
-دستمال ندارین؟
-نه
توی دلم میگم گــُـه و میآم و میذارمشون روی اون لبهی... طاقچه، طاقچه که نمیگن، حتمن یه اسمی داره. الان یادم نیست اسمشو. میشینم روی یه دونه از این صندلیهای بار که فقط یه دایره از کووون آدم رو میگیره.
-نون همبرگری نداشت؟
-نه، ولی خوشمزهس. ما همیشه میآیم با امیراینا.
اون نوشابهای که یه کم کمتره رو میذارم جلوش و هردومون همزمان ۳-۴ سانت از ساندویچ رو از لای کاغذ میکشیم بیرون و نگاه میکنیم. بعد اون کاغذش رو کلن باز میکنه و یه پر گوجه میگیره طرفم
-بیا
-خیارشور میخوای به جاش؟
-نه. دارم.
بقیه گوجهها رو هم میگیرم و صف میدم لای گوجههای خودم.
-فلفل میخوای؟
-نه. جوش میزنم
-من عاشق غذای تند ام
-همینه اینقد جوش میزنی
-نه. جوشام ارثیه... سس بزنم؟
-زیاد نزن
ساندویچش رو میگیره جلوم. دور کلاه خرس قرمز رو کبرههای قدیمی سس، مثل دلمهی زخم، گرفته. سوراخش هم با همین کبرهها تنگ شده. میبینه ولی چندشاش نمیشه.
-اگه گفتی اولین بار کجا غذا خوردیم؟
-یادم نیست.
-دم بازار کویتیها
-نه. اولین بار با بچهها رفتیم فرحزاد. کباب.
-نه. منظورم اولین بار دوتایی بود. تنهایی.
-آهان.
رو به هم نشستیم و لابلای گاز زدنها هردوتامون برمیگردیم بیرون رو نگاه میکنیم. بیشتر از همه، زنایی که کمپوت گلابی خریدهن و پیرمردایی که عکس رادیولوژی دستشونه رد میشن. همه میرن بیمارستان.
-گرمهها
-نوشابه بخور
-کلن میگم. تا برسیم خیس عرق میشیم
-اوهوم. تو خیلی عرقیای
-بدت میاد؟
-وا. واسه چی بدم بیاد. هوا گرمه دیگه
-آخه یه جوری گفتی
-نه. گفتم زیاد عرق میکنی. خیلیها اینجوریان
-من آخه چلهی زمستون هم عرق میکنم هی
-خب کمتر بپوش
موقع جوییدن یه ذره یه ذره روی صندلی تاب میخوره. یعنی هی یهکم میره چپ و یهکم میره راست. یه جوری که آدم احساس میکنه داره بهش خوش میگذره. خودم هم دارم طبق معمول با تکون پای چپم آهنگ میزنم. یعنی آکورد گرفتم. دی دیم دیم، دی دام دام.
-میدونی به این صندلیا چی میگن؟
-کیا؟
-توی انگلیسی
-نه
-استول
اینو میگه و میخنده
-استول که یعنی چیز فک کنم... یعنی اَن
-آره دیگه. نکته کنکوریش همینه
-هه... میشه به استولت دست بزنم؟
-اَه. لجن
دوتایی میخندیم. با هر گازی که میزنه، لبش برمیگرده و جلوی چونهش ماتیکی میشه. هر دفعه، من نگاش میکنم و دستم رو میمالم به چونهم. اونم میفهمه و چونهش رو میماله که پاک شه
-میخوای یه بندری هم بگیرم؟
-من سیر میشم با همین
-حالا میخوای؟
-بگیر. صبونه نخوردی مگه؟
-نه، دیر پا شدم
-هوم... تهریش هم بهت میاد
-میگم که. دیر پا شدم.
رومو میکنم سمت یخچال. پسره نشسته و از اون پشت اساسی زل زده به کووونش. پنج شیش ثانیه میکشه که بفهمه دارم نگاش میکنم و پا شه بره گوجه خورد کنه.
-اینوری بشین.
-چرا؟
-اَه. میگم بشین رو به بیرون.
-چته حالا؟
نود درجه میچرخه و میبینم که مانتوش حسابی روی صندلی کشیده شده و قالب تناش رو گرفته. خوشم میاد. مثه این شـــو ها شده که یه دختر خیلی باحال تو بار هست و اینا. خوشهیکل شده اینجوری.
-حمال زل زده بود به پشتت
-خب بزنه، چشش هم در آد
-نه، منظورم اینه که عجب حمالیه
-حساس نباش
-نه، حساس نیستم، ولی میره رو اعصاب
-استووول... اسکووول
میخنده که من حواسم پرت بشه. منم ول میکنم دیگه
-یه پیتزایی هم بالاتر هست. با امیراینا میریم بعضیوقتا. غذاش خوبه
-کدوم؟ آفتاب؟ دوست ندارم پیتزاشو. رفتهم قبلن
-خب میریم یه جا دیگه. کجا پیتزاش خوبه؟
-ساندویچ بیشتر دوس دارم
-منم ساندویچ بیشتر دوس دارم. یه بار پنجتا سوسیس خوردم. بیشوخی.
-علی ما هم یه بار هفت هشت تا خورد فک کنم
-خب علیتون گندهتر از منه
-اوهوم
نوشابههامون بیشترش رفته. شیشهی من سفید سفیده. مال قبل از انقلابه. شیشهی اون، نور که روش میافته یه تهرنگ سبز داره. مال بعد از انقلابه. دست کرده تو کیفش و دنبال یه چیزی میگرده.
-چی میخوای؟
-هیچی
-حالا نمیخواد جلوی این حمال آرایش کنی
-آرایش چیه بابا. دستمال داشتم
-ها. به منم بده.
-تو اون کیفمه فک کنم. کیف قهوهایه
-اون کیفت رو خیلی دوس دارم
-مگه این زشته؟
-نه بابا جون. میگم اونو هم دوس دارم
-این کادوئه. چرم اصله.
-اوهوم. گرون هم باید باشه
دو تا پسر دبستانی کچل جلوی ما تو پیادهرو شروع میکنن به دعوا. یکیشون زورش بیشتره. هی لگد میزنه تو کووون اون یکی. اون یکی فقط کیفش رو تو هوا میچرخونه و فحش میده.
-عجب تخم جنیه اون کپله
-آره. اون یکی گریهش در اومده
-بیعرضهس. با اینکه قدش بلندتره
-خب برو سواشون کن.
-نمیخواد بابا. الان آشتی میکنن
-...
-دیدی این بچهها نوشابه میخورن نصف ساندویچشون میره تو شیشه؟
-هه. من خودم هم اینجوریام اگه حواسم نباشه
-اِ. چه باحال. خب با نی بخور
-نی دوس ندارم. اون چیز نوشابه رو از بین میبره، همین که گلو رو میسوزونه... اشک میآد از چشما
-اوهوم. نی فقط مال عروسیهاس
-حالم به هم میخوره از این پسرا که گاز نوشابه رو میگیرن، میپاشن تو هوا، یا روی همدیگه
با انگشت میزنه به شیشه. پسرا نمیفهمن. دوباره هی میزنه. برمیگردن نگاه میکنن. دستش رو یه جوری تکون میده که مثلن دعوا نکنین و اینا. اونا هم میرن دم مغازه بغلی شروع میکنن دوباره.
-مگه نمیخواستی بندری سفارش بدی؟
-بندری... نه خودمم سیر شدم. دیگه اینجا نمیایم اصن.
-خوشمزه بود ولی
-اوهوم... چمیدونم. اگه دوس داری میآیم.
-ولی این سساش بدجوری چرکوله ها
میگه و بلند بلند میخنده. برمیگردم و میبینم یارو دوباره همونجور که پای گازه، زل زده به کووونش. باز چشم تو چشم میشیم. زیر لب یه تخمهسگ میگم و باقیموندهی همبرگر رو میکنم یه لقمه و دور دهنم رو با پشت دست پاک میکنم و میرم حساب کنم.
-چقد شد؟
-هزار و شیشصد
یه نگاهی به لیست قیمتها که اون بالا زده میکنم و خودم جمع میزنم
-قیمتا همینه؟ هزار و پونصد میشه فک کنم.
-... آره... هزار و پونصد
-یه آدامس پی.کی هم بده
یه دفعه یه صدایی مثه اینکه یه نفر شیشهی نوشابهش رو عمدن از روی اون طاقچههه انداخته باشه زمین و شکسته باشه و خورده شیشه و نوشابهی چسبناک همهجا رو به گند کشیده باشه میآد. بلند میشه میایسته
-ببخشید آقا. دستم خورد
-نه آبجی، عیب نداره
-بازم ببخشید
-خدا ببخشه. یه شیشه بود دیگه. قیمتی نداره.
-ممنون
میریم بیرون. موقع بیرون رفتن دستم رو میندازم دور کمرش. تا اونجا که میشه دستم رو پایین میارم که نزدیک کووونش باشه. میدونم حماله داره نگاه میکنه. تا حالا مستقیم به کووونش دست نزدهم.
-چته؟
-هیچی
-میخوای جلو این یارو خودتو نشون بدی؟
-اَه. چرا ضدحال میزنی؟
دستمو بر میدارم
-شوخی کردم بابا. بذار دستتو
-نه. ول کن. یکی میاد گیر میده
دوتا پسر کچلا نشستن کنار جوب و دارن لواشک میخورن. دارن با هم یه آهنگ شهرام صولتی رو با مسخرهبازی میخونن
-خودت انداختیش؟
-خب اونجوری میخواستی تا شب حرص بخوری. گفتم یه کاری کنم دلت خنک شه.
-خیلی باحال بود. حقش بود حمال، تا دیگه اینجوری زل نزنه به کووون مردم
-هوووی. کووون چیه؟ باصن. اولین بارته جلوی من میگی
-چمیدونم. جوگیر شدم. ولی خوب شد، نه؟
-اوهوم
-بستنی میخوری؟
-اوهوم
-برگشتنی میریم منصور، یا یه جا دیگه.
-نه، الان بریم
-پس تند بیا. ایستگاه دوره.
-خیس عرق میشی خب
-بیخیال. اسپری زدهم.
نمیدونم چرا خوشحالم. اون چند لحظه که دستم نزدیک کووونش بود، خیلی خوب بود. دستم انگار هنوز داغه. خودش هم فک کنم بدش نیومد.
-...
-...
-...
-یک نفر در آب دارد میدهد کان.
-اَه. لجن.
میخنده. منم میخندم (یا شاید هم نه. شروع میکنه به دوئیدن. منم شروع میکنم به دوئیدن)
.
.
نوشتههایی از سـر سيری كه ممكنه دروغ، توهـّم، يا كلاً بیربط باشن. نوشتههايی همينجوركی كه چيزی رو اصلاح، اثبات، يا منفجر نمیكنن. نوشتههايی متظاهرانه، از علاقههای معمولی ، خوشیهای ساده، و لذتهای بديهی
November 11, 2008
November 8, 2008
A Pinkish Chronicle
.
.
رفرنس جهانشمول برای نوشتههای صورتی
.
.
این روزا خودم رو خیلی دوست دارم. این محدثهای که الان هستم رو، دخترونگیم رو خیلی دوست دارم. دوباره پاییزه. منام که دختر پاییزم. واسه خودم با دوتا برگ نارنجی چنار دوتا گوشواره درست میکنم و بیهدف راه میافتم به سمت دورترین چراغ قرمز شهر. آخرش میرسم به دریا، میدونم.
این روزا تنهاییم رو خیلی دوست دارم. نمیخوام کسی عاشقام بشه و تنهاییم رو خراب کنه، من عاشق تنهایی خودمام. وقتی خودم باشم و ماگام که عکس جان لنون (یا وال-ای؟ تمرکز ندارم این روزا) روشه، پر از قهوهی تلخ باشه و خداحافظ گری کوپر و دی.وی.دیهای لاست، دیگه هیچی نمیخوام.
این روزا آیپادم رو خیلی دوست دارم. یه کولکشن نرم و آروم درست کردم از آهنگهایی که هرکدومشون قد یه کشور، قد یه اقیانوس، خاطره دارن برام. آهنگا رندوم میان و میرن. مثه این روزای من. و منی که اینقدر رها ام. اینقدر هفدهسالهام دوباره.
این روزا گریههام رو خیلی دوست دارم. یه گوشهی خصوصی دارم تو اتاقم بین تخت و کمد، که عصرا مثل یه پیشی کوچولو میخزم اون تو و نور راه راه از لای لوردراپه میافته رو تنم، مثل سایهی میلههای زندان، و در حضور حافظ اشک میریزم.
این روزا تختم رو خیلی دوست دارم. لباسخواب صورتیم رو میپوشم و مسواک صورتیم رو میزنم و لحافم رو که روش عکس دو تا خرس صورتی داره میکشم روم. خودم رو مچاله میکنم و دلم همهش یه بغل گنده میخواد که دیگه نلرزم.
این روزا آدما رو خیلی دوست دارم. یه پیرزن نحیفی هست که جلوی میلاد نور، کبریت میفروشه. هر دفعه یه بسته ازش میخرم و یه اسکناس دوهزارتومنی فرو میکنم تو زنبیلش. بعد خودم رو جا میدم تو آغوشش. بهش میگم تو مثه مامانبزرگی هستی که دهساله دیگه ندارمش. چقدر دلم میخواد پیرزن باشم.
این روزا بدنام رو خیلی دوست دارم. من بدنام رو آزاد کردم. بهش اجازه دادم برگرده به طبیعت. من خودم رو دوباره کشف کردم و دیگه نمیخوام بخاطر خوشامد نرینهها، حتی یه نخ مو از تنام کم بشه. از این به بعد هر مویی که کنده بشه، یا بیرنگ بشه، فقط واسه دل خودمه.
این روزا آلاستارم رو خیلی دوست دارم. سبزه، با بند فیروزهای. ب میگه وقتی میپوشیش مثه طوطی میشی. پ میگه مثه اون دختره تو زندگی دوگانهی ورونیک میشی. ت میگه تو اصلاً خود ورونیکای. تو هم مثل اون سرگشته و سرکشای. ث هم همین رو میگه. خودم هم همین رو میگم.
این روزا نوشتن رو خیلی دوست دارم. تو فکرم که یه وبلاگ خصوصی درست کنم. اونجا خودم باشم. خدا میدونه چقدر حرف رو دلم مونده که به هیچکس نمیتونم بگم. حتی به ث. یه حرفایی هست که واسه نگفتنه. باید با انگشتای جوهری یه چاله کند و سپردشون به خاک یا کاغذ.
این روزا محو شدن رو خیلی دوست دارم. دلم میخواد یکی بیاد منو بدزده. یه نفر با تهریش و سیگار و زنجیرچرخ. دلم میخواد برم یه جایی که هیشکی نگرانام نشه، یه جایی که کسی هیچی ازم نپرسه. خدایا، من چقدر مینای کنعانام.
این روزا غریبهها رو خیلی دوست دارم. آشناها هم برام غریبه شدهن. بعد از ابولی همه برام غریبهان. خندههاشون رو نمیفهمم. شوخیهاشون رو نمیفهمم. دلم دیوونگی میخواد. دلم میخواد برم و همهی غریبههای جهان رو ببوسم. من خیلی دیوونهام. دوستجونام میدونن اینو.
این روزا شیطونیهام رو خیلی دوست دارم. توی شرکت، غول مهربون از ماموریت تایلند برگشته بود. برای همه سوغاتی آورده بود. گفتم: من عکس اون دختر روسها رو میخوام که ته چمدونتونه. سرخ شد و یه جور خاصی نگام کرد و گفت تو درست بشو نیستی محدثه.
این روزا گل ارکیدهی بنفشام رو خیلی دوست دارم. اسمش منوچهره. با هم حرف نمیزنیم، اما حرف همدیگه رو میفهمیم. در سکوت دوتایی با هم دایدو و بیورک گوش میکنیم، ساقهی تردش رو نوازش میکنم و از خودم میپرسم: گل در بر و می در کف و، معشوقه کجاس پس؟
این روزا هوا رو خیلی دوست دارم. هوای دونفرهی پارک جمشیدیه رو که یادم میندازه نبودنت دیگه یه قانونه، نه فاجعه. با ب قدم میزنیم و اون برام از بیماری لاعلاج پسری میگه که هفتساله خاطرخواه هم هستن. دیشب بهش گفته میخوام بیام ایران ببینمت و بمیرم. ولی نمیتونه. پاسپورت ایرانی نداره هنوز. هلنده. سرزمین لالههای واژگون و سرطانهای خون.
این روزا ... این روزا منم دلم میخواد بمیرم.
.
.
.
رفرنس جهانشمول برای نوشتههای صورتی
.
.
این روزا خودم رو خیلی دوست دارم. این محدثهای که الان هستم رو، دخترونگیم رو خیلی دوست دارم. دوباره پاییزه. منام که دختر پاییزم. واسه خودم با دوتا برگ نارنجی چنار دوتا گوشواره درست میکنم و بیهدف راه میافتم به سمت دورترین چراغ قرمز شهر. آخرش میرسم به دریا، میدونم.
این روزا تنهاییم رو خیلی دوست دارم. نمیخوام کسی عاشقام بشه و تنهاییم رو خراب کنه، من عاشق تنهایی خودمام. وقتی خودم باشم و ماگام که عکس جان لنون (یا وال-ای؟ تمرکز ندارم این روزا) روشه، پر از قهوهی تلخ باشه و خداحافظ گری کوپر و دی.وی.دیهای لاست، دیگه هیچی نمیخوام.
این روزا آیپادم رو خیلی دوست دارم. یه کولکشن نرم و آروم درست کردم از آهنگهایی که هرکدومشون قد یه کشور، قد یه اقیانوس، خاطره دارن برام. آهنگا رندوم میان و میرن. مثه این روزای من. و منی که اینقدر رها ام. اینقدر هفدهسالهام دوباره.
این روزا گریههام رو خیلی دوست دارم. یه گوشهی خصوصی دارم تو اتاقم بین تخت و کمد، که عصرا مثل یه پیشی کوچولو میخزم اون تو و نور راه راه از لای لوردراپه میافته رو تنم، مثل سایهی میلههای زندان، و در حضور حافظ اشک میریزم.
این روزا تختم رو خیلی دوست دارم. لباسخواب صورتیم رو میپوشم و مسواک صورتیم رو میزنم و لحافم رو که روش عکس دو تا خرس صورتی داره میکشم روم. خودم رو مچاله میکنم و دلم همهش یه بغل گنده میخواد که دیگه نلرزم.
این روزا آدما رو خیلی دوست دارم. یه پیرزن نحیفی هست که جلوی میلاد نور، کبریت میفروشه. هر دفعه یه بسته ازش میخرم و یه اسکناس دوهزارتومنی فرو میکنم تو زنبیلش. بعد خودم رو جا میدم تو آغوشش. بهش میگم تو مثه مامانبزرگی هستی که دهساله دیگه ندارمش. چقدر دلم میخواد پیرزن باشم.
این روزا بدنام رو خیلی دوست دارم. من بدنام رو آزاد کردم. بهش اجازه دادم برگرده به طبیعت. من خودم رو دوباره کشف کردم و دیگه نمیخوام بخاطر خوشامد نرینهها، حتی یه نخ مو از تنام کم بشه. از این به بعد هر مویی که کنده بشه، یا بیرنگ بشه، فقط واسه دل خودمه.
این روزا آلاستارم رو خیلی دوست دارم. سبزه، با بند فیروزهای. ب میگه وقتی میپوشیش مثه طوطی میشی. پ میگه مثه اون دختره تو زندگی دوگانهی ورونیک میشی. ت میگه تو اصلاً خود ورونیکای. تو هم مثل اون سرگشته و سرکشای. ث هم همین رو میگه. خودم هم همین رو میگم.
این روزا نوشتن رو خیلی دوست دارم. تو فکرم که یه وبلاگ خصوصی درست کنم. اونجا خودم باشم. خدا میدونه چقدر حرف رو دلم مونده که به هیچکس نمیتونم بگم. حتی به ث. یه حرفایی هست که واسه نگفتنه. باید با انگشتای جوهری یه چاله کند و سپردشون به خاک یا کاغذ.
این روزا محو شدن رو خیلی دوست دارم. دلم میخواد یکی بیاد منو بدزده. یه نفر با تهریش و سیگار و زنجیرچرخ. دلم میخواد برم یه جایی که هیشکی نگرانام نشه، یه جایی که کسی هیچی ازم نپرسه. خدایا، من چقدر مینای کنعانام.
این روزا غریبهها رو خیلی دوست دارم. آشناها هم برام غریبه شدهن. بعد از ابولی همه برام غریبهان. خندههاشون رو نمیفهمم. شوخیهاشون رو نمیفهمم. دلم دیوونگی میخواد. دلم میخواد برم و همهی غریبههای جهان رو ببوسم. من خیلی دیوونهام. دوستجونام میدونن اینو.
این روزا شیطونیهام رو خیلی دوست دارم. توی شرکت، غول مهربون از ماموریت تایلند برگشته بود. برای همه سوغاتی آورده بود. گفتم: من عکس اون دختر روسها رو میخوام که ته چمدونتونه. سرخ شد و یه جور خاصی نگام کرد و گفت تو درست بشو نیستی محدثه.
این روزا گل ارکیدهی بنفشام رو خیلی دوست دارم. اسمش منوچهره. با هم حرف نمیزنیم، اما حرف همدیگه رو میفهمیم. در سکوت دوتایی با هم دایدو و بیورک گوش میکنیم، ساقهی تردش رو نوازش میکنم و از خودم میپرسم: گل در بر و می در کف و، معشوقه کجاس پس؟
این روزا هوا رو خیلی دوست دارم. هوای دونفرهی پارک جمشیدیه رو که یادم میندازه نبودنت دیگه یه قانونه، نه فاجعه. با ب قدم میزنیم و اون برام از بیماری لاعلاج پسری میگه که هفتساله خاطرخواه هم هستن. دیشب بهش گفته میخوام بیام ایران ببینمت و بمیرم. ولی نمیتونه. پاسپورت ایرانی نداره هنوز. هلنده. سرزمین لالههای واژگون و سرطانهای خون.
این روزا ... این روزا منم دلم میخواد بمیرم.
.
.
Subscribe to:
Posts (Atom)