February 27, 2008

Narciso Yepes & Yersinia Pestis; An O'ral Affair

.
.
رابطه‌ی سه‌نفره‌ی الگوریتم، خوارزمی، و چراغ پـــــیـــــه‌سوز
.
آیا می‌دانستید که مغز، بعد از شکم، چرب‌ترین عضو بدن است؟ آیا می‌دانستید که قلب ما در مغز ماست؟ چرا بتدریج دور قلب را چربی می‌گیرد؟ مگر در کان و ران، جا به اندازه‌ی کافی وجود ندارد؟ آیا می‌دانستید که باصن، با آن چهره‌ی لذیدش، بیشتر ماهیچه دارد و کمتر چربی؟ ما چه چیزی را با نشیمنگاه خود بلند می‌کنیم مگر، که نیاز به عضله دارد؟ چرا وقتی بدنشان را چرب می‌کنند جنسالود‌تر می‌شوند؟ چرا چربی غلیظ‌تر از آب است ولی سبک‌تر است و روی آب می‌ماند؟ کله‌پاچه غذای سنگینی‌ست، آنقدر سنگین که توسط نیروی جاذبه از بهشت به زمین رانده شده. ولی به ضرس قاطع بدانید که فارغ از مغز، آنقدرها هم چرب نیست. مغز نماد اندیشیدن است و چربی از سر و رویش می‌بارد. من کشوری را هم می‌شناسم که زمانی آنجا باریدن چربی از سر و رو، نشانه‌ی تعهد بود. چربی را دست‌کم نگیریم. من می‌دانم که شاعرانه‌ترین شیوه‌ی طبخ غذا، فــر-تنور است. من غذای چرب دوست ندارم. وقتی غذا خوب جا افتاد چربی رویش را با قاشق می‌گیرم. لیپوساکشن چیز جالبی‌ست. گوشت را نمی‌شود ساکشن کرد، ولی چربی را می‌شود تخلیه کرد، مثل گه از چاه. می‌شود هورتش کشید. چربی آدم چه مزه‌ای دارد؟ انحناهای زیبا و زشت تن‌های ما، همه طعمی از چربی دارند. هرچند که چربی هم، مثل اخلاغ و استفراغ، و نه مثل شیرینی و شوری، نسبی‌ست. درگذشته پولدارها چرب‌تر بوده‌اند و شایع کرده بودند که چرب‌بودن فضیلت است. امروزه فقرا جانک فود می‌خورند و چرب می‌شوند، و پولدارها کدوی خام و هویج پخته می‌خورند و شایع می‌کنند که نه. و کسانی از طبقه‌ی متوسط هستند که هنوز هم فکر می‌کنند آدم اگر دو پرّه گوشت، که در اصل دو پرّه چربی است، داشته باشد، نازتر می‌شود. تیزتر‌ها، منتظرند که من بگویم چاق و بگویم لاغر، تا مچم را به جرم فاشیسم بگیرند. ولی من دم به تله نمی‌دهم. من می‌دانم که چاقی خوب داریم و چاقی بد. من می‌دانم که چربی خوب داریم، اچ.دی.ال، و چربی بد. من می‌دانم که زندگی ما که بر در و دیوارش پیه و روغن ماسیده، رستورانی‌ست که هر روز در آن عدس‌پلو می‌دهند. حالا اگر ابول هم بپرد وسط که «تو که لیسانس چلوکباب داشتی، چی شد که یه‌هویی کمونیصت شدی»، من این‌بار از فناوری لـقـد استفاده نخواهم کرد. خیلی شون‌پن‌وار به او زل خواهم زد و بعد از ده دقیقه خیلی مجری‌شبکه‌دو-وار خواهم گفت: به نظر من انسان مدرن باید ابیقور را با بودا آشتی دهد. لذت بردن از غذا به معنی پرخوری نیست. من شخصی را می‌شناسم که خودم هستم، ولی برای پرهیز از ریا اسم نمی‌برم، که در برهه‌ای از زندگی یک-دو روز در میان ناهار می‌خورد تا پول کافی داشته باشه که بجای عدس‌پلو، چلوکباب بخورد. سطح سلیقه‌مان را بالا ببریم. من طرفدار رژیم هستم. من از کارگران خوشم می‌آید ولی برای رژیم شخصی‌ام، یک چیز سلطنتی با نون سنگک داغ را بیشتر می‌پسندم. ما انسان‌های عزیز باید به زیر‌شکم و شکم و بالای‌ شکم‌مان رژیم بدهیم. فقط چیزهای متعالی و لذیذ به سوراخ‌ها بریزیم. سوراخ زیرشکم، عورط عروطیک است و سوراخ شکم، دهان است و سوراخ بالای شکم، گوش است و چشم. به مغزمان رژیم بدهیم و با گه تلنبارش نکنیم. گه را روده باید. مغز و شکم هر دو چرب‌اند. رژیم که بگیریم چربی شکم آب می‌شود و چربی مغز نه. پس وزن اهمیتی ندارد. چند اهمیتی ندارد. چند کتاب، چند فیلم، چند زن، چند مرد، چند پُرس، چند کیلومتر. تا یک لحظه‌ی خاصی زندگی درباره‌ی ریاضیات/سختی کشیدن است و از آن به بعد درباره‌ی فیزیک و شیمی. رنج زیباست، ولی ما برای سختی کشیدن نیامده‌ایم. فیثاغورس اسم باحالی دارد، ولی مندلیف آدم خیلی مهم‌تری‌ست. مهم این است که از سوراخ‌های ما چه چیزی خارج می‌شود. تکلیف شکم و زیرشکم که معلوم است. اما سوراخ بالای شکم، این‌بار دهان است، نه دهانی که به معده وصل است، دهانی که ناودان است و به پشت‌بام راه دارد. زندگی درباره‌ی حرف زدن است. نتیجه‌ی حرف زدن با دیگران می‌شود عشق و آرامش و اینها، و حرف زدن با خودمان می‌شود فانتزی و سرخوشی و اینها. تا یک لحظه‌ی خاصی، زندگی درباره‌ی دانستن و یاد گرفتن است و انباشتن سوراخ‌ها. از آن لحظه‌ی خاص به بعد، زندگی درباره‌ی حرف زدن است و تخلیه.
.

February 22, 2008

Never Look Back

.
.
مردی دراز، به نام آسفالت




میان اختراعاتی که درازتر از یک کیلومتر هستند،‌ بزرگراه، بزرگ‌ترین و درازترین است. اگر من یک عدد از آن گوی‌های فلزی عظیم که فقط در کارتون‌ها یافت می‌شود را به یک جرثقیل ببندم و میدان آزادی را همراه با چند بنای تار عنکبوت‌گرفته‌ی دیگر منهدم کنم، از دک و پوز، و نه از روح و پوح تهران، چه می‌ماند جز همین بزرگراه‌ها؟ پس بزرگراه خوب است و شهر خوب بزرگراه‌های زیادی دارد.

اوایل دهه‌ی هفتاد که روابط رمانتیک، حالت چریکی-خیابانی داشت و «این خانم با شما چه نسبتی دارن؟» از «آقا ساعت چنده؟» سوال رایج‌تری بود، کسی مثل من که ماشین نداشت از میدان انقلاب با دوستش سوار تاکسی‌های تهران-کرج که کرایه‌شان آن موقع حدود صد تومن بود می‌شد و به محض رسیدن به کرج با تاکسی دیگری همان مسیر را برمی‌گشت. به این ترتیب بزرگراه تهران کرج کافی‌شاپ-خلوتگاه سیاری بود برای ما تا بتوانیم مدتی در امنیت در گوش هم وز وز کنیم.

یک تفریح ایده‌آل خارج از خانه در تهران از بزرگراه چمران شروع می‌شد به سمت شمال تا پارک‌وی و بعد مدرس-جنوب تا هفت تیر و بعد یو-ترن به مدرس شمال و صدر و بابایی تا نوبنیاد و برگشت به سمت چمران و نیایش و یادگار امام و بعد شاید از همانجا به سمت یکی از کثیف‌خوری‌های نیمه‌ی تحتانی تهران روانه شدن. در مواقع دیگر می‌شد مسیر را به جهان کودک و پارک طالقانی و اینها کشاند. به هر حال من یادم نمی‌آید آخرین بار کی پایم را توی پارک ملت گذاشته‌ام.

زیباترین نقطه‌ی تهران کجاست؟ وقتی در مسیر جنوب به شمال بزرگراه مدرس در یک شب تابستانی رانندگی می‌کنید و به حوالی تقاطع همت می‌رسید، دره‌ی سرسبز و دودگرفته‌ای وجود دارد که من با هیچ منظره‌ی کارت‌پستالی خوش آب و رنگی عوضش نمی‌کنم. اگر چهار پنج تا کرگدن و پنگوئن هم آن وسط ول کنند، می‌شود یک بهشت مدرن واقعی که البته می‌توان شیر و عسل را هم لوله‌کشی کرد به محل.

یکی از بستگان سببی‌ام می‌گوید یک دستگاه ناوبری مخفی در بزرگراه‌های نیمه‌شب تعبیه شده که باعث می‌شود آدم بدون نیاز به پاییدن اطراف و هوای ماشین‌ها و آدم‌ها را داشتن، بتواند براند و به هرچه دلش می‌خواهد فکر کند و آرام شود و خالی شود و تصمیم بگیرد و فاصله بگیرد و نزدیک شود و پر شود. اگر شما هم از آن دسته آدم‌هایی هستید که برای حل مشکلات زندگی، اول چند دست ماین‌سوئیپر و اسپایدر بازی می‌کنید، من اتوبان‌گردی را برایتان تجویز می‌کنم.

من لایی کشیدن را به جوانان عزیز توصیه نمی‌کنم، ولی انکار نمی‌کنم که خیلی حال می‌دهد و لازم است بدانند که بر خلاف تصور رایج اینکار همیشه هم به قصد خودنمایی انجام نمی‌شود و گاهی یک حس مورمورانه‌ی نیمه‌جنسی را در ته آدم ارضاء می‌کند. وقتی شما دو لاین مجاور بزرگراه را با شیوه‌ی یه زیر-یه رو در هم می‌بافید، در واقع نوعی اثر هنری سیال خلق می‌کنید. در زندگی لحظاتی هست که جواد بودن نه تنها اجتناب‌ناپذیر است، بلکه نص صریح رباعیات خیام است.

من اعتقاد دارم که شهرها برای این آفریده شده‌اند که در آنها رانندگی کنیم. چراکه توی غار و کپر هم می‌توان زندگی کرد. من اعتراف می‌کنم که تنها چیزی که از اصفهان دوست دارم بزرگراه کمربندی آن است که تهران را به شیراز وصل می‌کند، و نه عالی قاپو و منار جنبان. برخلاف آنچه در گزارش‌های ترافیکی گفته می‌شود، بزرگراه‌ها شریان و ورید شهرها نیستند،‌ بزرگراه‌ها عضلات‌اند. ضخیم هستند و مردانه. و با آن انحناهای شکوفا و محکم به مجسمه‌ی داوود می‌مانند که. شاعرانه نشو.

معمارها خیال می‌کنند که شهر به آنها مربوط است. ولی متاسفانه اصلاً‌ اینطور نیست. و خوبی بزرگراه این است که از آن همه ساختمان‌هایی که شیشه رفلکس و سرباز هخامنشی و سوسول‌بازی‌های فلزی دارند، رهاست. و در مقابل از طبیعت هم دور است که نکته‌ی مثبتی‌ست. همه می‌دانیم که طبیعت یک ترفند استعماری‌ست برای تحت تاثیر قرار دادن آدم‌های زیادی افسرده یا زیادی خوشحال. و اینکه ما هر از چندگاهی بساط جوجه و چنجه را به میانه‌ی گل و ریحان‌ها می‌بریم و پیژامه‌پوشان و تخته‌بازی‌کنان از نشیمنگاه دلدار خویش نیشگون می‌گیریم، این حقیقت را تغییر نمی‌دهد.

برای اینکه دوز کافی کلیشه به این حرف‌ها تزریق شود، باید حتما یادی هم شود از تیتراژ بزرگراه گمشده‌ی لینچ. در آن فیلم ما می‌فهمیم که وقتی خطهای سفید منقطع را در شبی تاریک زیر می‌گیریم، این خیلی قشنگ است و حس خوبی به آدم می‌دهد. به خصوص اگر هیچ نور دیگری در پس‌پیش‌زمینه نباشد و تنها نور آن دنیای دراز و معلق، نور ماشین خودمان باشد که ده بیست متری را روشن می‌کند و بعد کائنات به پایان می‌رسد.

وقتی دو بزرگراه مهم به هم می‌رسند و از هر طرف به وسیله‌ی رمپ و لوپ‌ها با هم خودمانی می‌شوند، معمولاً باید یک نفر دوربینش را بردارد و با هلیکوپتر برود آن بالا و عکسی بگیرد. تصویری که خواهیم دید یک شبدر چهارپر خواهد بود. یک شبدر گل‌درشت که غالباً نشانه‌ی شهرهای مدرن است. همه‌ی ما این عکس را دوست داریم و اگر جذابیت قرینگی را و شباهتش به چیزهایی که در لوناپارک یافت می‌شوند را ندیده بگیریم، به علل نامعلومی دلمان می‌خواهد که شهرمان از اینها بیشتر داشته باشد.

خیابان‌های معمولی تمام نمی‌شوند، بلکه بطرز رقت‌انگیزی با زاویه‌ی نود درجه به خیابان دیگری آویزان می‌شود. اما بزرگراه‌ها ناگهان به انتها می‌رسند. اگر بخواهم با زبان علی پروین صحبت کنم، باید بگویم که کتانی‌هایشان را در اوج می‌آویزند. بزرگراه به هیچ سازه‌ی دیگری وابسته نیست. خیابان وقتی از شهر خارج می‌شود، جاده صدایش می‌کنند. ولی بزرگراه، هویت ثابتی دارد و برایش مهم نیست که کجا نشست و برخاست می‌کند. می‌رود و به شهر بعدی می‌رسد و آنجا تصمیم می‌گیرد که بماند یا باز هم برود.


بازچاپ‌شده از هزارتوی شهر

February 20, 2008

The iintimacy Of Rubber & Tar

.
گاهی به مغز خود رجوع نکن
.
آدم‌های مختلف روش‌های مختلفی برای لایی کشیدن دارند. ولی به هر حال یکسری اصول وجود دارد:
-لایی ایده‌آل باید در سرعت بالا و وقتی که ماشین شتاب گرفته یا در حال شتاب گرفتن است انجام شود.
-باید مسیر لایی را از فاصله‌ی دور برنامه‌ریزی کرده باشید. مثلاً اگر پنج‌تا ماشین را می‌خواهید یک‌نفس درو کنید، باید از فاصله‌ی دور مسیر را برنامه‌ریزی کرده و ابتدا و انتهای عملیات مشخص باشد.
-دقت کنید که لایی یک حرکت پارتیزانی است و به منظور پیش‌روی انجام می‌شود. آن را با رقص بندری که به منظور دلبری انجام می‌شود اشتباه نگیرید.
-بعضی از بزرگراه‌ها مثل نیایش، برای لایی کشیدن مناسب‌ترند و بعضی دیگر مثل شیخ فضل‌الله، اصلاً مناسب اینکار نیستند.
- شما باید به نحوی لایی بکشید که بعد از اتمام یک راند، از همه‌ی آن ماشین‌ها جلوتر باشید، نه اینکه مثل بز، پشت یک نیسان زامیاد یا خانوم دکتر گیر کنید و همه‌ی ان ماشین‌ها خیلی خونسرد دوباره از شما جلو بزنند.
-هنگام لایی کشیدن کوون ماشین شما نباید هی به چپ و راست کچ و کوله شود. یعنی باید متین و فارغ‌البال جلوه کنید. فرمان را یه‌هویی نچرخانید و معکوس نکشید.
-هرگز وقتی که پنج‌تا پسر نره‌غول توی ماشین شما نشسته‌اند و با صدای بلند در حال گوش دادن به آهنگ‌های مجاز زیرزمینی هستند و به بدن‌های خود حالت‌های ناز و باحال می‌دهند، اقدام نکنید.
-اگر همزمان با شما و در همان حوزه‌ی استحفاظی، یک مسافرکش با پیکان جوانان گوجه‌ای ۵۲، که سی‌دی هم آویزان کرده به آینه، و صندلی‌اش را آنقدر برده پایین که فقط دماغ به بالایش پیداست، دارد لایی می‌کشد، بزرگان توصیه می‌کنند که قضیه را بالکل فراموش کنید و به کار دیگری بجز لایی کشیدن بپردازید.
-بهتر است فرمان را دودستی بگیرید. ولی نیمه‌ی پایین فرمان را بگیرید، جوری‌که دست‌های شما از بیرون معلوم نباشد. ترجیحاً شیشه‌ها بالا باشند تا فحش‌های احتمالی را وقتی به چراغ قرمز می‌رسید، نشنوید.
-اگر کسی از بیرون شما را نگاه کند، حرکت ماشین باید اسموت و یکنواخت باشد. از ترمزهای ناگهانی خودداری کنید و همیشه مقداری گاز برای روز مبادا نگه دارید.
-وارد صندوق عقب ماشین جلویی نشوید. یعنی آنقدر نزدیک نشوید که چانه‌ی شما پس گردن راننده‌ی جلویی قرار بگیرد. بیشتر از دوبار -با فاصله- نوربالا نزنید و سریعاً راننده‌هایی را که بطور مادرزادی به کسی راه نمی‌دهند شناسایی کنید.
-لایی کشیدن شما باید در شرایط ایمن انجام شود. نباید راننده‌های دیگر را مجبور به ترمز یا مانوور کنید. نباید خودتان را زورچپان کنید. باید سریع باشید و قبل از اینکه طرف احساس کند جلویش پیچیده‌اید، از آنجا رفته باشید.
-بهتر است مسیر لایی محدود شود به دو لاین مجاور، حتی اگر در یک بزرگراه هفت باندی باشید. تحت هیچ شرایطی از شانه‌ی آسفالته‌ی کنار جاده استفاده نکنید، چون تقلب محسوب می‌شود و نشانه‌ی ضعف تکنیکی است.
-در هنگام عبور از کنار ماشین قربانی، کله‌تان را به سمت او برنگردانید و لبخند اسکندروار نزنید. شما برای دل خودتان لایی می‌کشید، نه برای زید بازی و پوززنی.
-بعد از لایی یا سبقت هرگز متناوباً راهنمای چپ و راست نزنید که بگویید من بُردم. باید وارسته و بیخیال باشید.
-پشتی صندلی خود را به زاویه‌ی حدود ۱۱۰ درجه در آورید و اصلاً به جلو خم نشوید، تا مثل معلم تاریخ‌های راهنمایی یا نسل‌سومی‌های تازه‌کار جلوه نکنید. هرگز با کتشلوار سورمه‌ای یا تی‌شرت داریوش ۲۰۰۰ لایی نکشید.
-لایی را مثل فیلم‌های هنری باید با پایانی باز به انتها رساند. یعنی قبل از آنکه حرکت شما تبدیل به یک دست و پا زدن مذبوحانه شود، دوباره به جمع راننده‌های نرمال بپیوندید.
-شماره‌ی جدید هزارتو، با موضوع بـــزرگـــراه، بیرون آمده. در بخش ضمیمه‌های ماهانه هم البته تعدادی مطلب در مورد شــهـــر منتشر شده که شده. آنجا هم اشاره شده است که لایی کشیدن در واقع خلق یک اثر هنری سیال و فرارونده، و نوعی کانسپچوال اینستالیشن دینامیک است.

February 5, 2008

.
.
این یک نوشته‌ی رمانتیک نیست و امروز من ازموسيس نيستم. آدمی هستم كه ازموسيس رو ساخته. اين آهنگ رو اينجا گذاشتم برای دوستم.

برای دوستم،
كه رفته.
ولی نه با پای خودش.

برای دوستم
كه می‌خوان، كه دارن جسمش رو ويران می‌كنن
كه می‌خوان، كه دارن روحـــش رو ويران می‌كنن

برای دوستم،
كه بايد يه روز مثل غول
مثل يه غول زيبا
دوباره از خرابه‌های خودش سر بلند ‌كنه.

يه روزی دوستم برمی‌گرده و براتون از جنايتی حرف می‌زنه كه كسی باور نمی‌كنه.
اگه دوستم برنگشت، خودم يه‌ روزی براتون از جنايت بزرگتری حرف می‌زنم كه كسی باور نمی‌كنه.















آهنگ اينجا ست.