December 31, 2006

شـا شـيـدن به شمشادها، وقتي در لابيرنت سبز شاينينگ گم شده‌اي : ژانـر

حافظه و فراموشي موجودات كريهي هستند . هابيل و قابيلي هستند كه همديگر را به قصد كشت مي‌زنند ولي هيچ‌كدام از پا در نمي‌آيند، تا روزي كه آلزايمر بگيريم
با تو ام چـامـلـي
به يادماندني‌ترين - نه زيباترين- لحظۀ زندگي ، لحظۀ اولين نگاه عاشقانه نيست، لحظۀ اولين بوسه نيست، لحظۀ لرزان كلايمكس نيست، لحظۀ ازدواج و قبولي و تولد و پيروزي نيست، لحظۀ اوت شدن آلمان نيست، لحظۀ ماشين نو خريدن نيست، لحظۀ رسيدن يا رفتن نيست، دل‌بستن و دل‌كندن نيست، لحظۀ مرگ كسان هم نيست، و حيرتا، كه لحظۀ اولين حمله به چلوكباب كوبيدۀ «نويد» هم نيست
به يادماندني‌ترين لحظه‌ها هميشه لحظاتي عادي هستند ، بدون هيچ حادثه يا ويژگي‌اي، كه لازم باشد در ياد بماند
...
براي من لحظه‌ايست كه دوازده سال قبل، سر ظفر، از تاكسي پياده شدم . با دختري بودم كه دوستم بود و دختر ديگري -مسافر تاكسي- كنار من نشسته بود . ما پياده شديم و من حتي يك آن هم او را نگاه نكردم . هزاران بار اين لحظه را به ياد آورده‌ام با تمام جزئيات، ولي بدون چهرۀ آن دختر كه لباسش مشكي بود و انگشتهاي باريكي داشت و كيف سبزش را محكم گرفته بود
خـب ، فلسفه‌اي اينجا هست؟ حكمتي در كار است؟ نه چـامـلـي جان . هيچي . قضيه ساده‌س . هم حافظۀ ما گيج مي‌زند و هم بي‌حافظگي ما . اينها هيولاهاي هار و بيماري هستند كه هرچه را بخواهند مي‌گذارند و هرچه را بخواهند مي‌سوزانند . گاهي با چنگ و دندان مي‌خواهيم خاطره‌اي را حفظ كنيم ولي ذهنمان چنان افليج و پرت مي‌شود كه جز نگاه‌كردن به تصويري كه دود مي‌شود، كاري از ما بر نمي‌آيد . و واي به روزي كه بخواهيم چيزي را به زور پاك كنيم، يك كمدي خالص به راه مي‌افتد با تصويري كه اغلب پررنگ‌تر مي‌شود
...
چـامـلـي بطرز هركول‌واري به فكر فرو رفته و من اگر بگويم كه فراموشي را به يادآوري ترجيح مي‌دهم دروغ گفته‌ام ولي بخاطر حفظ ژرفناكي و شاعرانگي اين متن هم كه شده اين دروغ را از من بپذيريد و دو آه بلند به مقصدي بي-در-زمان و نا-در-كجا رها كنيد

December 28, 2006

Genre : Being Too Nice Is Not That Nice

من مركز كهكشانم و تو روبروم نشستي ومي‌خوام از سرگردوني درت بيارم. مي‌گم كه از فكراي بيمارگونه نترس. از رؤياهاي مهارگسيخته نترس. وقتي خودت هستي وخودت، ذهنتو ول كن بذار جولان بده. توي كلۀ آدم مرزي وجود نداره. قلمرويي بي‌انتها دربست در اختيار تو. شجاع باش و بتازون. حتي برو جايي كه عرب ني انداخت. نترس از فكراي كج و معوج، ماليخوليايي، مريض، ناجور، ضداخلاقي، يا هرچي. اگه چيزي به ذهنت اومده معنيش اينه كه وجود داره. پس بذار بياد جلو حرفشو بزنه. نترس. چيزي نميشه كه. كسي هم نمي‌بينه و نمي‌فهه
اصلاً گاهي اين فكراي ناهنجار لازمن. اين حق توئه كه تو رؤياهات هر كاري خواستي بكني.عشق و نكبت رو به پاي هركي كه مي‌خواي بريزي. به هركي دلت خواست نزديك بشي و چوب توي ماتحت هركسي بكني كه دلت بخواد.فحش بدي، لگدمال كني، تيربارون كني، انتقام بگيري يا تحقير كني. همه‌مون يه ليست نـفـرت داريم از آدمايي كه مي‌خوايم سر به تنشون نباشه. اگه بگي نداري به خودت دروغ گفتي، نه من. اگه دوست داري با تراكتور از روشون رد شو. اگرنه، اره‌برقي رو امتحان كن. تو آزادي. و اين آزادي چيزي نيست كه بشه ازت گرفت. گناهي در كار نيست. اگه تو ذهن سالمي داري، يه مقدار فكراي بيمار هم بايد اون تو باشه، بـايــد. فقط ديوونه‌ها هستن كه صد در صد سالمن
اصلاً تقصير اون كسيه كه اولين بار گفت ذهن آدم مثل يه لوح سفيده و بايد همونجوري تميز حفظش كرد. ديگه بي‌ربط‌‌ تر از اين نميشه. مگه نمي‌بيني بچه‌هاي سه-چهار ساله چقدر شرورن. چون آزادتر از ما هستن. با خودشون راحتن و افكار پليدشونو هفت تا سوراخ قايم نمي‌كنن. نمي‌گم آدم بدي باش و كاراي ديوانه‌وار بكن. نه. ولي طبيعت انساني خودتو باور كن و بذار بيكرانگي(بي سر و ته گي) فكرت، آزمايش كنه همه‌چي رو. به رؤيا و رؤياپردازي احترام بذار از اينكه بالاخونه رو با ايلوژن‌ها و ايماژ ها پر كني نترس. اون بالا، توي كلۀ مخروطيت، هيچي زشت نيست و توي رؤياهات اگه لازم بشه مي‌توني با پيژامه تا ميدون ونك هم بري
...
مي‌بينم كه حرفام حسابي روت اثر گذاشته و با بازوكــاي خيالي داري سوراخ سوراخم مي‌كني. پدرسگ، تو ليستت بودم؟
نكته: براي ديدن نمونۀ عملي ليست نفرت ايـنـجـا رو ببينيد

December 22, 2006

بازي ِ همه با هم بريم تو چاه : ژانـر

يك- اگه چند سال پيش تو اتوبان‌هاي تهران يه ماشين سرمه‌اي مي‌ديدين كه بطرز چندش‌آوري لايي مي‌كشه و راه دادن به ديگران براش مثه فحش ناموسي مي‌مونه و پيش خودتون مي‌گفتين : آخي بيچاره معلوم نيست از كدوم دهكوره اومده و اينا، وطرف از نظرش هيشكي تو دنيا رانندگي بلد نبود جز خودش ولي چندين بار در دلبرانه ترين لحظات ممكن بدجوري خاموش كرد ... خوشوقتم
دو-اگه فكر مي‌كنيد پسري هست كه تابحال هيچ خاطرۀ بدي از هيچ كدوم از دخترايي كه باهاشون دوست بوده نداشته و حتي خودش واسه بعضياشون شوهر هم پيدا كرده بعدها ، همه‌جا هم از همه‌شون به نيكي ياد مي‌كنه و كلاً با وجود همۀ ماجراهاي بالا و پايين فقط خاطرات خوش داشته و آرزو ميكنه كه كاش هنوز بيست و سه‌ساله بوديم كه دنيا به فلانمون هم نبود و البته هنوز هم نيست ... خوشوقتم
سه-اگه براتون تعريف كردن كه يه نفر از بچگي آرزو داشت فيزيكدان بشه و بعد نقاش بشه و بعد آرشيتكت بشه و بعد ديپلم رياضي گرفت و فقط بخاطر دل مامان و بابا و بدون هيچ علاقه‌اي رفت پزشكي خوند و اول خواست انصراف بده و بعد يه كم خوشش اومد و در طول تحصيل مدير فروش يه معدن شن و ماسه بود و با اينكه نقاشي بلد نبود كلي از فروش تابلوهاي سوررئال پول در اورد يه مدت هم مشاور تبليغات بود و حالا داره تخصصي مي‌گيره كه چندسال پيش يك در ميليون احتمالشو نمي‌داد ولي خيلي راضيه و با اينحال هنوز آرزوي فيزيكدان شدن رو دنبال خودش مي‌كشه ... خوشوقتم
چهار-اگه بهتون گفتن كه مبصر كلاس سوم رياضي از بچه‌ها سه تا ساندويچ رشوه مي‌گيره،كه اون موقع تو مدرسه چهل تومن بود، تا بذاره زنگ آخر فرار كنن و اسمشونو تو غايبا رد نكنه و همين مبصر كلاس اول راهنمايي نقاشياي لختي مي‌كشيد و دونه‌اي بيست تومن مي‌فروخت و يه روز با يكي از اون بي‌شرفا دعواش شد و اونم نقاشيو داد به ناظم و ناظم هم باباشو خواست و فقط بخاطر اينكه درسش خوب بود اخراجش نكردن و خودش هم از برخورد روشنفكرانۀ باباش تعجب كرد ... خوشوقتم
پنج- اگه شنيدين كه يه نفر كه ادعاش كون خر رو پاره مي‌كنه يه زماني بطرز بدخيمي استقلالي بوده در حالي كه اينقد بازيش بد بود كه هيشكي نمي‌خواست اون تو تيمشون باشه و با اينحال چقدر هم استاديوم مي‌رفت و در مواقع لزوم با جديت هرچه‌تمام‌تر شعار شير سماور تو كون داور مي‌داد و هنوزم بعد از باختاي استقلال زنگ مي‌زنه به برادرش اون سر دنيا و دوتايي حرص مي‌خورن ... خوشوقتم
نكته : گيوتين منو اورد تو اين بازي، و منم كه جلف‌. منتها اگه به كامنتهام نگاه كنين مي‌بينين كه دوستاي ثابت من فقط گيوتين و راز ما هستن،‌واسه همين ديگه از خير «اون پنج نفر» گذشتم
نكته : الان ديدم كه آليس هم كه به مشكل كم-دوست‌-گي من واقف بوده منو قاطي كرده و خوب خوشحال شدم
نكته : اولش كه طرح بازي رو تو وبلاگ سلمان ديدم مطمئن بودم اين يه توطئۀ كثيف انگليسيه كه صرفاً براي منزوي/بايكوت كردن من طراحي شده

December 20, 2006

در پس هر سيـبيـل، يك دخترانگي شاعرانه پنهان است : ژانـر

من كلاً اهل طبيعت نيستم . هيچ‌وقت بخاطر ديدن زيبايي‌هاي طبيعي اين‌ور اون‌ور نرفته‌م . آدم شهرم . اوربان ام . آدم چيزهاي ساخته‌شده و مدرن . آدم فلز و پلاستيك ، بزرگراه‌ و ديوار . آدم خطهاي صاف ، قرينگي ، هندسه . هميشه خودم رو طبيعت‌گريز مي‌دونستم . همه همين فكرو در موردم مي‌كـنن . ولي خب يه مثال نقض پيدا شده . اقـيـانـوس
از خونۀ من تا اقيانوس شش كيلومتر راهه . هفته‌اي دو-سه بار مي‌رم تا ساحل . گاهي پياده، و اغلب با دوچرخه . گاهي تنها، و اغلب با دوستان . گاهي دست خالي، و اغلب با خوردني‌هاي خوشمزه . گاهي با حال خوش، و اغلب با حال خوش و سري خوش . اين وسط البته چند تا سفر كوتاه با كشتي هم بوده
اين يك شعر نيست . اقيانوس واقعاً يه چيز ديگه‌س . متفاوت از هر آب ديگه‌اي كه تا حالا ديده‌م . نگاه كردن بهش لذت‌بخشه و سوار بودن بر اون، لذت‌بخش‌تر . منو كه حسابي گرفته . جوري‌كه دلم مي‌خواد بعد از اين هميشه نزديك اقيانوس زندگي كنم . مسئله فقط بزرگ‌تر بودن و آبي‌تر بودن نيست . يك جذابيت مجهول اونجا وجود داره . جذابيتي فراتر از پـري‌رويان بيـكـيني‌پـوش كه كنار ساحل شني، فارغ‌ البال جولان مي‌دن

December 17, 2006

چگونه ياد گرفتم دست از سوسول‌بازي بردارم و به سيبيل عشق بورزم : ژانـر



حالم از سيبيل بهم مي‌خوره. ولي مُـردۀ دوتا سيبيلو ام. يكيش كه بابامه. باباي بدون سيبيل كه اصلاً لطفي نداره، لوث ميشه. اون يكي هم آقـاييـه كه در تصوير مي‌بينيد. مي‌دونم سيبيـلش مثه گـروهباناس، مثه برس واكسه. ولي به من چه . من كه مغز ندارم. تعصب كور كه مي‌دوني چيه؟ من آزموسيس‌ اِشونم. يه جاهايي تو زندگي دوگما لازمه. اصلاً مگه خودت واسه دختر خالۀ جوش‌جوشيت كه به همه پا مي‌ده ، يـقـه جر نمي‌دي؟ اينجا ديگه منطق و اينا تعطيله جوجه . اگه تيم‌ملي ايتاليا با آرژانتين هم بازي كنه من طرفدار عمو گابريل اَم. كاشكي بچه‌ محلمون بود كه هر كي مي‌گفت سيبيلاش مثه كلارك گـيبـله و بايد جلوي نيچه لنگ بندازه، خودمون جـوب‌ماليش كنيم . اصلاً چرا پيغمـبر نشد گابـو؟ كـتابشو كه داره . فقط يه مدرك چوپاني مي‌خواد
خلاصه اينكه ... بابا اينكاره ... بابا اِنــدُ الله ... بابا اولوالعزم ... گزارش مرگ و آدم‌ربايي كه هيچي ، تو اگه هوس كني گزارش هواشناسي بنويسي ، تو بيابون برف مياد (يه كم شور شد ولي عيبي نداره)

December 11, 2006

روشهاي نوين هنجارشكني و فيل‌هواكني در آخرهفته‌ها: ژانـر

آقـا بياين به كار جالب بكنيم
چي مثلاً؟
يه كار جالب ديگه . هرچي
ديگه چه خبرا؟
...
يادم نمياد آخرين باري كه يه چيز جديد خيلي جالب و تكون‌دهنده ديدم، كي بود. تو هم همينجوري . ديگه چيزي آدمو نمي‌گيره. مسئله اين نيست كه چيزاي قديمي بهترن، مسئله اينه كه ... دقيق نمي‌دونم راستش، انگار خودمونيم كه فرق كرديم. مثلاً چند سال پيش چقدر كيف مي‌كرديم با اين فوروارداي اينترنتي ولي حالا نه تنها نخونده پاكشون مي‌كنيم، بلكه سعي مي‌كنيم با اونايي كه زياد فوروارد و سند تو ال مي‌كنن قطع رابطه كنيم. اگه بخوام مطنطن‌تر(كلمه باحاليه ولي زيادي عربيه) بگم، انگارالان فقط چيزايي جالبن كه كلاً جالبن، همون چيزايي كه از اول جالب بودن. مثه دور هم جمع‌شدناي آخر هفته با دوستا كه از همه‌جا حرف‌ و بحث بشه و كالباس‌جات هم بخوريم همراه باكاردي ،كـه ازنفس‌افتاده هم ببينيم و باز حرف بزنيم حين تخته و شلـم و چرت بگيم تا صبح و قرار كوه هم خودبخود كنسل بشه و اينا
...
يه اسباب بازياي پلاستيكي بود كه يه پرۀ گرد مثل هليكوپتر داشت و وقتي نخشو مي‌كشيديم پره با سرعت جدا مي‌شد و مي‌رفت هوا و اگه پره مي‌چسبيد به سقف، قهرمان مي‌شديم. يادته كه؟ همين

دنيـاي شـاد شـاد هـيئـت‌هاي عزاداري : ژانـر

كسي تا حالا يه آدم شديداً مذهبي ِ باحال و بامزه ديده؟ خيلي بعـيده . اين بزرگترين مشكل من با دينـداري افراطيه . خنك‌ ترين جوكاي عالمو تعريف مي‌كنن و چقدر هم ريسه مي‌رن خودشون . مهمونيا و پيـك‌نيـكا و مسافرتاشون هم كه نصيب گرگ بيابون. شوخي‌هاي وبلاگيشون رو هم كه ديدين ديگه : ايشالا تو دعاي كميل پشت ستون جا گيرت بياد. هرهر . فقط دلم مي‌خواد بدونم اينا اول بيمزه بودن بعد خشكه‌مقدس شدن يا برعكس. تو كارتون سيمپسونز هم، هــومــر همه‌ش سر همين قضيه حال فلاندرز مذهبي و بورينگ رو مي‌گيره . كاش حداقـل يه علت معنوي داشت اين فـنومن نـامزه‌گري ديـن‌-ديـپـندنـت . چون وقتي پاي مسائلي مثه خور و خواب و خشم و شهوت( و شغـب! ) بياد وسط ، كسي جلودار اين جماعت نيست ... چي بگم آخه ؟
چيز خاصي نمي‌گم

December 10, 2006

تيـريپ گـذاري از مسير فرعي : ژانـر

با آخرين نفسهايم/ لوئيس بونوئل
دشت مشوش/خوان رولفو
كتاب موجودات خيالي/خورخه لوئيس بورخس
تورو تومبو/ميگوئل آنخل استورياس
رگـتايم/اي. ال. دكتروف
نميدونم تو چندسال اخيرتو ايران بازچاپ شدن يا نه. اون موقع‌ها يه مقدار تو فارسي پرت‌ افتاده بودن، بخاطر دوباره چاپ‌نشدن و اينكه از وقتي يادم مياد تو قفسه‌ها پيدا نمي‌شدن. مثلاً موجودات خيالي رو بعد از اينكه تو كتابخونۀ يه نفر ديدم و داشتم از حسادت مي‌مردم، چهار سال هر سوراخ‌سنبه‌اي رو گشتم، آخر هم خودش شانسي اومد .بقيه رو هم به‌سختي پيدا كردم. حالا منظور؟ اگه كتاباهوليك هستين و اينا رو خوندين كه خوش به حالتون كه دستتون رسيده به ضريح . اگه هم نخوندين باز خوش به حالتون كه يه تفريح بالـقـوه دارين و مي‌تونين كلـّي بگردين و مكاشفات زيرپله‌اي-دالوني بكنين و سرگرم باشين و چند تا كتاب لازم‌الخوون پيدا كنين (اينا الزاماً بهترين كتابايي كه خوندم نيستنا) ء

December 9, 2006

به گــُه ‌كشيده ‌شدگي استوانـه‌ها : ژانـر

ابوالفضل.ژ داشت مشكلشو توضيح مي‌داد: من عاشق بوف كورم ولي يـه جاهايي‌شو يه كم نمي‌فهمم. اون: كجـاشو؟ ابول: كلاً ديگه... اون: بعد كجاشو مي‌فهمي؟ ابول: همون زخمهاي مثـه خوره و اينا كه مي‌تراشه ، خود ِ خودمه. اون: پس يـه چند باري دخترا زدن تو پوزِِِِت ... زخم و زيليت كردن، آره؟ ابول: ها ؟... زر نزن . همه‌شون لاشي‌ان ، كـثـافـتا ... اون: لابد شبا گريه هم مي‌كني؟ ابول: من؟ ... گه مي‌خورن اونا . فقط اگه يه پـژو داشتم ... اون: حالا ... سوررئاليسم كه مي‌دوني چـيه؟ الان بوف‌كور رو بيشتر از اين ديد نگاه مي‌كنن . خط به خط تفسيرش نمي‌كنن چون مثه يه رؤياي طولانيه. مگر اينكه بخوايم مدرن‌تر ... ابول: منو هالو گير اوردي؟ من خودم نـيـهـيـليسـتم . تـه ِ تـوهـمّـم . دو بارم خودكشي كردم . البته قبلاً اگزيست بودما. تهوع رو خوندم نصف بيشترشو. ولي الان عاشق نـيچـه‌ام . خـدائـه.... اون: اونوقـت نيچه چي مي‌گه ؟ ابول: ها ؟ اگر به ديدار زني مي‌روي، تازيانه‌اي بردار ... چـيزو هم دارم، نبرد منِ هيـتلر. با چنين گفت زرتشت . اون: هـم‌م‌م‌م ... زرتشت چي گفت؟ ابول: خيلي چيزا ... پندار نيك، گفتار پـيـك، سرباز خشت ... نه ، اين كه اون جوكه‌س ... گير نده ديگه، گــُه سگ .....(چند دقيقه سكوت)..... اون: ابول، لـقـد مي‌دوني چيه ؟ ابول: لـگـد؟ آره خب . اون: خوبه . الان مي‌خوام با لـقـد بيـام تو صورتت

December 6, 2006

مباحث ناموسي اپيكوري : ژانـر

هوم ! ... شـكـلات . اين پـيچـيده‌ تـرين طعم ِ هستي. اين «به ‌رؤيـا بـَـرنـده ‌ترين» قورت جهان. اين لامصب‌ ترين اتچـمنـتِ دوستت دارمها .اين يوكن نِـور گِت ايناف آو دت. اين «كرانـچ» نسـتله كه داره منو از درون مي‌خوره. اين خودت روهم بكشي بهت يه ذره هم نميدم .... شت ، اينايي كه دارم مي‌گم چرته. الكي قلمبه‌س .شكلات چيز ساده‌ايه . مثه نقطه بـديـهـيه . زور نزن كه بگي الان نمي‌خوام. اگه نه گفتن به شكلات برات مثه آبه ، تو مشكل داري. خودتو بكوب و از اول بساز، جوري كه بتوني لذتهاي خودموني دنيا رو كشف و هضم كني

شكستهاي عشـقي : ژانـر

يه زماني نقاشي مي‌كشيدم. چقدر هم حال مي‌كردم باهاشون. بدجوري اعتماد به‌نفس داشتم و خودمو سوررئال‌تر از آندره برتون مي‌دونستم. بعد يه روز يه چيزي ديدم كه مثه ويبراتور لرزيدم. ديدم فراترين چيزي رو كه ممكنه روزي از ذهن من عبور كنه، يكي قبلاً كشيده، و چه كـشـيــدنـي . بعد از اون ديگه به‌خودم زحمت نقاشي كشيدن رو ندادم. واسه خودم اسـنود بازي مي‌كردم و اِم-اند-اِم مينداختم بالا. كـّره‌خر مثه غلتك از روم رد شد و لواشكي به‌جا گذاشت. البته شايد بد هم نشد. اگه منصفانه توجيه كنيم چند دهه‌س كه هنر نقاشي فـيـنـيـتـو. تنها مشكل، اراجيفي بود كه در توجيه علل خاموشي‌گزيدنم به هم مي‌بافتم و به خورد هوادارانم مي‌دادم. من قـلـعـه‌اي در پـيـرنـه رو ديده بودم

December 5, 2006

انحطاط ارزشهاي انقلابي : ژانـر

يه عمر قايمش كردم اين رازو. ولي حالا مي‌خوام از فشار له‌كننده‌ش خلاص شم. اصلاً اينجا رو ساختم واسه همين اعتراف. خب... من يه زماني خيلي جواد بودم. حالا زود همه نپرن وسط كه الان هم هستي بابا. منظورم از اين نظر نيست .از اون نظر. تازه پسر دختراي اول- دوم دبيرستاني همه از دم جوادن. همه شريك جرميم. ولي خب... من وضعم شايد خرابتر بود. يعني يه كارايي كردم كه دلم مي‌خواد همۀ شهود سرطان بگيرن و صاعقه بزنه بهشون كه كارم از خاطرۀ بشريت پاك بشه. حتي الانم گوشام داغ شد كه اين يكيو يادم اومد
با يه گله از بچه‌ها نزديك مدرسه دخترونه پارك كرده بوديمو با بلندترين صداي ممكن و خنده‌هاي وحشتناك و شوخيهاي كارگري و هر ترفند مذبوحانۀ ديگه داشتيم از دخترا كه از خودمون بدتر بودن دلـبري مي‌‌كرديم. دوستم لندروور پشت‌باز باباشو دودر كرده بود. من و يكي ديگه پشت نشسته بوديم. بعد يه دفعه اين راه افتاد و صداي ضبطو تا ته بلند كرد و گاز مي‌داد. ما هم فرصتو مغتنم شمرديم و پاشديم‌ و عمليات ژانگولر و رقص خردادياني و كاراتۀ نمايشي رو با لبخندي قهرمانانه و خود-مستربين-بينانه شروع كرديم و احساس مي‌كرديم دنيا با تحسين به ما خيره شده و ما باحال‌ترين ريكي مارتيناي جهانيم... و تا وقتي بر اثر ترمز ناگهاني با كون پرت نشديم يه گوشه، از پا ننشستيم. و البته همون شبش هم دوست‌دخترم با فضيحت باهام بهم زد. و برادر بزرگم كه مراد معنويم بود بهم گفت خاك تو سرت، ديگه هيچ‌جا نمي‌برمت...آخه من اين لكه‌هاي ننگو چيكار كنم؟ اگه بيست سال ديگه يكي اينو واسه بچه‌م تعريف كنه و بگه اين بابات كه اينقدر گوز-گوز مي‌كنه، فلاني بود، من درجا خودمو ميندازم زير تريلي. شوخي هم ندارم

December 4, 2006

پسرخاله شدن با فـيـلها : ژانـر

خام تر از من تو زندگيت ديده بودي؟ همۀ حرفاتو باور كرده‌بودم. فكر مي‌كردم كلمه به كلمه‌ش راسته. به هركي مي‌رسيدم يقه‌ش رو مي‌گرفتم كه: مي‌دونستي اينو؟ فلاني گفته. ولي نمي‌فهميدم چرا همه مثه بز نگام مي‌كنن. داستان دشنه‌كِشي هات رو موبه‌مو قورت مي‌دادم مطمئن بودم دو متر قـد داري و دور بازوت اندازۀ دور كمر خودمه. آخرش عكستو ديدم. چي بهت بگم آخه؟ يه پيرمرد اُتـو-لازم و زپرتي كه علناً كور بود. نامرد تو خجالت نكشيدي از سن‌ت؟ تو بزرگترين دروغگوي تاريخي. خيلي نامردي بورخس. مي‌خوام خفه‌ت كنم. لعنت به من كه اگه الان بازم بهم بگي ديشب تو ميدون راه‌آهن دو تا بادي‌بيلدينگِ موتوري رو با چاقوي خوزه خط‌خطي كردي، بازم باور مي‌كنم. اَه،خيلي خري، مي‌دونستي؟ تو يه غـولـي بورخس. ميترسم ازت