March 13, 2009

whether it's a bottle of milk or a -logy, there will be an Expiry Date at the bottom

.
.
نوشته‌ی زیر ترجمه‌ی نعل به نعل و بدون دخل و تصرفی‌است از یکی از بندهای «کتاب موجودات خیالی» بورخس*، و کتاب موجودات خیالی بورخس، بعد از مزامیر سلیمان بزرگترین کتابی‌ست که درباره‌ی جانوران نوشته‌ شده‌ست. این کتاب به بررسی جنبندگانی می‌پردازد که نه سوار کشتی نوح شده‌اند و نه گرفتار زنجیر تکامل. در نقطه‌ای از تاریخ ذهن بشر اینها را آفریده، تا مورد بهره‌برداری ایدئولوژیک یا لولوخرخریک قرارشان دهد.
.
.
کــووون ســه‌پــا
The Three-legged Assss

.
.
پلینی** آفرینش دو میلیون بیت-آیه را به زرتشت، بنیانگذار آیینی که هنوز هم پارسیان بمبئی به آن پابندند، نسبت می‌دهد. طبری، تاریخ‌نگار عرب، هم ادعا می‌کند کاتبان برای تحریر مجموعه‌ی کامل آثار زرتشت به دوازده هزار پوست گاو نیاز داشته‌اند. اعتقاد بر این است که اسکندر مقدونی در حمله‌اش به پرسپولیس این چرمنوشته‌ها را هم سوزاند. با این‌حال، به کمک حافظه‌ی ستایش‌برانگیز کاهنان، بخش اساسی آن متون بازنگاری، و از قرن نهم میلادی در دایره‌المعارفی به نام «بـنـدهـش» جمع‌اوری شد، که متن زیر برگرفته از آنست:

درباره‌ی کــووون ســه‌پــا گفته شده که در میانه‌ی اقیانوس می‌زید و شمار سـُم‌هایش سه است، و شمار چشمانش شش، و نُه دهان دارد و دو گوش و یک شاخ. پیکرش به سفیدی می‌زند، و از معنویات و روحانیات تغذیه می‌کند، و وجودی پاک و پالوده دارد. شش چشم‌ش، دوتا همانجاست که چشم باید باشد، دوتا بر فرق سر، و دوتا بر پیشانی. و اینها به او بصیرتی می‌دهد که بتواند هرجا پیروز باشد و هرچیز را منهدم کند. و نه دهان‌ش، سه تا همانجاست که دهان باید باشد، و سه تا درون کمرگاه، و سه تا بر پیشانی. و هر سـُـم‌ش آنقدر بزرگ است که اگر بر زمین نهد، پهنه‌ای که هزاران گوسفند در آن می‌چرند، یا هزاران سوار در آن قیقاج می‌روند را خواهد پوشاند. و گوش‌هایش، آنقدر بزرگ است که بر مازندران سایه می‌اندازد. و شاخ‌ش از طلاست انگار و توخالی. و از آن هزار شاخچه روییده‌ست و با این شاخ نیرنگ بدکاران را فرومی پاشد از هم. و کــووون ســه‌پــا کـهـربـا می‌ریـنـد، نه ان، و در میتولوژی مزدائیسم این غول، موجود بسیار مفیدی‌ست که همیشه به اهورامزدا، سرمنشاء زندگی و نور و راستی، یاری می‌رساند...
.
.
*The Book of Imaginary Beings, Jorge Luis Borges, 1967. به فارسی هم توسط نشر آرست و به ترجمه‌ی احمد اخوت یکبار چاپ شده.
**فیلسوف و نویسنده‌ی رومی قرن اول میلادی
.
.

February 17, 2009

Age Is Just A Number, A Tokhmy Number

.
.
مخرج مشترک



زندگی سه حضیض ثابت دارد.

یکم، دوران دکلمه‌گری و شیرین‌زبانی کودکی. که برای دخترها از حدود سه‌سالگی و برای پسرها از چهارسالگی شروع می‌شود. و زمانی‌ست که اینها یاد می‌گیرند حرفهای گنده‌تر از دهنشان بزنند تا بزرگترها برای‌شان ضعف کنند. کفش پاشنه بلند مهمانها را می‌پوشند، روی شما آب می‌پاشند، و از شما می‌خواهند پایتخت کشورها را ازشان بپرسید. این دوران تا اول‌دوم دبستان ادامه دارد.

دوم، دوران بربریت و هالوگری نوجوانی. که برای دخترها بدون استثنا از دوم راهنمایی، و برای پسرها از فردای روزی که برای اولین بار «بزند بالا» آغاز می‌شود. و زمانی‌ست که یادآوری باحال‌بازی‌ها و کول‌منشی‌هایش در آینده باعث عرق شرم و فروپاشی شخصیتی می‌شود. این دوران تا سال دوم دانشگاه، و برای دیپلمه‌ها تا بعد از سربازی ادامه دارد.

سوم، دوران خرفتی و حرف‌مفت‌زنی پیری. که زن و مرد ندارد و از حوالی هفتاد سالگی،‌ یا حدودا ده سال بعد از بازنشستگی شروع می‌شود. و زمانی‌ست که آدم تبدیل به بزرگ فامیل (که یک فحش مودبانه است) می‌شود و احترامش را از چروک‌هایش کسب می‌کند و با بهره‌گیری از خاطرات مجعول نوجوانی و سربازی، همه را اندرز می‌دهد. این دوران تا مرگ ادامه دارد.

از این سه، بدترین، دومی است.
.
.

November 11, 2008

Do You Remember Dully Belle?

.
.
عده‌ای به اشتباه فکر می‌کنند که داستان معروف از نفس‌افتاده را خود بورخس نوشته. اما اصل ماجرا این است که در سال ۱۹۷۲ بورخس از هزار جوان حدوداً سی ساله‌، از طبقه‌ی متوسط بوئنوس آیرس دعوت می‌کند که خاطره‌ای درباره‌ی ساندویچی رفتن، که سنتی در حال منسوخ شدن بود، تعریف کنند. بعد همه‌ی خاطره‌ها را می‌گیرد و از خطوط مشترک همه‌ی آنها از نفس‌افتاده را سر هم می‌کند. زحمت ترجمه‌ی مستقیم این داستان از اسپانیایی و تطبیقش با فضا و فرهنگ ایرانی را، دوست عزیز آرژانتینی‌ام، مارتین، کشیده که همین‌جا از او سپاسگزاری می‌‌کنم.
.
.
.
از نفس‌ افتاده
.
.
-دو تا همبرگر حاضره. سیاه یا زرد؟
-کوکا
تا من بپرم و برسم به سبد پلاستیکی سبز رنگ‌پریده که توش دو تا همبرگر کاغذپیچ گذاشته، با دوتا صدای دولوپ دوتا کوکا باز می‌کنه و می‌ذاره رو یخچال.
-نون گرد نداشتین؟
-نه
نوشابه‌ها رو که هنوز داره از سرشون یه دود رقیق سردی بلند می‌شه بین سه تا انگشت می‌گیرم و سبد رو هم با اون دست برمی‌دارم
-دستمال ندارین؟
-نه
توی دلم می‌گم گــُـه و می‌آم و می‌ذارمشون روی اون لبه‌ی... طاقچه، طاقچه که نمی‌گن، حتمن یه اسمی داره. الان یادم نیست اسمشو. می‌شینم روی یه دونه از این صندلی‌های بار که فقط یه دایره از کووون آدم رو می‌گیره.
-نون همبرگری نداشت؟
-نه، ولی خوشمزه‌س. ما همیشه میآیم با امیراینا.
اون نوشابه‌ای که یه کم کمتره رو می‌ذارم جلوش و هردومون همزمان ۳-۴ سانت از ساندویچ رو از لای کاغذ می‌کشیم بیرون و نگاه می‌کنیم. بعد اون کاغذش رو کلن باز می‌کنه و یه پر گوجه می‌گیره طرفم
-بیا
-خیارشور می‌خوای به جاش؟
-نه. دارم.
بقیه گوجه‌ها رو هم می‌گیرم و صف‌ می‌دم لای گوجه‌های خودم.
-فلفل می‌خوای؟
-نه. جوش می‌زنم
-من عاشق غذای تند ‌ام
-همینه اینقد جوش می‌زنی
-نه. جوشام ارثیه... سس بزنم؟
-زیاد نزن
ساندویچش رو می‌گیره جلوم. دور کلاه خرس قرمز رو کبره‌های قدیمی سس، مثل دلمه‌ی زخم، گرفته. سوراخش هم با همین کبره‌ها تنگ شده. می‌بینه ولی چندش‌اش نمی‌شه.
-اگه گفتی اولین بار کجا غذا خوردیم؟
-یادم نیست.
-دم بازار کویتی‌ها
-نه. اولین بار با بچه‌ها رفتیم فرحزاد. کباب.
-نه. منظورم اولین بار دوتایی بود. تنهایی.
-آهان.
رو به هم نشستیم و لابلای گاز زدن‌ها هردوتامون برمی‌گردیم بیرون رو نگاه می‌کنیم. بیشتر از همه، زنایی که کمپوت گلابی خریده‌ن و پیرمردایی که عکس رادیولوژی دستشونه رد می‌شن. همه می‌رن بیمارستان.
-گرمه‌ها
-نوشابه بخور
-کلن می‌گم. تا برسیم خیس عرق می‌شیم
-اوهوم. تو خیلی عرقی‌ای
-بدت میاد؟
-وا. واسه چی بدم بیاد. هوا گرمه دیگه
-آخه یه جوری گفتی
-نه. گفتم زیاد عرق می‌کنی. خیلی‌ها اینجوری‌ان
-من آخه چله‌ی زمستون هم عرق می‌کنم هی
-خب کمتر بپوش
موقع جوییدن یه ذره یه ذره روی صندلی تاب می‌خوره. یعنی هی یه‌کم می‌ره چپ و یه‌کم می‌ره راست. یه جوری که آدم احساس می‌کنه داره بهش خوش می‌گذره. خودم هم دارم طبق معمول با تکون پای چپم آهنگ می‌زنم. یعنی آکورد گرفتم. دی دیم دیم، دی دام دام.
-می‌دونی به این صندلیا چی می‌گن؟
-کیا؟
-توی انگلیسی
-نه
-استول
اینو می‌گه و می‌خنده
-استول که یعنی چیز فک کنم... یعنی اَن
-آره دیگه. نکته کنکوریش همینه
-هه... می‌شه به استولت دست بزنم؟
-اَه. لجن
دوتایی می‌خندیم. با هر گازی که می‌زنه، لبش برمی‌گرده و جلوی چونه‌ش ماتیکی می‌شه. هر دفعه، من نگاش می‌کنم و دستم رو می‌مالم به چونه‌م. اونم می‌فهمه و چونه‌ش رو می‌ماله که پاک شه
-‌می‌خوای یه بندری هم بگیرم؟
-من سیر می‌شم با همین
-حالا می‌خوای؟
-بگیر. صبونه نخوردی مگه؟
-نه، دیر پا شدم
-هوم... ته‌ریش هم بهت میاد
-می‌گم که. دیر پا شدم.
رومو می‌کنم سمت یخچال. پسره نشسته و از اون پشت اساسی زل زده به کووونش. پنج شیش ثانیه می‌کشه که بفهمه دارم نگاش می‌کنم و پا شه بره گوجه خورد کنه.
-این‌وری بشین.
-چرا؟
-اَه. می‌گم بشین رو به بیرون.
-چته حالا؟
نود درجه می‌چرخه و می‌بینم که مانتوش حسابی روی صندلی کشیده شده و قالب تن‌اش رو گرفته. خوشم میاد. مثه این شـــو‌ ها شده که یه دختر خیلی باحال تو بار هست و اینا. خوش‌هیکل شده اینجوری.
-حمال زل زده بود به پشتت
-خب بزنه، چشش هم در آد
-نه، منظورم اینه که عجب حمالیه
-حساس نباش
-نه، حساس نیستم، ولی می‌ره رو اعصاب
-استووول... اسکووول
می‌خنده که من حواسم پرت بشه. منم ول می‌کنم دیگه
-یه پیتزایی هم بالاتر هست. با امیراینا می‌ریم بعضی‌وقتا. غذاش خوبه
-کدوم؟ آفتاب؟ دوست ندارم پیتزاشو. رفته‌م قبلن
-خب می‌ریم یه جا دیگه. کجا پیتزاش خوبه؟
-ساندویچ بیشتر دوس دارم
-منم ساندویچ بیشتر دوس دارم. یه بار پنج‌تا سوسیس خوردم. بی‌شوخی.
-علی ما هم یه بار هفت هشت تا خورد فک کنم
-خب علی‌تون گنده‌تر از منه
-اوهوم
نوشابه‌هامون بیشترش رفته. شیشه‌ی من سفید سفیده. مال قبل از انقلابه. شیشه‌ی اون، نور که روش می‌افته یه ته‌رنگ سبز داره. مال بعد از انقلابه. دست کرده تو کیفش و دنبال یه چیزی می‌گرده.
-چی می‌خوای؟
-هیچی
-حالا نمی‌خواد جلوی این حمال آرایش کنی
-آرایش چیه بابا. دستمال داشتم
-ها. به منم بده.
-تو اون کیفمه فک کنم. کیف قهوه‌ایه
-اون کیفت رو خیلی دوس دارم
-مگه این زشته؟
-نه بابا جون. می‌گم اونو هم دوس دارم
-این کادوئه. چرم اصله.
-اوهوم. گرون هم باید باشه
دو تا پسر دبستانی کچل جلوی ما تو پیاده‌رو شروع می‌کنن به دعوا. یکی‌شون زورش بیشتره. هی لگد می‌زنه تو کووون اون یکی. اون یکی فقط کیفش رو تو هوا می‌چرخونه و فحش می‌ده.
-عجب تخم جنیه اون کپله
-آره. اون یکی گریه‌ش در اومده
-بی‌عرضه‌س. با اینکه قدش بلند‌تره
-خب برو سواشون کن.
-نمی‌خواد بابا. الان آشتی می‌کنن
-...
-دیدی این بچه‌ها نوشابه می‌خورن نصف ساندویچشون می‌ره تو شیشه؟
-هه. من خودم هم اینجوری‌ام اگه حواسم نباشه
-اِ. چه باحال. خب با نی بخور
-نی دوس ندارم. اون چیز نوشابه رو از بین می‌بره، همین که گلو رو می‌سوزونه... اشک میآد از چشما
-اوهوم. نی فقط مال عروسی‌هاس
-حالم به هم می‌خوره از این پسرا که گاز نوشابه رو می‌گیرن، ‌می‌پاشن تو هوا، یا روی همدیگه
با انگشت می‌زنه به شیشه. پسرا نمی‌فهمن. دوباره هی ‌می‌زنه. برمی‌گردن نگاه می‌کنن. دستش رو یه جوری تکون می‌ده که مثلن دعوا نکنین و اینا. اونا هم می‌رن دم مغازه بغلی شروع می‌کنن دوباره.
-مگه نمی‌خواستی بندری سفارش بدی؟
-بندری... نه خودمم سیر شدم. دیگه اینجا نمیایم اصن.
-خوشمزه بود ولی
-اوهوم... چمیدونم. اگه دوس داری میآیم.
-ولی این سس‌اش بدجوری چرکوله ها
می‌گه و بلند بلند می‌خنده. برمی‌گردم و می‌بینم یارو دوباره همونجور که پای گازه، زل زده به کووونش. باز چشم تو چشم می‌شیم. زیر لب یه تخمه‌سگ می‌گم و باقیمونده‌ی همبرگر رو می‌کنم یه لقمه و دور دهنم رو با پشت دست پاک می‌کنم و می‌رم حساب کنم.
-چقد شد؟
-هزار و شیشصد
یه نگاهی به لیست قیمتها که اون بالا زده می‌کنم و خودم جمع می‌زنم
-قیمتا همینه؟ هزار و پونصد می‌شه فک کنم.
-... آره... هزار و پونصد
-یه آدامس پی.‌کی هم بده
یه دفعه یه صدایی مثه اینکه یه نفر شیشه‌ی نوشابه‌ش رو عمدن از روی اون طاقچه‌هه انداخته باشه زمین و شکسته باشه و خورده شیشه و نوشابه‌ی چسبناک همه‌جا رو به گند کشیده باشه می‌آد. بلند می‌شه می‌ایسته
-ببخشید آقا. دستم خورد
-نه آبجی، عیب نداره
-بازم ببخشید
-خدا ببخشه. یه شیشه بود دیگه. قیمتی نداره.
-ممنون
می‌ریم بیرون. موقع بیرون رفتن دستم رو می‌ندازم دور کمرش. تا اونجا که می‌شه دستم رو پایین میارم که نزدیک کووونش باشه. می‌دونم حماله داره نگاه می‌کنه. تا حالا مستقیم به کووونش دست نزده‌‌م.
-چته؟
-هیچی
-می‌خوای جلو این یارو خودتو نشون بدی؟
-اَه. چرا ضدحال می‌زنی؟
دستمو بر می‌دارم
-شوخی کردم بابا. بذار دستتو
-نه. ول کن. یکی میاد گیر می‌ده
دوتا پسر کچلا نشستن کنار جوب و دارن لواشک می‌خورن. دارن با هم یه آهنگ شهرام صولتی رو با مسخره‌بازی می‌خونن
-خودت انداختی‌ش؟
-خب اونجوری می‌خواستی تا شب حرص بخوری. گفتم یه کاری کنم دلت خنک شه.
-خیلی باحال بود. حقش بود حمال، تا دیگه اینجوری زل نزنه به کووون مردم
-هوووی. کووون چیه؟ باصن. اولین بارته جلوی من می‌گی
-چمیدونم. جوگیر شدم. ولی خوب شد، نه؟
-اوهوم
-بستنی می‌خوری؟
-اوهوم
-برگشتنی می‌ریم منصور، یا یه جا دیگه.
-نه، الان بریم
-پس تند بیا. ایستگاه دوره.
-خیس عرق می‌شی خب
-بیخیال. اسپری زده‌م.
نمی‌دونم چرا خوشحالم. اون چند لحظه که دستم نزدیک کووونش بود، خیلی خوب بود. دستم انگار هنوز داغه. خودش هم فک کنم بدش نیومد.
-...
-...
-...
-یک نفر در آب دارد می‌دهد کان.
-اَه. لجن.
می‌خنده. منم می‌خندم (یا شاید هم نه. شروع می‌کنه به دوئیدن. منم شروع می‌کنم به دوئیدن)
.
.

November 8, 2008

A Pinkish Chronicle

.
.
رفرنس جهانشمول برای نوشته‌های صورتی

.
.
این روزا خودم رو خیلی دوست دارم. این محدثه‌ای که الان هستم رو، دخترونگی‌م رو خیلی دوست دارم. دوباره پاییزه. من‌ام که دختر پاییزم. واسه خودم با دوتا برگ نارنجی چنار دوتا گوشواره درست می‌کنم و بی‌هدف راه می‌افتم به سمت دورترین چراغ قرمز شهر. آخرش می‌رسم به دریا، می‌دونم.
این روزا تنهایی‌م رو خیلی دوست دارم. نمی‌خوام کسی عاشق‌ام بشه و تنهایی‌م رو خراب کنه، من عاشق تنهایی خودم‌ام. وقتی خودم باشم و ماگ‌ام که عکس جان لنون (یا وال-ای؟ تمرکز ندارم این روزا) روشه، پر از قهوه‌ی تلخ باشه و خداحافظ گری کوپر و دی.وی.دی‌های لاست، دیگه هیچی نمی‌خوام.
این روزا آیپادم رو خیلی دوست دارم. یه کولکشن نرم و آروم درست کردم از آهنگ‌هایی که هر‌کدومشون قد یه کشور، قد یه اقیانوس، خاطره دارن برام. آهنگا رندوم میان و می‌رن. مثه این روزای من. و منی که اینقدر رها ام. اینقدر هفده‌ساله‌ام دوباره.
این روزا گریه‌هام رو خیلی دوست دارم. یه گوشه‌ی خصوصی دارم تو اتاقم بین تخت و کمد، که عصرا مثل یه پیشی کوچولو می‌خزم اون تو و نور راه راه از لای لوردراپه می‌افته رو تنم، مثل سایه‌ی میله‌های زندان، و در حضور حافظ اشک می‌ریزم.
این روزا تختم رو خیلی دوست دارم. لباس‌خواب صورتی‌م رو می‌پوشم و مسواک صورتی‌م رو می‌زنم و لحافم رو که روش عکس دو تا خرس صورتی داره می‌کشم روم. خودم رو مچاله می‌کنم و دلم همه‌ش یه بغل گنده می‌خواد که دیگه نلرزم.
این روزا آدما رو خیلی دوست دارم. یه پیرزن نحیفی هست که جلوی میلاد نور، کبریت می‌فروشه. هر دفعه یه بسته ازش می‌خرم و یه اسکناس دوهزارتومنی فرو می‌کنم تو زنبیلش. بعد خودم رو جا می‌دم تو آغوشش. بهش می‌گم تو مثه مامان‌بزرگی هستی که ده‌ساله دیگه ندارمش. چقدر دلم می‌خواد پیرزن باشم.
این روزا بدن‌ام رو خیلی دوست دارم. من بدن‌ام رو آزاد کردم. بهش اجازه دادم برگرده به طبیعت. من خودم رو دوباره کشف کردم و دیگه نمی‌خوام بخاطر خوشامد نرینه‌ها، حتی یه نخ مو از تن‌ام کم بشه. از این به بعد هر مویی که کنده بشه، یا بیرنگ بشه، فقط واسه دل خودمه.
این روزا آل‌استارم رو خیلی دوست دارم. سبزه، با بند فیروزه‌ای. ب می‌گه وقتی می‌پوشی‌ش مثه طوطی میشی. پ می‌گه مثه اون دختره تو زندگی دوگانه‌ی ورونیک می‌شی. ت می‌گه تو اصلاً خود ورونیک‌ای. تو هم مثل اون سرگشته و سرکش‌ای. ث هم همین رو می‌گه. خودم هم همین رو می‌گم.
این روزا نوشتن رو خیلی دوست دارم. تو فکر‌م که یه وبلاگ خصوصی درست کنم. اونجا خودم باشم. خدا می‌دونه چقدر حرف رو دلم مونده که به هیچ‌کس نمی‌تونم بگم. حتی به ث. یه حرفایی هست که واسه نگفتنه. باید با انگشتای جوهری یه چاله کند و سپردشون به خاک یا کاغذ.
این روزا محو شدن رو خیلی دوست دارم. دلم می‌خواد یکی بیاد منو بدزده. یه نفر با ته‌ریش و سیگار و زنجیرچرخ. دلم می‌خواد برم یه جایی که هیشکی نگران‌ام نشه، یه جایی که کسی هیچی ازم نپرسه. خدایا، من چقدر مینای کنعان‌ام.
این روزا غریبه‌ها رو خیلی دوست دارم. آشناها هم برام غریبه شده‌ن. بعد از ابولی همه برام غریبه‌ان. خنده‌هاشون رو نمی‌فهمم. شوخی‌هاشون رو نمی‌فهمم. دلم دیوونگی می‌خواد. دلم می‌خواد برم و همه‌ی غریبه‌های جهان رو ببوسم. من خیلی دیوونه‌ام. دوست‌جونام می‌دونن اینو.
این روزا شیطونی‌هام رو خیلی دوست دارم. توی شرکت، غول مهربون از ماموریت تایلند برگشته بود. برای همه سوغاتی آورده بود. گفتم: من عکس اون دختر روس‌ها رو می‌خوام که ته چمدونتونه. سرخ شد و یه جور خاصی نگام کرد و گفت تو درست بشو نیستی محدثه.
این روزا گل ارکیده‌ی بنفش‌ام رو خیلی دوست دارم. اسمش منوچهره. با هم حرف نمی‌زنیم، اما حرف همدیگه رو می‌فهمیم. در سکوت دوتایی با هم دایدو و بیورک گوش می‌کنیم، ساقه‌ی تردش رو نوازش می‌کنم و از خودم می‌پرسم: گل در بر و می در کف و، معشوقه کجاس پس؟
این روزا هوا رو خیلی دوست دارم. هوای دونفره‌ی پارک جمشیدیه رو که یادم می‌ندازه نبودنت دیگه یه قانونه، نه فاجعه. با ب قدم می‌زنیم و اون برام از بیماری لاعلاج پسری می‌گه که هفت‌ساله خاطرخواه هم هستن. دیشب بهش گفته می‌خوام بیام ایران ببینمت و بمیرم. ولی نمی‌تونه. پاسپورت ایرانی نداره هنوز. هلنده. سرزمین لاله‌های واژگون و سرطان‌های خون.
این روزا ... این روزا منم دلم می‌خواد بمیرم.
.
.

October 13, 2008

ملال به مثابه‌ی جهان‌بینی

.
.
.

و من مسافرم ای بادهای همواره،
لطفاً مرا با خود به هیچ‌جا نبرید

می‌خوام پیاده برم


بعد از اینکه آدم طی یک سلسله عملیات محیرالعقول، توسط خدا یا ناخدا، تولید شد امکاناتی که در اختیارش قرار گرفت که برود آدم شود، عبارت بود از آب، باد، خاک، آتش. اگر فرض کنیم یک لاک‌پشت بیطرف، که دومادمون می‌گوید بیشترین طول عمر را در کائنات دارد، در تمام این سال‌ها سرگذشت آدم را با دور تند نگاه می‌کرده، همه‌ی آنچه که می‌دیده، یک فیلم مستند معمولی بوده که هیچ اتفاق عجیبی درش نمی‌افتد. آدم کم‌کم پیشرفت کرده و جلو آمده و همه‌چیز را از دل همان آب و باد و خاک و آتش ساخته. کاری به این نداریم که در پس‌زمینه چقدر کشتار و حماقت و طاعون و هر جور کوفت و زهرمار دیگر رخ داده. آدم یک مسیر ساده‌ای را جلو آمده که طی آن به جای اینکه گوشت ماموت خام بخورد، فیله‌ی بره را در پیاز و زعفران می‌خواباند و روی منقل کباب می‌کند و با تافتون داغ و کوکا می‌خورد. از دید همان لاک‌پشت بیطرف در طول این فیلم همه‌چیز عادی و منطقی پیش می‌رود و ذره ذره به آموخته‌ها و ساخته‌های آدم اضافه می‌شود و او حس نمی‌کند که از اعلی علیین یا اسفل السافلین دارند به آدم تقلب یا امداد غیبی می‌رسانند. البته در صحنه‌های نادری، چیزهایی رخ می‌دهد که از نظر لاک‌پشت، غیرعادی، و بیشتر از آن، غیر لازم است. مثلاً یک مرد پیر ریشو عصایش را می‌زند به زمین، که تبدیل به مار می‌شود، یا دستش را می‌برد توی یقه‌اش که مثل لامپ فلوئورسنت روشن می‌شود. یا مثلاً در جایی که میلیون‌ها نفر الکی الکی می‌میرند، یک آدمی می‌آید به یکی‌شان فوت می‌کند که زنده شود. خب لاک‌پشت میفهمد که این آکروباسی‌ها، این ویژوال افکت‌ها، تاثیر خاصی در دراماتیزاسیون و پایان‌بندی فیلم، در آن‌چیزی که عملاً اتفاق می‌افتد، ندارند. لاک‌پشت اینقدر می‌فهمد که آن خدا یا ناخدا یا هرکس دیگری که میلیون‌ها سال است رفته آن بالاها قایم شده، نهایت هنرش را به کار گرفته و یک مقدار زیادی مواد خام، و نهایتاً یک مقدار گوشت و علف تولید کرده، ولی اگر برویم آن بالا دستش را بگیریم و بیاوریم و همه‌ی امکانات‌مان را مفت و مجانی در اختیارش بگذاریم و بگوییم یک عدد گوشی نوکیا درست کن،‌ نخواهد توانست. دلیلش هم روشن است. يك مثال هندی می‌زنم. یک پدری، سپور است، جان می‌کند و شب تا صبح آشغال جمع‌ می‌کند و توی آشغال‌ها شمع پیدا می‌کند که پسرش هم زیر نور شمع جان بکند و درس بخواند و متخصص قلب شود. او پدر خوبی‌ست ولی نباید انتظار داشته باشد که بعدها به عنوان قدردانی، توی اتاق عمل راهش دهند، و باید قبول کند که از یک جایی به بعد، کسی به شمع‌های نیم‌سوخته‌‌اش نیازی نداشته. بنابراین فارغ از اینکه میلیون‌ها سال قبل واقعاً چه رخ داده، از یک زمانی به بعد راه آدم، از هر چیز دیگری که غیرآدم باشد، جدا شده. خوب یا بد، آدم از کنترل نظام‌های طبیعی و متاطبیعی خارج شد و خودش شروع کرد به کشف و کنترل آن چیزها. این، زمان حال است، وضعیت فعلی است. و اینکه در ادامه‌ی فیلم چه اتفاقی بیفتد، حتی برای لاک‌پشت هم که چنان زندگی ملالت ‌باری دارد، جالب نیست. چون تا همین جا هم چیزی ندیده که آنقدر بروس‌لی یا بيك ايمانوردی باشد که پای تلویزیون میخکوبش کند. او هم مثل هر لاک‌پشت نرمال دیگری، در یک بعدازظهر خمیازه‌بار جمعه، دلش می‌خواهد شهر زنان فلینی را ببیند، نه دزد دوچرخه‌ی دسیکا را، و نه يك فيلم معناگرای انار و ترمه‌دار. بنابراین برخلاف تصور آقای نیچه -سلام ابول- خدا یا ناخدا نمرده است. فقط تبدیل به پیش‌کسوتی شده که بدون اینکه کار خاصی انجام دهد، گاهی به مراسمی دعوتش می‌کنند و لوح سپاسی همراه با یک عدد ربع سکه‌ی بهار آزادی نثارش می‌کنند، و خداییش همین خیلی خوشحال‌ش می‌کند و شاید همین بهش انگیزه بدهد که یک بامبول تازه، يك شامورتی‌بازی جديد در بیاورد و مثل این فوتبالیست‌هایی که رباط صلیبی‌شان پاره می‌شود، یک بازگشت رویایی داشته باشد و در اولین بازی خود بعد از اسلام، ما را هت‌تریک بککند.

October 8, 2008

Ho



این کتیبه‌ای‌ست که پارسال در یکی از جوب‌های ملایر پیدا شد. این کتیبه به زبان فینیقی است. فینیقیه در گذشته‌های دور خیلی مهم بود. الفبای فینیقی از یک حرف تشکیل شده بود. این حرف صدایی شبیه به هو داشت. هر کدام از آن چیزهایی که شبیه E هستند، بسته به سایز و جهت و لحنی که ادا شوند، یک معنی دارند. آن قدیم‌ها این چیز عجیبی نبود. مثلاً در تمدن کرخه، آدم‌ها فقط با سوت، حرف می‌زدند. زبان فینیقی، در واقع نوعی هو کردن ممتد بود. هو کردن‌های هردمبیل، هرهری‌مسلک، هرمنوتیک، هر جور که راهتی، یا هرچی. فینیقی‌ها می‌توانستند هوهای بیشماری تولید کنند. چون هوهای هر کس با هوهای دیگری متفاوت است. یک مکالمه‌ی فینیقی شبیه یک آهنگ دوئت طولانی است که لیریکس‌ش «هو-هو-هو...» باشد. مثل چهچه زدن شهرام ناظری. مثل آهنگ‌هایی که در حمام و توالت می‌خوانیم بدون اینکه شعرش را بلد باشیم. در زبان فینیقی وقتی می‌گوییم هو، این هو بسته به زمان و مکان، می‌تواند هر چیزی باشد. برعکس فارسی، که وقتی می‌گوییم حمّال، فارغ از معنی‌اش، این حمال همیشه حمال است. . غلط است که بگوییم زبان فینیقی فقط یک حرف و یک کلمه داشته. زبان فینیقی فاقد کلمه بود. وقتی شما همه چیز را هو کنید، نیازی به کلمه ندارید. همین کتیبه را با کمی دقت همه‌ی ما می‌توانیم بخوانیم. همین کتیبه را اگر هزار بار کپی پیست کنیم می‌شود یک کتاب جالب هزار صفحه‌ای. دانستن زبان فینیقی نیاز به هوش و آموزش ندارد. کافی‌ست بینایی آدم سالم باشد. این کتیبه مثل کتیبه‌های میخی نیازی به رمزگشایی ندارد. همان چیزی را می‌گوید که نشان می‌دهد. هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید این کتیبه بی‌معنی است یا پیچیده. زبان فینیقی ساده است و همه‌چیز را ساده می‌کند. و هو کردن نوعی انعطاف، ایهام و موسیقا دارد که محدودیت‌ها را محو می‌کند. همه‌ی ما گاهی در حضور بچه‌ها با دهان بسته نوعی صداهای مبهم هممم-هممم مانند تولید می‌کنیم تا مثلاً‌ بگوییم «شیرینی‌ها توی کمده». بچه گولمالی می‌شود،‌ ولی طرفِ هممم ما، منظور ما را واضح می‌گیرد. العاقل یکفیه الاشاره. فینیقی‌ها این هممم‌کردن را، هو کردن را، تمام عمر انجام می‌دادند و مشکلی هم نداشتند. می‌نوشتند و می‌خواندند و هرجوری دلشان می‌خواست می‌فهمیدندش و آب هم از آب تکان نمی‌خورد. آنها در همان عهد بوق، مدرن بودند. مینیمال حرف می‌زدند و آبستره می‌نوشتند. برای‌شان یک کتیبه‌ی فینیقی ارزشی یکسان با یک تابلوی نقاشی خوان میرو داشت. عمر فینیقیه کفاف نداد و تمدن‌شان خیلی زود به کتاب تاریخ چهارم دبستان پیوست، وگرنه شاید تا امروز کلک همان یک حرف، همان یک هو، یک‌هو، یک‌هویی حرف زدن را هم کنده بودند،‌ که بشوند یک فیلم صامت خیلی خیلی طولانی که دارد مستقیم پخش می‌شود و كسی هم اهميت ندهد كه فیلم ناطق اختراع شده يا خواهد شد يا نه. هرچه باشد فینیقی‌ها دریانوردان ماهری بودند،‌ مثل رزمناو پوتمكين، مثل استيم‌بوت بيل جونيور، و نه مثل من كه نه شنا بلدم، نه هيچ‌كدام را ديده‌ام.

September 21, 2008

In Agony, We Are All The Same

.
.
در ستايش زخم‌خوردگی

.
.
سال‌ها بعد، سرهنگ آئورلیانو بوئندیا، ایستاده در برابر جوخه‌ی آتش، بعد از ظهر دوردستی را به یاد آورد، که پدرش او را به کشف زخم‌هايی برده بود، كه مثل خوره روح را نمی‌خورند و نمی‌تراشند؛ خوب می‌شوند و اِسكار بجا می‌گذارند.*

اون موقع‌ها وسع‌مون در این حد بود که هفته‌ای یکبار، ظهر، از راه دانشگاه سه کورس تاکسی سوار شیم و یه کم هم پیاده بریم تا چلوکبابی ارمغان توی خیابون منوچهری و دوتا چلوکباب سلطانی بگیریم با یه پرس هم از غذای روزشون که می‌تونست قیمه، فسنجون، یا لوبیاپلو باشه و با هم نصفش می‌کردیم. خوش‌اشتها بود و از کبابش چیزی نمی‌ماسید، ولی طبق قرار دادی نانوشته، نصف گوجه‌ش رو می‌داد، که عالی بود.

این‌که از بین همه‌ی چلوکبابی‌های جهان، اونجا شده بود پاتوق ما، دلیل خاصی نداشت. چون همیشه قبلش تصمیم می‌گرفتیم که این دفعه دیگه بریم یه جای دیگه، ولی طبق این اصل فوتبالی که آدم نباید به ترکیب تیم برنده دست بزنه، دوباره سر از منوچهری در می‌آوردیم. البته قیمت‌هاش که اونقدرا گرون نبود هم، موثر بود ها،‌ ولی اگه صرفاً دنبال جای ارزون بودیم، اون چلوکبابی نزدیک تقاطع وصال-انقلاب، پنگوئن، دلفین یا یه حیوون دیگه تو همون مایه‌ها، ولی نه موبی دیک، که ارزون‌تر بود.

من همین‌جوریش هم همیشه گرممه و زود عرق می‌کنم. دیگه حسابش رو بکن توی گرمای چهل درجه، روی چرم قلابی گُر گرفته‌ی صندلی عقب تاکسی‌ای که همه‌چیش به یه چس بند بود و دستگیره‌ی شیشه‌بالابر رو هم کنده بود که نتونی شیشه رو از حد اون پونزده سانتی که خودش تعیین کرده پایین‌تر بیاری،‌ وقتی دستم رو می‌ذاشتم روی پای راستش، طبیعی بود که داغ شدن کف دستم مثل این دستای خونی زمان انقلاب که می‌مالیدن به دیوارا، یه سایه‌ی نمناک روی شلوارش درست کنه.

بطور معمول یکی از دلمشغولی‌های آدمی اینه که دستش رو کجا بذاره،‌ اگه به عکسای تکی خودمون، در گذر زمان نگاه کنیم، بخصوص جاهایی که جیب شلوار، گردن رفیق، یا نرده‌ای در پس‌زمینه وجود نداره، این مشکل خودش رو به خوبی نشون می‌ده. در محیط‌های عمومی، مناسب‌ترین جا برای دست، سطح فوقانی ران است، ران او، به نحوی که انگشت کوچک، تماس خفیفی با چین کشاله پیدا کنه. به این صورت، آدم ضمن برخورداری از لذتی نجیب، در نقطه‌ی تعلیق تشنه می‌مونه،‌ و در مقابل، اونقدر هم شديداللحن نيست كه به چشم ناظر لَخت، تجاوز بنظر برسه. دست باید ثابت بماند،‌ نه آنکه مالیده شود، یا فرو رود.

ساعت سه می‌رسیدیم خونه و قبل از هر کاری آب طالبی درست می‌کرديم. از لحاظ کلی، طالبی ۹۹٪ آبه و ۱٪‌ رنگ و بو. بهترین روش برای درست کردن آب طالبی اینه که طالبی رو همون موقعی که می‌خری پوست بگیری، تیکه کنی و بذاری توی فریزر که تبدیل به یخ سبزرنگی می‌شه. در عوض یخچال هم بوی آبمیوه‌فروشی و انقلاب نمی‌گیره و وقتی هم طالبی‌ها رو با شکر می‌ریزی توی میکسر، دیگه لازم نیست یخ اضافه کنی و غلظتش هم خیلی زیادتر از مال بازار می‌شه. بعد هر وقت لازم داری، سی ثانیه می‌ذاری توی مایکروویو که یخش یه ذره شل بشه و بعد مخلوط‌كن و... آماده‌س. جوری‌كه با یه کم بی‌احتیاطی، ممکنه سقف دهن قانقاریا بگیره و بترکه.

این‌که بعدش چیکار می‌کردیم و چی پیش می‌اومد، تابع قانون يـــلخ بود. اون روز هم نمی‌دونم چه‌ها کرده بودیم که رسیده بودیم به اون لحظه‌ای که خونه در حال کبود شدن بود و هنوز هم پا نشده بودیم چراغ روشن کنیم. تلویزیون روشن بود و نگاه می‌کردیم. واقعاً نگاه می‌كرديم. دستم روی شکمش بود و بی‌هدف می‌چــمیدم ‌و توی بیشه ول می‌گشتم، که دورتر از مهره‌ها و دنده‌ها، یکدفعه رسیدم بهش، و خيلی خونسرد و سنگين، شوكه شدم. انگار یه کرم ابریشم بود، یا هزارپا ، شایدم یه بچه‌مارماهی ، درست نمی‌دیدم که. ولی یادم نمیره که چطور وقتی دستم لغزید روی پهلوش، تمام تن‌ش سفت شد، بالشتك ساق پاش برجسته شد و ناخنش رفت توی بازوم. زیر سرانگشتام چیزی شروع کرده بود به زنده شدن، به تپیدن.

عمل کلیه در هفت سالگی، یه اِسکار جراحی به طول ۱۲/۵ سانت و عرض ۴ میل روی پهلوی چپ، یه کم برجسته و ناهموار، ولی نرم و فرّار، یه کم سفت تر از بافت‌های دور و بر، یه کم روشن‌تر از پوست تن‌ش که خیلی‌ تیره بود، با یه ته‌مایه‌ی مبهم قرمز و صدفی، در دوردست کمرگاه، توی پستوی دنجی از پهلو، جایی که تا چشم کار می‌کنه بايد انتظار شنزار و تپه‌ها‌ی شنی رو داشت. و من بارها سرخوش و سوت‌زنان از گذرگاه‌ها‌ی اون حوالی رد شده بودم بی‌اينكه چيزی كشف كنم، جز كُرك‌های طلايی نامريی. خب، هنوز تن‌ش رو ناشی بودم، هنوز تن‌ش رو تازه‌کار بودم.

هشدار: خطر رمانتیسیسم و اسپویل در پاراگراف بعدی

اسکار تبدیل شد به عضوی از بدن‌ش، برای من. استیگماتایی که بر هیچ بدن دیگری یافت نمی‌شد. شناسنامه شد. مُهر خورده بود، مهری که زمانی با سیم و سرب بخیه زده بودند. هویت پیدا کرد و به بدن‌ش، به پوست، به انگشتانی که پوست رو لمس می‌کردن، هویت داد. آرام و ناگهان، زیباتر شد. عروطیسمی امروزی، شهری پیدا کرد، با ردپایی از یک حادثه‌ی شهری. دست می‌زدی و می‌لرزوند، صورتت رو می‌چسبوندی و می‌سوزوند، نفس می‌کشیدی، و تو رو تا نفس‌نفس‌ می‌کشوند. خودش رو به تمام بازی‌ها و سفرهای دونفره می‌کشوند. از هر شاهراه، از هر کوره‌راه، که شروع می‌کردیم، خسته و ناخسته، به این پرچین پهلو میرسیدیم. رازی نداشت. رو بود. هیچ خاطره‌ی دراماتیک، هيچ خارش استعاريكی، زیرش، درون‌ش پنهان نبود. درون‌ای نداشت اصلاً. با شکل بی‌ادعا و ساده‌ای که داشت، با حضور بی‌طمطراق و دور از دسترسش، بالفطره جذاب بود. نشان‌ای، حک‌شده با تیغ، که هر بار از او باز می‌گشتم، به گردن می‌آویختم. خالکوبه‌ای، از جنس رگ و پی، که نمی‌شد بر تن‌های دیگر، پهلوهای دیگر، کـیـچ‌اش کرد، فِـيـك‌اش كرد. کتیبه‌ای، بیرون‌آمده از خاکی هزارساله. خاک دوران جنینی، مثل هر کتیبه‌ی دیگری از تن،‌ مثل سینه، مثل گردن.

مدتها بعد، ايستاده در برابر دو ليوان آب طالبی تگری، ما کرش کراننبرگ رو با هم دیدیم. شهوتی كه تصادف، له شدن، مثله شدن، به بار می‌آورد. ماشين‌هايی كه مثل شواليه‌ها سوی هم می‌تازند و مچاله می‌شوند، تيغه‌های استيل كه ران‌ها و كتف‌ها را می‌شكافند و تا دل استخوان فرو می‌روند. آدم‌هايی كه تخريب می‌شوند و درد می‌كشند، و بر خرابه‌ی خونين و مالين بدن‌های‌شان، لای آهن‌پاره‌ها به هم می‌پيچند و برهم فرو می‌روند و ارضا می‌شوند و لذتی نامعمول و شورمزّه را تجربه می‌كنند. لذتی كه در درد و رنجی تازه، كه همچنان دود می‌كند و بالا می‌رود، احاطه شده.

چوب زيباست، و آتش، و شعله، و خاكستر.
تن زيباست، و زخم، و درد، و اِسكار.
نه همه‌ی اينها، نه هميشه، نه بی مدارا و اغماض.


*جمله‌ی اول صد سال تنهايی
.